وبلاگ 6 ساله ی من...

۱۳ آبان ۸۶ شروع به نوشتن کردم ، البته قبلش چند باری استارت زده بودم ولی ادامه نمی دادم ، تو این شش سال هم چند باری خواستم دیگه ننویسم ولی نشد ، فعلا هستم تا ببینم خدا چی می خواد.

با تاخیر از تولد وبلاگم می نویسم وفقط به این دلیل که چون آرشیو دیگه برای خواننده ها از ۸۶ نیست و شاید به مرور از خاطر خودم هم بره . دوستای خوبی پیدا کردم ، دردسرهایی هم داشتم ولی در کل دوسش دارم .

 

در انتظار چیستی ؟؟ این جا هنوز تاریکی است

به مراجع پست قبل گفته بودم نمی خوام از مدرسه ات بمونی ،‌ ساعت 7/30 مرکز باش تا بتونی به مدرسه ات هم برسی ، جلسه رو 7/30 شروع کردیم و نزدیک 8/30 تمومش کردم ، یک ساعت بعد به مدرسه اش زنگ می زنم و می گم تاخیرش به این علته که پیش من بوده ، دو تا خانم و یه آقا با دو تا بچه از در میان تو ، در حال صحبت با مدیر مراجع ام هستم ، میشنوم یکی از خانم ها به منشی می گه رفتم اداره ( اداره آموزش پرورش ) خواستم بچه ام دو سال رو جهشی بخونه گفتن برید مشاوره اگه اجازه بدن مشکلی نیست ، تلفن تموم می شه می گم برای چی می خواهید جهشی بخونه ؟ می گه خیلی باهوشه می خوام جلو بیفته ، می گم خوب دو سال جلو بیفته ، دو سال زودتر بره دانشگاه و دو سال زودتر .... بعدش چی ؟ می دونید اینجوری نمیذارید بچه فرایند طبیعی رشدش رو طی کنه ، بذارید بچگی کنه ، از بچگی اش لذت ببره بعدا فرصت برای بدو بدو کردن داره .... کمی حرف می زنم و قانع می شه نباید به بچه اش با جهشی خوندن آسیب بزنه و می ره و وقت نمی گیره ، در حین صحبت با این خانم بودم که پدر خانواده ی چهار نفره ای که به همراه این خانم وارد مرکز شدن هم با بلند و خشن حرف زدنش توجه ام رو جلب کرده ، از اون خانم که فارغ می شم به این گوش می دم می بینم به منشی می گه یه مشاور درست و حسابی به من معرفی کنید ، الان مرخصی گرفتم ، همکار خودتونم ، یکی رو به من معرفی کنید منو از دست این بچه نجات بده ، (بچه رو نگاه می کنم روی یه صندلی نشسته مقنعه ی سفید سرشه ، صورتش رو بالا گرفته و به کلمات باباش دقت می کنه ) می گم مگه بچه چی کار کرده ؟ میگه خانم این الان بره بیرون ماشین زیرش کنه ، آخ نمی گم کدوم بابا مرگ بچه اش رو می خواد من به مرگ این راضی ام ، پدر منو درآورده ، نماز نمی خونه ، درسش ضعیفه ، حرفمو گوش نمی ده ، حجابش رو حفظ نمی کنه ، من خودم مشاوره بلدم تو کار خودم موندم ، زندگی رو برام جهنم کرده ....( همه ی این حرفا رو با صدای بلند و پرخاش می گه ) می گم آقا شما چند سالتونه ؟ می گه 40 سالمه می گم شمای 40 ساله رو 9 ساله کنیم یا این 9 ساله رو بکشیم 40 ساله شه شاید شما رو درک کنه ؟ می گه خانم من بقیه رو مشاوره می دم ، می برمشون یه گوشه دو دقیقه ای مساله اشون حل می شه ، من دانشگاه درس می دم ، می گم کدوم دانشگاه ؟ چی درس می دید ، به نظر میاد همکار باشیم ! می گه پرسنل دانشگاهم ! .... 

به همسرش که اصلا بود و نبودش به نظر میاد مهم نیست ، به پسر بچه که یه نگاهش به بابا و یه نگاهش به خواهر و بغض خواهره نگاه می کنم و پیش خودم می گم ، کی اینا رو باید از دست این نجات بده ؟!  به این فکر می کنم که در آینده ای نه چندان دور باید با این دختر له شده هم بعد از مصیبت هایی که در انتظارشه کار کنم ! یادم باشه بگم صبح زود بیاد از مدرسه اش جا نمونه ....


سهل انگاری تا کی ؟!

شونزده سالشه ، از مدرسه ارجاعش دادن ، مشاور مدرسه اش طی نامه ی محرمانه ای برام توضیح داده که اصلا حواسش تو کلاس نیست ، دائم در حال اشک ریختنه ، تو راه روی مدرسه وقتی کسی بهش می خوره به شدت واکنش نشون می ده و لرزش زیادی می گیره و....

مادرش بیرون از اتاق هست و شروع می کنیم به حرف زدن ، البته من فقط حرف می زنم و اون نگاهم می کنه ، می گم می دونی چرا گفتن بیایی اینجا ؟ نگاهم می کنه ، چی حال تو رو اینقدر بد کرده که اصلا حواست به کلاس نیست ، جواب نمی ده ، دستاش می لرزه ، می گم حواست به دستات هست ، از این که گفتن بیایی اینجا ناراحتی ؟ سه ردیف اشک از هر چشمش می بینم ، می گم چی اینقدر اذیتت می کنه ؟ فقط گریه می کنه ... بهش می گم اگه تو دوست نداشته باشی بیایی این جا من برای مدرسه ات می نویسم که اذیتت نکنن و هر وقت خودت خواستی بیا ، باز نگاه می کنه و اشک می ریزه . جلسه رو تموم می کنم و می گم اگه خودت دوست داشتی بیا ، از اتاق خارج میشه ، مادرش می گه لازمه دوباره بیارمش ؟ به مادرش می گم حال دخترتون خوب نیست من نمی دونم چه اتفاقی افتاده و تا خودش نخواد حرفی بزنه من نمی تونم کاری کنم ، اگه خودش خواست بیاریدش .

جلسه ی دوم رو میاد و فقط یک جمله می گه " دلم می خواد بایستام وسط خیابون یه ماشین از روم رد شه " ، جلسه ی سوم اعتماد بیشتری کرده و از دوست پسرش می گه ، جلسه چهارم می گه سه روز از خونه رفته و دیگه والدینش بهش اعتماد ندارن ، جلسه ی پنجم می گه نباید مدرسه بدونه وگرنه مادر پدرم بیچاره ام می کنن و می گه : با یه پسری که بچه ی شهرستان بوده و دو سه روزی اومده بوده تهران دوست شده ، شماره دادن و گرفتن و مدتی اس ام اس بازی کردن و بالاخره پسره بهش گفته شناسنامه ات رو هم بردار و بیا خودم اینجا عقدت می کنم و خوشبخت می شیم و از دست مامان بابات راحت می شی و .... اینم زنگ می زنه آژانس و ماشین می گیره تا ترمینال ، بلیط می گیره و تا یه شهر دور دست می ره ، پسره میاد دنبالش ، فقط برادر پسره خونه بوده ، خانواده مسافرت بودن و این با دو تا برادر تنها سر می کنه ، دوست پسرش می گه ما بالاخره زن و شوهر می شیم و باید با من راحت باشی و اینم قبول می کنه راحت باشه ، یه وقتایی که برادره می اومده سراغش این اعتراض می کرده و از دوست پسرش میشنوه ، برادرمه اذیتش نکن ، حالا کمی هم با اون باش دلشو نشکون و....

بعد سه روز پسره زنگ می زنه به پدر دختره و می گه دخترتون پیش منه ، حامله بوده اومده پیش من بیایید دخترتونو جمع کنید ، اینم سوار ماشین می کنه و می گه ما به درد هم نمی خوریم و ...

از وقتی اومده دیگه همه جوره تحت نظر والدینه ، خانواده به خاطر آبرو پرونده ی گم شدن دخترشونو پی گیری نکردن ، هر روز براش دوره می کنن که باعث چه اتفاقاتی شده و ....

والدینشو دعوت می کنم تا با هم جلسه ای داشته باشیم ، پدرش دائم با موبایلش ور می ره و از ساده و خنگ بودن دخترش می گه ، ازش سوال می کنم شما دارید بازی می کنید ؟ نگاهم می کنه و می گه چی کار کنم پس ؟ و مادرش می گه این فقط به فکر عروسی کردنه ، از بچگی درس خون نبود ، عروس بازی می کرد ، هیچ وقت حرف ما رو گوش نداد و درکمون نکرد و ... 

 بیست و یک سالش هست و تو رشته ی خوبی درس می خونه و تو همون رشته مشغول به کار شده ، از شونزده سالگی تا این سن چهار تا رابطه ی جدی رو پشت سر گذرونده ، دو سال اول با کسی بوده که هر وقت خواسته ازش جدا شه اعلام کرده خودکشی می کنم و این از ترس این که خون کسی به گردنش نیفته رابطه رو ادامه داده و وقتی فهمیده علاوه بر این با چند نفر در آن واحد در ارتباطه اس قید همه چیز رو زده و از رابطه خارج شده ، کمتر از یک هفته با یکی دیگه آشنا شده دوباره با این هم رابطه ی نزدیک داشته و بعد چند ماه پسره میاد خواستگاری و به خاطر مهریه همه چی به هم می خوره ، یکی از همکارا که قضیه ی خواستگاری رو می دونسته تا متوجه می شه این خواستگاری به هم خورده ، اینو برای برادرش خواستگاری می کنه ، بعد چند ماه به دلیل بد بینی شدید پسر و کنترل بیش از حدش ، اختلافات شروع می شه ، چون صیغه ی محرمیت خونده بودن با این یکی راحت تر از قبلی ها رفتار می کنه و از ورژنی خارج می شه ، پسر راضی به جدا شدن نیست و می دونه پدر دختر خیلی سخت گیره و اگه این قضیه رو بدونه از ترس بی آبرویی و سخت شدن ازدواج دخترش با جدایی اشون مخالفت می کنه ، به همین دلیل می ره پیش پدر و می گه خانم و دخترتون یه چیزایی رو از شما پنهان می کنن برید ببینید خونتون چه خبره ، به دختر هم اعلام می کنه همه چی رو به بابات گفتم ، اگه پشت گوشت رو ببینی جدا شدن از منم می بینی ، پدر که می رسه خونه اینا به هوای این که پسر همه چیز رو گفته با پدر حرف می زنن ، این قضه باعث سکته ی پدر شده و تا مدتی بیمارستان بستری می شه ، بعد از مرخص شدن علاوه بر شکایت از پسر پی گیر جدا شدنش می شه و البته برای تنبیه دیگه با دخترش حرف نمی زنه ، مادر خیلی تلاش می کنه پدر و دختر رو آشتی بده ، و دختر از ترس ناراحتی مجدد پدر و احساس گناه شدیدی که داره کاملا گوش به حرف پدر می شه ، کمتر از یک ماه یکی از اقوام که قبلا هم خواهان دختر بوده ، برای خواستگاری دختر میاد ، پدر اعلام می کنه این مساله رو خودم بعدا به پسر می گم ، دختر که با پسر حرف می زنه ، اتفاق افتاده با نامزد قبلی رو تعریف می کنه و می گه من هیچ شرطی ندارم فقط می خوام این مساله رو بدونی و به والدینت نگی ، اگر قبول داری الان بگو وگرنه برو بگو از دختره دیگه خوشم نمیاد منم ناراحت نمی شم و بدون این مساله رو بابام بعدا بهت می گه ولی من می خواستم خودم قبلش بهت گفته باشم .   

چند جلسه ای رو تا به حال با هم گذروندیم ، جلسه ی اول بهش گفتم تو دوتا مشاوره ی جدا داری ، یکی برای اتفاق ها و زخم هایی که یکی پس از دیگری خوردی و بدون پانسمان و ریکاوری دوباره یه زخم دیگه زدی و یکی دیگه برای مشاوره ی ازدواجت که اونو باید با نامزدت بیایی . اصرار داره در هفته دو جلسه بیاد و بهش می گم یک جلسه در هفته کافیه و قبول می کنه . یک جلسه در هفته اش رو دیدم ولی باز می بینم اومده و وقت اضطراری گرفته ، بهش می گم مگه قرار نذاشتیم هفته ای یک جلسه همدیگه رو ببینیم ؟ میگه نامزدیم به هم خورد و توضیح میده :

دیشب که با هم تلفنی حرف می زدیم ، گفت ما دیگه می خوایم عقد کنیم پس کی بابات میاد و بهم اتفاقی که برات افتاده رو می گه ؟ منم بهش گفتم خودم بهت گفتم چه اصراری داری بابام هم بگه ؟ مگه به گفته های من شک داری و .... دعوا شروع شد و تلفن رو قطع کردم بعد با اس ام اس کلی دعوا کردیم و به این نتیجه رسیدیم نامزدی رو به هم بزنیم و هر کی به خانواده ی خودش اعلام کنه  ، حالا من چی کار کنم فکر کنید توی کمتر از یک سال دو تا نامزدی من بهم خورده ، دیگه روانی شدم ، دلم می خواد بمیرم ، از مردها متنفرم و ...

بهش می گم قرارتون از اول این بود که بابات بهش بگه ولی تو گفتی ، حالا چی شده که از نامزدت ناراحتی ؟ می گه دلم نمی خواد غرور بابام بشکنه ، من نمی تونم لحظه ای که بابام می خواد بهش بگه رو تصور کنم و .... می گم بهش حق می دی می گه آره ولی بهش نمی گم . می گم گوشی ات رو بردار و هر چی احساس کردی و تو مغزت مرور کردی و فکر کردی رو خیلی مودبانه بهش اس ام اس کن ، بهش بگو حق داره و دیشب از عصبانیت و نگرانی که نسبت به بابا داشتی حقش رو در نظر نگرفتی و اگر اون می خواد این اتفاق بیفته تو از بابا می خوای که بهش بگه و... می گه الان این اس ام اس رو بدم می فهمه من نیستم که دارم این حرفا رو می زنم و بلاخره اس ام اس رو می فرسته ، پسره تو کلاس دانشگاه تو شهر دیگه ای هست ، دختر می گه فکر نمی کنم جواب بده ، بالافاصله جواب میاد که تو سرت جایی نخورده ؟ حالت خوبه ؟ تو این حرفا رو داری می زنی ؟ و ... اینم دوباره از حق و حقوق اون می گه و عذرخواهی بابت رفتار دیروزش می کنه ، پسره از کلاس خارج می شه و زنگ می زنه ، کمی با هم حرف می زنن ، لبخند دختر رو دیگه نمیشه جمع و جور کرد ، تلفن تموم می شه و پسر اس ام اس می ده و می گه " ده برابر قبل دوستت دارم " .

 

پ . ن بی ربط : به این وبلاگ سر بزنید تجاوزهای خانگی