دیواری به اسم " حرمت " !

وقت اضطراری گرفته ، قبل از نشستن کتش رو درمیاره و میذاره رو صندلی کنار دستش ، می شینه روبروم و می گه برای دو مطلب اومدم مشاوره ، انتظارم از شما اینه که کاملا منو کمک کنید ، نگاه می کنم ببینم چه شغلی داره می بینم نوشته کارمند ، به نظرم سوای یک کارمند رفتار می کنه و می پرسم دقیقا شغلتون چیه ؟ میگه مهمه ؟ می گم بله ، مشخص میشه از مسئولین رده بالای یک ارگان های  دولتی هست ، هر چند سی و دو ساله اس ولی کمتر از 40 به نظر نمیاد ! می پرسم تا به حال پیش یه مشاور رفتید ؟ میگه نه و الان هم هیچ کسی نمی دونه من اینجا اومدم ! و ادامه می ده :

سی و دو ساله ام هست و از 18 سالگی وارد کار شدم ، برای سمتی که الان دارم خیلی زحمت کشیدم ، الان خونه ، ماشین ، پول ، رفاه ، موقعیت اجتماعی بالا و .... همه رو دارم ، تو کارم خیلی جدی هستم و همیشه مدیر موفقی بودم ولی در زندگی نه ! مادرم 73 سالش هست و پدرم سال هاس فوت کرده ، الان با مادرم زندگی می کنم ، یه خواهر داریم و سه تا برادر هستیم ، همه ازدواج کردن جز من ، دو سه هفته پیش ، خانوادم دختری از فامیل رو برام انتخاب کردن و رفتیم خواستگاری ، من قبلا هم این دختر رو دیده بودم و بارها پیشنهاد از جانب مادرم برای فکر کردن به این خانم رو داشتم ولی هیچ وقت به دلم ننشست ، تحصیل کرده اس ، خانواده اشون خیلی اسم رسم داره ، خیلی پول دارن ، شاید هر کسی دنبال یه موقعیت خوب می گرده این خانم ایده آل هست ولی به دل من نمی شینه ، صورتش رو دوست ندارم ، پوستش رو دوست ندارم ، اونقدر ساده اس و ساده می پوشه که کسی فکر نمی کنه اینا می تونن بهتر بپوشن و بالاخره که اگر دنبال موقعیت باشم عالیه ولی اگه قراره به دلم نگاه کنم ذره ای تمایل ندارم ، به مادرم می گم باید بیشتر فکر کنم می گه دیگه تو چی می خوای ؟ این دخترای خیابون به درد نمی خورن ، زن زندگی نمی شن ، بدبختت می کنن ، من دیگه نمی دونم خودت می دونی ، دیگه نمی رم خواستگاری ، دیگه با تو کاری ندارم و ... منم دیگه لال می شم و حرف نمی زنم ، حالا از شما می پرسم ، کسی که الان هیچ جوره به دل من نمی شینه ، بعد ازدواج به دلم می شینه ؟ من دلم می خواد برای کسی که دوسش دارم همه کار بکنم ولی برای این اصلا دلم نمیاد کاری کنم ، من اینجوری لذت نمی برم از زندگی ام ، به نظرتون چی کار کنم امروز تکلیف خودم و اون خانواده باید مشخص شه ، یا باید برم و دیگه ادامه ی قصه و یا مادرم رو راضی کنم که بگذره از این کیس .

ازش می پرسم اون چی ، به نظرتون از شما خوشش اومده ؟ می گه خوب به نظر میاد اومده باشه چون تا حالا خلاف میل و حرف من حرف نزده . می گم پس اون حس خوب داره ، ولی اگر احساس کنه این خواستن یک طرفه اس اونم کم کم از شوق می افته ، ویا اصلا فکر کردی اونم حق داره کسی دوسش داشته باشه و این ظلم هست در حق اون که به خاطر موقعیتش بخوانش ولی خودشو دوست نداشته باشن ، در ضمن وقتی حس خوب نداری تو روابط نزدیک هم دچار مشکل می شی و این مساله به مرور زمان شرایط حضور موازی یکی دیگه برای شما و یا هر دوتونو فراهم می کنه ، اگر واقعا هیچ تمایلی بهش نداری در حقش اجحاف نکن و همین ابتدای کار همه چی رو تموم کن .

قرار میشه با مادرش صحبت کنه و بگه راضی به این ازدواج نیست و در مورد مساله ی دوم می گه :

مادرم کسانی رو انتخاب می کنه که اصلا باب میل من نیستن ، حداقل تا به حال بیست جا خواستگاری رفتم و این بیست نفر کسانی بودن که خانوادم برام انتخاب کردن ، حالا هر کسی رو من معرفی می کنم اصلا نگاهش هم نمی کنن و کلی براش ایراد می گیرن ، مثلا من یکی رو انتخاب کرده بودم که از نظر فیزیکی کمی پر بود و اصلا چاق نبود ولی مادرم گفت چاق هست و یکی زایمان کنه از قیافه درمیاد ، سال بعدش با معیارهای خودش یکی رو انتخاب کرد که از این در تو نمی اومد وقتی تو خونه گفتم این خانم چاقه مادرم گفت نه ، کجاش چاقه ؟ با ترس و لرز گفتم اینو با پارسالی مقایسه کن و خدا وکیلی بگو کدوم چاق تر بود ، در جواب بهم گفت که تو یه چیزایی رو نمی فهمی منم نمی تونم همه چی رو به تو توضیح بدم ! در کل که سلیقه هامون یکی نیست . شاید یکی از راه کارام این باشه یکی رو بگیرم بعد یه مدت جدا شم و بعد کسی رو که خودم می پسندم برای زندگی انتخاب کنم !

می پرسم باقی خواهر برادرها چه جور ازدواج کردن  ؟ می گه همه رو مادرم انتخاب کرد و خواهرم هم با اوکی مامانم ازدواج کرد ، می گم همه موفقن در زندگی و ازدواج ؟ می گه هر دو برادرم جدا شدن ، خواهرم هم یه زن سنتی هست که شاید صداش در نمیاد ، من زیاد از زندگی اش خبر ندارم ، می پرسم اون دو برادرت بعد جدا شدن تونستن خودشون انتخاب کنن ؟ می گه بزرگه که دیگه زن نگرفت و دومی می خواست با یکی ازدواج کنه باز مادرم نپسندید و رفت اونی که مادرم انتخاب کرده بود رو گرفت ، می گم پس چه نقشه ای می کشی یکی رو بگیری و طلاق بدی و بری دنبال کسی که می خوای ؟ چرا به صراحت با مادرت در مورد معیارهات حرف نمی زنی ؟ چرا به خواهرت نمی گی چه جور زنی می خوای ؟ بهشون بگو مخرج مشترک اونایی که انتخاب کردی رو بگیرن و ببینن چی می خوای ؟ می گه به هیچ وجه نمیشه تو خونه ی ما حرف زد ! می گم جرات نداری بگی بابا من تو این سبک زن رو می پسندم ؟! می گه جرات نیست حرمته ! می گم شما بگو حرمت من می گم جرات ، چرا که این حرمت آرامش رو از همه ی بچه های این خانم گرفته و شاید خودش خیالش راحته که افراد مناسبی برای بچه هاش انتخاب کرده ! نگاهم می کنه و می گه خانم تا به حال تو خونه ی ما اتفاق نیفتاده که کسی حرف دلش رو بتونه بزنه ، ماها دور هم که جمع شیم در مورد گرونی و دلار و سیاست و ... حرف می زنیم ، کسی از حال کسی خبر نداره ، ما عادت نداریم با کسی حرف بزنیم ، شما اولین نفری هستید که من تونستم باهاش حرف بزنم ، نه دوستی ، نه همکار ، هیچ کسی نیست که من بتونم بهش بگم چی می خوام ، با این سن و سال و سمت هم که نمی تونم برم مثل بقیه پسرا با یکی آشنا شم ، اصلا این ریسک رو کنم چه جور به خانوادم نشونش بدم ؟ بگم از کجا پیداش کردم ؟ شما می گید چی کار کنم ؟ می گم اگه من جای شما بودم یا رک و راست می رفتم و می گفتم چی می خوام و همه ی مسئولیتش رو هم قبول می کردم یا اصلا ازدواج نمی کردم و یکی دیگه رو هم آزار نمی دادم ....

بعد از کلی حرف زدن می گه به مادرم که نمی تونم بگم چی می خوام ولی شاید شما درست می گید ، هر چند فکر می کنم از هم سن و سال هام عقبم ولی شاید مجرد بودنم بیشتر به نفعم باشه تا تن به ازدواج با انتخاب خانوادم بدم .

 

 

دو سر سود !

یکی از دوستان سوالی داشت مبنی بر این که آقایون از همسرشون چه انتطاری دارند و کلا در ازدواج توقع و خواست آقایون چیه ؟ من می خوام از خانم ها و آقایون بخوام از انتطاراتشون بگن تا به این وسیله افراد از هم شناخت و اطلاعات بیشتری داشته باشن .

 

قابل تامل !

من زن دوم شوهرم بودم ، خانم اولش فوت کرده بود که اومد سراغ من ، 16 سالم بود ، البته فامیل بودیم و چون خانوادم اونو پسر خوبی می دونستن ، گفتن زنش شو ، منم زنش شدم ، واقعا هم مرد خوب و مهربونی بود . مشکل اقتصادی نداشتیم ، همه چی برای من آماده بود ، گاه مشکلات کوچیکی پیش می اومد ولی خوب زیاد مهم نبود ، تنها چیزی که جای گله برای من میذاشت این بود که شوهرم هیچ وقت به ظاهر من دقت نمی کرد ، هیچ وقت ازم تعریف نمی کرد ، یک ماه هم لباسم رو عوض نمی کردم متوجه نمی شد یا اعتراض نمی کرد ، یک سال هم اصلاح نمی رفتم کاری نداشت و این در حالی بود که من اتفاقا خیلی به خودم می رسیدم و این توجه رو دوست داشتم .

 12 سال از زندگی ما گذشت و چون من مشکل داشتم بچه دار نشدیم ، مدتی شوهرم  بیکار بود ، قرار گذاشتیم بریم شهرستان پیش حانواده ی من تا شاید اونجا کاری پیدا کنه ، تو تهران که کار کرده بود صاحب کارش طلبش رو نداد و حواله کرد به سوپری آشنای خودش تو شهری که قرار بود بریم برای زندگی ، به شوهرم گفته بود من ازش طلب دارم تو برو به اندازه ی طلبت از من از مغازه اش جنس بردار . مستقر شدیم تو شهر جدید و شوهرم گفت من خجالت می کشم برم بگم ما سر طلب فلانی اومدیم از شما جنس برداریم ، من نمی رم ، منم بهش گفتم تو نری من می رم ، نمی تونیم از پولمون بگذریم و من رفتم .

مدتی از رفتنمون به اون شهر و رفت و آمد من به اون مغازه می گذشت که آروم آروم با مغازه دار صمیمی شدم ! یه وقت هایی که شوهرم سرکار بود من با اون می رفتم بیرون ، کم کم دیگه برام مهم نبود شوهر ازم تعریف کنه یا نه ، سر همچین چیزی دیگه دعوا نمی کردیم چرا که یکی دیگه بود اونقدر ازم تعریف می کرد و قربون صدقم می رفت که دیگه گفتن و نگفتن شوهرم اهمیتی نداشت . مدتی که از دوستی مون گذشت گفت بذار من با شوهرت دوست شم اینجوری راحت تر رفت و آمد می کنیم ، منم یکی دوبار با شوهرم رفتم مغازه اش و اونم اونقدر زبون ریخت تا با شوهرم دوست شد و کم کم خونه ی ما می اومد ، شوهرم یه وقتایی شاکی می شد و می گفت من زن و بچه ی این مرتیکه رو ندیدم واسه چی خودش تنهایی خونه ی ما رفت و آمد می کنه ؟ چرا ما رو خونه ی خودش دعوت نمی کنه ؟ منم در جواب یه چیزایی سمبل می کردم تا موضوع عوض شه . دوستم از ناراحتی من به خاطر نداشتن بچه اظهار ناراحتی می کرد و به من گفت من کاری می کنم که تو مادر شی و پیشنهاد داد که برای ما بچه پیدا کنه ، این موضوع بین منو شوهرم و دوستم بود ، شوهرم اول راضی نمی شد ولی با اصرار من قبول کرد ، قرار شد من به همه اعلام کنم حامله شدم تا بعد 9 ماه اونم برای ما بچه پیدا کنه ، فیلم بدی بازی کردم ، دائم باید چیزی به شکمم می بستم ، خسته شده بودم ، چند بار دختر برامون پیدا کرد ، ولی تو فامیل ما اگه 6 تا هم دختر داشته باشی انگار بچه نداری و اگه یه پسر داشته باشی جای اون 6 تا دختر رو می گیره ، دیگه ناامید شده بودیم ، به شوهرم گفتم به همه می گیم بچه از بین رفت و دیگه خلاص می شیم از این همه دردسر و دروغ ، به دوستمم گفتم دیگه بچه نمی خوام ، از 9 ماه میگذره و من بچه دار نمی شم جواب مردم رو چی بدم ، همه می فهمن دروغ بود ... وقتی اینا رو شنید ظرف یک هفته اعلام کرد یه پسر 4 ماهه پیدا کرده ، خانواده ی خیلی ضعیفی دارن و این بچه براشون اضافه اس اگر می خواهید بیارم براتون ، بچه رو دیدیم ، خیلی ضعیف بود ، به 4 ماه نمی خورد ولی به نوازد تازه متولد شده هم نمی خورد ، آوردیمش ، شوهرم به همه اعلام کرد چون بچه ام ضعیفه ، یه مدت کسی نیاد خونه ی ما ، مریض میشه ، سه چهار ماه گذشت و بچه جون گرفت و آروم آروم به بقیه نشونش دادیم ، بابت بچه 13 میلیون از ما گرفت و به من گفت 7 میلیون هم از خودش گذاشته ، ما همچنان با هم دوست بودیم ، یک هفته ازش خبری نداشتم رفتم مغازه اش ، از پسری که اونجا بود سراغش رو گرفتم ، با تعجب نگاهم کرد و گفت چی کارش دارید ، به شما بدهکاره ؟ گفتم نه با خودش کار دارم ، باز نگاه کرد و گفت چند باری شما رو تو مغازه دیدم ، نکنه با عموی من دوستی ؟ بیچاره زن عموم ، دق کرده از دستش ، یک بار هم ازش جدا شده ولی به خاطر بچه اش برگشته ، عموی من مثل گاو پیشونی سفیده ، همه می دونن چی کاره اس ، خانم برو به زندگی ات برس ، عموی من زبون بازه و تا حالا صد نفر رو گذاشته سر کار و.... هیچی نگفتم ، از مغازه اش اومدم بیرون ، دلم نمی خواست باور کنم دوسم نداره و فقط زبون می ریزه ، می دونستم با زنش مشکل داره ولی بهم گفته بود زنش خیلی بد اخلاقه و منتظرن بچه به سن قانونی برسه تا والدی که قراره باهاش بره رو انتخاب کنه ، اون وقت از هم جدا می شن . بعد یک هفته اومد سراغم ، نگفتم چیا شنیدم ، دوباره ادامه دادیم  ، شوهرم تو تهران کارش جور شده بود و گفت که قراره برگردیم تهران ، من دوست نداشتم برگردم .

 یک هفته بود که برگشته بودیم تهران ، با دوستم حرف می زدیم ، بهش گفتم یکی دوتا از فامیل هامون قاچاقی رفتن یه کشور تا بعد بتونن اقامت بگیرن ، چند باری شوهرم قبل تر ها گفته بود که دوست داره بره ، ولی من نذاشته ام ، تا اینو گفتم بهم گفت اشتباه کردی نذاشتی بره ، الان ازش بخواه که بره ، برای تو خوبه ، برای بچه ات خوبه ، گفتم از تو دور می شم گفت خوشبختی و راحتی تو برام مهمه ، منم بعد طلاقم میام ، گفتم تا اون بره و برای ما بتونه کاری کنه چند سال طول می کشه ، تنها می مونم ، گفت مگه من مردم ، پس من چی کاره ام نمیذارم آب از آب تکون بخوره ، منم نشستم زیر پای شوهرم که تو بی عرضه ای به فکر آینده ی ما نیستی ، دیدی فلانی و فلانی رفت ، فردا پس فردا اقامت می گیره ، ما همچنان اینجاییم ، شوهرم گفت قبلا می خواستم برم نذاشتی ، الان که بچه داریم ، وقت شیرین زبونی بچه امه ، چه جوری ازش دل بکنم و برم ؟ اون مقاومت کرد و من اصرار و بالاخره رفت .

وقتی شوهرم نبود چند باری با دوستم رفتم مسافرت ، تو مسافرت آخر وقتی خواب بود موبایلش رو چک کردم ، البته قفل داشت ، یادم افتاد بهم یاد داده بود موبایلم رو قفل کنم تا اگه پیام داد شوهرم نتونه بازش کنه ، بهش گفته بودم رمزش یادم می ره و رمز موبایل خودش رو داده بود ، قفل رو باز کردم دیدم از سارا و بهار و الهام و پری پیام داره ، ماتم برده بود ، یاد حرف برادرزاده اش افتادم ، بیدارش کردم و کلی دعوا کردیم و گفت اونا رو اندازه ی من دوست نداره و اونا خودشون دنبال این هستن و اصلا این اونا رو آدم حساب نمی کنه ، برگشتم خونه ، حالم خوب نبود ، خواهر شوهرم که فکر می کرد از پیش پدرم برگشتم و شاید اخبار رو نشنیده باشم آروم بهم گفت اخبار بی بی سی رو شنیدی ؟ گفتن یه کشتی که به صورت قاچاق می خواست وارد یه کشور بشه غرق شده ، تو نگران نباش ، ایشاله شوهرت زنده اس ....

هر چقدر از بزرگ شدن این بچه میگذره بیشتر فکر می کنم شبیه دوستمه و این که شاید بچه ی خودش باشه !