تبليغاتX
خودمونی - جامعه ی بیمار پرور
مشاوره خانواده

 

 

سلامت روانی هر جامعه ای ، نشان دهنده سلامت روان افراد اون جامعه است ، نشاط ، آرامش ، تفریح ، دارایی ، سلامت جسم ، مثبت اندیشی ، اعتماد به دیگران ، صداقت افراد ، امنیت ، و... همه می تونن حاکی از یک روان سالم وآروم باشن . بودجه ای که هر جامعه بابت بهداشت روان و سلامت روان صرف می کنه چندین برابر بودجه جهت سلامت جسم افراد اون جامعه است . جامعه ی ما به چه سمتی در حال حرکته ؟

بین خودمون چقدر آدم سالم می بینیم ؟

چقدر دروغ می شنویم ؟ چقدر خیانت می بینیم ؟ چقدر دزدی و اختلاس ؟ چقد اعتیاد ؟ چقدر چاپلوسی ؟ چقدر نون به نرخ روز خوردن؟ چقدر ظاهر سازی ؟ چقدر اضطراب و استرس ؟ چقدر خودکشی ؟ چرا سن فحشا به 14 سال رسیده ؟ چرا آمار افسردگی بالاست ؟ آموزش پرورش ما داره کجا می ره و بچه ها رو چه جوری پرورش می ده ؟ بقیه ارگان ها و نهاد ها چه می کنن ؟

 و میلیون ها چقدر و چرای دیگه . اینا از کجا نشات می گیره؟ غیر از خانواده و مدرسه و محیط ها و عوامل آموزشی وپرورشی هست؟  آدمی که سالم باشه درگیر حتی یکی از اینا هم نیست .

مسائلی که باعث شده این مطالب رو بنویسم بعضی از اتفاق هایی هست که تو این چند روز باهاش برخورد داشتم .

یکی از دانش آموزها یک هفته است جلوی در دفتر مدرسه میخ شده از درس و کتاب افتاده ، چرا؟ چون مربی پرورشی در خارج از ساعت مدرسه اونو با دوس پسرش دیده !!!!! میگم بابا اگه قراره به این دلیل کسی رو یک هفته از کلاس محروم کنید که باید مدرسه رو تعطیل کنید . من به شخصه نمیشناسم دانش آموزی رو که دوس پسر نداشته باشه فقط این بدبخت بدشانسی آورده شما دیدیش . این دختر پدر معتاد بد دهن داره که گاهی تو خونه خیاطی می کنه ، مادرش تو یه کلینیک خصوصی کار می کنه و از 5 صبح تا 10 شب خونه نیست و به بدبختی مخارج بچه هاشو درمیاره . به چه دلخوشی این دختر قید دوس پسر رو بزنه ؟ حداقل با لحظاتی که با اون به گفتن چرت و پرت میگذرونه به پدرش و کتک های اون فکر نمی کنه. پیش از عید دیدم دستش بسته اس . پرسیدم چی شده ؟ دستشو بازکرد از مچ تا آرنجشو با تیغ بریده بود 14 تا زخم به طول حداقل 3 سانت که حدود یک ماه ازش گذشته و هنوز خوب نشده بود . تیغ رو به صورت افقی رو دستش کشیده بود .

 

صبح یکی از بچه ها تا اومد تو اتاق و نشست شروع کرد به گریه . اجازه دادم گریه کنه ، میگم اتفاقی افتاده میگه همش دلم می خواد گریه کنم . 15 سالشه افسردگی شدید داره ، سه دفعه قرص خورده ، یک دفعه به نیت رفتن زیر ماشین خونه رو ترک کرده ولی دختر داییش نذاشته خودشو پرت کنه ، حتما باید بستری بشه ، خانوادش کوتاهی می کنن ، می گم قرص هاتو می خوری ؟ میگه نه . بهش تلقین شده چون آرایش می کنه و موهاشو بیرون می ذاره حتما جاش جهنمه ، به شدت دچار تعارض شده ، دلش می خواد خیلی کارا رو بکنه ولی از طرفی هم از خشم خدا می ترسه . مادرش از این ترفند برای رسیدن به دختر ایده آلش استفاده می کنه ، پدرشم که معتاده و دست بزن و بددهنیش بیداد می کنه .

یه بولوتوس دیدم دخترا از دیوار مدرسه میپرن پایین و ماشینی در انتظارشونه.

یه بولوتوس دیدم با اینکه دختر پسر 4-5 ساله مراقبن رابط جنسیشونو کسی نبینه ، یکی از پشت درخت ازشون فیلم گرفته .

یه محله میشناسم که حتی یک خانواده نیست که به نوعی درگیر مصرف یا قاچاق مواد مخدر نباشه .

بعضی کاندیداها برای تبلیغشون " بن کالا " با پست به خونه ها فرستادن.

اماکن به مانتو فروشی ها دستور داده مانتو روشن نفروش ، کروات به نمایش نذارن ، بد حجابها رو به مغازه راه ندن و...

جمعه شب می رفتیم فیلم به همین سادگی رو ببینیم ، برای اولین بار کسی رو دیدم که محکم به بازوش می زد تا رگی رو پیدا کنه و مواد رو تزریق کنه ، فیلم و شام کوفتم شد.

بچه ها رو برده بودن اردو ، عکس هاشونو می دیدم ، دیدم یکی شلوارشو به صورت ناشیانه ای بالا کشیده تا حداقل یه وجب از پاهاش معلوم باشه و عکسش خوشگل تر بیفته . این بچه گناهی نداره که هنوز این مسائل براش به عنوان یه کار قاچاقی لذت داره ، مشکل از ماست که هنوز خودمونو درگیر مسائل کاملا شخصی افراد می کنیم و دستور می دیدم چی بپوشن ؛ چه رنگی بپوشن ، با چه سایزی بپوشن . ما تشخیص می دیم چی راسته چی دروغه ، کی دزده کی درسته ، کی خلاف می کنه و کی باید تبرئه بشه.

برای دومین بار از اسفند تا حالا آقا دزده  شیشه ماشینمونو شکسته ، هر چی رو که می تونست ببره برده ، دزدگیرم داره ها ولی خوب اونا حرفه ای ترن.

یکی از افراد کلیدی اداره مون کسیه که با دختر نوزده ساله پست "  اهمیت خانواده " رابطه داشته و من هر وقت می بینمش از ریش و نماز خوندن سر وقتش حالم به هم می خوره .

آلمان 2 سال جنگ کرد مردمش 8 سال افسرده بودن . ما 8 سال جنگ کردیم 32 سال باید افسرده باشیم . من به تمام افرادی که در جنگ شرکت کردن و از کشور حفاظت کردن احترام زیادی قائلم ولی  دیگه بسته جبهه و گریه وزاری . کمی شادی کردن رو هم یاد بگیریم .

با ادامه این روند ، جامعه ی ما سیر سقوطش به دره ی بیمارهای روانی  رو با شدت هرچه تمام تر طی می کنه.  

 این جور وقت ها که خیلی ناراحت میشم فقط قدم زدن با پای برهنه تو ساحله که منو آروم می کنه و خوشبختانه اواخر اردیبهشت این سفر مهیا یا محیا میشه .   

 

                                           

                                                   

 

 

                        دوستی کامنت خصوصی گذاشته که من چه جوری فوق لیسانس گرفتم که مهیا رو محیا می نویسم . اینجا هم اعتراف می کنم وقتی دوم ابتدایی بودم نمره دیکته ام از صفر بالاتر نمی رفت والان خیلی بهتر شده ، ولی واقعا ریاضیم بد نیست و عاشق هندسه وجبر و مثلثاتم .     

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:26  توسط منیژه  |