تبليغاتX
خودمونی - اهمیت خانواده
مشاوره خانواده

 

اولین سالی بود که توی یه مدرسه بزرگسالان کار می کردم . کیس ها خیلی با کیس های مدارس  عادی فرق داره و اکثرا کلینیکیه. وسط های سال بود دختری دائم جلوی در اتاق مشاوره رژه می رفت ولی نمی اومد تو ، منم به روی خودم نمی آوردم.فکر کردم اگه ضروری بدونه میاد. زنگ آخر شد فقط اومد سلام داد و رفت .فرداش اول وقت جلوی در اتاق بود منو دید سلام داد ، گفت می تونم بیام پیشتون ؟ گفتم حتما چرا نه .اومد گفت از اول سال تو نختون هستم  از خیلی ها آمارتونو گرفتم ، فهمیدم کمک می کنید به کسی هم نمی گید . 

۱۷ سال داشت چهارمین سال بود که اول دبیرستان رو می خوند ، دو سال تو مدرسه عادی مردود شده بود بعد مجبور شد به مدرسه بزرگسالان بیاد ، شاید تا اون سال از ۳۲ واحد اول ، ۱۰ واحد پاس کرده بود ، خیلی درشت اندام بود اصلا سنش بهش نمی اومد . تو خونشون هم هر کسی ساز خودشو می زد کسی به کسی کار نداشت و می شد دیر اومدن و زود رفتن رو با یه دروغ کوچولو توجیه کرد بیماری دیابت داشت به شدت از مرگ می ترسید  ، از قیامت و از جهنم . می گفت اگه خودمو بکشم ، اونور خدا یه آش پخته یه وجب که چه عرض کنم یه حلب روغن روشه . خیلی عصبی و پرخاشگر بود . حداقل تو مدرسه هفته ای دو دفعه بچه ها رو کتک می زد ( حداقل سن کسانی که اون مدرسه بودن ۱۷ بود تا ۴۰ سال هم داشتیم ) .

شروع کرد به گفتن و گفت : ما ۸ تا بچه هستیم ۳ تا برادر دارم ۴ تا خواهر ، ۲ تا از برادرام دو قلو هستن ، برادر آخرم ۱۴ سالشه و معلول ذهنیه . یکی از برادرهای دوقلوم از ۸ سالگی تا ۱۱ سالگیم به من تجاوز کرده (برادر ۱۷ ساله بود) بعدش فکر کرد بزرگ شدم ترسید به بقیه بگم دیگه کاری نداشت ولی من ازش متنفرم و اگه بتونم می کشمش . من از اون موقع به بعد به این مسئله عادت کردم خودم سراغ آدما می رم ، هیچ پولی هم نمی گیرم ولی بعضی هاشو ن گاهی یه کمکی برای تحصیلم می کنن . خیلی وقت ها دیر مدرسه میام ، دیر خونه می رم از کلاسام می زنم بالاخره به کارام می رسم و هیچ کس تو خونه نمی دونه و اگه روزی بفهمم شما چیزی به اونا گفتید حسابتونو می رسم .

روزای بعد که می اومد اطلاعات بیشتری می داد و می خواست یه جوری خلاص بشه . یه لیست ۳۳ نفره و چگونگی شروع یا تمام شدن و یا ادامه ارتباطش رو برام نوشت بعضی وقت ها از کسایی حرف می زد ، می گفتم این تو لیست نبود ؟ می فهمید جا انداخته . مسئله جالب این بود که خیلی کم با جوون ها بود و اکثرا بالای سن ۵۵ داشتن ، دلیلش هم این بود که جوونها وحشی هستن . یه بار رفیق فابریکش رو جلوی در مدرسه دیدم حتی یه موی سیاه نداشت . راننده آژانس بود و گاهی اهل و عیال رو می فرستاد شهرستان تا بهشون خوش بگذره !!!!!! و خونه خالی باشه . این آقا از باقی رفقای مرد دختره هم خبر داشت  بعضی مواقع از این مطلب سو استفاده می کرد و دختره رو وادار می کرد راهی برای ارتباط با بچه های مدرسه پیدا کنه . یه بار هم رفته بودن به دختری که باباش تو زندان بود و با مادرش زندگی می کرد سر بزنن و گفته بود این آقا بابامه می خواد اگه بشه به شما کمک کنه !!!!

یه بار عصبانی اومد و گفت فلانی و فلانی رو می کشم (این دو نفر قبلا باهاش بودن ) گفتم برای چی ؟ گفت تو خیابون نگاش کردن ، به هم چیزی گفتن و بعد خندیدن . الان زنگ می زنم بیان فلان جا تا با هم باشیم حالشونو با چاقو می گیرم ( قبلا تعریف کرده بود که یکی می خواست به اجبار باهاش باشه و اونم با چاقو زده بودتش ) کلی طول کشید که آرومش کنم . باور نمی کردم چاقو داشته باشه ، گفتم من می خوام چاقوتو ببینم  با کمال تعجب دیدم یه چاقوی تیز آشپزخونه همراهشه.

این دختر علاوه بر اینکه با مردهای زن دار و مجرد مختلفی بود ، همجنس باز و کودک آزار هم بود . کودک آزاریش هم جنسی بود و هم جسمی . یه بچه ۳ ساله رو با آب داغ سماور تیکه تیکه سوزونده بود . با برادر عقب موندش به صورت پنهانی رابطه داشت و همیشه اصرار می کرد اونو خودش حمام ببره . ازش قول گرفتم با برادرش کاری نداشته باشه ولی نمی دونم میشه به قول اینا اعتماد کرد یا نه ؟

بعد از ۶۴ جلسه فقط تونستم تعداد افراد در ارتباط باهاشو به ۵ نفر برسونم .

اگه این دختر یه خونواده متوجه و تا حدودی نرمال داشت کارش به اینجا می رسید ؟ چند نفر دیگه توسط این دختر به قعر لجن کشیده میشن ؟          

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:52  توسط منیژه  |