|
|
|
|
|
جمعه فیلمی با عنوان نقطه مشترک و با کارگردانی وودی آلن دیدم . داستان از این قرار بود که یه پسر تنیسور ایرلندی فقیر وارد خانواده پولدار انگلیسی میشه و دختر خانواده از این پسر خوشش میاد و از پدرش میخواد اسباب پیشرفت این پسر رو محیا کنه و بعد از یه مدتی خانواده به خاطر پشت کار و لیاقت این پسر با ازدواج اونا موافقت می کنن .
در این بین پسر ایرلندی عاشق نامزد امریکایی برادرزنش میشه و بعد از به هم خوردن نامزدی اونا علی رغم مخالفت های این دختر ، با نشون دادن علاقه زیاد و دادن این وعده که به زودی زنشو طلاق میده و برای همیشه کنار اون می مونه ، باهاش ارتباط برقرار می کنه و به بهانه های مختلف از پیش زنش جیم میشه و می ره پیش دختر امریکایی فقیر طرد شده توسط نامزد پولدارش . بعد یه مدت کوتاهی دختر امریکایی حامله میشه و به پسره میگه حالا که ما داریم بچه دار میشیم طبق قولت زنتو که دوسش نداری طلاق بده . پسره با دوستش صحبت می کنه و میگه اگه عشقمو بخوام بر می گردم به نقطه اول و اگه زنمو بخوام همه چی دارم و عشق ندارم . پسر ایرلندی به خاطر تهدید دختر امریکایی که می خواد زنشو از این ارتباط مطلع کنه ، اونو می کشه تا بتونه زندگی مجللشو حفظ کنه . امروز دختر و پسری مراجع من بودن که بعد از مدت ها دوستی و دادن قول حتمی ازدواج به هم و با مطلع شدن خانواده ها ، هفته گذشته پسره گفته که خانواده ام راضی نیست و ما نمی تونیم ازدواج کنیم و دلایل بنی اسرائیلی براش میاورد . وقتی امروز پیش من اومدن اول با هر دوشون صحبت کردم بعد ش با هر کدوم به تنهایی به این نتیجه رسیدیم که این دو جز احساس مشترک هیچ چیز دیگه ی مشترکی نداشتن و فقط به دلیل ناراحت نکردن همدیگه و حفظ ارتباط ، رفتار و افکار هم دیگه رو قبول می کردن . البته این تو مشاوره کشف شد ولی چیزی که برای من جالب و باعث تاسفه اینه که : پسره وقتی با من به تنهایی صحبت می کرد ، در یک کلام گفت که خانوادم میگن بابای این دختر بی عرضه است که هنوز مستاجرن ، خانم .... خانواده ما رو به پیشرفته ( همه ی برادرها ، عمران و ساختمان و ... خوندن و خودشم دانشجوی کاردانی عمرانه ) ما وضعمون داره خوب میشه . خانوادم میگن اقلا دختری رو بگیر که فردا تو یه مجلس باباش اومد با افتخار بگی پدرزنمه!! و ... خانم ... نمی گم عشق بده من می خوام قشنگ زندگی کنم ولی پول خیلی برای زندگی واجبه و من چون بهش قول داده بودم که هیچ وقت ضعف خانوادشو به رخش نکشم ، نتونستم اینا رو بهش بگم . اگه زحمتی نیست شما بهش بگید .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:19 توسط منیژه
|
|
||