<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خودمونی</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/</link>
<description>هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 19:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بی پناهان !</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;themeData&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;colorSchemeMapping&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml&quot; /&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    سی و سه ساله اس ، فوق العاده لاغر ، 14 ساله ازدواج کرده وهیچ احساس
رضایتی از زندگی مشترکش نداره ، میگه شوهرم مرد خوبیه ولی من اصلا دوستش ندارم ،
خیلی عصبی هستم و رابطه ی خوبی با پسرم ندارم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; 19 ساله بودم که برخلاف میلم با شوهرم عقد کردم ، از همون زمان تصمیم
داشتم طلاق بگیرم ، هیچ وقت بهش رو ندادم و همیشه بی محلی کردم ، تو دوران عقد
اصرار کردم که من اینو نمی خوام بذارید طلاق بگیرم که با برخورد تند والدینم مواجه
شدم ، به اجبار عروسی کردیم ، شش ماه اجازه ندادم به من نزدیک بشه ، حتی نمی تونست
کنارم بشینه بارها به صورتش سیلی زدم وقتی که می خواست بهم نزدیک بشه و اون تنها
دستای منو می گرفت و می گفت باشه هر چی تو بگی . بالاخره هم رفتم بیمارستان و پرده
بکارتم رو با جراحی برداشتن ، دوست نداشتم اون این کار رو بکنه ! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; تا دو سال اول زندگی سه بار تقاضای طلاق دادم و هر بار با مقاومت
همسرم و مخالفت والدینم مواجه شدم ، بعد وقتی فهمیدم باردار هستم به خاطر بچه ام
از طلاق صرف نظر کردم ولی باز هم نمی تونستم آرامشی در کنار همسرم داشته باشم ، می
دونستم اون ایرادی نداره و من بهونه میارم . هیچ وقت از س ک ث لذت نبردم و هر بارش
با درد شدید دست راست ، سر درد و قفل شدن تمام بدنم گذشت .

الان خیلی چیزاست که منو اذیت می کنه ، نمی تونم با شوهرم ث ک ث داشته
باشم ازش می خوام زنی رو به عقدش دربیاره ولی قبول نمی کنه و میگه من راضیم از
زندگیم ، یه موقع هایی وقتی قهر می کنیم حرف نزدنمون تا یک ماه هم طول می کشه و
پاپیش نمی ذاره برای آشتی و هر بار من خسته میشم و آشتی می کنم ، این منو خیلی
آزار می ده ، با پسرم مشکلات اساسی دارم و دائم اذیتش می کنم ، می خوام رابطه ام
با شوهرم خوب شه ، می خوام به من اهمیت بده ، هرچند دوسش ندارم ولی این سرنوشت منه
و باید قبولش کنم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; سه جلسه اومد ودر تمام صحبت هاش من احساس می کردم نمی تونه در مورد
ریشه ی همه ی گرفتاری هاش حرف بزنه ، بهش گفتم ، برای بعضی از بچه ها اتفاقی
میفته  و کسی دست درازی می کنه ، این اتفاق
برای شما افتاده ؟ نگاه عمیقی کرد بعد گفت برای خودم نه ولی من شاهد این چیزا بودم
. گفتم دوست دارید در این مورد با هم صحبت کنیم ؟ تمام صورتش منقلب شد ، کمی سکوت
کرد ، اجازه دادم سکوت ادامه داشته باشه تا خودش شروع کنه ، گفت چیزایی که می خوام
به شما بگم خیلی دردناکه ، شاید باورتون نشه ، جمعیت خانواه ما زیاده ، ما یازده
بچه هستیم و پدرم به چهار تا از بچه هاش تجاوز کرده و می کنه ، دو تا دختر و دو تا
پسر ، به برادرم تا شانزده سالگیش ، اونو به زور حمام می برد ، خواهرم  بیست ساله اس و هنوز در امان نیست ، چند بار
مقاومت کرده پدرم به هر بهونه ای کتکش زده ، می دونید چی ما رو آتیش می زنه ؟  اگه ما کمی آرایش کنیم یا نمازمون دیر بشه دمار
از روزگارمون درمیاره ، صبح با لگد برای نماز بیدار می کنه ، رو حجاب ما حساسیت
نشون می ده ،  خشم رو تو چشای برادرام می
بینم ، مادرم ؛ پدرم رو وقتی با برادرم مشغول بود دیده بود و پدر در جواب گفته بود
? &quot;ای وای با تو اشتباه گرفتم&quot; ! یه روز با خواهر بزرگم حرف زدم و قرار شد به پدرم بگم
که ما همه می دونیم چی کار می کنی و تموم کن این کاراتو ، می دونید چی گفت ؟ گفت
حلالتون نمی کنم به من تهمت می زنید . پدرم چهار تا زن به صورت عقد و صیغه گرفته و
با خیلی ها هم در ارتباطه ، من همه ی مردها رو مثل پدرم می بینم ، البته می دونم
اشتباهه نمونه اش شوهرم ولی نمی تونم مردها رو بپذیرم ......  . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://saborane.persiangig.com/SS26098.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
ابیوز ( تجاوز جنسی ) وقتی از طرف پدر ، برادر ، عمو یا دایی باشه که بچه
از اونا انتظار حمایت در مواقع ضروری داره ، بچه رو دچار بی پناهی می کنه که دیگه سخت
بتونه به کسی اعتماد کنه .       


&lt;/p&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:TrackMoves/&gt;
  &lt;w:TrackFormatting/&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:DoNotPromoteQF/&gt;
  &lt;w:LidThemeOther&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;
  &lt;w:LidThemeAsian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;
  &lt;w:LidThemeComplexScript&gt;FA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
   &lt;w:SplitPgBreakAndParaMark/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignCellWithSp/&gt;
   &lt;w:DontBreakConstrainedForcedTables/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignInTxbx/&gt;
   &lt;w:Word11KerningPairs/&gt;
   &lt;w:CachedColBalance/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;m:mathPr&gt;
   &lt;m:mathFont m:val=&quot;Cambria Math&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBin m:val=&quot;before&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBinSub m:val=&quot;--&gt;
   </description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره می نویسم</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;themeData&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;colorSchemeMapping&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml&quot; /&gt; &lt;img hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://saborane.persiangig.com/4039ugm.jpg&quot; /&gt;  &lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;themeData&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;colorSchemeMapping&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Tak\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml&quot; /&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم ولی حسش نبود ، تصمیم گرفتم که دیگه
همه ی نوشته هام  مشاوره ای نباشه ، یه
موقع هایی از خودم بگم ، خیلی راحت از غم و شادیم  ، از گله و شکایت هام یا لطفی که دیگری در حقم
می کنه یا شاید اتفاق هایی که باعث تعجب من میشه ! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امسال علاوه بر این که مدرسه هستم تو کلینیک آموزش پرورش هم مشاوره می
دم ، علاوه بر بچه هایی که از مدارس ارجاع می دن افراد دیگه هم مراجعه می کنند . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من علی رغم این که یک سال از خدا کوچکترم ولی چهره ام چیزی حداقل 7-8
سال کوچکتر نشون می ده و این یه جاهایی برام دردسر شده ، تو اتاق مشاوره بودم منشی
پرونده ای رو برام آورد و گفت این پسره  قبلا
با آقای ... مشاوره داشته ولی الان می گه می خواد پیش شما بیاد .

اومد تو اتاق به پاش بلند شدم ، موهاش یه جور خاصی برای من ترسناک بود
انگار تارموهاش همه سوخته بعد این موهای سوخته با سشوار صاف شده ، دندون های کاملا
نامرتبی داشت ( چیزی که من همیشه در همه دقت می کنم ) ، گفت کجا بشینم گفتم هر جا
راحتی ! گفت می تونم روبروتون بشینم گفتم اغلب همین کار رو می کنیم ، وقتی نشست دو
تا گوشی و سویچ ماشینش رو گذاشت رو میز نزدیک من ، پاهاش رو انداخت رو هم و با
اعتماد به نفس کامل تکیه داد به مبل ، پرسیدم شما قبلا با آقای ... مشاوره داشتید
چرا با ایشون ادامه نمی دید ؟ منو میشناسید ؟ گفت من نه ولی یکی از دوستام پیش شما
اومده وقتی برام تعریف کرد منم ترجیح دادم پیش شما بیام . وقتی خلاصه پرونده اش رو
خوندم دیدم مشکل خاصی تشخیص داده نشده ، پرسیدم چی شده که فکر کردید به مشاوره
مراجعه کنید ؟ گفت می خوام اطلاعات روان شناسیم بره بالا ، گفتم خوب کتاب بخون
کلاس هاشو شرکت کن و... گفت نه فکر می کنم شما این اطلاعات رو جامعتر می دید ،
شروع کرد  به صحبت ، از خدا و نفس اماره و
شیطان گرفته تا شغل های مختلفی که تست کرده تا علاقه اش رو پیدا کنه و هنوز نکرده ،
بعد از ارتباط با جنس متفاوت گفت و این که خیلی مراقب نفس اماره اشه که کار دستش
نده ، اونقدر از این شاخه به اون شاخه پرید که من نفهمیدم این چی می خواد ، وقتی
خواستم جلسه رو خلاصه کنه گفت شما گفتید بهتره من با یه جنس متفاوت رابطه داشته
باشم ! گفتم من اینو گفتم یا شما دوست داری اینو از من بشنوی ؟ خندید گفت من دوست
دارم اینو به من بگید . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفت من می تونم جلسه ی بعد هم بیام ؟ گفتم فکر می کنی لازمه ؟ گفت آره
، گفتم اشکالی نداره بیا .

جلسه ی
بعد خیلی زودتر از وقتش اومد ، نشست تا نوبتش برسه ، اون روز یه حلقه انداختم دستم
 وقتی اومد تو اتاق دیدم تو این سرما یه تی
شرت جذب آستین چهار سانتی پوشیده ،  شروع
به صحبت کرد هر وقت دیدم می خواد یه موضوع جدید شروع کنه جلوشو گرفتم و در نهایت
به این نتیجه رسیدم که تنها کمکی که می تونم بهش بکنم اینه که تست رغبت شغلی ازش
گرفته شه تا بتونه هویت شغلی و استعدادش رو بشناسه ، از منشی خواستم وقتی بهش بده
تا روان سنج کلینیک تست رو ازش بگیره و نتایج رو به من گزارش بده ، گفت یعنی هفته
بعد پیش شما نیام ؟ گفتم نه برو تست بده . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دو هفته گذشت وارد کلینیک که شدم دیدم
نشسته ، باز خیلی زودتر از وقتش ، وقتی وارد اتاق شد دیدم یه تغییر اساسی کرده ،
دقیق که شدم دیدم موهاشو فر کرده ، منتظر بود من از تغییرش حرفی بزنم منم بدجنسی
کردم هیچی نگفتم ، نتایج تست رو دیدم و بهش گفتم طبق این تست به نظر میاد رشته ی
تحصیلی رو  درست انتخاب کردی ( دانشجوی برق
بود ) پس می تونی منتظر موفقیت هات تو رشته و مشاغل مربوط به رشته ات باشی . کمی
حرف زد بعد گفت می دونید من هر چی بخوام بدست میارم ؟ گفتم هر کس تلاش کنه می تونه
بدست بیاره ، گفت حتی می تونم جای شما بشینم و موقعیت شما رو داشته باشم کافیه
اراده کنم و.... آخرش گفت شما نمی خواهید حرفی به من بزنید ؟ نصیحتی ، توصیه ای یا
پیشنهادی ؟ گفتم نه فقط خوب درس بخون گفت همین ؟ گفتم آره ، گفت نمیشه با من دوست شید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                                                 
&lt;/p&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:TrackMoves/&gt;
  &lt;w:TrackFormatting/&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:DoNotPromoteQF/&gt;
  &lt;w:LidThemeOther&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;
  &lt;w:LidThemeAsian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;
  &lt;w:LidThemeComplexScript&gt;FA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
   &lt;w:SplitPgBreakAndParaMark/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignCellWithSp/&gt;
   &lt;w:DontBreakConstrainedForcedTables/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignInTxbx/&gt;
   &lt;w:Word11KerningPairs/&gt;
   &lt;w:CachedColBalance/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
  &lt;m:mathPr&gt;
   &lt;m:mathFont m:val=&quot;Cambria Math&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBin m:val=&quot;before&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBinSub m:val=&quot;--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:TrackMoves/&gt;
  &lt;w:TrackFormatting/&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:DoNotPromoteQF/&gt;
  &lt;w:LidThemeOther&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;
  &lt;w:LidThemeAsian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;
  &lt;w:LidThemeComplexScript&gt;FA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
   &lt;w:SplitPgBreakAndParaMark/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignCellWithSp/&gt;
   &lt;w:DontBreakConstrainedForcedTables/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignInTxbx/&gt;
   &lt;w:Word11KerningPairs/&gt;
   &lt;w:CachedColBalance/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
  &lt;m:mathPr&gt;
   &lt;m:mathFont m:val=&quot;Cambria Math&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBin m:val=&quot;before&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBinSub m:val=&quot;--&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 13:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین پست ( نشد که بشه )</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می دونم تاخیر دارم برای نوشتن ، ولی کاملا میلم به نوشتن رو از دست دادم و صرفا به دلیل داشتن نکات مهم توی پست قبلی و بالا بودن فراوانی افرادی با این مشکلات شروع به نوشتن این پست کردم ، سعی می کنم نکات رو تیتروار بگم و دقت به عمق هر نکته به عهده ی خواننده !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         ناتوانی در تصمیم گیری ( حتی انتخاب رشته ی تحصیلی با خانواده بوده ) باعث از بین رفتن اعتماد به نفس میشه ، لذا با هر شکستی به دنبال مقصر می گردیم تا خودمون رو از عذاب نجات بدیم ، حتی پیروزی ها هم آنچنان دلچسب نخواهد بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         عادت کردن به این که دیگران برای فرد تصمیم بگیرن نتیجه ای جز حذف شخصیت و شعور فرد نداره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         نداشتن تجربه ی هیچ رابطه ای با جنس متفاوت و ترس از این رابطه در نتیجه در سن بالا با کوچکترین ابراز علاقه ی یه فرد معتاد از خود بی خود میشه و اصلا نکات منفی این فرد رو نمی بینه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         وجود جو پدرسالاری در خانواده و مشارکت ندادن زن در هیچ جا ، دختر خانواده بعد ازدواج یا طغیان می کنه و یا الگوی مادر رو پیاده می کنه و از همسرش انتظار داره همانند پدرش رفتار کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         تفاوت فاحش در مقطع تحصیلی ، یک مقطع تحصیلی مشکل زیادی بوجود نمیاره ولی وقتی این تفاوت بین ابتدایی و فوق لیسانس باشه فاجعه اس .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         ایام عقد و چگونگی گذراندن این ایام نقشه ای کوچک از زندگی پس از ازدواجه ، وقتی اختلاف و کتک کاری تو این ایام دیده میشه زنگ خطریه برای بعد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         یک فرد معتاد به دلیل اعتیادش ( هر چند قبلا فرد خوب و معقولی بوده ) هر رذیلتی رو بر خود و خانواده اش روا می بینه و تقریبا خانواده رو نمی بینه ، پس انتظار داشتن روزگار خوش و زندگی خوب  با یه معتاد انتظار بیجائیه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         تعمیم دادن مسئله ی بد بودن همه ی مردها و دوری از اونها به دلیل این که فقط قصد سوء استفاده دارن و یا می خوان حکومت کنن باعث بوجود آمدن بیماری روانی و همچنین تنهایی تا آخر عمر میشه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         دادن ضمانت برای زندگی مشترک !!!!!!!!!!!! واقعا چه ضمانتی وجود داره ؟ طرفین تلاش می کنن زندگی خوبی بسازن و یا حداقل فکر می کنن که تلاش می کنن ولی آیا کسی می تونه ضمانت بده حتما تا ابد می مونه ؟ همچین کسی نه خودشو میشناسه و نه طرف مقابلش رو و چشماش رو هم روی هر اتفاقی در اطرافش بسته !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         عجله کردن در ازدواج با این فرد دقیقا مثل عجله کردن در طلاقش بوده و نتونسته با کمی صرف وقت ، حقوقش رو از جمله جهیزیه و مهریه اش رو مطالبه کنه در نتیجه احساس درماندگی عمیق تر میشه و به دنبالش افسردگی عمیقی رو میاره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         زود رنجی و شکنندگی باعث میشه منطق تعطیل شه و دیگه به دیگر اعضای خانواده که برای حضور در خانه ی پدری حقی دارن ، حق داده نشه و این خودش آغاز تنهایی بیشتر و درگیری با نزدیکترین اعضای خانواده اس .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         نداشتن استقلال و ترس از تنهایی زندگی کردن ، در صورت تصمیم به این مهم می تونه مشکلات زیادی رو از جمله داشتن حرمت در بین دیگران و صرف وقت بیشتر برای علایق خودش بدون دخالت دیگران اختصاص بده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;13-&lt;U&gt; رنج حاصل از نبخشیدن خود سخت تر از نبخشیدن دیگرانه ، باید دست خودمونو ببوسیم ، خودمونو بغل کنیم ، نوازش کنیم و بعد ببخشیم ، اول خودمون رو و بعد دیگران رو ببخشیم  ( این فرایند نیاز به زمان داره و باید به ریشه و دلیل اتفاق ها نگاه کنیم ، وقتی متوجه دلایل شدیم و پذیرفتیم ، راحتتر می بخشیم ) در غیر این صورت همیشه دلیلی برای غمگینی داریم .         &lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;U&gt; &lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای مدتی نمی نویسم و این به دلیل آیتم 13 این پست هست تا من هم این فرایند رو طی کنم ، بعدش یا همین جا رو ادامه می دم و یا با اسم و آدرس دیگه ای شروع می کنم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 270px; HEIGHT: 267px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot; http://saborane.persiangig.com/50324.JPG&quot; width=280 height=226&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;می رم تا دلایل رو برای خودم بشمرم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دوستون دارم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 11:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اظهرالمن الشمس</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چهل و سه ساله اس ، کارمند رسمی دولت با تحصیلات فوق لیسانس ، پنج ساله طلاق گرفته و بعد از طلاق تا الان  با افسردگی عمیقی روزگار میگذرونه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;-     سی و چهار ساله بودم که ازدواج کردم ، همه ی خواهر برادرای کوچکترم  ازدواج کرده بودن ، من بودم و پدر مادرم ، تنهایی اذیتم می کرد ، پسری از فامیل اومد خواستگاریم ، نمی دونستم چی کار کنم ، رفتم پیش دکتر .... برای مشاوره که به من بگه چی کار کنم ، منو معرفی کرد به روانپزشک تا برام دارو بده ، در واقع هیچ کمکی نکرد ، منم پیش روانپزشک نرفتم ، عقد کردم ، دوران عقد خواستم طلاق بگیرم پدرم حمایتم نکرد و گفت می خواستی از اول چشاتو خوب باز کنی به غلط کردن نیفتی ! منم ازدواج کردم ، خونه ای که  شهرستان داشتم فروختم و تهران یه خونه خریدم ، انتقالی گرفتم و اومدیم تهران ، حتی یک روز خوش که من با خاطره ی اون یه روز لبخند بزنم وجود نداره ، شوهرم کار نمی کرد ، معتاد بود ، شش سال از من کوچکتر و تا پنجم ابتدایی بیشتر نخونده بود ، هر روز همه ی اینها رو تو ذهنم مرور می کردم و به خودم می گفتم دختر این چه حماقتی بود که کردی ؟  وقتی از اداره بر میگشتم خونه باید رخت خواب آقا رو جمع می کردم ، برام زور داشت من برم بیرون کار کنم اون تو خونه بمونه حال کنه ، مجبور بودم پول موادشو بدم ، یه موقع هایی هم کتک می خوردم ، حالم از خودم بهم می خورد ، یاد این می افتادم ازم تضمین خواست برای ازدواج منم خونه ام رو به اسمش کردم تا ثابت کنم می مونم ، چهار سال زندگی کرده بودم و حالا می دیدم دیگه نمی تونم بمونم ، نمی تونم درستش کنم ، نمی تونم زندگی کنم ، باهاش صحبت کردم و راضی شد به طلاق توافقی ، مهریه نگرفتم ، خونه هم که به اسمش بود ، خواست به جهیزیه ام دست نزنم وگرنه قبول نمی کنه طلاق توافقی بگیریم ، چمدونم رو برداشتم و فقط لباس هامو جمع کردم برگشتم به شهرم پیش پدر ومادرم ، الان خسته ام از زندگی ، نمی تونم اون مشاور و پدرم رو ببخشم ، &lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;چرا به من نگفتن چی کار کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; ؟ چرا پدرم راهنماییم نکرد ؟ چرا دوران عقد حمایت نکرد طلاق بگیرم ، دیگه احترامی پیش کسی ندارم ، خواهر برادرام با خونواده هاشون میان خونه ی پدرم ، من حوصله اشونو ندارم ، کسی منو مراعات نمی کنه اصلا به حساب نمیام ، به خاطر بچه ی سه ساله پدرم سر من داد می زنه ، تونستم خونه ای با وام بخرم ولی باز از تنهایی می ترسم نمی تونم برم و به تنهایی زندگی کنم ، به هیچ مردی نزدیک نمیشم مطمئنم که قصد سوء استفاده داره ، دلم محبت واقعی می خواد ، دلم آرامش می خواد ، دلم می خواد خودمو ببخشم ولی نمی تونم ، دلم می خواد ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;U&gt;اگه یاد بگیریم مسئولیت کارهای خودمونو به عهده بگیریم دیگه دنبال مقصر نمی گردیم&lt;/U&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 320px; HEIGHT: 433px&quot; height=349 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://saborane.persiangig.com/atrnk5.jpg&quot; width=320 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مسائل مربوط به این کیس رو در پست بعدی به صورت مشروح توضیح می دم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ .ن بی ربط : جنگ زرگری رهبری ، رئیس دولت و مشاعی رو باور نکنیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 14:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فکر کن ، همین ، زیاد سخت نیست </title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; خراب کردن همیشه راحت تر از درست کردنه چون نیاز به فکر نداره ، به سرعت میشه خونه رو به هم ریخت ولی زمان می بره تا بخوای همه چیز رو سرجاش بذاری و مرتب کنی . این اصل توی زندگی هم وجود داره وقتی خراب کاری می کنی طول میکشه همه چیز درست بشه و گاهی اصلا درست نمیشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دو سه ترمی بیشتر از دوران تحصیلش تو دانشگاه نگذشته و بالافاصله هم وارد بازار کار شده ، سن زیادی نداره ولی به نظر من داره حجم عظیمی از دردسرها رو تحمل می کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا میشینه میگه من دو تا شخصیت دارم ، دیوونه شدم و کم آوردم ، از خودم بدم میاد دیگه نمی تونم نفس بکشم ، فکر می کنید بتونید به من کمک کنید ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شروع می کنه به صحبت کردن و گاه از شدت هق هق گریه متوجه کلامش نمیشم و می خوام این قسمت رو دوباره بگه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو دوران نوجوانی عاشق یکی از پسرای فامیل بوده و اینو بعد 5 سال به پسره میگه پسره قبول می کنه پیشنهاد دوستی رو ولی به شرط  ث . ک . س  و شرط پذیرفته نمیشه ، ولی همیشه یه چیزی تو وجودش داد می زد ای احمق مگه چی میشه ، حالا تو رو می بوسید و ... بدبخت بیچاره از دست دادیش . این مسئله تجربه ای میشه برای این که دیگه حواسش رو جمع کنه و نذاره عشقش بپره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نیاز شدیدی به پول داره و محیط کار قبلیشو ترک کرده ، یکی از همکاری قدیمی سفارششو به محیط جدید می کنه و در واقع از دوستش که خیلی هم قابل اعتماده و در ضمن متاهل ، می خواد هوای این کارمند جدید رو داشته باشه اونم سعی می کنه همه جوره هوای این کارمند جدید رو داشته باشه !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- با وجود این که می دونستم متاهله ولی نمی تونستم در برابر این همه ابراز عشق و علاقه چشم هامو ببندم و گوشامو بگیرم ، کم کم به خودم می گفتم به من چه زنش عرضه نداره شوهرش رو جذب کنه ، این منو خیلی دوست داره و وقت و هزینه ی زیادی برام میذاره چرا من دوسش نداشته باشم ، در ضمن اینا همیشه در حال دعوا کردن با هم هستن و می خواد زنشو طلاق بده ، من اگه بی محلی کنم دق می کنه خدا رو خوش نمیاد و ...... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- از طرف دیگه هم زمان فرد دیگه ای از همکارا پیشنهاد دوستی می ده و تا جا داره ابراز علاقه می کنه ، باز نمی تونه چشاشو ببنده و گوشاشو بگیره ، پس دوستی با این رو هم قبول می کنه ، با هر دو بیرون می ره ، س ک ث داره ، تلفنی حرف می زنه ، چت می کنه و .... مراقب هم هست هیچکدوم از دیگری مطلع نشن ، میگه با هر کدوم بیرون می رفتم یا حرف می زدم می شدم کسی که اون دوست داره ، به هیچی نه نگفتم ، نرو چشم ، نیا چشم ، بخور چشم ، بگو چشم ، بپوش چشم .... باید مراقب بودم موقعی که با یکیشون بودم اون یکی زنگ نزنه ، اصلا خودم نبودم ، نمی دونستم خودم چیم یا کیم ، فقط کسی بودم که اونا می خواستن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر دو پیشنهاد ازدواج می دن یکی همراه بقیه ی دروغ هاش باز میگه می خواد زنشو طلاق بده و اون یکی با صداقتش پیشنهاد ازدواج می ده . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پسره میاد پیش من تا ببینه چرا این دختر پیشنهاد ازدواجشو رد می کنه و چی کار باید بکنه تا اون راضی شه ، وقتی باهاش صحبت می کنم میگم چه دلایلی برای انتخابش داری ؟ میگه صداقتش ، نجابتش ، خانومیش ، فقط منو دوست داره منم بهش نیاز دارم .... وقتی دختره اینا رو میشنوه به من نگاه می کنه و اشک همه ی صورتش رو می پوشونه  ، پسره می گه نمی دونم چرا فقط گریه می کنه و به من میگه نمی تونم باهات ازدواج کنم ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;   متاهله از پیشنهاد ازدواج همکارش به این خانم مطلع میشه و می ره بهش میگه می دونی داری کیو می گیری ؟ .........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 525px; HEIGHT: 264px&quot; height=495 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://saborane.persiangig.com/eg1qae.jpg&quot; width=400 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اختلاف شدید والدین ، سردی رابطه ی دختر با پدر ، یادنگرفتن قاطعیت و نه گفتن در خانواده از اصلی ترین دلایل این اتفاق هاست .   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 13:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوش هیجانی و روابط زناشویی</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ( سعی می کنم روال گذشته ی وبلاگ رو ادامه بدم و همچنان به پیروزی اندیشه معتقدم )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;  به اعتقاد مشاوران خانواده ، راه دستیابی به ازدواجی موفق و یک زندگی خانوادگی سرشار از خوشبختی ، بسیار ساده و سرراست است : ( باید بدانی چه موقع معذرت خواهی کنی و هنگامی که همسرت کار مورد علاقه ات را انجام نداد به روی خودت نیاوری ). مانند بسیاری از سخنان موجز و نغز دیگر ، سادگی ظاهری این دستورالعمل ، فریبنده است . در حقیقت دانستن این که چه موقع ، چرا و چگونه از همسرتان معذرت خواهی کنید و نیز برخورداری از توانایی هایی چون شکیبایی، بردباری و مدارا کردن در هنگام عصبانیت، احتیاج به مهارت های هیجانی پیشرفته و سطح بالایی چون همدلی، کنترل خود و درک عمیق نیازها و احساسات دیگران دارد . نکته جالب توجه در مورد این مهارت ها این است که بدانیم این ها شباهت زیادی به اجزا یا ابعاد تشکیل دهنده ی سازه ی هوش هیجانی دارند . هوش هیجانی (EQ ) توسط مایر و سالووی این گونه تعریف شده است : « توانایی درک و فهم عواطف به منظور ارزیابی افکار و خلق و خو و تنظیم آن ها به گونه ای که موجب تعالی و رشد عقلانی-هیجانی گردد». در واقع این هم خوانی و تجانس آشکار بین انواع توانایی هایی که هوش هیجانی را می سازد و توانایی هایی که لازمه ی گفتگو و تعاملات موفقیت آمیز زناشویی می باشند. ما را به این موضوع رهنمون می سازد که هوش هیجانی در زمینه ازدواج موفق و زندگی زناشویی ، نقشی مهم و غیر قابل انکار دارد. حال سئوال این است که هوش هیجانی به چه طریقی می تواند زندگی زناشویی را تحت تأثیر خود قرار دهد ؟ و زوجین به چه نوع مهارت های هیجانی نیاز دارند تا به کمک آن ها بتوانند بر مشکلات روز افزون زندگی زناشویی خود و فراز و نشیب های آن فایق آیند ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;  &lt;B&gt;هوش هیجانی چیست ؟ &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;واژه ی جامع هوش هیجانی به سه دسته توانایی ذهنی اشاره دارد که یک دسته ی آن ، توانایی های بسیار اساسی است که دربرگیرنده ی ادراک و تشخیص عواطف خود و دیگران می باشد ، به عبارت دیگر، افرادی که از هوش هیجانی بالایی برخوردارند می دانند که خود یا دیگران در یک لحظه خاص ،در چه نوع حالت هیجانی به سر می برند. بنابراین قادرندبه دقت عواطف گوناگون و متفاوتی چون خشم ، ترس ، احساس گناه و عشق را از هم تشخیص دهند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;توانایی های هوش هیجانی بطور کلی عبارتند از:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;1. توانایی دریافت و تشخیص دقیق عواطف خود و دیگران &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;2. توانایی استدلال کردن راجع به عواطف &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;3. توانایی اداره و تنظیم مؤثر عواطف &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این توانایی های سه گانه ، ظاهراً عوامل اساسی تشکیل دهنده ی یک زمینه ی غنی عاطفی برای داشتن یک زندگی زناشویی سعادتمندانه محسوب می شوند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادراک هیجانی و روابط زوجین &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از سال 1995 تاکنون تحقیقات زیادی در زمینه ادراک عاطفی و روابط زناشویی صورت گرفته که نتایج آن به شرح زیر هستند : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;1- ازدواج و زندگی زناشویی یک بافت سرشار از عاطفه می باشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;2- در ازدواج هایی که درآن ها زوجین با یکدیگر در تعارض و تضاد باشند ، برانگیختگی های هیجانی زیادتری دیده می شود . به عبارت دیگر ، بیشتر تعارض ها و اختلافات بین زوجین به دلیل برانگیختگی های هیجانی صورت می گیرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;3- افراد در توانایی دریافت و تشخیص دقیق عواطف خود و دیگران با یکدیگر تفاوت دارند. مثلاً بعضی از زوج ها آشکارا نسبت به علائم هیجانی همسرشان بی توجه هستند و آنان را نادیده می گیرند یا آمادگی سوء تعبیر و عدم تشخیص صحیح این عواطف را دارند. مثلاً حالت غمناکی یا اندوه همسر خود را به عنوان عصبانیت و خشم تفسیر می نمایند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;4- انسان ها دارای تفاوت های قابل توجهی در توانایی ابراز صریح عواطف خود می باشند. مثلاً برخی از زوج ها عادت دارند پیام های هیجانی مبهم و گیج کننده ای به طرف مقابل خود بدهند (هم زمان، هم می خندند و هم اخم می کنند ). پژوهشگران دریافته اند که ارتباط با ثبات و معناداری بین تفاوت های فردی در توانایی ابراز دقیق و صحیح عواطف و تشخیص آن ها با شادی های زندگی و روابط زناشویی مطلوب وجود دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;5- زوج های خرسند در مقایسه با زوج هایی که رابطه ی زناشویی و هیجانی خوبی با هم ندارند، احساس هم دلی بیشتری به هم نشان می دهند ونسبت به احساسات یکدیگر حساسیت بیشتری به خرج می دهند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;6- زوج های ناراضی از زندگی زنا شویی در عکس العمل به رفتار نامناسب همسرشان مقابله به مثل می کنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;7- زنان بهتراز مردان در ابراز دقیق عواطف و تشخیص آن ها عمل می نمایند. برای مثال وقتی که یک زن پیام هیجانی مثبتی به شوهرش می دهد، احتمالاً از علائم غیر کلامی-بدنی ( مثل لبخند زدن ) و از یک لحن صمیمانه در هنگام سخن گفتن استفاده می نماید. از طرف دیگر، مردان تمایل به استفاده از پیام های مبهم و مختلط (ترکیبی) دارند. برای مثال هنگامی که مردی می خواهد پیام هیجانی مثبتی به همسرش بدهد، این پیام هم همراه با خنده است و هم همراه با علائم بالقوه تهدید کننده ای چون حرکات ابرو یا چشم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;8- ناتوانی مردان در تشخیص و ابراز دقیق عواطف، علت مهم و اساسی ازدواج های ناموفق است. برای مثال در برانگیختگی های هیجانی بالا در طول کشمکش های زناشویی ( که از طریق اندازه گیری علائم فیزیولوژیکی مثل ضربان قلب یا فشار خون مشخص می شود ) مردانی که از زندگی زناشویی خود راضی نمی باشند و با همسران خود اختلاف دارند، علائمی از گوشه گیری یا انزوای هیجانی و بی عاطفگی از خود نشان می دهند، روان شناسان آن را «حصار سنگی» نامیده اند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;9- زوج های شاد و خوشبخت نسبت به زوج های ناسازگار، هم در اظهار و ابراز عواطف و هم در استنباط، تشخیص و دریافت عواطف، عملکرد بهتری از خود نشان می دهند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;10- برخی از مردان احساس می کنند که هم زمان از دو طرف مورد تهدید واقع می شوند : یکی از طرف موقعیت هایی که قادر به کنترل آن ها نمی باشند و یکی هم از طرف عواطف ناخوشایند و منفی، چون اضطراب و اندوه که بوسیله این موقعیت ها ایجاد می شوند. این مردان هنگامی که احساس آسیب پذیری وناتوانی می نمایند، عصبانی می شوند و مایل به تجربه حالت هایی هیجانی هستند تا از آن طریق احساس کنند قادر به کنترل موقعیت ها می باشند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;11- در زمینه زندگی زناشویی ، وضعیت فوق بدین معنی است که احتمالاً یک شوهر به تقاضای همسرش جهت استقلال بیشتر، با واکنش های خشم آلود به این نوع گستاخی پاسخ دهد تا واکنش های مضطربانه، و علت بروز چنین واکنشی احتمالاً ترس از دست دادن همسر است. این خشم و عصبانیت ممکن است منجر به رفتارهای تخریبی شود که با جنگ و دعواهای خانوادگی و ضرب و شتم های جسمی و خشونت آمیز همراه است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;12- در تعامل های پر از تنش و تعارض زندگی زناشویی، حتی شوهرانی که بسیار مقاوم و شکیبا می باشند، احساس درهم شکسته شدن می نمایند و در مقابل علائم جسمانی و منفی شدیدی ( چون انقباضات و دردهای معدی، افزایش ضربان قلب، تعریق کف دست، سردرد و... ) که آنان را تهدید می کند، احساس ناتوانی، اضطراب و دستپاچگی می نمایند. در چنین شرایطی، مردان ممکن است به صورت خودکار و غیر ارادی دچار خشم شوند. روی هم رفته و بر اساس یافته های مطالعات انجام شده بر روی تعامل های زندگی زناشویی، فرض می شود که اگر زوجین از عواطف همسرانشان آگاه شوند و بتوانند عواطفشان را به صورتی واضح و آشکار به یکدیگر اطلاع دهند و ابراز نمایند، زندگی بهتری خواهند داشت. برای این کار لازم است تا نسبت به علل، جوانب و پیامدهای عواطفشان بر زندگی زناشویی شان آگاه گردند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 520px; HEIGHT: 328px&quot; height=473 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://saborane.persiangig.com/Annivers.jpg&quot; width=615 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 11:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT size=4&gt;هر چی فکر می کنم می بینم نه حسی هست و نه انگیزه ای برای نوشتن ، رخوت  رو دوست ندارم و از نا امیدی بیزارم ، نمی تونم احساسات و عواطف متضادم  رو با هم جمع کنم ، خوشحال از حرکت عظیم  مردم و غمگین با حلقه های پی در پی اشک در حسرت از دست دادن عزیزان هم وطن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://saborane.persiangig.com/Neda_Agha_Soltan-12.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ندا یکی از عزیزان قربانیه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;به این فکر می کنم که در بین طالبان حدیثی نقل میشه و همشون وفاداری خاصی به این حدیث دارن ( مطمئنم که حدیث نیست و اونا معتقدن که حدیثه ، احتمالا هم از پیامبره چرا که به امامان اعتقادی ندارن ) و اون اینه که &lt;B&gt;فکر کردن حرامه&lt;/B&gt;  ، در حالی که ما بارها &lt;B&gt;در قران دعوت شدیم به فکر کردن&lt;/B&gt; ، بعد پیش خودم می گم چند درصد از ضاربین ملت ایران به این حدیث اعتقاد قلبی و التزام عملی دارن ؟؟؟ !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; بی ربط : یکی از دانش آموزان سال اول که تکرار پایه هم داشته و در صورت مردودی باید به مدرسه ی بزرگسالان برای ادامه تحصیل می رفت به شدت به من علاقه مند شده بود و با هر بار دیدن من تقاضای شماره تلفن می کرد ، ترم اول 9 درس رو افتاد و من با اوضاع و احوالی که ازش سراغ  داشتم تقریبا مطمئن بودم که امسال هم مردود میشه ، بهش گفتم اگه کارنامه ی قبولی در خرداد یا شهریور رو به من نشون بدی همون جا شماره ام رو بهت می دم ، با کمال ناباوری زمان دادن کارنامه ها دیدم قبول خرداد با معدل 13 شده ، منم به قولم وفا کردم و شاکر از این که می تونم موثر باشم .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 16:01:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و خدایی که در این نزدیکی است </title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://saborane.persiangig.ir/Evening-Edition-124%5b1%5d.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;اندکی صبر سحر نزدیک است &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;چیزی ننوشتم که پی نوشتی براش بذارم فقط خواستم بگم کتاب قلعه ی حیوانات رو خیلی دوست دارم بخصوص اونجا که میگه همه با هم برابرند اما بعضی ها برابرترند ، بعضی ها مجوز ندارند و می روند بعضی هابرایشان مجوزو تشویق نامه صادر می شود که بروند ، همه با هم برابرند !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 17:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیچاره مردم </title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;قرار شد برای بازبینی 5درصد اوراق به حوزه های تصحیح امتحانات نهایی بریم  . یکی از همکاری مرد هم همراهمه ، سوار ماشین که می شیم کمی از تجربیات  بازبینی اوراق میگه و این که با مسئول منطقه ای درگیر شده و کار به بازرسی کل کشیده  ، میگه : من در کار با کسی شوخی ندارم ، حتی اگه خواهر برادرام باشن ، کار جدیه ، ما دولت کار هستیم ، دیشب تا دیر وقت مشغول تبلیغات بودم  ، مطمئنم که رای میاره ، مخصوصا بعد مناظره همه ی رای ها به نفعش برگشت ، راستی شما به کی رای می دید ؟ میگم هنوز نمی دونم منتظرم مناظره ها تموم بشه بعد تصمیم می گیرم هر کی اصلح تر باشه رای می دم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وارد هر اداره ای میشیم بعد یکی دو دقیقه نشستن بالافاصله می پرسه جو انتخابات تو این منطقه چطوره ؟ اونا هم با شور بسیار می گن خوب معلوم خادم ملت ! اونا هم معتقدن بعد مناظره رای به سمت انتخاب خودشون سرازیر شده ، بعد میگه خانم ..... هنوز رایش معلوم نیست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وارد حوزه ی تصحیح میشیم ، هیچ کدوم از افراد رو نمیشناسیم می بینم با شوخی میگه : در سلامتی کامل به سر می برید ... پیش خودم میگم تو کار شوخی نداریم حتی با خواهر برادرا !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از دزدی و غارت تو کشور میگه و این که کسی جرات بیانش رو نداشته ، از این که این دولت به فکر مردمه و باید همه چشماشونو بازکنن تا خدمات دولت کار رو ببینن !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;موقع برگشت می خوام خداحافظی کنم میگه بالاخره رای شما کی شد ؟ میگم هر کی اصلح تر باشه میگه  من این حرفا حالیم نمیشه باید انتخاب ما باشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مناظره ها رو که می بینم مصمم تر میشم رای ندم ، اصلحی وجود نداره ، میرحسین کاری نکرده ، مردم ما قانع بودن و با هر نداری ساختن وگرنه کار اقتصادی نکرد ،  تو همون دوره اگه کسی رژ داشت تیغ رو لبش رو احساس می کرد ، بقیه نامزدها هم همینطور . از مردم و جوونا مایه نذارید ، چقدر پا رو دوش ملت می ذارید بعد از بالا رفتن با همون پا مردم رو می زنید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدبختی ما اینه یه تلویزیون آزاد نداریم که وابسته به دولت نباشه تا بتونه پنهان کاری ها رو آشکار کنه ، احزاب فعالیت آزاد ندارن ، روزنامه ها آزاد نیستن ، اگه دو تاشو بگن 200 تاشو حق ندارن بگن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; متاسفانه مردم ثروتمند ما همچنان باید فقیر بمانند ، هزینه هایی که برای تبلیغات میشه باز از جیب مردم به جیب آقایون برمی گرده . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://saborane.persiangig.ir/pic5.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;برای تو نگرانم  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;میاد روزی که مسئولین ما همچون نماینده های مجلس انگلیس که به فساد مالی متهم شدن یکی یکی استعفا بدن ؟ بعید می دونم مردونگی رئیس جمهور پیشین کره ی جنوبی که خودکشی کرد رو داشته باشن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بعدن نوشتم : امروز مدرسه بودم و بچه ها در مورد این که به کی رای بدیم می پرسیدن ، البته خودشون که نمی تونن رای بدن ولی برای خانواده هاشون می پرسن ، راستش نتونستم بگم رای ندید ، علی رغم میلم گفتم باز موسوی از همشون بهتره . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 521px; HEIGHT: 400px&quot; height=400 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://saborane.persiangig.com/27580_orig.jpg&quot; width=508 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این عکس عزیز منه که مدت هاس داره زحمت می کشه . امیدوارم زحمات همشون نتیجه بده .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 09:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصلی مهم در زندگی یک مرد</title>
<link>http://saborane.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی از بچه هاش افسرده ، مضطرب و دچار افت تحصیلی شدید شده ، بعد این که همسرش بهش خبر داده این بچه اوضاع خوبی نداره ، قبول کرده بیاد پیش من و در مورد بچه اش حرف بزنیم . روز اولی که قرار بود بیاد یک ساعت بعد زمان تعیین شده زنگ می زنه و می گه ببخشید من نتونستم بیام ، قرار رو برای فردا می ذاره باز 40 دقیقه دیر می کنه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرم اولیه رو که ازش می پرسم تا اطلاعاتی از خودش به من بده اولین دروغشو می گه . من می دونم تحصیلاتش حوزویه و پاش به دانشگاه نرسیده ، می گه فوق لیسانس ...   .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هیچ روحی تو چشماش نیست ، شنیده بودم ( نه از همسرش از دیگران ) که بسیار هیز و چشم ناپاکه و همچنین تنوع طلب .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         من صرفا به خاطر بچه ام این جا هستم نه مشکلی که با همسرم دارم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه چیزای از مشکل بچه اتون می دونید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         این که شما تست گرفتید و گفتید افسرده اس ، البته من قبول ندارم افسره اس ، من فکر می کنم مادرش شلوغ کرده ، این بچه انعکاس حرفای مادرش رو تو تست ها گفته .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی از تست ها کلامی بود دو تای دیگه فرافکن بود ( تست ها رو نشون و توضیح می دم ) و این بچه نمی تونست تو اون تست ها از کلمات مادرش استفاده کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         این بچه فیلمه ، 11 ساله باهاش زندگی می کنم می دونم برای همه فیلم بازی می کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به نظرتون این فیلم بازی کردن رو از کی یاد گرفته ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-     .... از خودم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از کلی صحبت کردن که خیلی جاها هم دروغ می گفت ، به این نتیجه می رسه که ریشه مشکلات بچه به مشکلات خودش با همسرش برمی گرده و می گه :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         این یه اصل تو زندگی منه ، من باید همسر دوم داشته باشم و همسر اولم باید قبول کنه ، می تونه قبول کنه و با من زندگی کنه می تونه قبول نکنه و بره ، اگه بره من باز همسر دوم می گیرم ( این چهارمین باریه که همسر موقت اختیار کرده ) ، اگه اون قبول کنه بچه ها هم قبول می کنن ، اگه قبول هم نکنه اتفاقیه که افتاده بالاخره بچه ها هم یه طوری میشن ، اصلا برن مستقل شن ، شما خانم ها چرا فکر می کنید نمیشه دو تا زن رو به یک اندازه دوست داشت ؟ شما پدرتونو دوست دارید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         همسرتون دوست دارید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         پس میشه دو تا مرد رو دوست داشت ؟ چون اینا مقوله های جدایی هستن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی همسر یه مقوله اس &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-         نه مقوله ی همسر اول با مقوله ی همسر دوم جداست ، شما فکر می کنید که نمیشه هر دو رو دوست داشت ، میشه ، پس چرا پیامبر 9 تا همسر داشت ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;..................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-     خانم ..... سختیش قبول کردن همسر دومه ، اگه دومی رو قبول کنه سومی و چهارمی رو هم قبول می کنه !!!!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 517px; HEIGHT: 396px&quot; height=428 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://saborane.persiangig.ir/42-18778078.jpg&quot; width=529 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2009 12:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saborane&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>saborane</dc:creator>
<guid>http://saborane.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
