بهایی گزاف !

نگاه اولیه به پرونده ی مراجعین نشون میده آفا 8 سال از خانم کوچکتره ، سه مقطع تحصیلی اختلاف تحصیلات دارن ، خانم خیاطی می کنه و آقا فعلا بیکاره ( تا دو هفته پیش نگهبان بوده ) ، آقا قبلا ازدواج کرده و در دوران عقد بعد دو سه ماه تصمیم به جدایی گرفته شده و دو سال جدا شدن طول کشیده .

رو به خانم می کنم و می گم من گوش می کنم ، خانم می گه ما 4 ماهه عقد کردیم ولی به نظر میاد به مشکلات اساسی برخوردیم ، آقا سریع می گه تو چرا به من گفتی 6 سال بزرگتری ؟ رو به من می کنه و می گه من تازه فهمیدم 8 سال بزرگتره ، برادرش بهم گفت ، خانم می گه من بهت گفتم متولد چه سالی هستم کی گفتم چند سال بزرگترم ؟ ازش می پرسم خانم به شما گفته متولد چه سالی هست و شما حساب نکردید چند سالشون میشه ؟ میگه نه ! خانم من الان با شما دارم حرف می زنم اونقدر حالم بده که تمرکز ندارم ، نمی تونم مثل این خانم حرف بزنم شما رو قانع کنم ، چی کار کنم امکانات نداشتم درس بخونم ، من سیکل دارم ، البته رفتم سراغ کتابای علمی و دیگه درسم رو ول کردم ، بابام سرهنگ بود دائم شهرهای مختلف می رفتیم اینم یه چیز دیگه بود که درسم رو ول کردم و.... من از این خانم شاکی ام به خودش نمی رسه ، بدنش بوی بد می ده ، به زور میفرستمش بره حمام ، به من می گه تو یه چیزایی رو به من نگفتی ، چون قرص می خورم میگه تو مشکل روانی داری ، میگه افسرده ای ، درسته بعد طلاق من رفتم دکتر و چند سالی هست دارو می خورم ،ولی مشکل ندارم ، یه غلطی کردم گفتم خانم اولم الکی چو انداخت بین فامیل های خودش و من ، که مشکل جنسی دارم ، اون خانم روسپی هم نباشه نیمه روسپی هست و مزخرف گفته ، الان اعصابم خورده نمی تونم برم سرکار ، ازدواج اولم هم من مسافرت مشهد بودم خانوادم بهم زنگ زدن بیا یه دختر برات دیدیم و منم رفتم دیدمش و عقد کردیم ، بعدشم که سر دو سه ماه خانم ازم طلاق گرفت ، الان این خانم کاری کرده تو خونه به من می گن اون بد بود این چی ؟ این خانم لباس های کهنه می پوشه ، همه اش یه تی شرت تنشه که سوراخه ، اولش گفتن می رید یه زیارت و نمی خواد عروسی بگیرید الان می گن عروسی ، من پول ندارم عروسی بگیرم ....

خانم رو به من می کنه و می گه ، می بینید چقدر سر وصدای الکی راه میندازه ؟ درست می گه من تی شرت تکراری  پوشیدم ولی سوراخ نبوده ، مگه میشه این بخواد بیاد خونه ی ما ، من دوش  نگیرم ؟ اما درست می گه نمی دونم علتش چیه ولی زیر بغلم بو می ده شاید به خاطر سیر یا پیازی هست که می خورم که اونم دیگه نمی خورم ، صددرصد مشکل جنسی داره ، حالاتش و ناتوانی اش باعث شد که پیش دوتا روانپزشک رفتم و اونا تایید کردن ، خودشم گفتم بره که قبول نکرد ، همه ی حرفا رو هر جور که دلش می خواد تعبیر می کنه ، از تاریکی می ترسه ، از تنهایی تو خونه می ترسه ، با کسی ارتباط نمی تونه بگیره ، داروهاشو نخوره تعادل نداره ، میگه کارم سخته نمی خوام برم ، تا حالا چندین کار عوض کرده ، به هیچ وجه رابطه ی خوبی با پدرش نداره و بهش بی احترامی می کنه ، به من نه زنگ می زنه ، نه اس ام اس می ده ، نه سراغت رو می گیره ، نه بیرون می ریم ، نه معاشرت بلده ، نه اهل حرف زدن و حل کردنه ، افسردگی اش خیلی عمیقه  جوری که همه ی ابعاد زندگیش رو تحت تاثیر قرار داده ، هیچ تصمیم نمی تونه بگیره و چشمش به دهن بقیه اس ، از پوشیدن من ایراد می گیره ، هم کثیف می پوشه و هم کهنه ....

تو مصاحبه ی بالینی کاملا مشخصه که آقا بهره هوشی مرزی داره ، از کمترین هوش هیجانی  برخورداره ، قطعا افسردگی عمیق داره و ... خانم از سرتنهایی تن به همچین کیسی داده و بعد از سال ها تنهایی باید پرستاری کنه !

 

 

 

اولین بار دو سه ساله بود که دیدمش ، من همیشه از دیدن بچه ها هیجان زده می شم ، یه دختر ناز و شیرین ، ازش اسمش رو پرسیدم و یه جواب نامفهوم شنیدم .

از اونجا که هیچ وقت کاری به کار و زندگی کسی ندارم ، هیچ پرس و جویی هم درباره ی این که همسایه ی جدید کی هست و ... نداشتم تا این که خانمی که گاه برای کمک تو کارای خونه می اومد خبر از این داد که این بچه با پدر و مادربزرگش زندگی می کنه و مادرش رو به دلیل اعتیاد طلاق دادن ، براش خیلی متاسف شدم ولی باز کاری باهاشون نداشتم ، به مرور متوجه شدم پدرش هم مصرف کننده اس . یه روز مادربزرگ رو تو راه رو دیدم و بهم گفت پسرش اعتماد به نفس پایینی داره و اگر امکان داره من باهاش صحبت کنم ، دوباره از اونجایی که من هیچ وقت با فرد مصرف کننده  کار نمی کنم و نمی تونم کمکی بهش کنم ، گفتم اگر قرار باشه ایشون رو ببینم تو دفتر می بینم و نیاز باشه به جایی دیگه ارجاع می دم ، که احتمالا خود پسره روش نشده و نیومد .

دو هفته پیش دختر کوچولو دوچرخه اش رو از خونه بیرون می آورد که من دیدمش و کمی با هم حرف زدیم ، وقتی حرفاش با من تموم شد ، داد زد مامان زود باش بیا ، دیرم میشه می خوام برم پارک ! من ازش خداحافظی کردم و مادربزرگش رو دیدم ، بهم گفت رفته پیش دبستانی ثبت نامش کنه ، مدیر پرسیده با کی اومدی ؟ مادربزرگش رو نشون داده و گفته با مامانم ، اونم گفته مامانت ؟ مادربزرگ با ایما و اشاره گفته بله من مادرشم و بعد آروم گفته مادرش جدا شده و با من و پدرش زندگی می کنه ، وقتی اومدن خونه به مادربزرگش گفته ، مامان یه کم به خودت برس شبیه مامانای دیگه بشی ، چرا تو مثل اونا نیستی ؟

مادربزرگش بغض می کنه و می گه نمی دونم چه جوری بهش بگم من مامانش نیستم ، تا حالا فقط یک بار مادرش رو دیده و فکر کرده دوست منه ، مادرش با وجود این که هفته ای یک روز ملاقات داشته ترجیح داده نبیندش ، بارها به من گفته ، مامان چرا شکل مامانای دیگه نیستی ؟ کی بهش بگم ؟ چه جوری بگم ؟ طاقت میاره ؟ بعدش چی کار کنم و ...

با مشورتی که با چند تا مشاور انجام دادم ، قرار شده تو بازی درمانی این موضوع رو بهش بگم ، می دونم احتمال افسردگی اش زیاده و شاید روزای سختی در پیش داشته باشه ، و این برای خود من دردناکه .

 

کات !

" بعد از این که لیسانس گرفتم مدتی دنبال کار گشتم ولی چون حقوقش راضی کننده نبود ترجیح دادم خونه بمونم . برادرم تو یه پاساژ مغازه ای گرفته بود ، خودش جای دیگه هم کار می کرد ، به من پیشنهاد داد که فروشنده اش بشم و منم قبول کردم .

وقتی کارم رو شروع کردم متوجه نگاه خاصش به خودم شدم ، روبروی مغازه ی ما مغازه داشت ، روزای خوبی با هم داشتیم ، مراقب هم بودیم ، هوای هم رو داشتیم ، از حال هم با خبر بودیم ، ناراحت که می شدیم از دل هم در می آوردیم ، اگه دیر می رفتم سر کار یا اصلا نمی رفتم ناراحت می شد و پی گیر بود ، منم یه جوری بهش توضیح می دادم که قانع شه و گیر نده ، دیگه فهمیده بودیم کی از چه موسیقی خوشش میاد ، برا هم موسیقی می ذاشتیم و ...

تا این که یه روز یه خانم اومد تو پاساژ و من دیدم این توجهش به من کم شده ، با خانم راحت حرف می زنه اصلا براش مهم نیست که من ناراحت شدم ، توجیه ش  هم این بود که تو یه صنف کار می کنیم و حرفامون کاریه ! دیگه طاقت نیاوردم رفتم سراغ خانم ، متوجه شدم که یه خانم بیوه اس و تازه از شوهرش جدا شده و خرج دختراش رو می ده ، بهش گفتم خوشم نمیاد با فلانی جیک تو جیک شدی ! با تعجب نگاهم کرد و گفت نه ما با هم کاری نداریم ، من دو تا دختر بزرگ دارم ، دنبال روزی اونا هستم و ...

اون روز خانم ... قانع ام کرد و از مغازه اش بیرون اومدم ، فرداش رفتم و بهش گفتم ما به هم علاقه داریم ، دوست ندارم کسی دور و برش باشه ، باز توضیح داد که اگه هم با هم حرف می زنیم فقط حرف کاریه ، می خوای برو ازش بپرس !

یه روز که پاساژ شلوغ نبود و اونم تو مغازه اش تنها بود رفتم سراغش و گفتم ، دیگه بسه ، خسته شدم ، تا کی می خوای منو سر بدونی ؟! فکر نمی کنی دیگه کافیه ؟ متوجه نمی شی وقتی با خانم فلانی حرف می زنی من ناراحت می شم ؟ چرا دیگه توجه گذشته رو بهم ندار و ....

همین جوری بهم نگاه می کرد و فقط گفت : خانم ... توهم زدی ؟ کی با تو کار داره ؟ کدوم علاقه ؟! کدوم نگاه ؟ کدوم قول و قرار ؟ چرا باید ناراحت شی و ..."

ازش می پرسم همه ی اینایی که می گی رو ، این علاقه و توجه و ... خودش بهت گفته ؟ تو این یه سال چقدر با هم حرف زدید ؟ میگه نه ! فقط همون یه بار رفتم و باهاش حرف زدم ! من از حرکاتش می فهمیدم ، من آدمی هستم که فرق بین نگاه ها رو متوجه می شم ، دروغ می گه ! به من علاقه داشته ، حالا زده زیر همه چی ؟  

سفارش من : شنیده ها و دیده ها حاکی از اینه که نباید به حتی حرف بعضی از آقایون ( شما بخونید خیلی هاشون ) توجه کرد و جدی گرفت چه برسه به برداشت از نگاه و حرکات و ....

 

 

بی ربط : یکی از مراجعین که حدود دو سالی با همه ی اعضای خانوادش کار کردم برای عروسی دخترش ، کارت دعوت داده و روش نوشته خانم ... با فامیل ! موندم کدوم طرفیا رو ببرم عروسی تا فامیل محسوب شن . البته از اونجا که مشاوره های من جهانی شده این عزیزان ایرانی نیستن و یه نفر رو فامیل می بینن !