هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .
دوستاني كه شماره هاشونو گذاشته بودن تو گروه جديد عضو كردم ، اگر كسي هست كه شماره گذاشته و احيانا من نديدم لطفا دوباره برام بنويسه 🌺

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23  توسط منیژه | 
دوستان گروهي رو در تلگرام درست كردم كه صرفا مطالب روان شناسي ميذارم اگر كسي دوست داره عضو گروه بشه مي تونه با اين لينك عضو بشه 🌺 https://telegram.me/joinchat/0471dfde01f10fbbcb517adf191ea310

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23  توسط منیژه | 

حدود یک ماهه از قهرشون گذشته و خانوم تنهایی اومده مشاوره و شکایت اصلی اش اینه که آقا تحت سلطه ی والدینشه و از خودش اراده ای نداره و ... قرار می شه آقا هم بیاد ، روز اول آقا با گارد بسیار زیادی میاد به خانوم منشی می گه من نمی خواستم بیام ، الانم پول نمی دم اگه خانوم می خواد که من بیام خودش باید پول مشاوره رو بده !

جلسه ی دوم آقا رو تنها می بینم از خودزنی ها ، دهن بینی خانوم ، بددهنی و پرخاش زیاد شاکی بود . قرار می شه جلسه ی سوم رو با هم بیان .

جلسه ی سوم آقا و خانوم هر کدوم یه گوشه از سالن نشستن و به اون یکی نگاه هم نمی کنن ، ازشون می خوام بیان تو اتاق ، آقا سرسختانه فقط به من و زمین نگاه می کنه ، ازشون می خوام موضوع رو تعریف کنن و به این فکر کنن که قراره کنار هم زندگی کنن نه این که مسیر دادگاه رو طی کنن .

توسط معرف با هم آشنا می شن ، آقا تک فرزند و خانوم چهار خواهر و برادر دیگه هم داره ، برای خانوم تک فرزندی آقا جذاب بوده و برای آقا زیبایی خانوم ، خواستگاری به سرعت انجام می شه ، عقد در عرض یک هفته ( با وجود این که از قبل هیچ آشنایی با هم نداشتن ) و قرار می شه دو سه ماهه برن خونه ی بخت . تو مدت عقد تا عروسی چندین بار درگیری هایی رو تجربه می کنن ، شدیدترینش زمانی بود که برای بردن جهیزیه ، خانواده ی داماد شیرینی نیاورده بودن و عموی عروس اعلام می کنه این همه وسیله می خواهید ببرید نتونستید یه کیلو شیرینی بگیرید ! اقا توضیح می ده که در بدترین وضعیت اقتصادی قرار داشت و هر چه داشت و نداشت رو هزینه کرده بود و خانوادش هم به صفر رسیده بودن و اصلا فکر نمی کرد که این درگیری اتفاق بیفته ، درگیری در حدی بود که تا پایان اون روز همه در کلانتری حضور داشتن .

با وساطتت ولی ثبت کینه در دل ها مراسم عروسی انجام می شه و در عرض یک سال زندگی ، باز اتفاق های عدیده ای می افته ، خانوم اعلام می کنه مادرشوهرم به این که من شام و ناهار چی درست می کنم ، کی ظرف می شورم ، چی می پوشم ، چرا می رم بیرون و ... کار داره و شوهرم می گه اون قصد دخالت نداره من تنها بچه اش هستم مراقب زندگی منه اشتباه نکنیم ! آقا می گه از دست خودزنی های خانوم خسته شده ، از خورد کردن شیشه نوشابه روی سرش تا تلاش برای رفتن زیر ماشین آقا فیلم گرفته تا هر جا نیاز بود نشون بده که خانوم اعصاب نداره و روانی یه ! از خانوم سوال می کنم این کارا رو انجام دادی ؟ تایید می کنه ، به آقا می گم به جای کمک فیلم می گیری ؟ می گه من باید مدرک داشته باشم !

اقا معتقده خانوم خیلی زیاد می ره منزل پدرش و هیچ روز تعطیلی رو با هم نبودن ، در واقع شاکی از این که دائم داره از خونه فرار می کنه ، من حق ندارم یه روز تعطیل تو خونم و پیش خانومم باشم ؟ چرا از زمانی که خواهر خانوم گفته بیایید یه خونه نزدیک ما پیش خرید کنید ، خانوم پاشو کرده تو یه کفش که اینجا رو بفروشیم یه خونه پیش خرید کنیم ، آقا معتقده با وجود این که این خونه به اسم اونه ولی مادرش همه طلاهاشو و پدرش همه ی پس اندازش رو داده و در واقع نمی تونه این کار رو انجام بده ، در همین جاس که خانوم می گه تو مهریه بهت تخفیف دادم حالا باید نصف اون خونه رو به اسم من بکنی وگرنه برنمی گردم ! آقا می گه باشه قبول مادرمن دخالت می کنه من دیگه نمی ذارم این اتفاق بیفته پس چرا خواهر خانومم می گه چرا یخچالتون خالیه صد تومن بدید من با بهترین چیزا یخچال شما رو پر کنم ! و ....

 

1-      گاه مشکلات اقتصادی زمینه ساز دسته مشکلات بسیار زیادی می شه که اگر بی تدبیری و درایت وجود نداشته باشه می تونه تا فروپاشی خانواده عمل کنه .

2-      صرف داشتن یک جذابیت و ندیدن فاکتورهای دیگه ، منتظر شگفتی های مختلفی باید باشیم .

3-      حداقل شش ماه از خواستگاری تا بله برون ؛ شش ماه از بله برون تا عقد و شش ماه از عقد تا عروسی زمان بذاریم برای شناخت بیشتر تا هر مقطعی از زمان به این نتیجه رسیدیم که کیس های ناهمخوانی برای هم هستیم از ارتباط خارج شیم .

4-      وقتی مسائل حل نمی شن همه حمل می شن و همه ی فایل ها باز می مونه و سر هر چیز کوچکی که مشکل پیش بیاد باقی فایل های حتی بی ربط به موضوع هم آوار می شن ، پس مهارت حل مساله ، مهارت گفتگو و دیگر مهارت های زندگی رو یاد بگیریم .

5-      قبل از ازدواج مشکلات روحی و روانی مونو حل کنیم ، ازدواج تشدید کننده ی بیماری یه نه درمانش .

6-      داشتن مرز و اجازه ندادن محترمانه به دیگران به حریم شکنی و ورود به مرزها ،بسیاری از مسائل رو حل می کنه .

7-      اول برادری مونو ثابت کنیم بعد ادعای حق و حقوق و ... کنیم ، دلیلی نداره بعد از یک سال زندگی اونم زندگی پرتشنج خواهان به نام کردن اموال کسی باشیم ، رفتارهای غیر منطقی ترس آوره و افراد رو وادار به تهاجم می کنه .

8-      دردناکه وقتی نیاز به کمک داری از حال بدت فیلم گرفته شه ! فکری به حال بد خودمون بکنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 20  توسط منیژه | 
آدرس من در اینستاگرام که صرفا تصاویر مفهومی میذارم و با دوستان در موردش صحبت می کنیم Manizheh_Th

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18  توسط منیژه | 

 مهندس یک شرکت بزرگه و معتقده برای اون شرکت عضو مهمی یه ، سیزده ساله ازدواج کرده و یه دختر یازده ساله داره ، ازش سوال می کنم چرا با شوهرت نیومدی ؟ می گه مشاوره رو قبول نداره ، می گه من مشکلی ندارم ، تو مشکل داری دیوونه ای ، مشاور لازمی !

-          من اومدم پیش شما چون گیج شدم ، نمی دونم کاری که می خوام انجام بدم درسته ؟ به فکر دخترم هستم ، نمی دونم چه اتفاق هایی براش پیش میاد ، بیست ساله بودم که باهاش ازدواج کردم ، نسبت دوری داشتیم و خانوادش رو زیاد نمی شناختم ولی مادر می گفت آدمای خوبی ان ، تازگی ها شنیده بودم عروس بزرگشون تو دوران عقد جدا شده ، خواستگاری اومدن و همه چی به خوبی پیش رفت و ما سریع عقد کردیم ، تو دوران عقد چند باری بگو مگو داشتیم ، دو بار هم خونه اشون کتک خوردم ولی کسی از این موضوع خبردار نشد ، بعد از عقدم فهمیدم مادرشوهر و پدرشوهرم همیشه با هم جنگ و دعوا دارن و قهر کردن هاشون ماه ها طول می کشه ! عروسی کردیم و رفتیم سر خونه زندگی ، باز جر و بحث هایی داشتیم ، حرفاش و اذیت کردناش برام عجیب بود ، وسایل خونه رو از زندگی مون مهم تر می دونست ، بدبخت می شدم اگه مثلا لیوانی میشکست یا لب پر می شد ، اگه آبی رو فرش می ریخت ، اگه یخچال زیاد باز و بسته می شد ، اگه وسیله ای خراب می شد و نیاز به تعمیر داشت .... چند بار سر خانوادم کتک خوردم ، چرا برادرت جلوی من پاهاشو دراز کرده بود ، شما همه اتون بی ادب اید ، چرا کنترل تلویزیون دست مهمون ( یعنی خودش ) نباید باشه ، یه بار خواهر کوچیکم رو سیلی زد به خاطر کنترل تلویزیون ، دوران بارداری کتک خوردم ، هنوز ده روز از زایمانم نگذشته بود جلوی چشم مادرم ازش کتک خوردم و مادرم از ناراحتی رفت خونشون ، منو دخترم با ترس و لرز زندگی می کنیم ، دخترم حواسش نبود لاک به انگشتش زده بود و هنوز خشک نشئه بود که در یخچال رو باز کرده و یخچال رنگ لاک رو گرفته بود و اینم حواسش نبوده پاکش کنه بعد که می ره آشپزخونه می بینه چی کار کرده ، با ترس و گریه اومد و تعریف کرد بهش گفتم هیچی نگو بابا خوابه ، بیرون که بره یه فکری براش می کنیم ، ولی دخترم گفت نه اگه نگیم بدتر می کنه رفت و وقتی پدرش بیدار شد بهش گفت و نتیجه اش فحش و ناسزا به من و دخترم و خانوادم بود و در نهایت سر منو و دخترمو به هم کوبید و هر کدوم یه طرف افتادیم ............ اتفاق آخر که دیگه من بریدم این بود که دخترم رو مبل خوابش برده بود وقتی اومد خونه و دید داد و بیداد راه انداخت که یراق این بی صاحب خراب می شه تخت وامونده اش چشه که باید اینجا بمیره و .... .

حدود دو ساله از من بچه ی دوم می خواد ، اونم باید پسر باشه ، مادرشوهرم گفته شده 10 تا بچه بیاری باید بیاری تا پسر بشه ! هر روز یواشکی قرص می خورم ، فکر می کنه دیگه مشکل دارم و نمی تونم بچه دار شم ، کتک خوردم که باید رضایت بدم زن دوم بگیره تا براش پسر بیاره ، من نمی تونم یه بچه ی دیگه رو بدبخت کنم . خانوادم می دونستن ما اختلاف داریم ولی از هر هزارتا یکی شو متوجه می شدن ، همه ی تلاشم تو این سیزده سال این بود که اوضاع رو درست کنم ولی دیگه کاری از دستم برنمیاد ، من به طور متوسط هر هفته کتک خوردم ، وقتی بهش فکر می کنم دروغ نگفته باشم تو این سیزده سال بیش از 600 بار کتک خوردم !

الان اومدم ببینم تصمیمم درسته ؟ بعدا پشیمون نمی شم ؟ من هنوز دوسش دارم ، خوبی هایی هم داره ولی با ترس خونه اومدن و با ترس زندگی کردن و سکوت مطلق تو خونه رو دوس ندارم ! شما بگید من چی کار کنم .

-          من فقط یه سوال دارم ، می تونی دلایل موندنت رو بشماری ؟

 

1-      وقتی تو خانواده ای طلاق وجود داشته ریسک طلاق توی اون خانواده بالا می ره ، پس موقع ازدواج بهش توجه کنیم .

2-      رفتن پیش متخصص و کمک گرفتن از اون خیلی سریع تر به بهبود اوضاع یا مشخص شدت تکلیف زندگی کمک می کنه .

3-      هرگز حمایت های خانواده رو از دست ندیم ، قرار نیست اونا هر دعوای کوچیکی رو مطلع شن ولی مسائلی که سلامتی و جان فرد رو تهدید می کنه باید خیلی سریع بهش رسیدگی کرد .

4-      بچه ها در طلاق والدین آسیب می بینن ولی تحقیقات نشون داده زندگی با یک والد در محیط آروم بهتر از زندگی با هر دو والد ولی در محیط آسیب زا و متشنج هست .

5-      تعیین کننده ی جنسیت فرزند " مردها " هستن ، چرا این هنوز محل مناقشه اس ؟؟؟؟؟

6-      با هر حرف و رفتارمون روی دیگران اثر می ذاریم ، مراقب شکستن حریم خانواده ها و ناسزاهایی که در دعوا رد و بدل می شه باشیم ! این جمله ها هرگز از خاطر کسی نمی ره !!!

7-      آدما همه ی رفتارشون، کلامشون و افکارشونو  از تو آرشیوی که والدین از کودکی در فرایند فرزندپروری براشون تهیه و تدارک دیدن انتخاب و استفاده می کنن ، نمی شه از والدین همیشه قهر انتظار داشتن فرزندانی پر از مهر و بی کینه و نرمال داشت

8-      قبل از مزمن شدن آسیب های بچه های طلاق درصدد حل مشکلاتشون باشیم تا زندگی بزرگسالی کم آسیبی داشته باشن .

9-     کتک خوردن ، ناسزا شنیدن و هر تحقیری هرگز از خاطر کسی پاک نمی شه ، چه چیزی روی ذهن و تن دیگران حک می کنیم ؟! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16  توسط منیژه | 

سلام به همه ی دوستان . خوشحالم که دوباره می تونم با شما عزیزان ارتباط داشته باشم . مشکلات بلاگفا موجب شده تمام نظرهای دوستان ، نسخه پشتیبان و ... فعلا از بین بره ! این مساله باعث شده به این فکر کنم که به جای وبلاگ سایتی داشته باشم با همین اسم ( البته اگه این اسم رو قبلا استفاده نکرده باشن ) که دیگه با همچین مشکلی روبرو نشم .

البته فکر می کنم نوع نوشتنم اونجا کمی فرق کنه و سعی می کنم بیشتر مطالب علمی بذارم تا توصیف آنچه که اتفاق افتاده .

بعضی از دوستانی که از وبلاگ خبر داشتن و با هم ملاقات داریم پیشنهاد دادن برای این که در چنین مواقعی رابطه کاملا قطع نشه خوبه راه ارتباطی مستقیم تری بذاریم ، به همین دلیل شماره ای رو که صرفا برای پیامک وقت مشاوره است رو گوشه ی وبلاگ نوشتم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 17  توسط منیژه | 

برادر زن داداشم بود ، گفتیم خوب زن داداشم که آدم خوبیه اینم حتما خوب میشه ! ازدواج کردیم ، من و خانوادم نمی دونستیم مصرف کننده اس ، زن داداشمم چیزی نگفته بود ؛ بعدا فهمیدم معتقد بودن اگه زن بگیره آدم میشه !

سر کار نمی رفت ، تو یخچال جز آب هیچی نداشتیم ، باردار شدم ، تو اون دوران خیلی سختی کشیدم نه پول داشتیم نه عاطفه و محبت ولی دعوا و کتک کاری داشتیم ، بچه ام که تو بیمارستان به دنیا اومد نشونم ندادن ، گفتن تو جون بگیر بچه ات رو میاریم پیشت ، همه پچ پچ می کردن فهمیدم خبریه ، اصرار کردم که من خوبم می خوام بچه ام رو ببینم ، بچه ام به بدنش پوست نداشت ! یکی از نادرترتین بیماری های پوستی بود ، گفتن 3-5 روزه می میره ولی زنده موند ، الان 10 ساله اس ، خیلی سختی و بدبختی تو بزرگ کردنش کشیدم ، شوهرم همکاری نمی کرد ، حتی نمی رسیدم یه دوش بگیرم ، وقتی گریه می کرد و پاهاشو به هم می مالید خون از پاهاش سرازیر می شد ، دائم بدنش تاول می زنه و نیاز به مداوا داره ، با کمک اطرافیان زندگی می کردم تا بالاخره جدا شدم .

مدتی خونه ی پدرم بودم ؛ پدرم با سن بالاش هنوز رو ماشین مردم کار می کنه و مستاجره ، هر کی برای خواستگاری می اومد بچه ام رو قبول نمی کرد ، پدرم گفت بپه رو بذار پیش ما برو ازدواج کن ولی من نمی تونستم این کار رو انجام بدم ، کوچکترین ناراحتی باعث تشدید در تعداد تاول ها میشه و خیلی رنج داره ، من نمی تونستم رنج دخترم رو بیشتر کنم .

با کسی آشنا شدم که متاهله و یه بچه داره ، گفت که من و بچه ام رو قبول می کنه و خرج ما رو می ده ، خانوادم به شدت مخالفت کردن که من زن دوم شم ولی اونا نمی تونستن منو تامین کنن ، صیغه ی 99 ساله شدم ، الان یه خونه برای من و بچه ام تهیه کرده ، همه ی مخارج مرتبط با خورد و خوراک و درمان و کلاس زبان و ... می ده ولی ! من تنهام ، اجازه ندارم بهش زنگ بزنم ، پیام بدم ، بیرون ببینمش و ... فقط دو هفته یه بار به ما سر می زنه و گاهی فقط صبح ها میاد و از کارش می زنه ، دخترم دوسش داره و از این که نمی بیندش شاکیه ، منم حالم خوب نیست ، هیچ کس از اعضای خانوادم نمی دونه که این به ما سر نمی زنه و کلا نیست ، هیچ جا با هم نمی ریم ، من دارم افسرده می شم ، هیچ کسی رو برای حرف زدن ندارم و ...

- وقتی دختر 10 ساله رو دیدم ، پدر خودش رو اصلا قبول نداره ، میگه متنفرم ازش ، سال هاس نمی بینه و همه جا پدرخوندش رو پدر خودش معرفی می کنه ، از تحصیلات و شغل پدرخوندش حرف می زنه و ناراحت از نبود پدرخونده و دیدارهای اندک و کوتاهه . خیلی کلام قوی داره و بسیار با استعداده ولی تو حرفاش احساس کردم متفاوت از بچه های همسنش به زندگی نگاه می کنه از مادرش خواستم برای جلسه ی بعد بیاره تا تست سی ای تی بگیرم .

نتایج تست برام خیلی جالب بود ، بدبینی ، بی اعتمادی ، نگرانی شدید ، ترس از بهم خوردن آرامش و از دست دادن پدرخوانده ، نفرت از پدر و اقوام پدری ، مشغله ی ذهنی زیاد بابت غذا و بی غذایی و .... .

1- همه ی اعضای خانواده می تونن خصوصیات بسیار متفاوتی از هم داشته باشن ، پس نمیشه از روی کسی نسبت به کسی دیگر شناخت کلمل پیدا کرد .

2- هیچ کسی با ازدواج "آدم" نمی شه .

3- آسیب های کودکی تا سالیان زیادی فرد رو همراهی می کنه و اگر درمان نشه افزایش پیدا می کنه .

4- اولویت آخر بودن برای هر زن و مردی در زندگی مشترک دردناکه ، با وجود این که این خانوم از نظر مالی تامین میشه ولی از نظر عاطفی و روحی همچنان نیازمنده و اتفاقا این نیاز به دخترش هم سرایت کرده .

5- مطلع شدن همسر و فرزند اول این آقا می تونه دقیقا آسیب هایی که همسر مراجع ما با اعتیاد و بی مسئولیتی اش زده رو به خانواده ی خودش بزنه .

6- زن های توانمند از نظر تحصیل و شغل کمتر به خودشون و فرزندانشون آسیب می زنند .

7- مشاور کودک و درمانگر اختلال یادگیری به جمع مشاوران ما اضافه شده ، از امروز به بعد به راحتی می تونیم به دوستانی که نیاز به مشاوره کودک دارن خدمات لازم رو ارائه بدیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13  توسط منیژه | 
همه به شما می گویند :

امیدوارم سال خوبی داشته باشید ولی من می گویم :

امیدوارم سال خوبی را برای خودتان خلق کنید ! به فکر آمدن روزهای خوب نباشید ، آنها نخواهند آمد ... به فکر ساختن باشید ، روزهای خوب را باید ساخت .

روزهای پیش رویتان بی نظیر ... نوروزتان مبارک .

شادی شما آرزوی همیشگی منه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20  توسط منیژه | 

مشاور کودک ، مادر رو به من ارجاع داده ، وقتی روبروم می شینه می گه همون جلسه ی اول که پسرم رو بردم پیش همکارتون ایشون گفتن من باید با شما صحبت کنم ، می پرسم چی شده که مهدی رو آوردی ؟ می گه مدرسه اش گفته .

- مهدی 10 ساله اشه ، همیشه باهاش دعوام میشه ، درس نمی خونه ، عین خودمه ، من تا دیپلم رفتم ولی اون باید درس بخونه ، می زنمش ، می خوام نزنم ولی خودش باعث میشه ، می گن بیش فعاله ، البته خودمم مشکل دارم ، می دونم نمی تونم خودمو کنترل کنم ، هیچ جا خودمو نمی تونم کنترل کنم ، کلی خرید می کنم که لازم ندارم ، شوهرم بهم پول می ده ولی من از جیبش برمیدارم ، بیچاره می فهمه هیچی نمی گه ، با فامیل ها یک دفعه گرم می گیرم همه کار براشون می کنم بعد یک دفعه کنار میذارمشون ، کارای خونه رو نصفه رها می کنم ، کلی کار نیمه تمام دارم ، رفتم آموزش شنا و غریق نجاتی ، نرفتم امتحانش رو بدم ، رفتم دنبال رانندگی ، گواهینامه نگرفتم ، خیلی ریسک می کنم ، از مادرم بدم میاد ولی دلمم براش می سوزه ، از پدرم هنوز هم می ترسم ، وقتی ازدواج کردم از شوهرم می ترسیدم فکر می کردم مثل پدرمه ولی بعدا دیدم آدما با هم فرق دارن و همه ی مردا مثل هم نیستن و ...

یادم میاد همیشه از مادرم کتک می خوردم ، مادرم بهم درس می داد من یاد نمی گرفتم ، همیشه نگران بودم که الان می زنه تو سرم (‌کمی مکث می کنه ) الان هم مهدی همین کار رو می کنه ! درس رو نمی فهمه و وقتی بهم نگاه می کنه یاد نگاه نگران و پر از ترس خودم می افتم ، یادم میاد وقتی از مدرسه خونه می رفتم دعا می کردم مادرم یا خونه نباشه یا مرده باشه ! یا کسی خونمون باشه که مادرم منو نزنه ، هر چند همیشه تحقیرم می کردن و می گفتن من هیچی نمی شم ، بهم می خندیدن ، پدربزرگم همیشه به بچه های کوچیک خوراکی می داد ، چون به من نمی داد منم می رفتم از جیبش برمی داشتم و زیر پله تندتند می خوردم کسی نبینه ، من فقط دو سال از بقیه بچه ها بزرگتر بودم ولی چون چاق بودم بهم می خندیدن و فکر می کردن خیلی از بقیه بزرگترم ، همیشه می گفتن این عقل نداره ، هیچی نمی شه ، الان همه ی تلاشم رو می کنم زندگی ام از همه بهتر باشه ، شاید ظاهر زندگی مو ، وسایلم رو بهتر می کنم ولی باطن زندگیم خوب نیست ، نه من راضی ام نه می دونم بچه هام از زندگی که من براشون درست کردم راضی هستن ، پدرم خیلی عصبانی بود ، الان می فهمم پدرم بیش فعال بود ، خونه ی این و اون بزرگ شده ، می گن از بس شر بوده و شلوغ می کرده پدربزرگم از خونه اش بیرون کرده بودتش ، پدرمم یه کارای خاص می کرد ، مثلا کلی میوه می خرید به همسایه ها و عموها و ... می داد ، همیشه منتظر بود بقیه بگن خیلی مرد خوبی یه ، اگه غذا احیانا می سوخت بابام قابلمه ی سوخته رو به همسایه ها نشون می داد و مادرمو دق می داد ، مادرم بابامو قبول نداشت ، هیچ وقت باهاش جایی نمی رفت ، دائم سرهم تلافی می کردن ، الان می فهمم بابام هم تقصی نداشته ، بیش فعال بوده و کسی نفهمیده و کمک نکرده ٰ هیچ وقت پدرمادرش تاییدش نکردن ، زنش هم تاییدش نکرد پس دنبال تایید همسایه ها و فامیل بود ! منم بیش فعال بودم و نمی تونستم تمرکز کنم ، به جای درمان کتک می خوردم ، هیچ وقت دفتر نداشتم و شلخته بودم ، بی نظمی تو ذات منه ، الان هم خونه ام تمیز نیست و شلخته ام ، یادمه اول ابتدایی بودم یه بار معلممون مادرمو خواست ، به مادرم گفت چرا مشق های منو می نویسه ؟ مادرم گفت این کار رو نمی کنه ؛ پیش مادرم از من خواست بنویسم ، اون کلمه می گفت من به جای کلمه براش جمله می ساختم و می نوشتم ، به مادرم گفت این بچه رو از این مدرسه ببرید یه جای خوب ، نگاه مادرم که به من و معلمم بود یادم نمی ره ، آروم گفت توانش رو نداریم ، الان از من عذرخواهی می کنه و می گه اگه تو منو نبخشی خدا نمی بخشه ، وقتی اینو می گه گریه ام می گیره ، دلم براش می سوزه ولی هنوز نتونستم ببخشمش و ....

- صحبت های بالا در طی حداقل 20 جلسه مطرح و گفتگو شده و امروز :

هوا خیلی سرد بود و خیلی از مراجعین کنسل کرده بودن وتقریبا صبح رو بی کار بودم ، تو اتاق بودم که خانوم منشی اومد و گفت مراجعتون اومده . با دختر سه ساله اش اومده بود ، کلی پوشیده بود و دخترش رو پوشونده بود ، از سرما از چشماش اشک می اومد ، نشست و حرف زدیم ، سوال کردم مهدی اوضاعش چطوره ؟ گفت خیلی خوب شده ، خودمم خوبم ، با مهدی خیلی خوب شدم ، حرفاشو گوش می کنم ، تکراری هم بگه گوش می کنم ، بغلش می کنم ، آروم شده ، معلمش هم راضی یه ، از زمانی که دارو می خوره تمرکزش بالا رفته و می شینه سردرساش ، خونه ام خیلی تمیز تر شده ، کیف می کنم از تمیزیش ، با مادرم بیشتر حرف می زنم ولی هنوز از پدرم می ترسم و ... .

دختر سه ساله اش نقاشی می کشه ، صورت مادرش رو به سمت خودش می چرخونه ، مادرش بهش گوش می ده ، تشویق می کنه .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20  توسط منیژه | 

هشت ماه قبل :

شونزده سالم بود که عاشق شدم ، همه مخالفت کردن ولی من اصرار داشتم ، خانواده ی دختر هم مخالف بودن ، من پنج سال کوچیکتر بودم ، اون دانشجو بود ، من کار نمی کردم ، پول نداشتم ، خانوادم گفتن کوچکترین حمایتی نمی کنن ، گفتن برو هر غلطی دلت می خواد بکن ، منم رفتم و هر کاری می تونستم کردم ، تو 17 سالگی رفتیم سر خونه زندگی ، هیچچچچییییی نداشتیم ، ولی همدیگه رو دوس داشتیم ، با این که من تهران بودم و خانمم شهرستان ، قبول کردم نزدیک خونه ی مادرخانمم خونه بگیریم ، من دائم در رفت و آمد بودم ، لیسانسش رو تموم کرد ، کار پیدا کرد ، منم دانشجو شدم ، اون فوق قبول شد ، با خانواده ی من نمی ساخت ، البته اونا قبولش نمی کردن ، کم و کسری که می آوردیم غر می زد ، کم کم فکر کردم دیگه دوسش ندارم ، شش سال از ازدواجم گذشت با یکی دیگه آشنا شدم ، دوسش دارم ، دیگه هیچی بین منو خانمم نمونده ، چون به زندگی ام دلگرم نبودم بچه هم نخواستم ، الان دو ساله با این خانم آشنا شدم ، اونم قبلا ازدواج کرده بود ، دو سال از من کوچیکتره و.....الان اومدم خونه ی مادرم ، مدت هاس ترکش کردم ، نمی خوام برگردم می خوام جدا شم .

-          توصیه شد طلاق اولین راه حل نیست ، با همسرت بیا تا حرف بزنیم و اگر تلاش کردیم و نشد که درست کنیم بعد جدا شید ، گفت خانمم شهرستانه ، اومدنش مقدور نیست ، من اومدم فقط با یکی حرف بزنم فکر نمی کنم بخوام زندگی مو ادامه بدم .   

بهمن ماه :

میاد تو اتاق  و می گه : چرا مرکز .... دیگه کار نمی کنید ؟ سخت تونستم پیداتون کنم ! می پرسم شما رو میشناسم ؟ می گه بله یه جلسه اومدم و دیگه نیومدم ، کمی که حرف می زنه همه چی یادم میاد .

چهار ماهه جدا شدم ، دو ماهه با همون خانوم نامزد کردم ولی جونم به لبم رسیده ، تو همه ی دو سال شاید بیش از 100 بار گفته بود بیاد جدا شیم ولی من قبول نمی کردم و به هر بدبختی بود نگهش داشتم ، بعد نامزدی چند بار هم گفت ، بهش گفتم اگر یه بار دیگه بگی همه چی رو تموم می کنم ، یک هته پیش بازم گفت و الان یک هفته اس دیگه بهش زنگ نزدم ، تلفن هاشو جواب نمی دم ، اس ام اس می ده پشت سر هم و من جواب نمی دم ، تنها این پیشنهادش برای جدا شدن نبود که کلافه ام کرده بود ، دائم منو کنترل می کرد ، ثانیه به ثانیه ام رو باید گزارش می دادم ، غر می زد ، می ترسیدم حرف بزنم چرا که پشتش یه دعوای بزرگ داشتیم ، آرامشم رو ازم گرفته ، فقط به این دلیل اومدم از شما دو تا سوال بپرسم ، منو دچار عذاب وجدان کرده ، می گه منو بازی دادی ، پیش خودم می گم نکنه واقعا بازی اش دادم ، همه ی فامیل های اونا می دونن ولی فامیل من از طلاقم هم خبر نداره چه برسه به نامزدی مجددم ! و سوال بعدی ام اینه می خوام خانوم اولم رو برگردونم ، اون نوز به مادر و پدرش نگفته ، بهشون گفته من ماموریت رفتم و تا مدتی نمیام ، اونم غر می زد ولی گیر نمی داد ، چک نمی کرد ، احترام می ذاشت ، بد دهن نبود و ....!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خالق من " بهشتی "دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ و " دوزخی " دارد به گمانم کوچک و بعید ، و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری
fa49th@yahoo.com

اين شماره صرفا جهت پيامك دوستان براي هماهنگي وقت مشاوره است . ٠٩٣٧٧٣٣٩٤٧٠
آدرس اینستاگرام Manizheh_Th

پیوندهای روزانه










































آرشیو کامل خودمونی
روان شناسی کودک
آرشیو خودمونی
تنهایی رقصیدن
دیالوگ
فرهنگ و روان کاوری - دکتر محمد صنعتی
کابوس
دوست خوبم
یکی به من می خندد
روزانه های یک معامله گر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM