فرم پر شده رو نگاه ميكنم ، تعداد اعضاي خانواده رو چهار نفر نوشته 

يكي هم تو راهه. مرد و  زن هردو شديدا عصبي هستن

زن رو به مرد میگه تو حرف بزن من حرفی ندارم ، مرد میگه :

دو ساله ازدواج كرديم، من ازدواج دومم هست و خانوم ازدواج سومش ،هر كدوم يه دختر داريم 

كه چند ماه با هم فرق دارن ولی الان تو یه کلاس نشستن ، 

این خانوم بارها دختر منو اذیت کرده ، بیشترین دعوامون سر بچه هاس 

من با دختر ایشون کاری ندارم ، اینه که دختر منو می سوزونه ، کتک می زنه ، خفه می کنه ... 

خانوم تو حرفش میپره میگه تقصیر خودته و خودشه !

پیش تو خودشو میزنه به موش مردگی وقتی نیستی آتیش می سوزونه .

مرد رو به زن میگه یه کاری با این بچه کردی دو هفته از سوزوندنش گذشته بود

که به من گفت ، از ترس تو صداش درنمیاد چطور آتیش می سوزونه ؟!

جلسه ی اول به این میگذره که خانوم سی و سه ساله اس ، سه بار ازدواج کرده 

از 16 سالگی خونه بخت بوده ، در ازدواج دومش تو چهل روزگی دخترش

شوهر خونه رو ترک می کنه و بعدا متوجه میشن همسر دوم یه جا دیگه زن و بچه داره و ...

نهایتا طلاق غیابی می گیره و خودش دخترش رو بزرگ می کنه

خانواده حمایتگر نداره ، با پله تمیز کردن و کار تو شیرینی پزی و ... زندگی گذرونده 

مرد هم از همسر اولش خیانت دیده ، اهل شهر دیگه ای هست و با معرفی دوستی 

با خانوم دومش آشنا شده و در عرض یک هفته خواستگاری و عقد و ازدواج

به اجبار مادر دختر ، به سرعت برق و باد اتفاق افتاده !!!!

جلسه دوم دخترا رو ديدم : 

دختر مرد: سلام شما خانوم مشاوريد؟ 

  • بله
  • بابام گفته اگه شما اجازه بديد من ميتونم برم پيش عزيزم ( مادربزرگپدريتوشهرديگه ) 
  • چرا بري؟بابا گفته من بايد اجازه بدم؟
  • بله،آخه من اينجا رو دوس ندارم ،خواهش ميكنم شما اجازه بده من برم 
  • چي شده كه اينجا رو دوس نداري ؟ اذيت ميشي ؟ با مامان چطوري؟
  • مامانم خوبه ولي ميگه من اذيتش ميكنم ، به خدا من بازي ميكنم،كار ميكنم با آبجيام 
  • چه كاري ميكني؟ 
  • گردگيري، جاروبرقي ميكشم ،ظرف آب ميكشم ، توالت ميشورم ، حمام ميشورم و ...
  • تو چطوري جاروبرقي ميكشي ؟ جاروبرقي كه از تو بزرگتره ! مامان تو رو تا حالا زده؟
  • بله، ولي جاشون خوب شده دیگه درد نمی کنه ! 
  • ميتونم ببينم ؟
  • يه جا رو نميشه نشون داد ولي كمرم رو كه با سيم زده ميتونم نشون بدم
  • يه بارم خفهام كرده كه جاي دستاش رو گردنم بود 

كمرش رو ميبينم چندين جاي زخم وجود داره 

بغلش ميكنم ، ميگم اجازه ميدي ببوسمت؟

اجازه ميده و ميگه ميشه قبول كني

 من برم پيش عزيزم ؟😞 ميگم قول ميدم ديگه كتك نخوري و اوضاع خوب شه

دختر زن : نازنين خودشو به موش مردگي ميزنه 

ولي آبجي خوبيه ! ما با هم بازي ميكنيم ، درس ميخونيم ، كار خونه انجام ميديم 

ميپرسم شما دو تا هشت ساله و نه ساله ايد چطور كار خونه انجام ميديد؟

 چي كار ميكنيد؟ميگه من ظرف ميشورم نازنين آب كشي ميكنه، جاروبرقي ميكشيم و  ... 

جلسه سوم و چهارم و پنجم و ششم:

مشكلات گذشته ، توقعات ، انتظارات، بررسي مشكلات بچه

ها ، درگيري فيزيكي و كلامي مطرح و بررسي و راهكار داده ميشه

ولي باز اوضاع خوب نيست.

جلسه هفتم : به نظرم شما دو تا تصميمي براي بهبود اوضاع نداريد، 

لجبازي و كل كل كردن

انتقام از بچه ها گرفتن، قرباني كردن اين بچه كه تو راهه بيشتر مد نظرتون هست 

تا حل مشكلات و همكاري كردن، پس تا دو هفته مشاوره نياييد

 و بعد تصميمتون رو بگيريد يا كمك ميگيريد و اوضاع رو درست ميكنيد 

يا طلاق بگيريد .تا تصميم نگرفتيد پيش من نياييد .

فرداي جلسه ششم : خانوم به تنهايي آمده و ميپرسه

 به نظرتون چي كار كنيم؟ميگم من همه حرفام رو زدم 

حالا نوبت شماست كه تصميم بگيريد .

كمي از مواضعش پايين اومده و تهديد رو جدي ميبينه 

قراره بعد از تصميم براي ادامه يا قطع رابطه ملاقاتشون كنم .