|
|
|
|
|
پارسال یه روز از روزهای کاری مدرسه رو به کلینیک مشاوره آموزش پرورش محل کارم می رفتم . اونجا علاوه بر دانش آموزان ارجاعی از سه مقطع که مشکلات تحصیلی یا سازشی داشتند ، افراد دیگه هم می تونستن استفاده کنن.یکی از روزا تو مرکز بودم وقتی کارم با مراجع تموم شد و رفت ، خواستم برای کمی استراحت از اتاق بیام بیرون و یه چایی بخورم که یه خانومی اومد جلو و گفت می تونم بیام تو؟ گفتم اجازه بدید من یه چایی بخورم بعد در خدمتتونم . از اتاق خارج شدم تو سالن کنار منشی نشستم و در حین استراحت به این خانم نگاه می کردم . دیر اومدن به مشاوره یا زود اومدن ، نوع در زدن و وارد اتاق شدن ، کجای صندلی نشستن ، حالت نشستن ، حالت دستها ، حالت سر ، نوع نگاه ، حالت پاها ، لباس هایی که پوشیده و... همه ی اینها معنا داره . حتی اگه کسی هم این موضوع رو بدونه باز نمی تونه فیلم بازی کنه چون اونم مشخص میشه و در واقع پروسه مشاوره رو طولانی تر می کنه . اینا رو گفتم تا همه بدونن باید خودشون باشن و وقتی ما خود واقعیشونو می بینیم بهتر و زودتر می تونیم کمک کنیم. این خانم لباس کاملا نامرتبی داشت ، رنگ آمیزی لباس کاملا ناهمگون بود، از نظر تمیزی و بهداشت خیلی ضعیف بود دائم زمین رو نگاه می کرد و اصلا احساس راحتی نمی کرد. اومد تو اتاق بدون اینکه زیاد مقدمه چینی کنه گفت اونقدر کلافه ام که می خوام بمیرم ، دیگه طاقت ندارم باید به این روش زندگی کردن خاتمه بدم . خودش و همسرش تحصیلات زیادی نداشتند ، هر دو کارگر بودن ، 23 سال بود که ازدواج کرده بود ، 12 سال بچه دار نشده بود و مشکل از همسرش بود ، بهزیستی هم تقاضای فرزند خواندگی رو به علت ضعف مالی نپذیرفته بود ، بعد از کلی مراجعه به پزشک به این نتیجه می رسن که مشکل همسر قابل حل نیست و باید از قید بچه دار شدن بگذرن ، کسی دکتری رو معرفی میکنه و اینا دوباره برای حل مشکل اقدام می کنن ، آزمایش می دن باز هم نتیجه نا امید کننده بود ؛ وقتی از مطب دکتر خارج میشن ، خانم به همسرش میگه من حال ندارم بیام میخوام کمی تنها باشم . میره پارک یه گوشه میشینه و گریه میکنه ، مدتی تو پارک بود یه آقایی میاد کنارش میشینه میگه از اون موقع که اومدین دارم نگاتون می کنم فقط دارید گریه می کنید من می تونم کمک کنم ؟ خانم شروع میکنه و همه ی ماجرا و مشکلشو میگه . آقا پیشنهاد میده از همسرت جدا شو و برای یک ماه صیغه من شو بعد از بارداری دوباره با همسرت ازدواج کن . خانم پذیرش پیشنهاد رو موکول میکنه به بعد از مشورت کردن با همسرش . بعد از کلی اصرار و قهر و تهدید به جدا شدن مسئله پذیرفته میشه ولی قرار میشه به کسی نگن و هیچ کدوم از خامواده ها با خبر نشن که بعدا بتونن بگن خودشون بچه دار شدن ، طلاق و صیغه و بارداری صورت میگیره ولی این آقا به جای 1 ماه تا به دنیا اومدن بچه صیغه رو تمدید میکنه و بعد از دنیا اومدن بچه ظاهرا میره ، تو این مدت این خانم منزل همسر سابقش زندگی می کرد و گفت حتی پیش شوهرم چون نا محرم بود چادر سر می کردم. و ادامه داد : الان این بچه 10 سالشه و من هنوز با این آقا ارتباط دارم پسرم هم می دونه و اگه این آقا زنگ بزنه و شوهرم خونه باشه و من نتونم حرف بزنم پسرم جواب میده و مشکلی پیش نمیاد بعد میاد به من میگه مامان دوستت زنگ زده بود . نمی دونه اون پدرشه و من بالاخره باید این مسئله رو بهش بگم . اومدم به شما بگم من عاشق پدر پسرم هستم دلمم به شوهرم میسوزه می خوام ازش طلاق بگیرم ، صیغه ی اون شم ، می دونم اونم زن و بچه داره و نمی تونه همیشه پیش من باشه ولی همین که دیگه گناه نکنم و اونو هر از چند گاهی به راحتی ببینم برام کافیه . بعد از تموم شدن حرف های مراجع ، در مورد راهی که مادر از همون اوایل زندگی به بچه اش نشون داده و عواقب این تربیت و پنهان کاری و یادگیری خیانت ، نداشتن اقتدار در آینده برای کنترل بچه و مسائل خود مراجع صحبت شد و در نهایت به هر شکل ممکن پایان دادن به این خیانت چه از طریق طلاق و یا کنار گذاشتن معشوق . اگه قرار بود این مشکل با کنار گذاشتن معشوق حل بشه حداقل نیاز به 2 سال مشاوره داشت. البته این خانم فقط همون جلسه رو اومد و من نمی دونم بالاخره چی کار کرد . بعد از رفتنش به شدت احساس درموندگی می کردم هنوزم هیچ قضیه ای به این اندازه منو ناراحت نکرده . وقتی فکر می کنم چرا باید اینقدر متاثر بشم به این نتیجه می رسم که به خیانت به شدت حساسم و به وفاداری بسیار پایبند و دیگه اینکه به بچه ها علاقه ی زیادی دارم متاسف میشم وقتی می بینم این بچه میتونست از چه پرورشی برخوردار بشه و الان صاحب چه تربیت روحی ، روانی و رفتاریه. به بلوغ فکری این زن و شوهر دقت کنید ، به کاستی های عاطفی که عامل اکثر خیانت های زنان و مردان میشه ، به میزان دروغ در یک خانوده و نمیگم کمبود بلکه نبود صداقت در این خانواده . واقعا چقدر برای همسر شدن ، پدر و مادر شدن آموزش دیدیم به نظرتون به اندازه یادگرفتن رانندگی وقت براش گذاشتیم ؟ چرا برای راننده شدن باید گواهینامه داشته باشیم ولی برای همسر و پدر مادر شدن نیازی به گواهینامه نیست ؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:33 توسط منیژه
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین سالی بود که توی یه مدرسه بزرگسالان کار می کردم . کیس ها خیلی با کیس های مدارس عادی فرق داره و اکثرا کلینیکیه. وسط های سال بود دختری دائم جلوی در اتاق مشاوره رژه می رفت ولی نمی اومد تو ، منم به روی خودم نمی آوردم.فکر کردم اگه ضروری بدونه میاد. زنگ آخر شد فقط اومد سلام داد و رفت .فرداش اول وقت جلوی در اتاق بود منو دید سلام داد ، گفت می تونم بیام پیشتون ؟ گفتم حتما چرا نه .اومد گفت از اول سال تو نختون هستم از خیلی ها آمارتونو گرفتم ، فهمیدم کمک می کنید به کسی هم نمی گید . ۱۷ سال داشت چهارمین سال بود که اول دبیرستان رو می خوند ، دو سال تو مدرسه عادی مردود شده بود بعد مجبور شد به مدرسه بزرگسالان بیاد ، شاید تا اون سال از ۳۲ واحد اول ، ۱۰ واحد پاس کرده بود ، خیلی درشت اندام بود اصلا سنش بهش نمی اومد . تو خونشون هم هر کسی ساز خودشو می زد کسی به کسی کار نداشت و می شد دیر اومدن و زود رفتن رو با یه دروغ کوچولو توجیه کرد بیماری دیابت داشت به شدت از مرگ می ترسید ، از قیامت و از جهنم . می گفت اگه خودمو بکشم ، اونور خدا یه آش پخته یه وجب که چه عرض کنم یه حلب روغن روشه . خیلی عصبی و پرخاشگر بود . حداقل تو مدرسه هفته ای دو دفعه بچه ها رو کتک می زد ( حداقل سن کسانی که اون مدرسه بودن ۱۷ بود تا ۴۰ سال هم داشتیم ) . شروع کرد به گفتن و گفت : ما ۸ تا بچه هستیم ۳ تا برادر دارم ۴ تا خواهر ، ۲ تا از برادرام دو قلو هستن ، برادر آخرم ۱۴ سالشه و معلول ذهنیه . یکی از برادرهای دوقلوم از ۸ سالگی تا ۱۱ سالگیم به من تجاوز کرده (برادر ۱۷ ساله بود) بعدش فکر کرد بزرگ شدم ترسید به بقیه بگم دیگه کاری نداشت ولی من ازش متنفرم و اگه بتونم می کشمش . من از اون موقع به بعد به این مسئله عادت کردم خودم سراغ آدما می رم ، هیچ پولی هم نمی گیرم ولی بعضی هاشو ن گاهی یه کمکی برای تحصیلم می کنن . خیلی وقت ها دیر مدرسه میام ، دیر خونه می رم از کلاسام می زنم بالاخره به کارام می رسم و هیچ کس تو خونه نمی دونه و اگه روزی بفهمم شما چیزی به اونا گفتید حسابتونو می رسم . روزای بعد که می اومد اطلاعات بیشتری می داد و می خواست یه جوری خلاص بشه . یه لیست ۳۳ نفره و چگونگی شروع یا تمام شدن و یا ادامه ارتباطش رو برام نوشت بعضی وقت ها از کسایی حرف می زد ، می گفتم این تو لیست نبود ؟ می فهمید جا انداخته . مسئله جالب این بود که خیلی کم با جوون ها بود و اکثرا بالای سن ۵۵ داشتن ، دلیلش هم این بود که جوونها وحشی هستن . یه بار رفیق فابریکش رو جلوی در مدرسه دیدم حتی یه موی سیاه نداشت . راننده آژانس بود و گاهی اهل و عیال رو می فرستاد شهرستان تا بهشون خوش بگذره !!!!!! و خونه خالی باشه . این آقا از باقی رفقای مرد دختره هم خبر داشت بعضی مواقع از این مطلب سو استفاده می کرد و دختره رو وادار می کرد راهی برای ارتباط با بچه های مدرسه پیدا کنه . یه بار هم رفته بودن به دختری که باباش تو زندان بود و با مادرش زندگی می کرد سر بزنن و گفته بود این آقا بابامه می خواد اگه بشه به شما کمک کنه !!!! یه بار عصبانی اومد و گفت فلانی و فلانی رو می کشم (این دو نفر قبلا باهاش بودن ) گفتم برای چی ؟ گفت تو خیابون نگاش کردن ، به هم چیزی گفتن و بعد خندیدن . الان زنگ می زنم بیان فلان جا تا با هم باشیم حالشونو با چاقو می گیرم ( قبلا تعریف کرده بود که یکی می خواست به اجبار باهاش باشه و اونم با چاقو زده بودتش ) کلی طول کشید که آرومش کنم . باور نمی کردم چاقو داشته باشه ، گفتم من می خوام چاقوتو ببینم با کمال تعجب دیدم یه چاقوی تیز آشپزخونه همراهشه. این دختر علاوه بر اینکه با مردهای زن دار و مجرد مختلفی بود ، همجنس باز و کودک آزار هم بود . کودک آزاریش هم جنسی بود و هم جسمی . یه بچه ۳ ساله رو با آب داغ سماور تیکه تیکه سوزونده بود . با برادر عقب موندش به صورت پنهانی رابطه داشت و همیشه اصرار می کرد اونو خودش حمام ببره . ازش قول گرفتم با برادرش کاری نداشته باشه ولی نمی دونم میشه به قول اینا اعتماد کرد یا نه ؟ بعد از ۶۴ جلسه فقط تونستم تعداد افراد در ارتباط باهاشو به ۵ نفر برسونم . اگه این دختر یه خونواده متوجه و تا حدودی نرمال داشت کارش به اینجا می رسید ؟ چند نفر دیگه توسط این دختر به قعر لجن کشیده میشن ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:52 توسط منیژه
|
|
||