سه سالی بود که تو رابطه بودن ، هر چی تلاش کرد این رابطه دوام بیاره راه به جایی نبرد ، دو سال رفت انگلیس تا بتونه ریکاوری بشه و با تجدید قوا برگرده ، تازه برگشته بود که تو چت روم با کسی آشنا میشه ، دنیا براش روی خوشش رو نشون داده بود ، ظرف مدت سه ماه از اولین دیدار تا پوشیدن لباس عروس و رفتن به خونه ی بخت طول کشید ، به خودش قول داده بود نقش دو جنس رو به خوبی ایفا کنه ، روزها مرد بود و شب ها زن ، زندگی خرج داره !

ده سال از زندگی مشترکشون گذشته ، یک هفته سفر کاری رمقی براش نذاشته ، چمدوناش رو میذاره کنار در ، مرد خونه نیست ، یه زنگ بهش میزنه جوابی نمی گیره ، پیش خودش میگه شوهرم حتما هنوز از این که چند ماهه بیکاره ناراحته ، رفته جایی حس جواب دادن نداره ، یه زنگ میزنه خونه مامانش تا بگه که برگشته ، مامان همیشه جواب میده ، تو هر حالی که باشه ، مامان میگه شام بیا خونه ی ما .

وقت فورس گرفته ، یکی از دوستانم زنگ زده مرکز و خواسته براش وقت فورس بذاریم ، وقتی وارد اتاق میشه یادم میفته پارسال تو یک جلسه ی دوستانه حدود ده دقیقه ای با شوهرش دیده بودمش ، موقع خداحافظی حسم بهم گفته بود اینا مال هم نیستن !

خودش میگه منو دیدید ، میگم بله خاطرم هست ، چی شده خواستید همدیگه رو ببینیم میگه شوهرم به والدینم گفته منو دیگه نمی خواد ، یک هفته اس التماسش می کنم میگم عوض میشم ولی قبول نمی کنه ، فرصت یک ماهه داده ! ... من بعد ازدواجم فهمیدم همه ی خانوادش تو یه شهرستان خیلی کوچیک زندگی می کنن ، هشت تا خواهر برادرن ، ما دو تا هستیم ، گفتم عیبی نداره من می خوام زندگی کنم ، من فوق لیسانس بودم اون فوق دیپلم ، گفتم مهم نیست ، من مدیر یه شرکت بزرگ بودم معاملات بزرگ می کردم اون بیکار بود ، گفتم اشکالی نداره درست میشه ، خودم عروسی گرفتم ، خونه گرفتم ، کار کردم ، ما زندگی خوبی داشتیم ، حداقل من اینطور فکر می کردم ، الان ده سال گذشته ما دو تا خونه داریم ، بخش زیادی از هزینه های خرید خونه ها رو من دادم ، به اسم شوهرم کردم گفتم جیب منو تو نداره ، ماشین خوب خریدم به اسم شوهرم کردم ، کمک کردم درس بخونه ، الان دانشجوی فوق لیسانسه ، خیلی مهمونی دوستانم می بردمش ، ما خوش میگذروندیم ، مسافرت خارج می رفتیم ، من فکر می کردم فقط به من توجه می کنه ، البته فکر می کردم ، الان میگه چاقی ، خوشگل نیستی ، به خودت نمی رسی ، بدنت بو میده ( راست میگه هفته ای یک بار حموم میرم از بچگی از حموم خوشم نمی اومد ) ، آرایش نمی کنی ، بچه نمی تونی بیاری ، خودت تو دعوا ها گفتی برو زن بگیر ، من بچه دار نمی شم ، ( این حرف رو می زدم ولی دلم میخواست بشنوم ، بچه می خوام چی کار تو همه ی دنیای منی ) ، خوب لباس نمی پوشی ، خجالت می کشم با تو برم بیرون ، از من بزرگتری ( یک سال و نیم ) و ...

از این جا می خوام برم دکتر زنان ، مرخصی یک ماهه گرفتم ، می خوام برم دکتر پوست ، دکتر تغذیه میشناسید ؟....