استرسی کشنده !
فرم رو خانوم پرکرده ، از آقا می پرسم شما همسرشون هستید ؟ می گه بله ، اطلاعات آقا رو هم می گیرم ، به شغل که می رسم میگه آزاد ، می پرسم یعنی چی ؟ آزاد طیف وسیعی از مشاغل رو شامل میشه ، کمی صبر می کنه و می گه شغلش چیه .
آقا شروع می کنه به حرف زدن و می گه ما هیچ مشکلی نداریم الا این که این خانم باید یه چیزایی رو رعایت کنه که نمی کنه ، تقصیر نداره ها تازه از خواهراش بهتره ، من اصلا پوشش اونا رو قبول ندارم ، رو می کنه به خانمش و می گه ببخشیدا باید همه چیز رو بگم ، بعد ادامه می ده خانم ، این برای من سرطان شده ، اونقدر استرسم بالاست که دارم روانی می شم ، خانم شما هم جای من باشید روانی می شید ، من عاشق خانمم شدم ، رفتیم خواستگاری قسمت شد عقد کردیم ولی الان من نمی تونم با این وضع ادامه بدم ، باز رو می کنه به خانمش و می گه ببخشید ، اینجا باید حرف بزنم ، اونم می گه خوب آره باید حرف بزنی تا راهی پیدا کنیم ، ادامه می ده : خانمم خودش هم معتقده ، نه خوشگلی داره ، نه پوست سفیدی داره ، نه جذابه ولی خوب من عاشقش شدم دیگه ، نمی دونم چرا وقتی ما با هم می ریم بیرون به خانمم نگاه می کنه ، فکر نکنید یه بار ، برمی گردن دوباره نگاه می کنن ، حالا این بیچاره سرش پایینه ها ، اونقدر که همه اش می خوره به در و دیوار ! می پرسم از ترس شما سرش پایینه که می خوره در و دیوار ؟ می گه نه چرا بترسه ، خودش همین جوریه ، دائم بقیه ما رو نگاه می کنن ، خانمم دو ماهه رفته بدن سازی ، پایین تنه اش پت و پهن شده ، مانتوی درست و حسابی هم که نمی پوشه ، مردا نگاهش می کنن ، رفتم محل کارش ، ببینم چه خبره با کیا همکاره ، می بینم تو سه طبقه فقط خانم من هست با 40 تا مرد ! من دوست ندارم اونجا کار کنه ، نشستم پیشش ، خانمم خم شد از کشو چیزی در بیاره ، دیدم همکارش داره به پشت خانمم نگاه می کنه ، روانی شدم ، خواستم همونجا بزنم بکشمش ولی ریختم تو خودم ، بهش گفتم حق نداره بره اونجا بین اون همه مرد کار کنه ، از خانم می پرسم ، چه جوریه که شما با 40 تا مرد کار می کنی ؟ می گه تو طبقه ی ما 10 تا آقاست و من با باقی طبقات اصلا کاری ندارم و نمی بینمشون ،خانم های دیگه تو طبقات دیگه هستن ، تقاضا هم کردم به قسمت دیگه ای انتقالم بدن ولی خوب تا عید نمی شه ، آقا می گه خانم ، این خانم من قدرت دفاع از خودش رو نداره ، اگه همکارش بخواد بهش تجاوز کنه نمی تونه از خودش دفاع کنه ، صداشم در نمیاد به منم نمی گه ، دیدم دیگه یکی یه سیلی می خوره به همه چی اعتراف می کنه ، یکی رو هر چقدر می زنی هیچی نمی گه ، خانم من یه سیلی بخوره هر کاری ازش بخوان می کنه .....
گلوش خشک می شه می گه یه لیوان به من آب بدید ، به خانم می گم بره از منشی بگیره ، بالافاصله به اقا می گم کمی صبر کن ، می خوام باشما تنها حرف بزنم ، خانم بیرون می ره ، در همین حین تلفنش زنگ می خوره ، می بینم حواس آقا پرت می شه و خوب نمیشنوه من چی می گم ، خانم آب رو میاره ،ازش خواهش می کنم بیرون باشه ، میگه باشه مشکلی نیست ، آقا می پرسه کی بود زنگ زد ؟
از آقا سوال هایی می پرسم تا بتونم دلایلی برای این همه بد بینی و فاجعه سازی اش پیدا کنم ، تقریبا دم به تله نمی ده و پاسخ هاش از درون منو قانع نمی کنه ، ولی اشاره ای به سخت گیری ها ی پدرش در ارتباط با رفت و آمد مادرش می کنه ، می پرسم اگه این خانم چادر سر کنه ، برای دستاش هم ساق بپوشه ، مشکل شما حل می شه ؟ می گه آره ! یه نگاه کوتاه به من می کنه و می گه خانم ، من اصلا خانواده ی اینو قبول ندارم ، قبل از خواستگاری هم ، پارسال دیدم مادرش با دو تا مرد همسایه ، که من مطمئنم هیزن ، تو راه روی خونشون شوخی می کرد ، مادرش دیوونه اس ، تحقیق کردم ، یکی به من گفته بود مادر اینا دیوونه اس نری از اینا دختر بگیری ، شما هم دیدید دیگه پوست خانمم سبزه اس ، نه تنها من مردا همه اشون پوست سبزه دوست ندارن ، اصلا بدنش رو دوست ندارم ، من قبل از این خانم با کسی رابطه نداشتم ، عاشق دو نفر هم شدم که نشد با اونا ازدواج کنم ، من تو محل کارم سه تا خانم بیوه هست ، همکارا می گن چرا این سه تا هر چی ما بهشون ایما اشاره می کنیم به ما پا نمی دن ولی از تو خوششون میاد ؟ از خودم تعریف نمی کنم ها اینا رو شنیدم که می گم ، بابای خانمم ترسو ه ، حقشو نمی تونه تو محل بگیره ، به من می گفت دخترش کلی خواستگار داشته و خیلی ها می خواستنش ولی من می دونم دروغ می گه رو دستشون مونده بود ، آخه کی میاد اینو بگیره ....
وقتمون تموم میشه ، آقا می ره بیرون ، در اتاق بازه ، خانمش میاد به سمت من و می پرسه چی کار کنم ؟ می گم تا دفعه ی بعد که می بینمت هم چادر سر کن و هم به دستات ساق بنداز ، آقا نزدیک می شه که ببینه چی می گیم ، به آقا می گم وقت بعدی رو تقسیم می کنیم تا با هر دوتون به تنهایی صحبت کنم .
خانم قیافه ی متوسط به پایینی داشت و پوششی بسیار بسیار ساده ، این آقا با هر دختر دیگه ای هم ازدواج می کرد نمی تونست آرامش رو تجربه کنه و استرس رو از خودش بگیره ، چرا که عامل درونیه نه بیرونی .
