یه روز کاری من !

آماده شدم که برم دفتر ، می رم مترو ، از گیت ورودی که می خوام رد شم می بینم یه کوچولو مثل چی به سرعت پشت سر یه خانم از گیت رد می شه ، این تیز بودنش برام جالبه ، یه لحظه فکر می کنم چرا خانم قبل از خودش بچه رو رد نکرد ؟ از گیت رد می شم ، چون می خوام از پله برقی متروی مقصد برم بالا مجبورم از پله های متروی مبدا پایین برم ، پسره رو می بینم ، تنهاس ، متوجه می شم از بچه های کاره ، ولی کمی از اونا تمیزتره ، می رم جلو بهش می گم ، خیلی بلایی ، چه تیز رد شدی ! بهم می خنده ، می گم با من دوست می شی ؟ چند متر ازم با خجالت فاصله می گیره ، می ره یه گوشه می ایسته ، زیر چشمی نگام می کنه منم بی انصافی نمی کنم بهش زل می زنم ، تو دستاش کاغذای فال رو می بینم ، قطار می رسه ، هر کدوم از در جدا وارد واگن خانم ها می شیم ، میشنوم که از مسافرا می خواد فال بخرن ، به من نزدیک می شه ، ازم نمی پرسه که فال می خوام یا نه ، بهش می گم به منم فال می فروشی ؟ فال رو جلوم می گیره ، می گم خودت برام بردار ، تا انتخاب کنه ، می پرسم تو چند سالته ؟ می گه 7 سال ، می گم بچه های دروازه غار رو میشناسی ؟ می گه نه ، می پرسم خونتون کجاس ؟ می گه شوش ، می گم حالا با من دوست می شی ؟ می گه نمی تونم ، پول رو بهش می دم ، یه فال برام برداشته ، می گه پول خورد ندارم ، می گم بی خیال دوستیم با هم مال تو ، ازم دور می شه فال ها شو می فروشه ، فالم رو میذارم تو کیفم ، می رسم دفتر ، بازش می کنم و می خونم .

اولین مراجعم دختر 14 ساله ایه که چون مادر و پدرش هر دو شاغلن ، تنها و با آژانس میاد ، هر چند وقت یکبار والدینش احساس می کنن نیاز به مشاوره داره و می فرستنش پیش من ، یه وقتایی هم که خودش از دست مامان باباش کلافه می شه می گه یه وقت بگیرید می خوام برم پیش مشاور ، دوران بلوغش با اختلافات شدید با خانواده طی می شه ، خانواده ای بسیار مرفه ولی بدون آرامشن ، دلش می خواد روزی چند بار بیرون از خونه باشه ، می گه با بچه ها میتینگ داریم ، چقدر بگم نمی تونم بیام ، از مامان که نه ولی از بابام متنفرم ، از آذر برای تنبیه من پول توجیبی ام رو قطع کرده ، منم بیشتر از اون رو از دوست پسرم می گیرم ، سوال می کنم تو این چند وقت که ندیدمت چی کارا کردی ؟ اسم چند تا پسر رو می گه که قبلا نگفته بود ، می گم اینا رو نمیشناسم ، جدیدا ؟ برام میشمره که تو 4 ماه با 12 نفر دوست شده و رهاشون کرده ، چند تا پارتی رفته ، به مامانش اصرار کرده که می ره خونه ی دوستش ، بهش می گه می تونه شب ساعت فلان بیاد دنبالش ، می ره مهمونی ، قبل از ساعت مقرر خودشو می رسونه خونه ی دوستش و مادرش میاد دنبالش تا با هم برن خونه ، می گم فکر نمی کنی زیادی داری مامااینا رو دور می زنی ؟ می دونی چه خطراتی برای یه بچه ی 14 ساله تو این مهمونی هاس ؟ می گه نمی تونم بهشون اعتماد کنم و بگم ، اگه بگم دیگه نمی ذارن برم خونه ی دوستم ، می گه زمستون شده هنوز خرید زمستونی ام رو نکردم ، نمی ذارن با دوستام برم رستوران ، حالم بهم می خوره باهاشون سر یه میز غذا بخورم ، دلم نمی خواد ببینمشون ، من نیازی بهشون ندارم .... می پرسه تا به حال والدینی بی رحم تر از والدین خودش دیدم ؟!

هیس ! کسی اعتراض نکنه !

دو سه سالی به شصت سالگیش مونده ، توضیحی درباره ی بچه هاش می ده و می گه می خوام بدونید از بچه هام راضی ام و خدا رو شکر موفقن از بابتشون نگرانی ندارم ، می خوام درمورد خودم و خانمم حرف بزنم .

دو سه روز دیگه سالگرد سی و یک سالگی ازدواجمون هست ، می خوام منصفانه حرف بزنم ، نمی خوام خودمو مبرا از اشکال و خانمم رو مشکل دار نشون بدم ولی مسائلی هست که منو اذیت کرده ، تصمیم هایی دارم و می خوام با شما مشورت کنم درباره ی تصمیمم .

من سه تا اشکال عمده داشتم یکی اش این بود که بدون همسرم و همیشه با دوستان دوران دانشگاه می رفتیم مسافرت خارج از کشور ، خیلی از کشورها رو هم رفتم ، خانمم همیشه می گفت می خواد با من بیاد ولی من نمی بردمش و با دوستام می رفتیم عشق و حال ، مشکل دومم هم این بود که مشروب می خوردم ، چند باری هم تصمیم گرفتم و کنار گذاشتمش ولی دوباره رفتم ، ولی قسم می خورم ده روزه تصمیم گرفتم که نخورم و به مقدسات قسم دیگه نمی رم سراغش ، حتی اگر بیان آیه ها رو عوض کنن و بگن حرام نیست یا دکتر بگه حتما برای سلامتی ات باید بخوری ، دیگه نمی خورم ، اشکال سومم هم اینه ، تو کل عمرم فقط یک بار ، با ماشین خیابون بودم ، یه خانم حدودا 25 ساله با یه بچه رو سوار کردم ، عقب نشستن ، شروع کرد به حرف زدن و گفت شوهر و پدرش تو تصادف مردن و حالا با یه بچه پیش مادرش زندگی می کنه ، ازم پرسید شغلت چیه و منم گفتم ، بهم گفت 4 عصر باز هم دیگه رو ببینیم و منم قبول کردم ، 4 که رفتم تنها اومده بود و بچه رو نیاورده بود ، گفت ازت خوشم اومده ، جنتل منی ، به نظر میاد جربزه داری و ... از مردای مسن خوشش میاد و .... فهمیدم داره هندونه میذاره ، بهش گفتم من نمی تونم این جوری با تو رابطه داشته باشم باید صیغه ات کنم ، استقبال کرد و دستش رو گذاشت رو دستم . دو روز گذشت و من رفتم میوه برای خونه بخرم یادم رفت گوشی ام رو ببرم ، از اونجا که خدا می زنه پس کله ام و خدا رو شکر که زد ، این خانم زنگ می زنه ، خانمم گوشی رو برمی داره و می گه با من دوسته و.... حالا تصور کنید من میوه به دست اومدم خونه و خانمم جلوی در منتظرمه ! دیگه هرگز این اتفاق تکرار نشد .

اما حالا مشکل کجاست ؟ من ده روزه ترک کردم خانمم باور نمی کنه که نمی کنه ، به من می گه الکلی ، هر روز سر این موضوع دعوا داریم ، غر می زنه ، من رفتم یه خونه دیگه خریدم و بهش هم گفتم ، می گه خونه خریدی که خانم ببری ، می گم اگه می خواستم این کار رو بکنم به تو می گفتم خونه خریدم ، کجا خریدم ؟ چند روزی لج کردم رفتم تو اون خونه ، 5 صبح با آژانس میاد کلید میندازه ببینه کسی با من هست یا نه ، می بینه خبری نیست ، با این کارا ازش متنفر شدم دارم به یه خانمی که 15- 20 سالیه از همکاراس و می دونم ازدواج نکرده فکر می کنم ، این خانم خیلی بهم احترام میذاره ، فکر می کنم دوسم داشته باشه ، فکر کنم خوشبختم کنه ، من بچه نیستم که جو گیر شم ، نظرم درمورد این خانم درسته ، حالا شما بهم بگید من چی کار کنم ؟

می گم فکر کنید کیف شما رو میزه برای چند لحظه می رید بیرون من دستمو می کنم تو کیف شما ، تو اون لحظه شما وارد می شید و می بینید ، هر چی توضیح بدم که کلیدم افتاده بود می خواستم بردارم یا دستمال می خواستم شما باور می کنید ؟ دیگه کیفتونو پیش من میذارید ؟ ناخواسته هم بذارید دلتون شور می زنه و سریع میایید سراغش ، قبوله ؟ می گه بله دیگه اعتمادی ندارم کیف رو بذارم پیش شما ، می گم خوب 31 ساله یه موضوع همیشه تکرار شده ، گاه تصمیم گرفتید و عمل کردید که ترک کنید ولی باز نتیجه نگرفتید ، چرا با گذشت ده روز از این موضوع انتظار دارید خانم شما باورتون کنه ؟ شما به خودتون قول دادید ، منم می گم بهش عمل می کنید ولی خانم شما نمی تونه به این سرعت باور کنه ، پس بهش زمان بدید و انتظار زیادی نداشته باشید ، در مورد اون خانم هم ، چقدر ایشون رو میشناسید ؟ مجموع زمانی که در این سالها ایشونو دیدید و خصوصیاتشونو میشناسید چقدره ؟ می گه همیشه فقط چند لحظه اونم تو سرویس با هم سلام و علیک کردیم ، همین ، می گم چطور تشخیص دادید این خانم به درد شما می خوره و در ضمن چطور می تونید بابت مسائلی که خودتون پیش آوردید و قبولشون هم دارید اینقدر کم طاقت باشید و به خاطر اعتراض خانم 31 سال زندگی رو به باد بدید ؟ می دونید رو زندگی بچه هاتون چه تاثیری می ذارید ؟ از پیامدهاش مطلع هستید ؟

در مورد سفرهاتون چرا دیگه برای همیشه کنسل کردید ؟ خوب با خانمتون برید چه مشکلی پیش میاد ؟ می گه دیگه تصمیم داره فقط سفرهای زیارتی بره !

قبول می کنه به خانمش زمان بده و کمی بیشتر طاقت بیاره و می گه می تونم خانمم رو بیارم شما باهاش حرف بزنید ؟ بگید که من تصمیم گرفتم و روش اصرار دارم ، می گم حتما وقت بگیرید ایشونو می بینم ، می گه فقط ده دقیقه ، باقی ساعت رو منم می خوام باهاش تو اتاق مشاوره باشم می گم باشه مشکلی نیست ولی حواستون هست شما بیشتر از یک ساعت حرف زدید و فکر می کنید ده دقیقه برای ایشون کافیه ؟

استرسی کشنده !

فرم رو خانوم پرکرده ، از آقا می پرسم شما همسرشون هستید ؟ می گه بله ، اطلاعات آقا رو هم می گیرم ، به شغل که می رسم میگه آزاد ، می پرسم یعنی چی ؟ آزاد طیف وسیعی از مشاغل رو شامل میشه ، کمی صبر می کنه و می گه شغلش چیه .

آقا شروع می کنه به حرف زدن و می گه ما هیچ مشکلی نداریم الا این که این خانم باید یه چیزایی رو رعایت کنه که نمی کنه ، تقصیر نداره ها تازه از خواهراش بهتره ، من اصلا پوشش اونا رو قبول ندارم ، رو می کنه به خانمش و می گه ببخشیدا باید همه چیز رو بگم ، بعد ادامه می ده خانم ، این برای من سرطان شده ، اونقدر استرسم بالاست که دارم روانی می شم ، خانم شما هم جای من باشید روانی می شید ، من عاشق خانمم شدم ، رفتیم خواستگاری قسمت شد عقد کردیم ولی الان من نمی تونم با این وضع ادامه بدم ، باز رو می کنه به خانمش و می گه ببخشید ، اینجا باید حرف بزنم ، اونم می گه خوب آره باید حرف بزنی تا راهی پیدا کنیم ، ادامه می ده : خانمم خودش هم معتقده ، نه خوشگلی داره ، نه پوست سفیدی داره ، نه جذابه ولی خوب من عاشقش شدم دیگه ، نمی دونم چرا وقتی ما با هم می ریم بیرون به خانمم نگاه می کنه ، فکر نکنید یه بار ، برمی گردن دوباره نگاه می کنن ، حالا این بیچاره سرش پایینه ها ، اونقدر که همه اش می خوره به در و دیوار ! می پرسم از ترس شما سرش پایینه که می خوره در و دیوار ؟ می گه نه چرا بترسه ، خودش همین جوریه ، دائم بقیه ما رو نگاه می کنن ، خانمم دو ماهه رفته بدن سازی ، پایین تنه اش پت و پهن شده ، مانتوی درست و حسابی هم که نمی پوشه ، مردا نگاهش می کنن ، رفتم محل کارش ، ببینم چه خبره با کیا همکاره ، می بینم تو سه طبقه فقط خانم من هست با 40 تا مرد ! من دوست ندارم اونجا کار کنه ، نشستم پیشش ، خانمم خم شد از کشو چیزی در بیاره ، دیدم همکارش داره به پشت خانمم نگاه می کنه ، روانی شدم ، خواستم همونجا بزنم بکشمش ولی ریختم تو خودم ، بهش گفتم حق نداره بره اونجا بین اون همه مرد کار کنه ، از خانم می پرسم ، چه جوریه که شما با 40 تا مرد کار می کنی ؟ می گه تو طبقه ی ما 10 تا آقاست و من با باقی طبقات اصلا کاری ندارم و نمی بینمشون ،خانم های دیگه تو طبقات دیگه هستن ، تقاضا هم کردم به قسمت دیگه ای انتقالم بدن ولی خوب تا عید نمی شه ، آقا می گه خانم ، این خانم من قدرت دفاع از خودش رو نداره ، اگه همکارش بخواد بهش تجاوز کنه نمی تونه از خودش دفاع کنه ، صداشم در نمیاد به منم نمی گه ، دیدم دیگه یکی یه سیلی می خوره به همه چی اعتراف می کنه ، یکی رو هر چقدر می زنی هیچی نمی گه ، خانم من یه سیلی بخوره هر کاری ازش بخوان می کنه .....

گلوش خشک می شه می گه یه لیوان به من آب بدید ، به خانم می گم بره از منشی بگیره ، بالافاصله به اقا می گم کمی صبر کن ، می خوام باشما تنها حرف بزنم ، خانم بیرون می ره ، در همین حین تلفنش زنگ می خوره ، می بینم حواس آقا پرت می شه و خوب نمیشنوه من چی می گم ، خانم آب رو میاره ،ازش خواهش می کنم بیرون باشه ، میگه باشه مشکلی نیست ، آقا می پرسه کی بود زنگ زد ؟

از آقا سوال هایی می پرسم تا بتونم دلایلی برای این همه بد بینی و فاجعه سازی اش پیدا کنم ، تقریبا دم به تله نمی ده و پاسخ هاش از درون منو قانع نمی کنه ، ولی اشاره ای به سخت گیری ها ی پدرش در ارتباط با رفت و آمد مادرش می کنه ، می پرسم اگه این خانم چادر سر کنه ، برای دستاش هم ساق بپوشه ، مشکل شما حل می شه ؟ می گه آره ! یه نگاه کوتاه به من می کنه و می گه خانم ، من اصلا خانواده ی اینو قبول ندارم ، قبل از خواستگاری هم ، پارسال دیدم مادرش با دو تا مرد همسایه ، که من مطمئنم هیزن ، تو راه روی خونشون شوخی می کرد ، مادرش دیوونه اس ، تحقیق کردم ، یکی به من گفته بود مادر اینا دیوونه اس نری از اینا دختر بگیری ، شما هم دیدید دیگه پوست خانمم سبزه اس ، نه تنها من مردا همه اشون پوست سبزه دوست ندارن ، اصلا بدنش رو دوست ندارم ، من قبل از این خانم با کسی رابطه نداشتم ، عاشق دو نفر هم شدم که نشد با اونا ازدواج کنم ، من تو محل کارم سه تا خانم بیوه هست ، همکارا می گن چرا این سه تا هر چی ما بهشون ایما اشاره می کنیم به ما پا نمی دن ولی از تو خوششون میاد ؟ از خودم تعریف نمی کنم ها اینا رو شنیدم که می گم ، بابای خانمم ترسو ه ، حقشو نمی تونه تو محل بگیره ، به من می گفت دخترش کلی خواستگار داشته و خیلی ها می خواستنش ولی من می دونم دروغ می گه رو دستشون مونده بود ، آخه کی میاد اینو بگیره ....

وقتمون تموم میشه ، آقا می ره بیرون ، در اتاق بازه ، خانمش میاد به سمت من و می پرسه چی کار کنم ؟ می گم تا دفعه ی بعد که می بینمت هم چادر سر کن و هم به دستات ساق بنداز ، آقا نزدیک می شه که ببینه چی می گیم ، به آقا می گم وقت بعدی رو تقسیم می کنیم تا با هر دوتون به تنهایی صحبت کنم .  

خانم قیافه ی متوسط به پایینی داشت و پوششی بسیار بسیار ساده ، این آقا با هر دختر دیگه ای هم ازدواج می کرد نمی تونست آرامش رو تجربه کنه و استرس رو از خودش بگیره ، چرا که عامل درونیه نه بیرونی .

پیام کوتاه

صحبت با مراجع تموم شده ، با هم از اتاق میاییم بیرون تا من به خانم منشی بگم نزدیک ترین وقت رو براش بذارن ، آقایی تو سالن هست ، سلام رو همراه اسمم می کنه و من متعجب ، که نمیشناسمت ! می گه دو سال و نیم پیش یک جلسه اومدن برای مشاوره .

یک ماه از عروسی اشون گذشته ، خیلی از هم شاکی هستن ، خانم اونقدر گریه کرده که مثل مرده هاس ، رنگ و رویی پریده ، عصبانی و تو سکوت و نگاهش پر از فریاده ، آقا کاپشنش رو از تنش در آورده و هر چند دقیقه از شدت هیجان و ناراحتی دور دستاش می پیچونه . از منشی می خوام پرونده ی دو سال و نیم پپیش رو بیاره ، آقا استقبال می کنه و می پرسه ، همه چی توش می نویسید ؟ می گم تقریبا ، برای این که بدونم موضوع چی بوده و من چه مداخلاتی داشتم ، رو می کنه به خانمش و می گه خوب پس می بینی که از اول باهات اتمام حجت کردم ! خانم روشو برمی گردونه و به دیوار نگاه می کنه .

پرونده رو نگاه می کنم ، می بینم نوشتم " مشاوره ی ازدواج " ، یک جلسه بیشتر نیومدن ، خانم تمام جلسه رو ساکت بوده و فقط تاکیدش رو مهریه بوده و این که خانواده ش از تعداد سکه ی در خواست شده کوتاه نمیان و آقا اومده بود مشاوره تا تاکید کنه " چقدر س ک س " براش مهمه و اصلا ازدواج می کنه که دیگه گناه نکنه .

آقا می گه من از اول باهاش اتمام حجت کردم ، بهش گفتم اگر جوری که من می خوام نباشه سرمو بیرون گرم می کنم ، بهش گفتم قبل از ازدواج چه کارا کردم ، اون موقع قبول کرد ولی الان ادا در میاره ....

خانم می گه کلافه ام کرده ، انگار من ازدواج کردم فقط و فقط در اختیار آقا باشم ، همه ی زندگی که این نیست ، هیچ جا ازش حمایت نمی بینم ، می گه میشه دوباره زن گرفت نمیشه دوباره مامان بابا داشت ، ماها رو مقابل هم قرار داده ... من دیگه نمی تونم س ک سی که از من می خواد رو باهاش داشته باشم .

می پرسم چی ؟ آقا میگه تو دوران عقدمون ، همیشه همه چی رو کوفتم کرد ، همیشه ادا و اصول درآورد ، من س ک س مقعدی می خوام می گه نه ، خانم می گه دو سال و نیمه پدرمو در آوردی ، دیگه قبول نمی کنم ....

می گم این مساله از نظر پزشکی هم رد شده اس فکر می کنم دین هم ردش کرده ، آقا می گه زنگ زدم پرسیدم گفتن مکروهه و اگر خانم ناراضی باشه حرامه ، خانم می گه از اول ناراضی بودم ، اونقدر اذیت شدم که همه فهمیدن اختلاف داریم ، خواهرش زیاد پاپیچم شد منم گفتم موضوع چیه ، الان مادرمم که بیرون نشسته می دونه ، بابامم می دونه ، دیگه کلافه شدم از دستش ....

دلایل علمی رد شدن این مساله از نظر پزشکی رو بهش می گم ، و می گه من که بعید می دونم ولی باشه اگه شما می گید ضرر داره چشم ولی اخلاقش رو چی کار کنم ، خوابیدنش رو چی کار کنم ، تو 24 ساعت 13-14 ساعتش رو خوابه ، اونقدر می خوابه که چند بار سر کلاس های دانشگاهش نرفته و دائم حذفش کردن ، اینا رو من نمی گم از مادرش بپرس ... خانم هم شروع می کنه به شکایت از اخلاق و رفتار آقا و بددهنی و قهرهای طولانی و ...

1- یادمون باشه هرگز نمیشه با یک جلسه دلمونو خوش کنیم که رفتیم مشاوره ، همون موقع هم من بهشون تاکید کرده بودم باید جلسات شونو ادامه بدن .

2- روابط نزدیک هر چند خیلی مهمه ولی یکی از دلایل ازدواجه نه همه اش !

3- نباید به کسی این احساس داده بشه که صرفا برده ی جنسی ه و تنها کارکردش همینه و دیگه جایی حساب نمی شه .

4- قرار نیست کسی از مشکلات مرتبط با روابط نزدیک باخبر شه به جز متخصص که می تونه کمک کنه ، حفظ حریم شخصی بسیار بسیار مهمه .

5- فکر نکنیم وقتی رفتیم تو خونه ی خودمون همه چی حل میشه ، مشکلات دوردان نامزدی و عقد در صورت حل نشدن در ابعادی بزرگتر وارد زندگی می شن .

۶- هر چی تو فیلم های پورنو به نمایش در میاد قابل اجرا در زندگی واقعی نیست !!!!!