هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .

سلام به همه ی دوستان . خوشحالم که دوباره می تونم با شما عزیزان ارتباط داشته باشم . مشکلات بلاگفا موجب شده تمام نظرهای دوستان ، نسخه پشتیبان و ... فعلا از بین بره ! این مساله باعث شده به این فکر کنم که به جای وبلاگ سایتی داشته باشم با همین اسم ( البته اگه این اسم رو قبلا استفاده نکرده باشن ) که دیگه با همچین مشکلی روبرو نشم .

البته فکر می کنم نوع نوشتنم اونجا کمی فرق کنه و سعی می کنم بیشتر مطالب علمی بذارم تا توصیف آنچه که اتفاق افتاده .

بعضی از دوستانی که از وبلاگ خبر داشتن و با هم ملاقات داریم پیشنهاد دادن برای این که در چنین مواقعی رابطه کاملا قطع نشه خوبه راه ارتباطی مستقیم تری بذاریم ، به همین دلیل شماره ای رو که صرفا برای پیامک وقت مشاوره است رو گوشه ی وبلاگ نوشتم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 17  توسط منیژه | 

برادر زن داداشم بود ، گفتیم خوب زن داداشم که آدم خوبیه اینم حتما خوب میشه ! ازدواج کردیم ، من و خانوادم نمی دونستیم مصرف کننده اس ، زن داداشمم چیزی نگفته بود ؛ بعدا فهمیدم معتقد بودن اگه زن بگیره آدم میشه !

سر کار نمی رفت ، تو یخچال جز آب هیچی نداشتیم ، باردار شدم ، تو اون دوران خیلی سختی کشیدم نه پول داشتیم نه عاطفه و محبت ولی دعوا و کتک کاری داشتیم ، بچه ام که تو بیمارستان به دنیا اومد نشونم ندادن ، گفتن تو جون بگیر بچه ات رو میاریم پیشت ، همه پچ پچ می کردن فهمیدم خبریه ، اصرار کردم که من خوبم می خوام بچه ام رو ببینم ، بچه ام به بدنش پوست نداشت ! یکی از نادرترتین بیماری های پوستی بود ، گفتن 3-5 روزه می میره ولی زنده موند ، الان 10 ساله اس ، خیلی سختی و بدبختی تو بزرگ کردنش کشیدم ، شوهرم همکاری نمی کرد ، حتی نمی رسیدم یه دوش بگیرم ، وقتی گریه می کرد و پاهاشو به هم می مالید خون از پاهاش سرازیر می شد ، دائم بدنش تاول می زنه و نیاز به مداوا داره ، با کمک اطرافیان زندگی می کردم تا بالاخره جدا شدم .

مدتی خونه ی پدرم بودم ؛ پدرم با سن بالاش هنوز رو ماشین مردم کار می کنه و مستاجره ، هر کی برای خواستگاری می اومد بچه ام رو قبول نمی کرد ، پدرم گفت بپه رو بذار پیش ما برو ازدواج کن ولی من نمی تونستم این کار رو انجام بدم ، کوچکترین ناراحتی باعث تشدید در تعداد تاول ها میشه و خیلی رنج داره ، من نمی تونستم رنج دخترم رو بیشتر کنم .

با کسی آشنا شدم که متاهله و یه بچه داره ، گفت که من و بچه ام رو قبول می کنه و خرج ما رو می ده ، خانوادم به شدت مخالفت کردن که من زن دوم شم ولی اونا نمی تونستن منو تامین کنن ، صیغه ی 99 ساله شدم ، الان یه خونه برای من و بچه ام تهیه کرده ، همه ی مخارج مرتبط با خورد و خوراک و درمان و کلاس زبان و ... می ده ولی ! من تنهام ، اجازه ندارم بهش زنگ بزنم ، پیام بدم ، بیرون ببینمش و ... فقط دو هفته یه بار به ما سر می زنه و گاهی فقط صبح ها میاد و از کارش می زنه ، دخترم دوسش داره و از این که نمی بیندش شاکیه ، منم حالم خوب نیست ، هیچ کس از اعضای خانوادم نمی دونه که این به ما سر نمی زنه و کلا نیست ، هیچ جا با هم نمی ریم ، من دارم افسرده می شم ، هیچ کسی رو برای حرف زدن ندارم و ...

- وقتی دختر 10 ساله رو دیدم ، پدر خودش رو اصلا قبول نداره ، میگه متنفرم ازش ، سال هاس نمی بینه و همه جا پدرخوندش رو پدر خودش معرفی می کنه ، از تحصیلات و شغل پدرخوندش حرف می زنه و ناراحت از نبود پدرخونده و دیدارهای اندک و کوتاهه . خیلی کلام قوی داره و بسیار با استعداده ولی تو حرفاش احساس کردم متفاوت از بچه های همسنش به زندگی نگاه می کنه از مادرش خواستم برای جلسه ی بعد بیاره تا تست سی ای تی بگیرم .

نتایج تست برام خیلی جالب بود ، بدبینی ، بی اعتمادی ، نگرانی شدید ، ترس از بهم خوردن آرامش و از دست دادن پدرخوانده ، نفرت از پدر و اقوام پدری ، مشغله ی ذهنی زیاد بابت غذا و بی غذایی و .... .

1- همه ی اعضای خانواده می تونن خصوصیات بسیار متفاوتی از هم داشته باشن ، پس نمیشه از روی کسی نسبت به کسی دیگر شناخت کلمل پیدا کرد .

2- هیچ کسی با ازدواج "آدم" نمی شه .

3- آسیب های کودکی تا سالیان زیادی فرد رو همراهی می کنه و اگر درمان نشه افزایش پیدا می کنه .

4- اولویت آخر بودن برای هر زن و مردی در زندگی مشترک دردناکه ، با وجود این که این خانوم از نظر مالی تامین میشه ولی از نظر عاطفی و روحی همچنان نیازمنده و اتفاقا این نیاز به دخترش هم سرایت کرده .

5- مطلع شدن همسر و فرزند اول این آقا می تونه دقیقا آسیب هایی که همسر مراجع ما با اعتیاد و بی مسئولیتی اش زده رو به خانواده ی خودش بزنه .

6- زن های توانمند از نظر تحصیل و شغل کمتر به خودشون و فرزندانشون آسیب می زنند .

7- مشاور کودک و درمانگر اختلال یادگیری به جمع مشاوران ما اضافه شده ، از امروز به بعد به راحتی می تونیم به دوستانی که نیاز به مشاوره کودک دارن خدمات لازم رو ارائه بدیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13  توسط منیژه | 
همه به شما می گویند :

امیدوارم سال خوبی داشته باشید ولی من می گویم :

امیدوارم سال خوبی را برای خودتان خلق کنید ! به فکر آمدن روزهای خوب نباشید ، آنها نخواهند آمد ... به فکر ساختن باشید ، روزهای خوب را باید ساخت .

روزهای پیش رویتان بی نظیر ... نوروزتان مبارک .

شادی شما آرزوی همیشگی منه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20  توسط منیژه | 

مشاور کودک ، مادر رو به من ارجاع داده ، وقتی روبروم می شینه می گه همون جلسه ی اول که پسرم رو بردم پیش همکارتون ایشون گفتن من باید با شما صحبت کنم ، می پرسم چی شده که مهدی رو آوردی ؟ می گه مدرسه اش گفته .

- مهدی 10 ساله اشه ، همیشه باهاش دعوام میشه ، درس نمی خونه ، عین خودمه ، من تا دیپلم رفتم ولی اون باید درس بخونه ، می زنمش ، می خوام نزنم ولی خودش باعث میشه ، می گن بیش فعاله ، البته خودمم مشکل دارم ، می دونم نمی تونم خودمو کنترل کنم ، هیچ جا خودمو نمی تونم کنترل کنم ، کلی خرید می کنم که لازم ندارم ، شوهرم بهم پول می ده ولی من از جیبش برمیدارم ، بیچاره می فهمه هیچی نمی گه ، با فامیل ها یک دفعه گرم می گیرم همه کار براشون می کنم بعد یک دفعه کنار میذارمشون ، کارای خونه رو نصفه رها می کنم ، کلی کار نیمه تمام دارم ، رفتم آموزش شنا و غریق نجاتی ، نرفتم امتحانش رو بدم ، رفتم دنبال رانندگی ، گواهینامه نگرفتم ، خیلی ریسک می کنم ، از مادرم بدم میاد ولی دلمم براش می سوزه ، از پدرم هنوز هم می ترسم ، وقتی ازدواج کردم از شوهرم می ترسیدم فکر می کردم مثل پدرمه ولی بعدا دیدم آدما با هم فرق دارن و همه ی مردا مثل هم نیستن و ...

یادم میاد همیشه از مادرم کتک می خوردم ، مادرم بهم درس می داد من یاد نمی گرفتم ، همیشه نگران بودم که الان می زنه تو سرم (‌کمی مکث می کنه ) الان هم مهدی همین کار رو می کنه ! درس رو نمی فهمه و وقتی بهم نگاه می کنه یاد نگاه نگران و پر از ترس خودم می افتم ، یادم میاد وقتی از مدرسه خونه می رفتم دعا می کردم مادرم یا خونه نباشه یا مرده باشه ! یا کسی خونمون باشه که مادرم منو نزنه ، هر چند همیشه تحقیرم می کردن و می گفتن من هیچی نمی شم ، بهم می خندیدن ، پدربزرگم همیشه به بچه های کوچیک خوراکی می داد ، چون به من نمی داد منم می رفتم از جیبش برمی داشتم و زیر پله تندتند می خوردم کسی نبینه ، من فقط دو سال از بقیه بچه ها بزرگتر بودم ولی چون چاق بودم بهم می خندیدن و فکر می کردن خیلی از بقیه بزرگترم ، همیشه می گفتن این عقل نداره ، هیچی نمی شه ، الان همه ی تلاشم رو می کنم زندگی ام از همه بهتر باشه ، شاید ظاهر زندگی مو ، وسایلم رو بهتر می کنم ولی باطن زندگیم خوب نیست ، نه من راضی ام نه می دونم بچه هام از زندگی که من براشون درست کردم راضی هستن ، پدرم خیلی عصبانی بود ، الان می فهمم پدرم بیش فعال بود ، خونه ی این و اون بزرگ شده ، می گن از بس شر بوده و شلوغ می کرده پدربزرگم از خونه اش بیرون کرده بودتش ، پدرمم یه کارای خاص می کرد ، مثلا کلی میوه می خرید به همسایه ها و عموها و ... می داد ، همیشه منتظر بود بقیه بگن خیلی مرد خوبی یه ، اگه غذا احیانا می سوخت بابام قابلمه ی سوخته رو به همسایه ها نشون می داد و مادرمو دق می داد ، مادرم بابامو قبول نداشت ، هیچ وقت باهاش جایی نمی رفت ، دائم سرهم تلافی می کردن ، الان می فهمم بابام هم تقصی نداشته ، بیش فعال بوده و کسی نفهمیده و کمک نکرده ٰ هیچ وقت پدرمادرش تاییدش نکردن ، زنش هم تاییدش نکرد پس دنبال تایید همسایه ها و فامیل بود ! منم بیش فعال بودم و نمی تونستم تمرکز کنم ، به جای درمان کتک می خوردم ، هیچ وقت دفتر نداشتم و شلخته بودم ، بی نظمی تو ذات منه ، الان هم خونه ام تمیز نیست و شلخته ام ، یادمه اول ابتدایی بودم یه بار معلممون مادرمو خواست ، به مادرم گفت چرا مشق های منو می نویسه ؟ مادرم گفت این کار رو نمی کنه ؛ پیش مادرم از من خواست بنویسم ، اون کلمه می گفت من به جای کلمه براش جمله می ساختم و می نوشتم ، به مادرم گفت این بچه رو از این مدرسه ببرید یه جای خوب ، نگاه مادرم که به من و معلمم بود یادم نمی ره ، آروم گفت توانش رو نداریم ، الان از من عذرخواهی می کنه و می گه اگه تو منو نبخشی خدا نمی بخشه ، وقتی اینو می گه گریه ام می گیره ، دلم براش می سوزه ولی هنوز نتونستم ببخشمش و ....

- صحبت های بالا در طی حداقل 20 جلسه مطرح و گفتگو شده و امروز :

هوا خیلی سرد بود و خیلی از مراجعین کنسل کرده بودن وتقریبا صبح رو بی کار بودم ، تو اتاق بودم که خانوم منشی اومد و گفت مراجعتون اومده . با دختر سه ساله اش اومده بود ، کلی پوشیده بود و دخترش رو پوشونده بود ، از سرما از چشماش اشک می اومد ، نشست و حرف زدیم ، سوال کردم مهدی اوضاعش چطوره ؟ گفت خیلی خوب شده ، خودمم خوبم ، با مهدی خیلی خوب شدم ، حرفاشو گوش می کنم ، تکراری هم بگه گوش می کنم ، بغلش می کنم ، آروم شده ، معلمش هم راضی یه ، از زمانی که دارو می خوره تمرکزش بالا رفته و می شینه سردرساش ، خونه ام خیلی تمیز تر شده ، کیف می کنم از تمیزیش ، با مادرم بیشتر حرف می زنم ولی هنوز از پدرم می ترسم و ... .

دختر سه ساله اش نقاشی می کشه ، صورت مادرش رو به سمت خودش می چرخونه ، مادرش بهش گوش می ده ، تشویق می کنه .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20  توسط منیژه | 

هشت ماه قبل :

شونزده سالم بود که عاشق شدم ، همه مخالفت کردن ولی من اصرار داشتم ، خانواده ی دختر هم مخالف بودن ، من پنج سال کوچیکتر بودم ، اون دانشجو بود ، من کار نمی کردم ، پول نداشتم ، خانوادم گفتن کوچکترین حمایتی نمی کنن ، گفتن برو هر غلطی دلت می خواد بکن ، منم رفتم و هر کاری می تونستم کردم ، تو 17 سالگی رفتیم سر خونه زندگی ، هیچچچچییییی نداشتیم ، ولی همدیگه رو دوس داشتیم ، با این که من تهران بودم و خانمم شهرستان ، قبول کردم نزدیک خونه ی مادرخانمم خونه بگیریم ، من دائم در رفت و آمد بودم ، لیسانسش رو تموم کرد ، کار پیدا کرد ، منم دانشجو شدم ، اون فوق قبول شد ، با خانواده ی من نمی ساخت ، البته اونا قبولش نمی کردن ، کم و کسری که می آوردیم غر می زد ، کم کم فکر کردم دیگه دوسش ندارم ، شش سال از ازدواجم گذشت با یکی دیگه آشنا شدم ، دوسش دارم ، دیگه هیچی بین منو خانمم نمونده ، چون به زندگی ام دلگرم نبودم بچه هم نخواستم ، الان دو ساله با این خانم آشنا شدم ، اونم قبلا ازدواج کرده بود ، دو سال از من کوچیکتره و.....الان اومدم خونه ی مادرم ، مدت هاس ترکش کردم ، نمی خوام برگردم می خوام جدا شم .

-          توصیه شد طلاق اولین راه حل نیست ، با همسرت بیا تا حرف بزنیم و اگر تلاش کردیم و نشد که درست کنیم بعد جدا شید ، گفت خانمم شهرستانه ، اومدنش مقدور نیست ، من اومدم فقط با یکی حرف بزنم فکر نمی کنم بخوام زندگی مو ادامه بدم .   

بهمن ماه :

میاد تو اتاق  و می گه : چرا مرکز .... دیگه کار نمی کنید ؟ سخت تونستم پیداتون کنم ! می پرسم شما رو میشناسم ؟ می گه بله یه جلسه اومدم و دیگه نیومدم ، کمی که حرف می زنه همه چی یادم میاد .

چهار ماهه جدا شدم ، دو ماهه با همون خانوم نامزد کردم ولی جونم به لبم رسیده ، تو همه ی دو سال شاید بیش از 100 بار گفته بود بیاد جدا شیم ولی من قبول نمی کردم و به هر بدبختی بود نگهش داشتم ، بعد نامزدی چند بار هم گفت ، بهش گفتم اگر یه بار دیگه بگی همه چی رو تموم می کنم ، یک هته پیش بازم گفت و الان یک هفته اس دیگه بهش زنگ نزدم ، تلفن هاشو جواب نمی دم ، اس ام اس می ده پشت سر هم و من جواب نمی دم ، تنها این پیشنهادش برای جدا شدن نبود که کلافه ام کرده بود ، دائم منو کنترل می کرد ، ثانیه به ثانیه ام رو باید گزارش می دادم ، غر می زد ، می ترسیدم حرف بزنم چرا که پشتش یه دعوای بزرگ داشتیم ، آرامشم رو ازم گرفته ، فقط به این دلیل اومدم از شما دو تا سوال بپرسم ، منو دچار عذاب وجدان کرده ، می گه منو بازی دادی ، پیش خودم می گم نکنه واقعا بازی اش دادم ، همه ی فامیل های اونا می دونن ولی فامیل من از طلاقم هم خبر نداره چه برسه به نامزدی مجددم ! و سوال بعدی ام اینه می خوام خانوم اولم رو برگردونم ، اون نوز به مادر و پدرش نگفته ، بهشون گفته من ماموریت رفتم و تا مدتی نمیام ، اونم غر می زد ولی گیر نمی داد ، چک نمی کرد ، احترام می ذاشت ، بد دهن نبود و ....!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18  توسط منیژه | 

 

آقایون و خانمها آیا میتوانند باهم "فقط دوست" باشند؟؟ تا کنون در یک چنین ارتباطی قرار گرفته اید؟؟ آیا تا حالا شده که با جنس مخالف فقط یک دوستی معمولی داشته باشید؟؟ اگر هم یک چنین تجربه ای را نداشته اید....خوب....بیایید در مورد آن فکر کنیم: "آیا امکان دارد که یک زن و یک مرد بدون برقراری هیچ گونه رابطه رمانتیکی، فقط با هم دوست باشند؟" هزاران مطالعه و تحقیق مختلف انجام گرفته و پژوهشگران در حال تحلیل این امر هستند که رابطه دوستی میان جنس های مخالف امکان پذیر هست یا خیر. همچنین مصاحبه های بیشماری نیز با خانم ها و آقایون انجام پذیرفته و نظر آنها را در مورد این امر جویا شده اند. به هر حال درطی این گفتگوها، هم شاهد نظریات مثبت بوده ایم هم منفی. برای بیشتر خانم ها و آقایون ارتباط با جنس مخالف در حیطه دوستی جذابیت دارد، اما غیر ممکن است. اغلب افراد معتقدند که: "به هر حال کار به جاهای باریک کشیده میشود." منظور آنها این است که ارتباط به صورت ناخواسته، رمانتیک می شود... این روابط به چه چیزی بستگی دارند؟ آنها به این امر بستگی دارند که هر یک از طرفین ارتباط تا چه اندازه قصد رشد کردن و رسیدن به کمال را دارند. در این نوع روابط چه خانم ها و چه آقایون، باید مواردی را در نظر بگیرند که شاید در روابط با جنس مخالف کمتر به آن فکر می شود. یک دوست مؤنث برای یک مرد صرفاً باید به عنوان فردی حساب شود که او می تواند احساساتش را راحت تر با او در میان بگذارد، با مهر و محبت بیشتری با او رفتار کند، و وجهه آسیب پذیر او را بپذیرد. یعنی دقیقاً کارهایی که یک مرد در کنار دوستان مذکر خود نمی تواند انجام دهد. یک دوست مذکر هم برای خانم به منزله شخصی است که می تواند به راحتی در کنار او استقلال، و جنبه خشن و منطقی خود را بیشتر تجربه کند، وجوهی که تجربه آنها با جنس مونث کمی دشوار است. بهتر است به دنبال جواب "بله" یا "نه" برای این سؤال نباشیم. باید در یک چنین رابطه ای قرار بگیریم تا بتوانیم بله یا خیر آنرا تعیین کنیم. خانم ها و آقایون می توانند از دوستی با یکدیگر لذت ببرند، اما نه به همان اندازه ای که با افراد همجنس خود ارتباط برقرار می کنند.

پ . ن : ممنونم از همه ی دوستان که دعا کردن و دلگرمی دادن ، شاید تو خیلی چیزا باید پذیرشمونو بالا ببریم .

- نظر من اینه : این مسائله هر چند تحت الشعاع فرهنگ هم قرار می گیره ولی به هر حال امکان ایجاد کشش خیلی زیاده و به احتمال قوی به ارتباط رمانتیک کشیده می شه ( نه صددرصد ) . اگر افراد متاهل باشن ، پنهانکاری در میون نباشه ، تبدیل به دوست خانوادگی بشه و کسی احساس عدم امنیت از این رابطه برای خانوادش نکنه ، مشکلی نیست ، در غیر اینصورت هرگز به ریسکش که از بین رفتن اعتماد و کانون خانواده اس نمی ارزه .

+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20  توسط منیژه | 
دوستان لطفا براي عزيز بيمار ما دعا كنيد . سپاسگزارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 21  توسط منیژه | 

بدون وقت قبلی اومدن ، خانوم منشی می گه از تایم مراجعی که باید الان می اومد گذشته ، معلوم نیست میاد یا نه ، این خانوم هم خیلی اصرار داره چی کار می کنید می بینیدش ؟ خانوم رو می بینم و می گم اگه مراجع بیاد چون وقت داشته مجبورم از شما خداحافظی کنم چون بعد ایشون هم مراجع دارم ، قبول می کنه .

می گه من خواهر این آقا هستم ، دو روزه می گه دیگه نامزدش رو نمی خواد ، این دومین نامزدی اشه که اینجوری می کنه ، همه ی ما حالمون بده چی کار باید بکنیم ؟ ازشون می خوام بیرون باشه ، زن و شوهر رو می بینم ، خانوم کلی گریه کرده و آقا از اشک های خانوم کلافه اس ، می پرسم چی شده ؟ خانوم میگه ما تازه عقد کردیم و من یه هفته ای هست اومدم خونه ی اینا ، شوهرم بی محلی می کنه ، وقتی خیلی اصرار کردم که چرا اینجوری شدی گفت نمی دونم ولی دلم نمی خواد با تو زندگی کنم و... . از آقا می پرسم چی شده اینجوری شدی ؟ به اجبار ازدواج کردی ؟ برات انتخاب کردن ؟ می گه نه وقتی رفتم خواستگاری مشکلی نداشتم ولی الان نمی دونم چرا هیچ کششی بهش ندارم و دلم نمی خواد خونه بمونم ، پیشش می خوابم ولی خودمو کنار می کشم .

بعد از کمی گفتگو از خانوم می خوام بیرون باشه تا با آقا تنها صحبت کنم . ازش می خوام دقیقا توضیح بده چی شده و چه اتفاقی افتاده و می گه :

وقتی رفتم خواستگاری از قیافه اش خوشم اومد ولی الان اصلا از صورتش خوشم نمیاد ، روزی که عقد می کردیم همه اش می خواستم بگم نه نمی خوام ولی ترسیدم ، آخه قبلا هم یه بار عقد کردم و شش ماه بعدش جدا شدم ، مردم چی می گن ؟ خانوادم الان مثل عزا دارا شدن ، ولی نمی تونم خودمم راضی کنم که باهاش ادامه بدم ، صورتش رو با صورت دخترای دیگه مقایسه می کنم ، دست خودم نیست عادت کردم ، مغازه ای دارم که اکثر مشتری هاش خانوم هست ، خانوما بهم اعتماد دارن ، اصلا کل محل بهم اعتماد دارن ، اگه بخوام کاندید شواری محله بشم ممکن نیست رای نیارم ، ولی هر زنی که میاد تو مغازه ، با هر کسی که حرف می زنم از زمانی که تو مغازه اس تا خرید کنه و بره من فقط خیالبافی می کنم و دلم می خواد باهاش بخوابم ... ، روزی چند بار استمناء دارم ، اعصابم خورده ولی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ، از این که بهم اعتماد دارن ولی من تو ذهنم بهشون خیانت می کنم از خودم بیزارم ، کنار زنم می خوابم ولی نمی تونم رابطه داشته باشم ....

از بچگی اش می پرسم و این که مشکلی داشته یا نه ، از ارتباط های زیادش با دوستاش تو مدرسه و دوران بلوغ می گه ، از مشاهده ی روابط والدینش ، از بدبینی برادر بزرگش که به هیچ زنی اعتماد نمی کنه و ترجیح می ده مجرد باشه تا زنش بهش خیانت کنه و .... .

 

1-      بچه ها شاهد عاطفه ی بین والدین باید باشن ولی ارتباط نزدیکشون نه !

2-      همه ی آدما می تونن فانتزی های جنسی داشته باشن ، اگر کسی وقت زیادی برای این موضوع میذاره ، امکان داره مشکلاتی داشته باشه .

3-      همه ی مردها و درصد زیادی از زن ها استمناء داشتن ولی با وجود همسر این موضوع می تونه اختلال جنسی باشه .

4-      وقتی یک ازدواج به شکست منجر می شه ، باید دلایلش بررسی شه تا تکرار نشه ، زمان مشکلی رو حل نمی کنه .

5-      نگران حرف مردم بودن ، رودربایستی با خانواده داشتن پیامدهای ناگوارتری داره و افراد بیشتری رو به مدت بیشتری درگیر مشکلات می کنه .

6-      جدا شدن اولین راه حل نیست ، درصدد حل مشکل باشیم و اگر همچنان همون حس نخواستن وجود داشت پا به زندگی مشترک نباید گذاشت .

7-      قسمت زیادی از شخصیت افراد در کودکی شون شکل می گیره ، فکر نکنیم بچه اس ، درست می شه ، اتفاقا چون بچه اس دقت بیشتر کنیم .

8-      اگر مشکلات رو در کودکی حل کنیم بزرگسالی آروم تری تجربه می کنیم .

9-      این کیس هم به سرعت و بدون شناخت عقد کردن ، لطفا عجله نکنید ، خبری نیست !

10 -  به دلیل تقاضای دوستان برای معرفی مشاور و روان شناس کودک ، از دوستان متخصصم دعوت کردم با دفتر ما هم همکاری کنن ، پس به زودی مراجعین کودک رو هم در دفتر می بینیم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 21  توسط منیژه | 

با وجود مخالفت خانواده ها با هم ازدواج می کنن ، همسایه ی دیوار به دیوار هم بودن ، برای این که خانواده ها کمتر دخالت کنن میان تهران ولی تجربه نشون داده دوری و مسافت هم اگر شرایط دیگه مهیا نباشه چندان کار ساز نیست !

مثل خیلی از خانواده های ایرانی بالافاصله بعد از ازدواج انتظار فرزند از زوج جدید می ره ، خودشونم بی میل نیستن ، اقدام می کنن ، تو شش ماهگی جنین بهشون اعلام می شه جنین میکروسفال هست ( علت این بیماری عدم رشد سلول های مغزی است که در نتیجه ججمه رشد کافی نکرده و کوچک می ماند  و بعد از سندروم دان شایع ترین عقب ماندگی ذهنی است ) ، به صورت طبیعی جنین مشکل دار مرده به دنیا میاد ، یک سال بعد دوباره اقدام می کنن سونوگرافی دوباره مشکل میکروسفالی رو برای جنین تشخیص می ده ، سقط جنین می کنن ، پی گیر مشکل می شن ، آزمایش های متفاوت از جمله آزمایش ژنتیک می دن ، تو آزمایش ژنتیک چیزی مشخص نمی شه ، تحت نظر پزشک دوباره بارداری صورت می گیره ، هزینه های زیادی می کنن ، سونوگرافی می کنن ، کسی حرفی از مشکل دار بودن جنین نمی زنه ، نوزاد به دنیا میاد ، متاسفانه الان که 10 ساله اس هنوز گردن نگرفته ، میکروسفاله و چند اختلال دیگه هم داره ، مادر 10 ساله غذا رو پوره می کنه و می ریزه به حلق فرزندش ، دوباره اقدام به بارداری می شه ، آزمایش ها به فرانسه فرستاده می شه ، دوباره مشکلی در ژنتیک نیست ولی فرزند چهارم و پنجم هم مشکل دارن و سقط می شن .

مرد همه ی مشکلات رو از زنش می دونه ، با همسرش درگیره ، به صراحت بهش می گه ازت متنفرم و نمی خوام ببینمت ، از خونه ی من برو بیرون ، من بچه می خوام یا طلاق بگیر و برو یا اجازه بده زن بگیرم تا برام بچه سالم بیاره ، مادرشوهر می گه دیدید برای پسر بزرگم خودم زن گرفتم بچه های سالم دارن ؟! زن هم معتقده چون خواهر شوهرش بعد از 7 سقط جنین مشکل دار یک فرزند سالم به دنیا آورد ، اگر من هم 7 بار امتحان کنم شاید بچه ی سالمی داشته باشم !

طبق سفارش دوستان تذکر و سفارش و راه حل و جمع بندی با شما .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 19  توسط منیژه | 

 با پسر 5 سالش اومده ، بهش می گه پسرم می خوام بیرون باشی تا من با این خانوم حرف بزنم ، از خانوم منشی می خواهیم یه اسباب بازی به کوچولو بده تا سرگرم باشه .

خانوم 32 ساله اس ، می گه اومدم شما یه نظر بدید ، هر چی بگید من انجامش می دم ! می گم برای کاری اومدی اوکی بگیری ؟ می گه دقیقا برای این اومدم و ادامه می ده :

از طریق یه معرف به هم معرفی شدیم ، در کمتر از یک ماه عقد کردیم ، عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم ، تو دوران عقد گفت کمی پول دارم می خوام خونه بخرم ، هنوزم که فکر می کنم به نظرم فقط برای خوشحال کردن من این کار رو کرد و می خواست دائم برام سورپرایز داشته باشه و منو خوشحال کنه ، خونه خرید ، ازدواج کردیم و رفتیم خونمون ، یک ماه نگذشته بود که اومد و گفت قرض دارم باید خونه رو رهن بدیم و بریم اجاره ، دلم نمی خواست ولی بی هیچ حرفی قبول کردم ، رفتیم اجاره نشینی ، یه مدت دیگه گفت قرض دارم باید بریم یه خونه کوچکتر ، پول رهن اینجا رو باید بدم برا قرضم ، با زبون ارومم می کرد ، می گفت همه ی اذیت ها رو با ریختن دنیا به پات جبران می کنم ، اون موقع دانشجو بودم ، درسم که تموم شد بالافاصله رفتم سر کار ، خدا رو شکر کارم خوب بود ، از وقتی رفتم سر کار و حقوق گرفتم ، اگر شما از شوهر من ریالی دیدی منم دیدم ! همیشه قرض داشت ، مغازه اش پایین خونه ی پدرش بود ، گاه در هفته دو روز می اومد خونه  می موند تو کارگاه ، من همه چی رو تحمل کردم ، بچه دار شدیم ، نمی تونستم بچه رو مهد بذارم ، می ذاشتم خونه ی مادرم و می رفتم سرکار ، ازم خواست وام بگیرم ، گرفتم ، از خانوا م پول گرفتم ، از دوستام گرفتم ... قرض هاش تموم نمی شد ، از خانواده ی خودش هم پول می گرفت ، دیگه برادرها و خواهراش از دستش عاصی شده بودن ، تحویلش نمی گرفتن ، ریالی از وام من و پول هایی که از خانوادم گرفته بود رو نمی داد ، اونقدر زبون می ریخت که من همه کار براش می کردم ، دوسش داشتم ، الان هم دارم ولی خوب دیگه نتونستم ادامه بدم ، یه بار دست رو قران گذاشت و گفت اگه اینقدر دیگه به من بدی همه ی قرض هام تموم می شه بهش اعتماد کردم یه مدت بعد فهمیدم کسی میاد در خونه ی مادرش و می گه پسرتون به من قرض داره ! قهر کردم و رفتم خونه ی پدرم ، این اولین بار بود ، باورش نمی شد مطمئن بود هر کاری کنه من نمی رم ، من هستم ، این ضعف بزرگ من بود ، اومد و دوباره زبون ریخت گفتم اگر حق طلاق بدی برمی گردم ، قبول کرد ، برگشتم ، همه چی دوباره تکرار شد ، دوباره نزول گرفت و کلاه به کلاه کرد و نتونست پول رو برگردونه ! هنوزم نمی دونم چقدر قرض داره و چقدر نزول کرده .

رفتم طلاقمو گرفتم ، باورش نمی شد ، خانوادم مجبورم کردن مهریه ام رو به اجرا بذارم ، روزی که با یه سرباز و پدرم قرار بود بریم در خونشون برای توقیفش ، بهش زنگ زدم که فرار کنه ولی خاموش بود ، خدا خدا می کردم بریم در خونه ی پدرش و نباشه ، رفتیم ، پدرش پایین اومد و گفت نیست ، خودش خبر نداشت ، ما سوار ماشین شده بودیم که بریم ، اومد پایین ببینه چه خبره ، پدرم دیدتش و سرباز توقیفش کرد ، الان تو زندانه ، باید مبلغی بریزه تا بتونه بیاد بیرون ، خانوادم نمی ذارن رضایت بدم ، الان هشت ماهه طلاق گرفتم ، دو ماهه زندانه ، اگر خلاف میل خانوادم عمل کنم حمایت هاشونو از دست می دم ، ولی دلم براش می سوزه ، از زندان زنگ می زنه ، عجز و ناله می کنه ، می گه تو زندان می میره ، طاقت نداره ، ناراحت می شم ، یه وقتایی می گم خودم برم به حساب خودم پول بریزم به خانوادم بگم پول رو ریخته ، رضایت بدم بیاد بیرون ...

پسرش خسته می شه و میاد تو اتاق ، به مادرش نگاه می کنه می گه مامان به این خانوم حرفای خوب زدی ؟ ناراحتی ؟ من پسرتم ، مواظبتم ، پیش غریبه هام مواظبتم ، مامان ناراحت شدی ؟ ...

وقتی از غریبه ها می گه می پرسم منظورش چیه ؟ می گه خانواده ی شوهرم اومدن ببیننش ، خانوادم خیلی ازشون عصبانی هستن ، اجازه ندادن ، خواهرم به پسرم گفته حتی اونا غریبه هستن ، نباید با هیچ غریبه ای حرف بزنی ، می خوان بدزدنت و از مامانت جدا کنن و ... .

می گه شما بهم بگید چی کار کنم ؟ بذارم تو زندان بمونه ؟ نمی خوام به زندگی برگردم ، هر چند خیلی دلم می خواد ولی می دونم با این وضع نمی شه ، نمی تونم حمایت خانوادم رو از دست بدم ، اگه تو زندان بمیره ؟

بهش می گم قطعا که تو زندان نمی میره دوباره داره زبون می ریزه ولی به نظرم اگه زندان بمونه نمی تونه مهریه ی تو رو بده ، باید بیاد بیرون و کار کنه تا بتونه ، شاید فکر بدی نباشه تو پول خودتو به حساب خودت می ریزی و از یه عذاب وجدان که شاید به جا هم نباشه خلاص می شی ، توصیه می شه به هیچ وجه چهره ی پدر و خانواده ی پدری رو برای بچه مخدوش نکنن چرا که ضررش مستقیما برای همین بچه اس .

1-      از بچگی بهمون گفتن دروغ گو دشمن خداست ، باور کنیم دشمن خدا و خلق خداست و هیچ اعتباری پیش هیچ کسی نداره .

2-      دوستی می گفت نزول دادن و نزول گرفتن در حکم شمشیر برای خدا کشیدنه ! اگر منافعی داشت هرگز خدا چنین مصداقی براش نمی ذاشت .

3-      مطمئن بودن از این که "یکی برای همیشه با هر وضعیتی می مونه " اطمینان درستی نیست !

4-      هیچ مسائله ی پنهانی نباید بین زن و شوهر باشه ، با صداقت و رو راستی بهتر می شه مشکلات رو با هم حل کرد .

5-      زن ها سورپریز شدن رو دوست دارن ولی نه به هر قیمتی .

6-      همون جور که خانواده ی خانوم در داشتن نوه اشون حق دارن ، خانواده ی آقا هم حق دارن ، خراب کردن پدر و خانواده ی پدر یا حتی مادر نزد بچه ها ، حداقل آسیبش اینه که بچه استرس نداشتن حامی و والدین خوب رو تا ابد با خودش به همراه داره .

 7-    ترک کردن علیرغم میل خیلی سخته !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 22  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خالق من " بهشتی "دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ و " دوزخی " دارد به گمانم کوچک و بعید ، و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری
fa49th@yahoo.com

اين شماره صرفا جهت پيامك دوستان براي هماهنگي وقت مشاوره است . ٠٩٣٧٧٣٣٩٤٧٠

پیوندهای روزانه










































آرشیو کامل خودمونی
روان شناسی کودک
آرشیو خودمونی
تنهایی رقصیدن
دیالوگ
فرهنگ و روان کاوری - دکتر محمد صنعتی
کابوس
دوست خوبم
یکی به من می خندد
روزانه های یک معامله گر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM