دو هفته اس از خونه بیرونش کرده ، به خانمی که همراهش اومده می گم شما مادرشون هستید می گه نه خاله اشم ، می پرسم با خاله اومدی ؟ می گه مادرم نمی تونه بیاد .

پنج ساله ازدواج کردن ، سه سال هم دوست بودن ، تو دوستی هم بداخلاقی هاشو دیده بود ولی معتقد بود "درستش می کنم" همه چی بعد عروسی تغییر می کنه ! می خواد حرف بزنه بغض می کنه ، می گه : دفعه ی اولش نیست ، به انواع مختلف کتک خوردم ، بارها خفه ام کرده و جای انگشتاش رو گردنم باقی مونده ، این دومین باره از خونه پرتم می کنه بیرون ، اوایل پشت سر خانوادم فحش و ناسزا می گفت ولی الان تو روشونم می گه ، هشت سال از عمرم رو هدر دادم ، هیچ کدوم از اعضای خانوادش تحویلش نمی گیرن ، زیاد حرف می زنه و حوصله ی همه رو سر می بره ، همیشه فکر می کنه خودش درست می گه و اگه کسی مخالفش حرف بزنه می گه آدم نیست و باهاش قطع رابطه می کنه ، همه ی خواهر برادراش با هم رفت و آمد دارن ولی کسی با ما رفت و آمد نمی کنه . فکر می کنه من پول هاشو برای خانوادم می برم ، وضعش از بابام بهتره ،  پرسیدید مامان بابام رابطه اشون چطور بوده ؟ حالا که همدیگه رو کمتر می بینن بهتره ، مادرم فقط جمعه ها میاد خونه ، پرستار سالمنده ، بابام تازه ترک کرده ، همیشه دعوا داشتن، درسته بابام مادرمو می زد ولی دست رو ما بلند نکرده بود ، شوهرم می گه بری چند وقت خونه ی بابات بمونی گشنگی بکشی ، عقلت سرجاش میاد ، فکر می کنه خانوادم از گرسنگی دارن می میرن ، مادرم برای پاگشای داماد تازه اش مهمونی داده بود ، به ما هم زنگ زد ، گفتم اگه شوهرم بیاد میاییم ، اولش گفت نمی ریم ، بعد گفت بریم ، من زودتر رفته بودم به مادرم کمک کنم ، شب که اومد ، سفره رو دید ، فکر کرد من پولش رو دادم و مادرم تدارک دیده ، لب به هیچی نزد ، زودتر از من پاشد رفت و به من نگفت بیا بریم خونه ، منم موندم و به ظرفا و جمع و جور کردن خونه کمک کردم ، دیدم زنگ هم نزد بیاد خونه ، با مادرم یک نصف شب برگشتم خونه ، وقتی درو باز کردم و رفتم تو ، کیفم رو ازم گرفت ، پول ها شو شمرد ، طلاهامو ازم گرفت ، گفت برگرد برو خونه ی بابات ، رفتم که بخوابم ، گفتم صبح حالش خوب میشه ، اومد و از تخت کشدیم پایین و شروع کرد به زدن ، همه ی همسایه ها پشت در خونه بودن ، زنگ زد به بابام بیا دخترت رو ببر ، به درد من نمی خوره ! ....