<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خودمونی</title>
<link>http://saborane.blogfa.com</link>
<description>هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم . </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 May 2012 17:35:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تاوان !</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چهار ماهه بار دار بود و هنوز نمی دونست ، البته مدتی بود که احساس می کرد حالت هاش فرق کرده ولی هرگز به مغزش خطور نمی کرد که ممکنه بار دار باشه ، تغییرات وادارش می کنه یه سری به دکتر بزنه و اونم آزمایش براش می نویسه ، از بد حادثه متوجه می شه که بارداره ، انگار غم دنیا رو سرازیر کردن تو وجودش ، چه جوری با داشتن داماد دوباره بچه دار شه ؟ جز خودشو و شوهرش هیچ کسی از این موضوع نباید مطلع شه ، تصمیم می گیره به هر نحوی شده این بچه رو از بین ببره ، می ره برای سقط جنین ، چون بچه بزرگ شده قبول نمی کنن ، انواع قرص ها و آمپول های تجویز شده ی دکترای کوچه بازار رو مصرف می کنه ، خودشو پرت می کنه و ....بالاخره این بچه می مونه و موعد دنیا اومدنش فرا می رسه ، به همراه شوهرش می ره بیمارستان ، بچه دنیا میاد ، یواشکی از بیمارستان خارج می شه و برای دو روز سراغش نمی ره ، دلش طاقت نمیاره ، برمی گرده بیمارستان ، دو هفته طول می کشه که کارای قانونی پس گرفتن بچه رو انجام بده ، الان اون دختر شش ساله اس ولی بهره ی هوشی سه سال رو هم نداره ، ناسازگاره و اصلن رفتارش عادی نیست ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 337px; HEIGHT: 245px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot; http://saborane.persiangig.com/470525ad7e6677549b4ce24e16c9da2a_200.jpg&quot; width=201 height=259&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 May 2012 17:35:46 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش ممنوع</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در حال صحبت با یکی از مراجعینم ، منشی در می زنه و می گه میشه یه لحظه بیایید بیرون ، اضطراریه ، این اتفاق اصولا نمی افته و ما کم پیش میاد مشاوره با کسی رو قطع کنیم و به حرف یکی دیگه گوش کنیم ولی حالت منشی از چیزی که شنیده بود این مسئله رو برام توجیه می کرد ، برای چند لحظه میام بیرون و می گه خانمی با گریه زنگ زده که شوهرم داره منو خفه می کنه میشه الان بیاییم برای مشاوره و... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت مراجعین بعدی رو تغییر می دیم تا این مراجع اضطراری رو ببینم ، اول خانم وارد میشه با رنگ و رویی پریده و بعد آقایی با شدت عصبانیت ، وقتی آقا روبروم می شینه خطوط بخیه ی زیادی از زیر چونه تا جایی که توی پیراهنش پنهون شده و دیده نمیشه و ابروهای کمون و نازک که مدتیه مرتب نشده ، توجه منو جلب می کنه ، می پرسم چی شده ، آقا سرش رو پایین میندازه تا خانم حرف بزنه ، خانم رو که نگاه می کنم دستاش رو به هم قفل کرده و محکم هر کدوم رو به سمتی می پیچونه و میگه ، شوهرم به من شک داره ، داشت منو می کشت که بهش گفتم بریم مشاوره ، تو نامزدیمون اینجوری نبود ولی از وقتی که شروع کرده به مصرف شیشه دائم حرفایی می زنه که منو روانی می کنه ، ده ماهه ازدواج کردیم و دائم تو جنگ و بگو مگو هستیم ، بابای من ناشنوا بوده ، من زبان اشاره رو می دونم و عادت کردم علاوه بر زبونم از انگشتام هم استفاده کنم ، شوهرم فکر می کنم تو خونه با انگشتام به کسی اشاره می کنم ، فکر می کنه تو خونه ی ما دوربین گذاشتن ، فکر می کنه من با موبایلم ازش فیلم می گیرم ، تو یک ساعت چند بار سرزده میاد خونه تا مچ منو بگیره و .... بهش می گم به همین دلیله دستات رو به هم قفل کردی ؟ میگه آره من زندگیمو دوست دارم ، می خوام این عادتم رو کنار بذارم ولی نمیشه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی از آقا می پرسم خانمت چی میگه و نظرت چیه ؟ می بینم که فک پایین حدود دو سانت عقب تر از حد معموله و یه دندون بیشتر نداره و فک بالا هم حالت طبیعی نداره ، حرف زدن برای این آقا زیاد راحت نیست ، می پرسم برای شما اتفاقی افتاده ؟ میگه تو 17 سالگی تصادف شدیدی کرده و ظاهر فعلیش محصول اون تصادف هست و بالافاصله می گه خانمم با قیافه ی من مشکل داره ، من می دونم داره تو خونه اشاره می کنه ولی به کی هنوز پیداش نکردم ، شما بگو چرا وقتی ساعت چهار و بیست دقیقه رو نشون می ده این خانم با دستاش چهار و بیست دقیقه رو اشاره می کنه ؟ به کی اشاره می کنه ؟ شب تا صبح نمی خوابه چون من نمی خوابم ، می دونم بخوابم می خواد بره با تلفنش حرف بزنه ، چرا کشیک منو می ده نمی خوابه ؟ وسایلش رو می گردم که می گردم اگه مشکل نداره باید بذاره بگردم ! این جوری تا صبح جفتمون بیداریم ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانم میگه دو ماهه باردارم و شوهرم شک داره که نکنه این بچه ی خودش نباشه ، بالافاصله آقا میگه خوب دلیل دارم ، من شیشه مصرف کردم زنم زنگ زد به خانوادم اونا اومدن منو بردن کمپ ، وقتی خانمم گفت بارداره با هم رفتیم آزمایشگاه ولی من تنهایی رفتم جواب رو گرفتم ، اونجا پرسیدم این بچه الان چند وقتشه اونا گفتن دو ماه ولی میشه چند روز بهش اضافه کرد ، من حساب که کردم دیدم اون موقع من کمپ بودم ، اینو به زنم می گم خودشو می زنه به در و دیوار تا بچه رو از بین ببره ....   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خوام به خانم بگم این آقا پارانوئید هست و احتمالا باید تا آخر عمرت این درد عظیم رو بکشی ولی می دونم اگه بخوام با خانم تنها حرف بزنم توهم توطئه این آقا رو رها نمی کنه و دیگه سخت بشه جلب اعتمادش رو کرد ، به همین دلیل از خانم می خوام بیرون باشه و بعد از کمی صحبت با آقا بهش آدرس روان پزشکی رو می دم تا شاید با مصرف دارو تعادل بیشتری داشته باشه و ما بتونیم جلسات مشاوره ی بعدی رو داشته باشیم ، طبق انتظارم بهم میگه خانم شما می گی می رم ولی من به حرفام شک ندارم و می دونم اونجا رفتنم بی فایده اس !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot; http://saborane.persiangig.com/409739_372728819415988_184430774912461_1214835_546611046_n.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 22:22:55 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقابت ؟!</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه ی ما خیلی حرف ها و نقل ها از محبت مادر و فرزند و پدر و فرزند شنیدیم ، ولی یه وقت هایی شاهد مسائلی می شیم که نمی دونیم باید این سوال رو مطرح کرد یا نه که این عشق و علاقه ی والدین و فرزندان در شرایط عادیه و یا اگر تو این مسئله منافع مادر یا پدر ( البته از نظر خودشون ) مطرح باشه باز این عشق و علاقه لحاظ میشه یا نه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-          از مدرسه معرفی اش کردن ، دختری که اصلا قد و هیکلش به هفده ساله ها نمی خوره و خیلی درشت تر از همسن و سال هاشه ، تعریف می کنه که اول با پسری دوست شده و مدتی با اون بوده ، پدر پسره متوجه می شه و ضمن توبیخ شدید پسرش خودش با دختره ارتباط می گیره و تراول های زیادی خرجش می کنه ، با ماشین مدل بالاش میاد دنبال دختره تا بعد مدرسه ناهار رو بیرون باشن و بهش می گه اگه تو &quot; بله &quot; بگی هر دو تا زنم رو طلاق می دم و بچه ها رو می دم به خودشون ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-          مادر سی سالشه و یه دختر چهارده ساله و یه پسر دو ساله داره ، یک ساله همسرش فوت کرده و دقیقن یک ساله با پسر بیست و سه ساله ای ارتباط گرفته و به گفته ی خودش صیغه ی دائم بین خودشون خوندن ، تو این یک سال دختر از وجود همچین کسی بی اطلاع بوده ، دو هفته اس پسره رو دیده و اونم ابراز علاقه کرده و دختر هم عاشقش شده ! پسر به مادر دختر گفته می خوام با دخترت ازدواج کنم ، زن پریشون از دست دادن عشقش به شدت با دخترش درگیر شده و هر چی از شرع و دین و ... می گه تو گوش هیچ کدومشون نمی ره ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 315px; HEIGHT: 335px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot; http://saborane.persiangig.com/390137_319304568086904_123821887635174_1501412_1803701306_n.jpg&quot; width=255 height=377&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 12:23:02 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانواده های معنوی</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روز اولی که با مسئولین پرورشگاه صحبت کردم ، گفتم اینجا سربازخونه اس و کمبود آغوش گرم خانواده رو داره ، با یکی دو تا از اساتید صحبت کردم و کتاب های متفاوت خوندم تا ببینم بهترین کاری که در حال حاضر میشه برای این بچه ها کرد چیه ؟ از چند تا از دوستان طلب همکاری کردم و به امید خدا شاید تیمی شدیم برای این وظیفه ی مهم ، توی جلسات بعدی به این نتیجه رسیدیم که ما نیاز به خانواده های معنوی داریم ، خانواده هایی که در هفته یا دو هفته و یا هر مدتی که به توافق برسیم ، یک روز  از بچه مورد نظرشون در منزل نگهداری و پذیرایی کنند ، این بچه ها هیچ نیاز مادی به کسی ندارن ولی نیاز دارن مادر ، پدر و خواهر و برادر رو تجربه کنن و به واسطه ی این خانواده ی معنوی ، شاید خاله و دایی و عمه و عمو و بچه های اونا رو هم تجربه کنن ، آموزش هایی باید به این خانواده ها داد و ضوابطی تعیین کرد تا کمتر به مشکل برخورد کنیم . در صورتی که در بین خواننده ها کسانی هستند که می تونن این بچه ها رو حمایت کنند به صورت خصوصی برای من کامنت بذارن تا در صورت مهیا شدن شرایط ، همکاری لازم رو با هم داشته باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جزو اولین شرایط اینه که مجرد نباشن و بالای 35 سال باشن و کل خانواده پذیرای ارتباط با این بچه ها باشن ( چقدر باشند و نباشند نوشتم ).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 479px; HEIGHT: 366px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot; http://saborane.persiangig.com/541223_376928918995978_184430774912461_1224394_1052758014_n.jpg&quot; width=321 height=317&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Apr 2012 19:45:26 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برنامه ی سال جدید !</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>یکی از دوستان پیشنهاد خوبی داده مبنی بر این که هر کسی اگه دوست داشت برنامه ی امسالش رو برای بقیه بگه تا شاید از هم ایده های خوب بگیرم ! منم باهاش موافقم و یه کم دیگه خودمم از برنامه هام اینجا میگم .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 431px; HEIGHT: 395px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://saborane.persiangig.com/423807_10150608174218380_755223379_9441734_1343288801_n.jpg&quot; width=431 height=300&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ .ن بعد از چندین روز ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من تقریبا برنامه هایی شبیه سالهای گذشته دارم ولی چیزایی هم اضافه و کم کردم ، اگه خدا بخواد هفته ای یک روز با بچه های پرورشگاه کار می کنم ، حتمن در موردشون می نویسم و همکاری شما رو هم می خوام ، امسال به دلم بیشتر می رسم ، خیلی از خودم غافل شدم ، یه برنامه ی ورزش هفتگی دارم ، اسفند کلاس خاصی می رفتم و طبق روال کلی کتاب خریدم و باید همه اشونو بخونم ، مسافرت تابستونی رو در حال تدارک با دوستان هستیم ، یه کم باید زبانم رو قوی کنم شاید بارو بندیل رو ببندیم و بریم !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 18:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه سال دیگه هم تموم شد !</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعات آخر سال 90 هست و من مدت هاس نمی رسم سری به نت بزنم ! وقتی به آنچه تو این سال بر من گذشت فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که باید سپاسگزار خدا باشم برای هر آنچه از دست دادم و تشکر کنم برای هر آنچه که بدست آوردم  . خوشحالم از این که برخی دوستان نتی رو ملاقات کردم و از بینشون دوستان زیادی پیدا کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اهدافی رو برای سال 91 دارم و از خداوند عزیز تقاضا می کنم یاریگر من باشه . برای همه ی دوستان عزیز آرامش و سلامتی آرزو می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot; http://saborane.persiangig.com/316388_273991612623043_184430774912461_923622_1957576888_n.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 00:20:49 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمک فکری می خوام !</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;H1 style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl align=justify&gt;  &lt;B&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;هفته ی گذشته به پرورشگاهی دعوت شدم که تقریبا 65 سال قدمت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/B&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;H1 style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; داره ، وارد اتاق مدیر که شدم عکس بانیان از ابتدا تا الان که فردی 70 ساله مدیریت می کنه به دیواره ، 35 تا پسر از 7 تا 15 سال رو نگهداری می کنن ، بهشون می گن بچه های خدا ، این برچسب حس خوبی بهم می ده ، کسی که بچه ها و قسمت های مختلف پرورشگاه رو بهم نشون می ده میگه ، اینا از نظر خوراک و پوشاک و نوع مدرسه و ... از خود ما بهتر سرویس می گیرن ولی با این اوصاف می بینیم که خیلی از جاها می لنگه و کارا درست پیش نمی ره ، می خواهیم شما هر چند وقت یکبار بیایید اینجا ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;H1 dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;خوب که نگاه می کنم و سوال می پرسم می بینم دو سه تا خانم بیشتر اونجا رفت و آمد نداره و تقریبا همه ی کارکنان و مربی ها مرد هستن ، حس می کنم پادگانه و همه سربازن ، باید اینجا از این سربازخونه ای دربیاد و بیشتر شبیه به یه خونه ی واقعی بشه ، بزرگترها باید مسئولیت هایی در برابر کوچکترها به عهده بگیرن ، بچه های 7-8 ساله واقعن به آغوش و احساس دلبستگی و تعلق نیاز دارن و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;H1 dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ازتون کمک می خوام برای این که بهم بگید چی کار باید کرد تا اینجا رو بیشتر شبیه خونه کرد ، چه جوری میشه ضعف نبود مادر و خواهر رو که عامل فراگیری مهارت های ارتباطی با جنس متفاوت هست رو جبران یا جایگزین کرد ، چه جوری میشه اینجا رو از حالت سربازخونه ای خارج کرد ، اگر دوستان تجربه ای دارن و یا دوستانی که تو کشورهای دیگه هستن اطلاعاتی تو این زمینه ها دارن بهم بگن تا بتونم بهتر عمل کنم .  &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;H1 dir=rtl align=justify&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;H1 align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 379px; HEIGHT: 365px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://saborane.persiangig.com/376716_199972540080021_130933236983952_451110_2015851963_n.jpg &quot; width=241 height=290&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;H1 dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- نمی دونم چرا وبم اینقدر قاطی کرده ، هر چی خطش رو درست کردم باز حرف خودشو زد و خراب شد !&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دلیل نبودنم ابری بودن حال و هوام نبود وقت نداشتم ، ممنونم از دوستانی که دائم حالم رو می پرسیدن . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- من پیشنهادات شما رو می خونم و هر کدوم که عملی باشه پی گیری می کنم ، به همین دلیل احتمالا پاسخی برای کامنت ها ندارم .&lt;/P&gt;
&lt;H1 dir=rtl&gt; &lt;/H1&gt;
&lt;H1 dir=rtl&gt;  &lt;/H1&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 18:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزای ابری ما !</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تابستون تموم می شد و می خواستم برم اول دبیرستان ، خونمونو تازه عوض کرده بودیم ، شیوا شد دوستی که تو کوچه ی جدید اومد سراغم ، یه دبیرستان دیگه ثبت نام کرده بود و با اصرار ، مادرشو قانع کرد بیاد مدرسه ای که من می رم ، تو کلاس اول دبیرستان با مریم هم آشنا شدیم ، تقریبا همه ی لحظه هامون با هم میگذشت ، یه وقت هایی من درس نمی خوندم و مریم تندتند هرچی خونده بود رو به من می گفت و منم همه ی حواسم رو جمع می کردم یاد بگیرم ! جواب تمرین های فیزیک رو تو کتابم می نوشتم ، اگه معلم بداخلاقمون یکی از ماها رو صدا کرد کتابمو بدم و ببره جواب بده ، یکی از روزایی که فیزیک داشتیم و هر چند درس خونده بودیم ولی جذبه ی معلم سال چهارم اجازه نمی داد هر چی خونده بودیم یادمون بمونه ، اتفاق بامزه ای افتاد ، ما ردیف وسط نشسته بودیم و من تند تند آیه الکرسی می خوندم که ما رو نبره ! بچه های دیگه گفتن چی کار می کنی ؟ گفتم آیه الکرسی می خونم ما رو نبره ، هر دو ردیف گفتن واسه ما هم بخون ، یکی واسه این ردیف و یکی واسه اون ردیف خوندم ، معلممون که اومد و نشست ، اسم شیوا و مریم رو صدا کرد واسه درس پرسیدن و حل تمرینا ، اونام یکی یه لگد و مشت بهم زدن که واسه مردم خوندی و ما رو یادت رفت ! پسرای کوچه رو میذاشتیم سر کار ، بهروز و ، مهدی خپل و مهدی حنا و داداش شیوا ، کیومرث و ... یادشون به خیر اینا خودشون کلی خاطره و خنده بودن برای ما .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دانشگاه رو با هم قبول شدیم و بعدش ارشد رو هم با هم خوندیم ، یه رشته و یه دانشگاه ، خواستگارای همدیگه رو مسخره می کردیم و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; الان با هم همکاریم و تو یه شغل کار می کنیم ، دقیقن خواهرای هم هستیم ، هرچند من و مریم خواهر داریم ولی شیوا تک دختره ، مادر شیوا دچار مشکل میشه و مجبور میشه جراحی کنه ، اونقدر سر سه تامون شلوغه که فقط می رسیم تلفنی حالشو بپرسیم ، سه شنبه اس و سه تایی جلسه باشگاه مدرسین رو داریم ، با مریم قرار میذاریم با خود شیوا که ماشین هم آورده بریم خونشون ، شیوا مادرشو بعد جراحی آورده بود خونش تا بهتر رسیدگی کنه ، بهمون میگن امروز همه جا شلوغه و مامورا باعث ترافیک و... شدن ، قرار میشه باز کنسل کنیم و یه روز دیگه بریم ، چهارشنبه ساعت 6 صبح هست ، می خوام صبحانه بخورم و برم به سرویس برسم ، تلفنم زنگ می خوره ، اسم شیواس ولی نغمه دختر شیوا حرف می زنه ، سلام می کنه ، می گم سلام عزیزم خوبی نغمه جان ؟ چیزی شده ؟ میگه مامان بزرگ ... بالافاصله به مریم زنگ می زنم و اونم به اندازه ی من شوکه میشه ، نمی تونیم قبول کنیم همه چی تموم شده ، مریم میگه منیژ چه غلطی کردیم دیروز نرفتیم ببینیمش ! شیوا که می گفت حالش خیلی خوبه ! ... می ریم پیش شیوا ، می گه ببخشید بچه ها از کار زندگی انداختمتون ولی دوست داشتم الان پیشم باشید...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; خیلی دردناکه ، نمی تونم چندان تسلی دهنده باشم ، سه تایی حال بدی داریم ، مراسم تدفین تموم میشه و شب میام خونه ، جلوی پنجره ایستادم و بارون رو تماشا می کنم ، فکر می کنم وحشتناکه مادرت فوت شده باشه و بارون بباره روش ، کاش شیوا متوجه بارون نباشه !     &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  پ  . ن : از همه ی دوستان به خاطر همراهیشون سپاسگزارم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 23:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیکل معیوب !</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بچه ی دوم خونه اس و سال اول دبیرستان رو می خونه ، مادرش بعد طلاق ، بچه ها رو به پدرشون داده و ازدواج مجدد کرده ، پدرش به دلیل نپرداختن مهریه ی همسر دوم و بدهکاری به خواهر زن ، چند ساله زندانه ، عمه اش ازدواج نکرده و بچه های برادرش رو مراقبت و نگهداری می کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اولین بار که اومده بود پیشم از این که شماره اش پخش شده و رو دیوار نوشتن این شماره رو و مزاحم زیاد داره و .... گفت ، قرار شد شماره اش رو عوض کنه و کمک بگیره برای بیشتر و بهتر درس خوندن و ... این دفعه که اومده میگه به خدا شماره ام رو عوض کردم و فقط هم به یه پسر این شماره جدیدم رو دادم ولی بیچاره ام کردن ، این دفعه مشکل دیگه جدی تره ، دوست پسرش گفته بریم بگردیم ، سوار ماشینش شده و رفتن خونه مجردی دوست دوست پسرش ، وقتی رفته تو خونه دیده چند تا مهمون دیگه هم از قبل دعوت شدن و.... از اون روز پسرای تو کوچه اشون پیشنهاد های مختلف دارن و در واقع حق خودشون می دونن ! تهدید کردن اگه قبول نکنی باید منتظر پخش شدن فیلم اون روزت باشی و .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- 24 سالشه و دو تا دختر داره ، هفده سالگی ازدواج کرده و تقریبن همیشه با همسرش درگیر بوده ، شوهرش معتقد بوده که حالا که من وسع مالیم می رسه چرا یه زن دیگه نگیرم و ... ، یه ماهه طلاق گرفته ، حضانت بچه ها رو به شرط مجرد بودن تا همیشه گرفته ، با برادر یکی از دوستاش که خارج از کشور زندگی می کنه آشنا شده ، اومده درباره ی اوضاع آشفته ی خودش حرف بزنه و بعد با پسره برای مشاوره ی ازدواج جلساتی داشته باشیم . می پرسم دخترا چی میشن ، شوهر سابقت قبول می کنه که بچه ها باهت بمونن ؟ این آقا قبول می کنه بچه ها رو با خودت ببری ؟ میگه نه بچه ها رو به من نمی ده ، بهتر ! بزرگشون کنه ببینه چه حالی ازش گرفته میشه ، من تا حالا یک تنه بدون حمایت عاطفی شوهرم بچه ها رو بزرگ کردم حالا نوبت اونه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot; http://saborane.persiangig.com/6f42fd833399b4c4ce3a3affd4982b54-300.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Feb 2012 16:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه تو می مانی نه اندوه</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description> &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;نه تو می مانی نه اندوه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;STRONG&gt;و نه هیچ یک از مردم این آبادی&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;به حباب نگران لب یک رود قسم&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;غصه هم خواهد رفت&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;لحظه ها عریانند&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;و اگر بغض کنی &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;ظرف این لحظه ولیکن خالی ست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;تا خدا یک رگ گردن باقی ست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;&lt;B&gt;تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT color=#006400&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 552px; HEIGHT: 391px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot; http://saborane.persiangig.com/Persian-Star_org_04.jpg&quot; width=551 height=525&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یکی از بدترین روزای من بود ، حس و حالم وقتی بد میشه انگار همه ی غم عالم رو دارم  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عکس رو خیلی دوست دارم گذاشتم تا یه کم حسم رو عوض کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ . ن ، نمی دونم شعر برای سهراب هست یا کیوان شاهبداغی !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Feb 2012 20:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

