خودمونی
مشاوره خانواده
چی می تونه از این زیبا تر باشه که یه پسر 19 ساله ی اعدامی از زندان زنگ بزنه و ولنتین رو تبریک بگه . دبیرستانی که بودم بارها و بارها به خاطر شلوار تنگ و کوتاه ، مانتو تنگ ، ناخن بلند ، شلوار جین ، جوارب سفید ، کتونی صورتی ، کتونی ساق بلند و...... جلوی دفتر نگهم می داشتن و تو دفتر انظباطی می نوشتن بعد از نمره ی انظباطم کم می کردن . بیچاره مامانم یه موقع هایی به خاطر موارد انظباطی من مجبور بود بیاد مدرسه . الان هم گاهی میگه منیژه خانم یادته من به خاطر ناخن بلند تو مجبور بودم بیام مدرسه . یادم نمی ره مدیرمون پاچه ی شلوارمونو سانت می زد و بعد اگر از اندازه ی مورد نظر اون کمتر بود حالمونو می گرفت . الان که تو مدرسه به عنوان مشاور هستم هر روز می بینم بچه ها رو به خاطر این که موهاشون مشخصه ، ابرو برداشتن ، سبیل ندارن ، موهای پیشونیشون پریده ، ناخن بلند دارن ، دفترچه خاطرات با خودشون میارن و.... جلوی در دفتر نگه می دارن و تا ابرو و سبیلشون در نیاد حق سر کلاس رفتن رو ندارن . بارها با مدیر و معاونا حرف زدم و تا جایی که تونستم با میانجیگری بچه ها رو سر کلاس فرستادم ولی واقعا ما تا کی باید شاهد این همه بلاهت باشیم ؟ چرا دغدغه ی فکری مسئولین این جور چیزاست ؟ چقدر احساس تنفر رو به بچه ها تزریق می کنیم ؟ من هنوزم نمی تونم با معاونین پرورشی و تربیتی رابطه ی خوبی داشته باشم ، به صراحت می گم از قشر شما خاطرات بدی دارم و این مانع میشه بتونم با شما راحت باشم . چهل سال پیش تو امریکا سیاه ها نمی تونستن جلوی اتوبوس یعنی جای سفیدا بشینن ولی الان یه سیاه رئیس جمهورشون شده ، مونیکا و کلینتون معاشقه می کنن ، کلینتون به خاطر سوگند دروغش محاکمه میشه ، تو زنجان معاون دانشکده قصد تعرض داره ولی علاوه بر اون دختر مورد تعرض و فیلم بردار این بی آبرویی هم باید شلاق بخورن . خیلی ها از اومدن خاتمی خوشحالن و قند تو دلشون آب شده ، انتخاب خاتمی انتخاب بین بد و بدتره نه چیز دیگه ! کی ما تغییرات اساسی و بنیادین تو زندگی مردم دیدیم ؟ فاصله ی طبقاتی برداشته شده ؟ فقرا کمتر شدن ؟ معتاد کمتر شدن ؟ سن فحشا به چند سال رسیده ؟ بچه ها درس خون تر و با معلومات تر شدن ؟ بیکارا کم شده ؟ بنیاد خانواده ها مستحکم تر شده ؟ بچه هامون هویت مشخصی دارن ! ؟ یا بین گفته های خانواده و مدرسه و تلوزیون و ... سرگردونن و دنبال ارزش ها ی واقعی می گردن ؟ چه جوری می تونن دروغ و سانسور رو هضم کنن ؟ مردممون حقوق خودشونو میشناسن و جرات دارن بپرسن مالیاتی که ما می دیم کجا خرج می کنید ؟ و... اینا چه ربطی به مشاور خانواده داره ! دیگه عاشق سکوت و نگاه کردن آروم شدم . عرفان حمید حمید محمد هادی توحید متین آرش سعید سیاوش شهرام محراب حسین . . . وقتی اومد پیشم از این شکایت داشت که از دست این همه دوست پسر در آن واحد خسته اس و دیگه نمی تونه مدیریت کنه ، راهی می خواست تا بتونه خودشو به دو سه تا راضی کنه ، شب وقتی می خواد بخوابه به هیچ کسی فکر نکنه ، نه این که تا فکر این یکی تموم نشده یکی دیگه حاضر بشه . می گفت بدبختی اینجاست با هر کس حداکثر 4 ماه می مونم و بعد از جدا شدن از یکی شون ، سه چهار تا اضافه میشه !!! هیچ کدوم از پسرا از وجود دیگری خبر ندارن و فکر می کنن تنها دوست پسر این خانم هستن ، در ضمن اگه کسی حرف از ارتباط نزدیکتر بزنه به فاصله ی چند دقیقه ارتباط برای همیشه قطع میشه . فکر می کرد تابلو شده و همه میشناسنش ، دیگه احترامی پیش کسی نداره ، چند بار تا به حال سیم کارتشو عوض کرده و هر دفعه تو خونه گفته مزاحم دارم ، الان چی بگه ، باز مزاحم دارم ؟! وقتی بیشتر بررسی کردم دیدم بین دوست های دخترش هم همین طور رفتار می کنه چند وقت با یکی صمیمی میشه بعد با اون یکی بعد با یکی دیگه ، اصلا طاقت نداره با کسی مدت طولانی بمونه ، میگه هر کی بیشتر از چند روز جذابیت نداره بعد عادی میشه . وقتی می پرسم کار ناتمام چقدر داری میگه اوه خیلی زیاد ، در واقع هچ کاری رو تموم نمی کنم آخه حوصله ندارم . مادر و خواهرش از همه چی خبر دارن ، خواهرش که متاهله هر وقت میاد خونه ی اینا می پرسه جدیدا کسی اضافه نشده ؟ اگه این دختر همین جوری پیش بره ، و با شخصیت های مختلف با پسرا روبرو بشه ، کم کم شخصیت هاشو باور می کنه ، باهاشون زندگی می کنه و هیچ شخصیتی از شخصیت دیگه خبردار نمیشه و به مرور به بیماری چند شخصیتی که درمانش فوق العاده سخت و وقت گیره مبتلا میشه . تو صحبت های این خانم 23 ساله متوجه شدم خانواده ی آشفته ای داره ، هر کی ساز خودشو می زنه و خونه و خونواده فاقد قوانینه . ارتباط بچه ها با پدر مادر تعریفی نداره ، اتفاقی بیفته بچه ها از والدین پنهان می کنن ، مادر از پدر ، گفتگو و حل مشکل ندارن ، اگه مشکلی پیش بیاد دنبال پیدا کردن مقصر و قلع وقمع کردن اون هستن ، سرکوفت ها به خاطر اشتباه ، زیاد و ادامه داره ، مشکل اقتصادی تو خانواده زیاده ، استعداد بچه ها کشف ولی دنبال و تشویق برای ادامه دادن نشده ، بچه ها به زور درس می خونن و اگه کسی حواسش نباشه بدشونم نمیاد که ترک تحصیل کنن در واقع تحصیل مهم نیست و... به اشتباهات این خانم اشاره ای می کنم . - دوست نداشتن خود ( گاه غذای مونده از روز قبل رو خودش می خورد و چون مواد غذایی کم بود فقط برای شوهرش غذا درست می کرد تا اون غذای تازه بخوره ) . - وابسته شدن به جای دلبسته شدن . - توانمند نبودن ( شغل و تحصیلی ندارد ) در نتیجه وابسته تر خواهد شد . - فریب دادن خود مبنی بر این که " درست میشه " ( کتک دوران نامزدی ، دزدی همسر در دوران نامزدی ، رو آوردن به مواد زمانی که با هم دعوا می کردن ، کار نکردن همسر و گرفتن پول از خانواده و ... ) - معتقد بودن به این مطلب که می تونه کسی رو تغییر بده ، غافل از این که تا کسی خودش نخواد هیچ کس دیگر قادر به تغییر او نخواهد بود . - انداختن تمام تقصیرها به گردن خانواده و دوستان همسر نه خود همسر . - قبول کردن ازدواج با یک فرد معتاد و پنهان کردن این مسئله از خانواده . - واقف بودن به این که با فرد بی مسئولیت قرار است ازدواج کند ولی باز اصرار به این مسئله می کند . - فرصت دادن مکرر و ادامه ی بخشیدن های بی فایده علی رغم 12 بار ترک کردن کمپ . - بستن چشم ها قبل از ازدواج و باز کردن اونا بعد از ازدواج . در تربیت صحیح بچه ها ، مستقل و مسئول بار آوردن بچه ها ، جهنم نکردن خونه که مقدمات فرار و در واقع از چاله به چاه افتادنشون فراهم شه، بیش از حد ناز پرودره کردن بچه ها ، یاد دادن گفتگو به بچه ها و شرکت دادن اونا در گفتگو ، جلب اعتماد و اطمینان بچه ها ، دادن مسئولیت به اونا و پی گیری کاراشون صادق و راستگو بار آوردنشون و... چقدر دقت می کنیم ؟ چقدر مسئولیم ؟ سینا : مان جان یه خواهش می کنم و یه چیزی می خوام ولی تو قبول نکن ! مان جان : چیه پسرم بگو شاید قبول کردم ! سینا : نه مان جان قول بده قبول نمی کنی مان جان : حالا بگو شاید شد ! سینا : نمی خوام بشه مان جان : خوب بگو ! سینا : من از شما می خوام و خواهش می کنم اجازه بدید قولکمو به خاطر کمک به غزه بشکنم شما اجازه نده !! مدرسه گفته بود از مادراتون اجازه بگیرید و خواهش کنید برای کمک به غزه قولک ها شکسته بشه . 23 ساله اس ، 4 سال دوست بودن و الان 5 ماهه که ازدواج کردن ، وقتی رسیدم دفتر دیدم نشسته و منتظر منه . دقیقا مثل میت بود . من شب ها موبایلمو خاموش می کنم اون شب یادم رفته بود ، خواب بودم که به صدای زنگ موبایل بیدار شدم و عصبانی که این کیه که این موقع شب به من زنگ زده ! - منیژه جون سلام ، ببخش خواب بودی ؟ - آره ، چیزی شده ! - کی وقت داری ؟ یه کیس اورژانسیه . - فکر کنم چهارشنبه یا پنج شنبه بتونم ببینمش . - نه خیلی دیره - یعنی اینقدر حالش بده ؟ - آره خیلی - باشه بگو فردا بیاد فرداش اومد و من جلوی خودم یه میت می دیدم . واقعا رنگ به رخساره نداشت ، وقتی نشست بدون لحظه ای درنگ اشکاش تمام صورتش رو پوشوند میون گریه هاش می گفت شرمنده ام !!! اجازه دادم گریه هاشو بکنه ، وقتی آروم شد گفت من آدم بدبختی هستم که خودم سر خودم بلا آوردم ، حتی یک نفر از اعضای خانواده ، دوست و حتی همسایه ها شوهرم رو تایید نکرد ولی من فقط می خواستم با اون ازدواج کنم و این کار رو کردم . الان هم اومدم پیش شما می خوام کمکم کنید ازش طلاق بگیرم . کمکم کنید دیگه گول خودم و اونو نخورم . کمکم کنید جوابی برای خانوادم داشته باشم ، برای خودم داشته باشم ، اونقدر بدبختم که جرات ندارم خودمو بکشم و خلاص شم ، دیگه شماتت کسی رو نشنوم. وقتی نامزد می کنه عموی شوهرش صداش می کنه و میگه این پسر معتاده تو چرا داری خودتو بد بخت می کنی ؟ از عمو خواهش می کنه این موضوع رو به کسی نگه چرا که مطمئنه می تونه کمک کنه و اونو نجات بده ! مطمئنه این پسر به خاطر کمبود محبت از جانب خانواده به اعتیاد رو آورده ، پس اونقدر بهش محبت می کنه که این مشکل حل شه ! دوران نامزدی کتک می خوره ولی فکر می کنه بعد ازدواج درست میشه ! تو دوران نامزدی می فهمه که یه موقع هایی پول تو خونشون گم میشه ، اتفاقی که سابقه نداشته و هر زمان که نامزدش خونشون میومد رخ می داد ، بدون این که صداشو در بیاره تمام تلاشش رو می کرد تا مبلغ کم شده رو خودش جبران کنه . اکثر مواقع شوهر کار نمی کنه و تمام مخارج زندگی رو پدر شوهر می ده ، فقط کرایه خونه به عهده ی شوهره که اونم تو این پنج ماه ، فقط یک ماه داده شده . دروغ های زیادی میشنوه ، ته دلش می دونه داره دروغ میگه ولی بالافاصله به خودش میگه نه امکان نداره ما عاشق هم هستیم اون به من دروغ نمی گه ! گردش های شبانه شوهر با دوستاش زیاد میشه و به دنبال اون درگیری این دو . بد دهنی ها و کتک ها همچنان ادامه داره ، دیگه طاقت نمیاره جلوش می ایسته کتک بیشتری می خوره چرا که زبون درآورده و حاضر جوابی می کنه !!!!! دوازده دفعه به کمپ مراجعه کرده ولی هر دفعه یکی دو گام بیشتر طاقت نیاورده و برگشته ! باز فرصت می خواد برای عوض شدن ولی این دیگه طاقت و اعتماد نداره . و ... تو پست بعدی موشکافانه تر به دلایل بوجود آمدن این مشکل می پردازم . 




| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

