تقابل بین دعانویس و مشاور !

بیست و شش ساله اس ، اختلافات شدیدی با شوهرش داره ، می گه یه وقت هایی منم می افتم تو دنده ی لج و هر کاری که بدونم دیوونه اش می کنه رو انجام می دم ، نزدیک یک ساعت فقط داره حرف می زنه و من سوالاتی می پرسم تا اطلاعاتم رو کامل کنم ، منشی در می زنه و در واقع تموم شدن وقت این خانم رو اعلام می کنه ، بهش می گم وقتتون تموم شده و برای جلسه ی بعد می بینمتون ، می گه فقط من حرف زدم پس شما نمی خواهید بگید من چی کار کنم ، می گم چند ساله زندگی می کنی با شوهرت ؟ می گه 8 سال ، می گم می دونی که خیلی مسائلتم برمی گرده به گذشته ات و به خصوص کودکی ات ، میشه اتفاق های 26 سال رو تو یک ساعت گفت و مشکل رو ریشه یابی کرد و راه حل ارائه داد ؟ پس اجازه بده من اطلاعاتم رو کامل کنم ، می گه باشه ، من پیش دعا نویس هم رفتم ، تو رو خدا یه کاری کنید زندگیم درست شه !

مراجع بعدی مرد سی و پنج ساله ای هست که از ازدواج دومش کلافه اس ، حاصل ازدواج اول و دومش دو تا بچه اس و می گه دیگه نمی تونم برم سراغ سومی ، اینم دیوونه ام کرده ، خانم اولم زن بامحبت و آرومی بود ولی طفلک مریض شد و خیلی پیش دعانویس هم رفتیم و چند میلیون هم هزینه کردیم ولی آخرش گفتن این خوب نمی شه و منم مجبور شدم طلاقش بدم و پسرم رو هم ازش گرفتم چون توان نگهداریش رو نداشت ....

دیدن دو مراجع پشت سر هم که هر دو قبل از مراجعه به متخصص برای حل مشکلشون به دعانویس مراجعه کردن و صد البته که نتیجه نگرفتن ، سبب شد تا این پست رو بنویسم .

قطعا همه ی ما گرفتاریهای زیادی تو زندگی داریم ، و شاید به نوعی استیصال رو هم تجربه کرده باشیم ، توسل به دعا نویسی و دعانویس یکی از شیوه های فرهنگی مقابله با بیماری یا گرفتاری های روزمره ، از گذشته ی دور با ملت ماست ، دیدن افرادی معتقد به این مقوله از هر قشر و هر دوجنس ، حتی با تحصیلات بالا ، شرایط ادامه ی کار این کلاهبردارها رو مهیا می کنه و بسیار آزار دهنده اس .

من فکر می کنم تنها کسی که میشه و باید بهش برای دریافت خواسته ها مراجعه کرد فقط خداست و این افراد رو و گاه مراجعه کننده های اونها رو مشرک می دونم ، این مساله سو استفاده از اعتقادات دینی و تعلقات قلبی افراد ه ، بردن بیماری که دائم تشنج می کنه پیش دعا نویس و کمک گرفتن برای حل اختلافات زناشویی که قطعا حاصل عدم مهارت زندگی زناشویی هست ، جز قدم گذاشتن در کوچه ی بن بست چیز دیگه ای نمی تونه باشه .

  

 

دو هفته اس از خونه بیرونش کرده ، به خانمی که همراهش اومده می گم شما مادرشون هستید می گه نه خاله اشم ، می پرسم با خاله اومدی ؟ می گه مادرم نمی تونه بیاد .

پنج ساله ازدواج کردن ، سه سال هم دوست بودن ، تو دوستی هم بداخلاقی هاشو دیده بود ولی معتقد بود "درستش می کنم" همه چی بعد عروسی تغییر می کنه ! می خواد حرف بزنه بغض می کنه ، می گه : دفعه ی اولش نیست ، به انواع مختلف کتک خوردم ، بارها خفه ام کرده و جای انگشتاش رو گردنم باقی مونده ، این دومین باره از خونه پرتم می کنه بیرون ، اوایل پشت سر خانوادم فحش و ناسزا می گفت ولی الان تو روشونم می گه ، هشت سال از عمرم رو هدر دادم ، هیچ کدوم از اعضای خانوادش تحویلش نمی گیرن ، زیاد حرف می زنه و حوصله ی همه رو سر می بره ، همیشه فکر می کنه خودش درست می گه و اگه کسی مخالفش حرف بزنه می گه آدم نیست و باهاش قطع رابطه می کنه ، همه ی خواهر برادراش با هم رفت و آمد دارن ولی کسی با ما رفت و آمد نمی کنه . فکر می کنه من پول هاشو برای خانوادم می برم ، وضعش از بابام بهتره ،  پرسیدید مامان بابام رابطه اشون چطور بوده ؟ حالا که همدیگه رو کمتر می بینن بهتره ، مادرم فقط جمعه ها میاد خونه ، پرستار سالمنده ، بابام تازه ترک کرده ، همیشه دعوا داشتن، درسته بابام مادرمو می زد ولی دست رو ما بلند نکرده بود ، شوهرم می گه بری چند وقت خونه ی بابات بمونی گشنگی بکشی ، عقلت سرجاش میاد ، فکر می کنه خانوادم از گرسنگی دارن می میرن ، مادرم برای پاگشای داماد تازه اش مهمونی داده بود ، به ما هم زنگ زد ، گفتم اگه شوهرم بیاد میاییم ، اولش گفت نمی ریم ، بعد گفت بریم ، من زودتر رفته بودم به مادرم کمک کنم ، شب که اومد ، سفره رو دید ، فکر کرد من پولش رو دادم و مادرم تدارک دیده ، لب به هیچی نزد ، زودتر از من پاشد رفت و به من نگفت بیا بریم خونه ، منم موندم و به ظرفا و جمع و جور کردن خونه کمک کردم ، دیدم زنگ هم نزد بیاد خونه ، با مادرم یک نصف شب برگشتم خونه ، وقتی درو باز کردم و رفتم تو ، کیفم رو ازم گرفت ، پول ها شو شمرد ، طلاهامو ازم گرفت ، گفت برگرد برو خونه ی بابات ، رفتم که بخوابم ، گفتم صبح حالش خوب میشه ، اومد و از تخت کشدیم پایین و شروع کرد به زدن ، همه ی همسایه ها پشت در خونه بودن ، زنگ زد به بابام بیا دخترت رو ببر ، به درد من نمی خوره ! ....