پناه بچه ها باشیم

وقتی مادرشون سرطان گرفت دوتا بچه ۵ ساله و ۹ ساله بودن ، پدر تلاش می‌کرد مادر رو از دکتری به دکتر دیگه ببره ، بچه ها خونه مادربزرگ می موندن ، خونه ی پر رفت و آمد بدون نظارت ، دایی و پسرخاله نوجوان هم به واسطه تغییرات هورمون ها فقط دنبال فرصت می گشتن .

بچه ها به مادر و مادربزرگ گفتن ولی جواب این بود سمت اونا نرید ، حواستون به خودتون باشه 😮

بچه ها می ترسیدن و تسلیم بودن ، مادر مرد ، پدر بعد از یک سال ازدواج کرد ، مادرخوانده شد پناه این دوتا 🤲

وقتی مادرخوانده رو دیدم به من گفت از اصرار بچه ها برای نرفتن به خانه مادر بزرگ و خشم نسبت به اعضا خانواده مادر تعجب کردم ، بچه ها به مرور به من گفتن چه اتفاقی افتاده و من به خواسته اشون احترام گذاشتم ، حالا آوردم مشاوره تا درمان بشن .

بچه ها همه صحبت های مادر خوانده رو تایید کردن و گفتن به بابامون نمیگیم غم اش بیشتر بشه 😔

۱- بحران نوجوانی رو جدی بگیریم ، شاید این نوجوان در بزرگسالی از کرده خودش پشیمان بشه ولی آسیب رو زده

۲- ابیوز درمان طولانی داره و قطعا باید درمان بشه چون روی سلامت روان ، زندگی زناشویی در آینده ، اضطراب ، وسواس ، بدبینی و احساس بد از خود اثر داره

۳- برخورد حمایتی و همدلانه به جای سرزنش و مقصر دونستن قربانی بسیار کمک کننده است

۴- آموزش مراقبت از خود

۴- این که بچه ها بدونن در هر شرایطی و با هر اتفاقی میتونن با والدین خودشون راحت باشن و از حمایت اونا برخوردان

۵- تا جایی که امکان داره قربانی متجاوز رو نبینه ( حداقل تا زمانی که درمان نشده ) چون اضطراب و ... شدیدتر میشه

۶- گاه پسر بچه ها در نوجوانی رفتارهای پر خطر زیادی رو تجربه می کنند ، حواسمون به بچه های دور و بر نوجوان باشه

هدف ارتقاع سلامت روان و آگاهی هست

فکر می کنم چون مدتهاست ننوشتم ، نوشتن برام سخت شده ، اصلی ترین دلیلی که دیگه ننوشتم این بود که تعداد زیادی از خواننده ها میخواستن ملاقات حضوری داشته باشیم و من احساس کردم اگر قرار باشه این اتفاق بیفته شاید کسی نگران باشه که شاید من مسائل اش رو در وبلاگ مطرح کنم و امنیت روانی اش به خطر بیفته ، البته که در نوشته های قبل هم هرگز کسی نمی تونست تشخیص بده از چه کسی صحبت می کنم .

حالا می نویسم با این هدف که بتونیم به راه کارها و کمک به خودمون بپردازیم 🥰

اشیا جان دارند = اپلیکیشن ها هم

شاید تا به حال چند بار تصمیم گرفتم از اینستاگرام خارج بشم و بعد تصمیم رو عوض کردم ، نمی خوام وقتم تو اکسپلورر یا حتی پست های تکراری تلف بشه ، گاه به این نتیجه رسیدم وقتی متنی چند خطی هم نوشتم خیلی استقبال نشده و انگار آدما دنبال یه متن کوتاه هستن یا وقت ندارند یا حوصله ندارند یا تمرکز ندارند و یا شاید مسائل دیگه که من نمی دونم ، البته به این هم فکر می کردم که خودم از یک سری پست ها ( آشپزی و سالاد و ... ) خوشم می اومد، سیو می کردم ولی چندان وقت رجوع به اونا رو نداشتم ، از انباشت پست ها حس خوبی نگرفتم ، به هر حال به این که بی خیال اینستا بشوم یا نشوم فکر می کردم که پیامی از جناب اینستا آمد که انگار من رباتی دارم( که واقعا ندارم ) داره فالور منو‌ زیاد و کم می کنه 🤔، سه روز دسترسی منو به پیج ام قطع کرده و اکنون هم در مرحله بازسازی هست که فعلا درست نشده .

به هر حال میخوام اینجا بنویسم ، کوتاه و بلند ، اینجا بیشتر به هدف کمک کردن یا دعوت به تفکر و تغییر می رسم ، ممنونم از دوستانی که «خودمونی » رو هنوز دارند 🤗

بازگشت به وبلاگ و شاید خروج از اینستاگرام ( البته احتمالا)

میخوام دوباره بنویسم ، کسی آیا هست ؟ بنویسم ؟