محض تاکید مجدد !
سی و پنج سالی داره ، با شوهرش اومده و آدمی با اون حال نزار خیلی کم دیده ام ، می خوام که بیان تو اتاق ، می گه شوهرم نیاد ، شوهر نگاهش می کنه و می گه از دیشب که مهمون بودیم خونه ی پدرش ، دیوونه شده ، قاطی کرده ، حالش بد شده ، بردم اورژانس ، نوار قلب گرفتن ، آزمایش های مختلف گرفتن و... الان هم اینجائیم ، دیگه نمی ذارم بره خونه ی باباش ، با خانم برادرش کل کل می کنه ، دیروزم همین کار رو کرد و الان به این روز افتاده !
تو اتاق با هم تنها هستیم ، هیچ رنگ و رویی به رخساره داره ، رمقی براش نمونده ، می خواد حرف بزنه به پهنای صورتش گریه می کنه ، شاید بیست دقیقه به همین منوال میگذره ، براش آب قند میارم ، توان نگه داشتن لیوان رو هم نداره ، کمی صبر می کنم و می گم ، نمی دونم چی شده اومدی اینجا ولی می دونم اومدی کمک بگیری ، خوب بگو به من چی شده .... باز چند دقیقه ای میگذره ، تو اشک و آه و ضعف فراون متوجه می شم ، تنها خواهر نه برادره ، با همه ی خواهر برادراش خوبه ، الا اون کوچیکه که تازه به جمعشون ملحق شده ، اونی که مراقب زبونش نیست و تا می تونه همه رو به هم می زنه ، می گه مثل جادوگراس ، دلم نمی خواد ببینمش ، مدتیه وقتی سر مسائله ی کوچیکی با هم درگیر می شیم می گه تو فلان کاره ای ، دخترتم عین خودت ، دیروز دیگه رهاش نکردم گفتم اینا رو از کجات در میاری که من فلان کاره ام ، دختر 11 ساله ام چه جوری فلان کاره اس ؟ که فهمیمدم دو سال پیش وقتی من مریض بودم و قرار بود جراحی بشم دخترم رو گذاشتم خونه ی عموش ، پسر عموش که الان سربازه به دخترم دست درازی کرده و این موضوع رو به هر نحوی بوده خانم برادرم از زیر زبون دخترم کشیده و دائم میگه تو و دخترت اینکاره اید . خانم برادرم و حرفاش به درک ! با این مصیبت چه کنم ؟ دیروز دخترم رو به زبون گرفتم و خواهش کردم به من بگه چی شده و اونم همه ی جریان رو تعریف کرد ، از دیروز حالم بده ، اگه اتفاقی برای دخترم افتاده باشه ؟ چی به پدرش بگم ؟ چه جوری دیگه تو خونه ی مادرشوهرم نرم که اونا اونجا زندگی می کنن ؟ اگه به شوهرم بگم یقین دارم یکی این وسط می میره ، نگم چه جوری همکاری شو بگیرم که کنترل رو رفت و آمد داشته باشم ، با این دختر بدبختم چه کنم ؟ چه بلایی در آینده سرش میاد ؟ دیروز مثل بید می لرزید ، نمی تونست برام بگه چی شده ....
قانعش می کنم که الان با دخترش بره پیش متخصص زنان تا از آسیب یا عدم آسیب مطلع شه ، میگه اگه بگن آسیب دیده چه خاکی تو سرم بریزم ؟ بچه ی 11 ساله ام رو چی کار کنم ؟ الان چی بگم به باباش که ببرمش دکتر ؟ می گم این با من ، بلند شو کاری که گفتم رو انجام بده تا بعد ببینیم چی کار کنیم . شوهر رو صدا می کنم و می گم برگردید برید منزل تا دفترجه اش رو بردارید باید یه متخصص زنان ایشون رو ببینه، نمی خواد شما همراهیش کنید دخترتونو با مادرش بفرستید که کنارش باشه ، بعد دکتر بیایید پیش من ، می گه الان دکتر زنان ؟ برای چی ؟ میگم اجازه بدید ما کارمونو انجام بدیم بعد با هم حرف می زنیم .
تو فاصله ی دو ساعت برمی گردن ، دختر شون هم کنارشون نشسته ، به مادر و دختر می گم بیان تو اتاق ، مادر با آرامش می گه ، خدا رو شکر آسیب ندیده ، دختر به من نگاه می کنه ، از اتفاق هایی که افتاده ، از این که تو این سن رفته پیش متخصص زنان و معاینه شده ، آشفته اس ، ازش اسمش رو می پرسم و می گم با مامان و خانم منشی هماهنگ می کنم یه وقتایی بیا با هم حرف بزنیم ، اشکالی نداره الان بری پیش بابا من با مامان حرف بزنم ؟ قبول می کنه . به مادرش می گم چه مشکلات روحی روانی در انتظار دخترشه و قطعا باید روش کار زیادی انجام شه و باید آروم آروم مسئله رو به پدرش بگه ، باید در جریان باشه تا بتونه همکاری لازم رو برای جلوگیری از مصیبت های بعدی بکنه .
یادمون باشه این جور ضربه ها رو از کسانی می خوریم که اعتماد کامل بهشون داریم ، تا جایی که برامون امکان داره نباید بچه ها رو پیش کسی بذاریم ، بچه ها باید نقاط ممنوعه رو بشناسن و با کوچکترین اتفاقی این امنیت خاطر رو داشته باشن که می تونن به والدینشون موضوع رو بگن ، خیلی از متجاوزین از این ترس بچه ها و تنبیه احتمالی والدین سوء استفاده کرده و حرکت مشمئز کننده اشونو بارها و بارها تکرار می کنن .
