تبليغاتX
خودمونی


خودمونی

مشاوره خانواده

می دونم تاخیر دارم برای نوشتن ، ولی کاملا میلم به نوشتن رو از دست دادم و صرفا به دلیل داشتن نکات مهم توی پست قبلی و بالا بودن فراوانی افرادی با این مشکلات شروع به نوشتن این پست کردم ، سعی می کنم نکات رو تیتروار بگم و دقت به عمق هر نکته به عهده ی خواننده !

-         ناتوانی در تصمیم گیری ( حتی انتخاب رشته ی تحصیلی با خانواده بوده ) باعث از بین رفتن اعتماد به نفس میشه ، لذا با هر شکستی به دنبال مقصر می گردیم تا خودمون رو از عذاب نجات بدیم ، حتی پیروزی ها هم آنچنان دلچسب نخواهد بود .

-         عادت کردن به این که دیگران برای فرد تصمیم بگیرن نتیجه ای جز حذف شخصیت و شعور فرد نداره .

-         نداشتن تجربه ی هیچ رابطه ای با جنس متفاوت و ترس از این رابطه در نتیجه در سن بالا با کوچکترین ابراز علاقه ی یه فرد معتاد از خود بی خود میشه و اصلا نکات منفی این فرد رو نمی بینه .

-         وجود جو پدرسالاری در خانواده و مشارکت ندادن زن در هیچ جا ، دختر خانواده بعد ازدواج یا طغیان می کنه و یا الگوی مادر رو پیاده می کنه و از همسرش انتظار داره همانند پدرش رفتار کنه .

-         تفاوت فاحش در مقطع تحصیلی ، یک مقطع تحصیلی مشکل زیادی بوجود نمیاره ولی وقتی این تفاوت بین ابتدایی و فوق لیسانس باشه فاجعه اس .

-         ایام عقد و چگونگی گذراندن این ایام نقشه ای کوچک از زندگی پس از ازدواجه ، وقتی اختلاف و کتک کاری تو این ایام دیده میشه زنگ خطریه برای بعد !

-         یک فرد معتاد به دلیل اعتیادش ( هر چند قبلا فرد خوب و معقولی بوده ) هر رذیلتی رو بر خود و خانواده اش روا می بینه و تقریبا خانواده رو نمی بینه ، پس انتظار داشتن روزگار خوش و زندگی خوب  با یه معتاد انتظار بیجائیه !

-         تعمیم دادن مسئله ی بد بودن همه ی مردها و دوری از اونها به دلیل این که فقط قصد سوء استفاده دارن و یا می خوان حکومت کنن باعث بوجود آمدن بیماری روانی و همچنین تنهایی تا آخر عمر میشه !

-         دادن ضمانت برای زندگی مشترک !!!!!!!!!!!! واقعا چه ضمانتی وجود داره ؟ طرفین تلاش می کنن زندگی خوبی بسازن و یا حداقل فکر می کنن که تلاش می کنن ولی آیا کسی می تونه ضمانت بده حتما تا ابد می مونه ؟ همچین کسی نه خودشو میشناسه و نه طرف مقابلش رو و چشماش رو هم روی هر اتفاقی در اطرافش بسته !

-         عجله کردن در ازدواج با این فرد دقیقا مثل عجله کردن در طلاقش بوده و نتونسته با کمی صرف وقت ، حقوقش رو از جمله جهیزیه و مهریه اش رو مطالبه کنه در نتیجه احساس درماندگی عمیق تر میشه و به دنبالش افسردگی عمیقی رو میاره .

-         زود رنجی و شکنندگی باعث میشه منطق تعطیل شه و دیگه به دیگر اعضای خانواده که برای حضور در خانه ی پدری حقی دارن ، حق داده نشه و این خودش آغاز تنهایی بیشتر و درگیری با نزدیکترین اعضای خانواده اس .

-         نداشتن استقلال و ترس از تنهایی زندگی کردن ، در صورت تصمیم به این مهم می تونه مشکلات زیادی رو از جمله داشتن حرمت در بین دیگران و صرف وقت بیشتر برای علایق خودش بدون دخالت دیگران اختصاص بده .

13- رنج حاصل از نبخشیدن خود سخت تر از نبخشیدن دیگرانه ، باید دست خودمونو ببوسیم ، خودمونو بغل کنیم ، نوازش کنیم و بعد ببخشیم ، اول خودمون رو و بعد دیگران رو ببخشیم  ( این فرایند نیاز به زمان داره و باید به ریشه و دلیل اتفاق ها نگاه کنیم ، وقتی متوجه دلایل شدیم و پذیرفتیم ، راحتتر می بخشیم ) در غیر این صورت همیشه دلیلی برای غمگینی داریم .         

 

برای مدتی نمی نویسم و این به دلیل آیتم 13 این پست هست تا من هم این فرایند رو طی کنم ، بعدش یا همین جا رو ادامه می دم و یا با اسم و آدرس دیگه ای شروع می کنم .

می رم تا دلایل رو برای خودم بشمرم .

دوستون دارم .

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388| ساعت 14| توسط منیژه| |

چهل و سه ساله اس ، کارمند رسمی دولت با تحصیلات فوق لیسانس ، پنج ساله طلاق گرفته و بعد از طلاق تا الان  با افسردگی عمیقی روزگار میگذرونه !

 -     سی و چهار ساله بودم که ازدواج کردم ، همه ی خواهر برادرای کوچکترم  ازدواج کرده بودن ، من بودم و پدر مادرم ، تنهایی اذیتم می کرد ، پسری از فامیل اومد خواستگاریم ، نمی دونستم چی کار کنم ، رفتم پیش دکتر .... برای مشاوره که به من بگه چی کار کنم ، منو معرفی کرد به روانپزشک تا برام دارو بده ، در واقع هیچ کمکی نکرد ، منم پیش روانپزشک نرفتم ، عقد کردم ، دوران عقد خواستم طلاق بگیرم پدرم حمایتم نکرد و گفت می خواستی از اول چشاتو خوب باز کنی به غلط کردن نیفتی ! منم ازدواج کردم ، خونه ای که  شهرستان داشتم فروختم و تهران یه خونه خریدم ، انتقالی گرفتم و اومدیم تهران ، حتی یک روز خوش که من با خاطره ی اون یه روز لبخند بزنم وجود نداره ، شوهرم کار نمی کرد ، معتاد بود ، شش سال از من کوچکتر و تا پنجم ابتدایی بیشتر نخونده بود ، هر روز همه ی اینها رو تو ذهنم مرور می کردم و به خودم می گفتم دختر این چه حماقتی بود که کردی ؟  وقتی از اداره بر میگشتم خونه باید رخت خواب آقا رو جمع می کردم ، برام زور داشت من برم بیرون کار کنم اون تو خونه بمونه حال کنه ، مجبور بودم پول موادشو بدم ، یه موقع هایی هم کتک می خوردم ، حالم از خودم بهم می خورد ، یاد این می افتادم ازم تضمین خواست برای ازدواج منم خونه ام رو به اسمش کردم تا ثابت کنم می مونم ، چهار سال زندگی کرده بودم و حالا می دیدم دیگه نمی تونم بمونم ، نمی تونم درستش کنم ، نمی تونم زندگی کنم ، باهاش صحبت کردم و راضی شد به طلاق توافقی ، مهریه نگرفتم ، خونه هم که به اسمش بود ، خواست به جهیزیه ام دست نزنم وگرنه قبول نمی کنه طلاق توافقی بگیریم ، چمدونم رو برداشتم و فقط لباس هامو جمع کردم برگشتم به شهرم پیش پدر ومادرم ، الان خسته ام از زندگی ، نمی تونم اون مشاور و پدرم رو ببخشم ، چرا به من نگفتن چی کار کنم ؟ چرا پدرم راهنماییم نکرد ؟ چرا دوران عقد حمایت نکرد طلاق بگیرم ، دیگه احترامی پیش کسی ندارم ، خواهر برادرام با خونواده هاشون میان خونه ی پدرم ، من حوصله اشونو ندارم ، کسی منو مراعات نمی کنه اصلا به حساب نمیام ، به خاطر بچه ی سه ساله پدرم سر من داد می زنه ، تونستم خونه ای با وام بخرم ولی باز از تنهایی می ترسم نمی تونم برم و به تنهایی زندگی کنم ، به هیچ مردی نزدیک نمیشم مطمئنم که قصد سوء استفاده داره ، دلم محبت واقعی می خواد ، دلم آرامش می خواد ، دلم می خواد خودمو ببخشم ولی نمی تونم ، دلم می خواد ....

 

اگه یاد بگیریم مسئولیت کارهای خودمونو به عهده بگیریم دیگه دنبال مقصر نمی گردیم

مسائل مربوط به این کیس رو در پست بعدی به صورت مشروح توضیح می دم .

پ .ن بی ربط : جنگ زرگری رهبری ، رئیس دولت و مشاعی رو باور نکنیم .

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388| ساعت 18| توسط منیژه| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست