من بهش رسیدم !
تنهایی
تنهایی مرگبار است. . . تحقیقات جدید نشان میدهد ؛ نداشتن رابطه اجتماعی کافی ، احتمال مرگ زودرس را دو برابر میکند. طبق آمار به دست آمده ، مرگ و میر ناشی از تنهایی با تلفات مرتبط با سیگار برابری ميكند و مضرات مرگبار تنهایی ، دو برابر چاق بودن است. سی سال پیش تک افتادگی و دوری از جمع ، بیست درصد از بزرگسالان را شامل می شد ، در حالی که چهل درصد بزرگسالان کنونی تنها هستند. تنهایی همچنین دفاع عمومی بدن را کاهش میدهد و زمینه ابتلا به بیماری دیابت نوع 2 و بیماریهای قلبی را نیز افزایش خواهد داد.

موکل خواهرمه که به من ارجاع داده شده ، یکی از مراجعین کنسل کرده و خانم منشی بالافاصله و برای فردای روزی که با خواهرم گفتگو داشته با من وقت مشاوره می ذاره .
حال عمومی اش اصلا خوب نیست ، فرم مشخصات رو پر کرده ، تو قسمت ژنوگرام می خوام زمان عقد و ازدواج رو بنویسم ، می گه سه روز فاصله بین عقد و ازدواج داشته ، می پرسم از قبل هم دیگه رو میشناختید ؟ چشماش پر اشک می شه و می گه :
از اقوام نزدیک هستن ولی رفت و آمدی نداشتیم ، 7-8 سال پیش با یکی عقد کرده بود و دو سال بعد طلاقش داد ، گفتن دختره رو با کسی دیده ، سه سال پیش مادرش به من زنگ زد و گفت می خوام شماره ات رو بدم به پسرم با هم حرف بزنید ، زنگ زد و با هم حرف زدیم ولی همیشه دیدار کاری بود ، شرکت داشت و من با توجه به رشته ام یه وقتایی تو کارای شرکت کمکش می کردم ، به نظر پسر خوبی می اومد ، آروم بود و هیچ وقت حرکت منفی نمی کرد ، شاید هم من متوجه نمی شدم ! ما واقعا ارتباط زیادی نداشتیم و من هیچ وقت حس نمی کردم که شاید بخوام باهاش ازدواج کنم ، یک سال پیش خواستگاری کرد و گفت می خوام با خانوادت مطرح کنم و دیگه هیچی نگفت ، منم حرفی نزدم ، اوایل امسال دوباره مطرح کرد ، بهش گفتم نمی خوام فقط انتخاب خانوادت باشم ، گفت کسی نمی تونه منو به انتخاب مجبور کنه ، خودم می خوام ، باز یه مدت گذشت گفت فکر کنم به درد هم نمی خوریم ، دو ماه بعد اومد و با خانوادم مطرح کرد و بالاخره ابتدای پاییز عقد کردیم ، یک ماه قبل از عقد ، تو نامزدیمون تنهایی با وجود مخالفت من رفت ترکیه ، من خیلی ناراحت شدم ، رفتم با یه مشاور حرف زدم ، مشاور بهم گفت حتم بدون تنها نرفته یا با کسی رفته و یا اونجا می ره خوشگذرونی ، کمی دقت کن در انتخابت ، بارها شده بود تلفنش چند روز خاموش بود می گفت می رم شکار ، حلقه برام نخرید ، می گفت من حلقه ی ازدواج اولم رو میندازم تو هم برو برای خودت بخر ، تا شب عروسی نخریدم ولی پدرم گفت به خاطر یه حلقه دعوا راه ننداز ، بالاخره خودم خریدم ، به شدت خسیس بود ، فکر می کردم شاید بعدا درست شه . شب عروسی مون اصلا با من نبود دائم این ور و اونور می رفت ، بهش می گفتم کجا می ری ؟ می گفت دنبال زن دوستمم باهاش عکس بگیرم ، یکی از دوستای منو دید و پرسید این شوهر داره ؟ یادت باشه دعوتش کنی بیاد خونمون ، همین دوستم اومد و بهم گفت شوهرت خیلی هیزه خدا به دادت برسه ...
وقتی همه رفتن و ما رفتیم خونمون ، پشتش رو کرد به منو خوابید ، خیلی ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم ، یک هفته از عروسی مون گذشت ، موبایلم زنگ خورد ، خانمی پشت خط بود ، ازم پرسید فلانی رو میشناسی ؟ گفتم بله ، شما ؟ گفت نه تو بگو کی هستی ؟ گفتم خانمشم ، جیغ زد و گفت تو غلط کردی من 10 ساله دارم باهاش زندگی می کنم تو زنشی ؟ مات و مبهوت بودم یعنی چی ؟ از اون طرف صدا می اومد ، صدای شوهرم بود با اون خانم دعوا می کرد و می گفت مگه تو زن منی ؟ خانمه گفت می خوام ببینمت ، بهش گفتم بیاد جلوی اداره ، با ماشینی اومد که شوهرم تو شب حنا بندون سوارش شده بود ، با هم حرف زدیم ، گفت ده ساله داره باهاش زندگی می کنه ، با وجود دو تا بچه از شوهرش به خاطر این جدا شده ، کلی ساپورت مالی کرده و این بوده که به کار شوهرم رونق داده وگرنه اون بی عرضه تر از این حرفاس بتونه شرکتی رو اداره کنه ، ترکیه رو هم با هم رفتن ، ازم پرسید س ک س هم داشتید ؟ با وجودی که نداشتیم گفتم آره داشتیم . گفت بهم گفته باهاش رابطه نداشتم ، گرفتمش تا بعدا بچه بیاره ، سرش با بچه گرم شه خودمون عشق و حال کنیم ، صدای مامان بابم رو ببرم ...
شوهرم و خانوادش انکار کردن ، گفتن می خواد زندگی رو به هم بزنه بها نده ، برادر خانمه بهم زنگ زد و گفت این آقا اگه با شما ازدواج کرده هنوز تو خونه ی خواهر من چه غلطی می کنه و ... شماره اش رو سیو کردم رفتم پیش مادرشوهر و پدرشوهرم ، گفتم برادرش زنگ زده و اینا رو می گه ، گفتن غلط می کنه ، شماره رو گرفتم ، گذاشتم تو اسکیپر ، برادرش با پدر شوهرم حرف زد و همه ساکت شدن ، تو یک ماه و نیمی که تو خونه بودم سه بار به عناوین مختلف کتک خوردم ، دفعه ی آخر در رو قفل کرد تا کسی نیاد تو ، منو کتک می زد و می گفت اکراه دارم بهت دست بزنم ، از بس تو زشتی ، تو رو طلاق می دم می رم با دوست دختر خوشگلم ازدواج می کنم .... هر چی پدرشوهر و مادرشوهرم در زدن و سر و صدا کردن گوش نداد ، وقتی از کتک زدن خسته شد از خونه بیرون رفت ، موبایل منو با خودش برد و در رو قفل کرد ، پدرم به گوشی ام زنگ می زد و اون خاموش می کرد ، نگران شدن ، اومدن خونه ی ما ، دیدن در قفله و من نمی تونم بازش کنم، از پنجره نگاهش کردم ، دید که چقدر درب و داغونم ، با وجودی که قبلا می گفت زندگیتو کن ، بهم گفت وسایلت رو جمع کن بریم .
دو ماه و نیمه برگشتم خونه ی پدرم ، نمی خوام گریه کنم ، می خوام خودمو قوی نشون بدم ولی نمی تونم ، همه ی روزگارم شده اشک ، سرکار تمرکز ندارم ، منو له کرد ، بارها تحقیرم کرد ، من چه گناهی داشتم همچین بلایی سرم بیاد ؟ فاصله ی ازدواج منو همکارم 20 روزه ، وقتی اونو می بینم چه جوری تعریف می کنه و خوش میگذرونه ، حالم بیشتر بد می شه ، به کسی تو اداره نگفتم ، همه می گن چرا اینقدر لاغر شدی ، چرا زرد شدی ، خانوادم بهم می گفتن نتونستی جذبش کنی و ... وقتی بهشون گفتم من هنوز باکره ام باورشون نشد .حالا می خوام ازش طلاق بگیرم ولی هیچ کدوم از دلایلم برای قاضی قانع کننده نیست و می گه برو زندگیتو کن خانم اینا دلیل نمی شه برای طلاق !
![]()
اومده تا وقت اضطراری بگیره ، منشی می گه فکر نمی کنم بشه الان مشاوره بگیرید می تونم اولین وقت ممکن رو بدم ، اصرار می کنه و از منشی می خواد الان با مشاور صحبت کنید شاید قبول کنه ، منشی در می زنه و می گه مراجعی اومده و می گه اضطراریه ، می بینیدش ، ساعتم رو می بینم و می دونم به دیر وقت می کشه ، وقتی می بینم با یه حالت خاص نگاهم می کنه می گم باشه می بینمش .
می گم چی شده که خواستید الان صحبت کنید ؟ می گه عقد کردم ولی خیلی دچار مشکل شدم ، فکر می کردم آرامش در انتظارمه ولی اینجور نشد . سر هر چیز کوچیکی دعوا می کنیم ، مشاجره داره به خانواده ها کشیده می شه ، حرمت ها از بین می ره و من از این وضعیت راضی نیستم ، الان با خانمم قهر کردیم ، یک هفته اس حرف نمی زنیم ، قهرهامون داره طولانی و زیاد می شه ، با زندادشم دچار مشکل شدن و .....
هر چی می گه می بینم تمام مسائلی که ما تو مشاوره ی ازدواج مطرح می کنیم و آموزش می دیم رو اشاره می کنه ، می گم به نظرم نیازه هر دو بیایید مشاوره ی ازدواج تا از این استرسی که شما رو گرفته رها شید و بدونید با مسائل چه جور باید برخورد کنید ، می گه قبل از عقد به خانمم گفتم قبول نکرد منم ازش گذشتم ، به نظرم اشتباه کردم ، من قبلا هم اینجا اومدم مشاوره ی ازدواج ، می خواستم بازم اینجا بیام ولی نشد ، می پرسم کی اومدید ؟ می گه 4 سال پیش ، اتفاقا فکر کنم پیش شما هم اومدم ، همون جلسه ی اول شما گفتید ما انتظارات و ایده آل و ... نوشتیم و برای هر کدوم رو دادید به اون یکی ، وقتی من دیدم خانم چی نوشته ، همون جا فهمیدم به درد هم نمی خوریم و صرف نظر کردم ! دو سه دقیقه با تعجب نگاهش می کنم ، می گم صرفا به دلیل این که نوشته هاشو دیدید ؟ می گه شما هم گفتید احتمال داره مشکلاتی سر راهتون باشه ؟ می پرسم مثلا چی و چرا ؟ می گه اون خانم دانشجوی دکترا بود و من دیپلمه هستم ، شما اولین نکته ای که بهش اشاره کردید همین بود ، اتفاقا خانم هم گفت اونا فقط ایده آل منه و همه نمی تونن ایده آلشونو بدست بیارن . بازم نگاهش می کنم و می گم عذاب وجدان گرفتم چرا زود تصمیم گرفتید ؟ من خیلی باید مراقب کلامم باشم ، می گه چرا عذاب وجدان ، من ممنونتونم ، احتمالا نمی تونستم با اون خانم به نتیجه برسم . با احساس ناراحتی عمیق می گم الان هم معتقدم یه دیپلمه و یه دکترا نمی تونن زیاد حرفی برای هم داشته باشن و اختلافاتشون به احتمال زیاد ، فراوانه ولی از این که شاید نسنجده حرفی زدم و شما عجولانه تصمیم گرفتید حس بدی دارم .
قرار می شه با خانمش برای آموزش و مشاوره ی پیش از ازدواج بیان ولی من دو سه روزی حالم گرفته بود و از خدا خواهش کردم کمکم کنه نسنجیده حرف نزنم و رو سرنوشت کسی تاثیر بد نذارم .
