فرم اولیه اش رو بیرون از اتاق پر می کنه ، منم کنار منشی نشستم و چایی می خورم ، اول دستاش توجه منو جلب می کنه که هیچ مویی نداره ، البته نه از بی مویی چرا که کلی حاج ابرو بود ، و این برای من نشانه اس ، استرسش رو در پر کردن فرم می بینم . منشی می گه خانم ... مراجع شماست .

سی و دو ساله اس ، 15 سال مصرف کننده بوده ، 7 ساله پاک شده و لب به سیگار هم نمی زنه و می گه :

من از ابتدایی شروع کردم به مصرف ، برادر بزرگم و پدرم هم مصرف می کردن ، برادرم سیزده چهارده سالی از من بزرگتر بود ، بابام همه ی اختیار خونه و ما رو به اون داده بود ، مادرم توجه بسیار ویژه ای به من داشت و همیشه می گفت اینو جدای از بچه های دیگه ام دوست دارم ، به نوعی مادرم عاشقم بود ، منم عاشقش بودم و هستم ، هر وقت توجه مادرم به من بیشتر می شد کتک بیشتری از برادرها و پدرم می خوردم ، من سه برادر داشتم دو تا از من بزرگتر و یکی از من کوچکتر ، از سر بی کسی و تنهایی و ترس ، سعی می کردم با این برادر کوچیکم رابطه ی خوبی داشته باشم ولی این مساله هم عاملی برای تحریک برادرها و پدرم بود ، همیشه الفاظ بدی برای صدا کردن من استفاده می کردن ، پسر عمویی داشتم که تو راهنمایی سیگار می کشید ، تعدادی از نخ سیگاراش که باقی می موند می آورد برای پدرم و می گفت از مغازه ی فلانی دزدیدم و پدرم همیشه می گفت ، خاک تو سر تو که به اندازه ی اونم عرضه نداری ولی من می دونستم سیگار رو می خره چون نمی تونه همه اش رو بکشه و خونه ببره برای پدر من می آورد و می گفت دزدیدم !

اونقدر کتک خوردم و تحقیر شدم که می دونم خود کم بینم ، فکر می کنم هیچ جذابیتی برای هیچ زنی ندارم ، نه قیافه دارم ، نه هیکل ، حرف زدن هم که بلد نیستم ، زن ها چرا باید از من خوششون بیاد ؟!

بچه که بودم با خودم عهد کردم بزرگ که بشم برادرهامو می کشم ، رفتم سربازی و هر روز به این که سربازی ام تموم شه حداقل برادر بزرگم رو می کشم و هیچ وقت با برادر دومم رفت و آمد نمی کنم سپری شد ، قبل از تموم شدن سربازی ام برادر بزرگم تب کرد و نمی دونم چه اتفاقی افتاد ولی فلج شد ، نمی دونم اسم مریضی اش چیه ولی دستاش خشک شده و به سمت داخل بدنش جمع شده ، عصبانیتم بیشتر شد ، الان که فلج شده نمی تونم بکشمش مردم می گن برادری رو کشت که نمی تونست از خودش دفاع کنه ! یادم میاد با کفش پاره می رفتم مدرسه از برادرم خواستم برام کفش بخره ، گفت این از سرت هم زیادیه همینو بپوش برو ، تو مدرسه یکی از معلم هام که کفشم رو دیده بود برام هم کفش خرید و هم یه گونی برنج داد که مثلا ببرم خونه ، از این کارش دیوونه شدم ، کفش ها رو پرت کردم بهش و برنج و باز کردم پاشیدم به در و دیوار کلاس و دیگه نرفتم مدرسه !

مصرف موادم زیاد شد از تریاک به هروئین کشیده شدم ، از یک گرم به دوازده گرم رسید ، تو بیابونا می خوابیدم ، موش های زیادی از روم رد شدن ، خیلی تو جوب افتادم ، کسی به من کار نمی داد ، خونه هم که جایی نداشتم ، اشک های مادرم و درخواست هاش منو به خودم آورد ، رفتم کلاس های ترک اعتیاد و دیگه نکشیدم ، باشگاه بدن سازی رفتم ، رفتم سر کار ، حرف گوش کن بودم و کارم خوب بود فرستادنم یه بخش بهتر ، الان خونه دارم و ماشین هم خریدم ولی هیچ کدوم اینا رو نمی بینم و باز می دونم به درد بخور نیستم . همه ی اینایی که گفتم اصلا مهم نیست من برای یه چیز دیگه اومدم پیش شما .

همون جور که گفتم با برادر دومم رفت و آمد نمی کنم ، هر وقت اونا بیان خونه ی ما ، من می رم بیرون و تا نرفته باشن خونه برنمی گردم ، 5 سال پیش خانم برادرم بهم زنگ زد و گفت میای خونه ی ما من با تو کار دارم ، منم فکر کردم مثل خواهرم یا دختر عموهام که کیسی رو می بینن و به من می گن ، اینم می خواد یکی رو به من معرفی کنه ، ساعتی رو گفت بیا که برادرم سر کار بود ، منم رفتم ، وقتی رفتم شروع کرد به ابراز علاقه و این که خیلی وقته منو دوست داره و برادرزاده اش منو تو بدن سازی دیده و از هیکل من تعریف کرده و .... نمی دونستم چی کار کنم ، چی بگم ، اون روز اومد طرفم ، خشکم زده بود ولی از خونه زدم بیرون ، تلفن ها و اس ام اس هاش قطع نشد ، هر روز منو دعوت می کرد به خونش و می گفت که می خواد با هم باشیم ، دو سال اول رو خیلی تمایل داشتم برم ، چند باری رفتم ولی واقعا کاری نکردم ، هر دفعه انگار یکی یقه ی منو می گیره و میندازه بیرون ، سه ساله دیگه خونش نرفتم ولی اون همچنان می گه منو دوست داره و نمی تونه از من بگذره ، الان مدت هاس هر روز صبح که از خواب بیدار می شم می گم می رم خونش ولی باز نمی رم ، روانی شدم از این فکر ، هیچ جور نمی تونم از این قضیه خلاص شم ، رفتم با چند تا خانم رابطه گرفتم ولی حالم از خودم بهم خورد ، من هرزه نیستم ، تو خونه ی ما شاید الکل و مواد بد نبود ولی نگاه کردن به دختر و زن مردم فاجعه بود ، من اگه این کار رو انجام بدم یعنی از همه ی خط قرمزهام عبور کردم ، یه بار طناب دار رو به گردنم بسته بودم که پسر عمه ام رسید و نذاشت ، روزهای اعتیادم و ترک اعتیادم از روزهایی که الان دارم راحت تر بود . اونقدر عصبانی شدم که چند روز پیش یه چک زدم صورت مادرم ، بعد از وحشت کاری که کردم اونقدر خودمو زدم که همه ی صورت و گردنم خون مرده شده ، به خانم برادرم گفتم که دوسش ندارم و اگر زن برادر من نبود و دختر خونه هم بود هیچ وقت من سراغش نمی رفتم و باهاش ازدواج نمی کردم ولی نمی دونم چرا از فکر بودن باهاش خلاص نمی شم !

همه ی جملات این مرد سی و دو ساله رو اشکی به پهنای صورتش همراهی می کرد.