|
|
|
|
|
سعی می کنم که این آخرین پست تلخ من باشه این پست رو هم ، فقط به این دلیل که نزدیک عید و سال نوست نوشتم که اگه کسی از دستش برمیاد به افرادی که نیازمند هستند کمک کنه و قبل از هر کسی خودش لذتشو ببره.
سه سال پیش مدیر مدرسه گفت می خوام برم خونه دو تا از بچه ها که خواهرن و دو هفته آخر سال رو مدرسه نمیان و به نظر میاد میرن خونه ها و کار عید می کنن ، تو هم میایی ؟
آدرس رو از پرونده برداشتیم به آژانس زنگ زدیم و رفتیم . یادم نیست برف یا بارون اومده بود ، همه جا گل بود با آدرسی که داشتیم در یه خونه ای رو زدیم خانمی که اومد بیرون تقریبا مرتب بود و بهش نمیومد بره خونه ها کار کنه وقتی گفتیم کی هستیم و با کی کار داریم گفت که اشتباه اومدیم و جایی رو به فاصله 60-70 متر دورتر نشون داد که اونجا بریم ، راننده آزانس قبول نکرد ماشینشو تو اون گل ها بندازه مجبور شدیم پیاده بریم منم چکمه ها مو تازه خریده بودم کلی عصبی شدم .چکمه ها تا ساق پا تو گل می رفت به مدیرمون غر زدم باید برام یکی بخری منو برداشتی آوردی اینجا ، اونم می گفت خدا رو شکر کن کفش تو پات نیست وگرنه الان با جوراب راه می رفتی کفشات هم یادگاری می موند اینجا.
نمی دونم تو جاده ها دیدید یه جاهایی که سقفش گنبدی شکله وهمه جاش با کاه گل درست شده یا نه ؟ اکثرا توش مکانیکی می کنن ما همچنان جلو می رفتیم و دو سه تا تریلی دیدیم که چند تا سبیل کلفت دارن تعمیرش می کنن خودمون احساس کردیم اشتباه اومدیم الان تو دردسر میفتیم اونا هم فهمیدن ما همچین حسی داریم یکیشون پرسید شماها چیزی می خواهید ؟ گفتم شما خانواده فلانی اینجا میشناسید ؟ گفتند بله خونشون اینجاست ، اصلا شبیه خونه نبود با تعجب نگاه کردیم احساس کردیم نکنه دروغ میگن و کلکی تو کار باشه ؟ بالافاصله یکیشون گفت پنج تا دخترن دارن دوتاشون دبیرستانین گفتم آره و مطمئن شدیم و رفتیم در زدیم . در رو مادرش باز کرد ما رو شناخت و تعارف کرد ، رفتیم تو ، حیاط دقیقا مثل خیابون گل بودن چندتا تخته انداخته بودن رو گلها و از روش راه می رفتن ، دوتا اتاق که شاید هر کدوم 6 متر هم نبود تازه یکیش هم اتاق بود هم به عنوان آشپزخونه استفاده می کردن ، اسباب خونه هم که دیگه قابل گفتن نیست ، پدر نداشتن ، مادر همیشه تو خونه ها کار می کرد و دخترا نزدیک سال نو به کمک مامان می رفتن ، دختر بزرگشون هم که 19 سالش بود توی یه کارخونه تو شهرک صنعتی کار می کرد و با یکی از اون مکانیکی ها نامزد کرده بود . دوتا دختر ابتدایی و راهنمایی هم داشتن . کمی با مادر و دخترا صحبت کردیم کلی خجالت کشیدن که ما گلی شدیم و اونا اسباب پذیرایی هم ندارن ، ولی من پیش خودم بیشتر خجالت می کشیدم شرمنده بودم که چرا واسه کفشام ناراحت شدم و غر زدم بعد برگشتیم مدرسه تا اونا هم برن به کاراشون برسن .با همکاری دبیرای دیگه تونستیم کمی کمک کنیم البته نگفتیم برای کی و چی دیدیم ، به ما اعتماد داشتن و حتی سوال هم نکردن .
خرداد ماه شد و بچه ها در حال امتحان دادن بودن ، دیدیم این دوتا دختر دو سه تا امتحان رو نیومدن وقتی پی گیر شدیم فهمیدیم خواهر 19 سالشون دو هفته است ازدواج کرده و یک هفته پیش در حین کار سرش زیر یکی از اون دستگاه های پرس رفته و له شده . تمام وجودم لرزید ، الان هم که می نوشتم چشام پر اشک شد .
متاسفم از اینکه بعضی ها واقعا روی شادی رو نمی بینن ، نمی دونم ما چقدر در برابر این افراد مسئولیم ، نمی دونم کشوری که این همه معدن و دریا و زمین کشاورزی و نفت و گاز و...... داره چرا باید این همه فقیر داشته باشه ؟
بارها و بارها شده بچه هایی مراجعه کردن و حین صحبت گفتن چند روزی هست غذا نخوردن یا خسته شدن از بس باید سیب زمینی آب پز بخورن .
همه ی ما اگه کمی دوروبرمونو با دقت نگاه کنیم می تونیم با کمکی که در توانمون هست بچه هایی رو شاد کنیم شاید روزیه بعضی ها در دست ماست و ما با این کار وظیفمونو انجام می دیم . توصیه ای برای برکت در ثروت : همیشه ۱۰ درصد از درآمد ماهانمونو برای خدا خرج کنیم امکان نداره بی پاسخ بمونه. به امید روزی که هیچ مسکینی در هستی وجود نداشته باشه .
سعی می کنم متن پست های بعدی رو آموزشی بنویسم و از این حالت خارجش کنم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:18 توسط منیژه
|
|
||