هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .

می دونم شما نمی تونید به من کمکی کنید ، هیچ کسی نمی تونه ، دردی یه که درمان نداره ، من مرد خونه و زن خونه هستم ، از ابتدای زندگی متوجه شدم که شوهرم مصرف کننده اس ولی حماقت کردم و سه تا بچه آوردم ، دو سالی می شه با 25 سال سابقه خودمو بازنشست کردم تا تو خونه ییش بچه ها باشم ، شوهرم نفهمید کی خونه خریدیم ، کی وام گرفتیم ، کی قسط هاشو دادیم و چه جور دادیم ، همه ی زندگی اش یه گوشه از خونه و یه پیک نیک هست .

دوتا پسر دارم و یه دختر ، خدا رو شکر دخترم که بچه ی دومم هست اذیتی نداشت ، دانشجو بود که شوهر کرد و شوهر خوبی داره ، پسر بزرگم مثل پدرش مصرف کننده شده بود به بدبختی راضی اش کردم و کمپ خوابید و والان خوبه و می ره سرکار ، پسر 15 ساله ای داشتم ، که دیگه نیست و همه ی وجودمو با خودش برده .

یه باغ به ارث رسیده کوچیک تو این اطراف داریم ، خیلی وقتا می رفتیم اونجا ، پارسال دیدم پسرم دائم سرش تو گوشی شه ، رفتارش مشکوک بود ، چون نگران بودم مثل پدرش نشه ، رفتم کیفش رو گشتم ، یه نامه پیدا کردم ، فهمیدم با دختری از روستایی که باغمون اونجاس آشنا شده و بهش ابراز علاقه کرده ، فهمیدم با همون اس ام اس بازی می کنه ، وقتی نبود تو خونه به بقیه گفتم ، قرار شد به روی خودمون نیاریم و ندید بگیریم ، گفتیم از سرش می افته ، یه بار اومد بهم گفت مامان خانواده ی فلانی رو میشناسی ؟ گفتم آره ، ازشون خوشم نمیاد ! یه بار دیگه اومد گفت مامان اگه آدم کسی رو دوست داشته باشه باید چی کار کنه ؟ گفتم باید بفهمه کی رو دوست داره ؟ چند سالشه که عاشق شده ؟ خانواده ی طرف به درد می خورن یا نه ؟ من اصلا از خانواده هایی که از ما پایین تر باشن خوشم نمیاد و ....

یک ماه پیش رفتیم باغ ، همیشه چند روزی می موندیم ، اصولا هم پدرش همراهی مون نمی کرد ، تو خونه با پیک نیک ش راحت تر بود ، پسرم رفته بود کوچه ، با پسرای محل حرف می زد ، پسر غریبه ای رو می بینه ، سوال می کنه این کیه ؟ می گن داماد فلانی ، دخترشون ازدواج کرده ، سریع میاد خونه و می گه من برمی گردم ، شب شده بود ، هر کاری کردم جلوشو بگیرم که بمون ، فردا همه با هم بریم گفت نه بدون شما می رم ، من به پدرش زنگ زدم که این داره برمی گرده ، نمی دونم چشه ، حواست بهش باشه . نمی دونم کی و از کجا اون قرص رو می خره و می خوره ، پدرش می گه دیدم حالش خوب نیست به خودش می پیچه اولش گفتم خوب می شه دیدم داره بدتر می شه ، می ره بیرون و تو یه مغازه می گه بچه ام حالش خوب نیست من نمی تونم بلندش کنم بیاید کمکم کنید ، می رسوننش بیمارستان ، ما خودمونو می رسونیم ولی دوازده ساعت بعد بچه ام می میره ...

به خودم می گم چرا به روی خودم نیاوردم ، چرا حرفاشو گوش ندادم ، چرا فکر کردم بی محلی کنم از سرش می افته ، چرا شب باهاش برنگشتم ، چرا باباش حواسش نبود که این بچه قرص نخوره ..... فوقش با بچه ام همراهی می کردم و با اون ازدواج می کرد و طلاق می گرفت ولی زنده بود !!!!

دلم می خواد از شوهرم جدا شم ، ازش متنفرم ، دلم می خواد یه جا برم هیچ کسی رو نبینم ، با کسی حرف نزنم ، کسی کار به کارم نداشته باشه ، از ترس این که تو خونه ناراحت نشن گریه هامو قورت می دم و وقتی نیستن گریه می کنم ، همه ی عکس هاشو از تو خونه جمع کردن من یادش نیفتم ولی مگه می شه ! هیچ لحظه ای رو بدون پسرم نیستم .

1-      مراقب سن نوجوانی باشیم ، سن آزار دهنده ای برای بچه ها و خانواده هاس ، باید با بچه ها کج دار و مریز رفتار شه.

2-      حرف نزدن در مورد مشکلات و موضوعات ، مشکل رو از بین نمی بره ، باعث می شه افراد با خودشون حرف بزنن و مشورتی نگیرن .

3-      وقتی فردی نقش هر دو والد رو تو خونه بازی می کنه دچار خستگی مفرط می شه ، قطعا خیلی از مسائل رو نمی بینه یا نمی خواد که ببینه ! و این پیامدهایی نه چندان خوش به همرا داره .

4-      بچه ها از والد همجنس خودشون پیروی و باهاش همانندسازی می کنن ، مراقب باشیم تو دانشگاه خانواده چی تدریس می شه و بچه ها چه واحدهایی رو پاس می کنن .

5-      وقتی افراد مهارت حل مساله رو بلد باشن دیگه برای آروم کردن خودشون یا تنبیه بقیه دست به مصرف مواد یا خودکشی نمی زنن ، مساله رو بررسی و تا جایی که ممکنه حلش می کنن .

6-      یه جاهایی دیگه سرزنش کردن خودمون ، دیگران ، اصلا پیدا کردن مقصر هیچ دردی رو دوا نمی کنه .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 15  توسط منیژه | 

1-      در هر رابطه ای دروغ بذر بی اعتمادی رو در دل افراد می کاره ، به روش هم نیاره ولی دیگه تو نگاهش و دلش اعتماد نیست .

2-      به کسی نگیم یا نشون ندیم که تو چیزی حالیت نیست ، اولش همه ی تلاشش رو می کنه و اضطراب داره که باورش کنیم ، بعد دیگه براش مهم نیست ، جو بین دو نفر به سردی گرایش پیدا می کنه .

3-      سعی کنیم تو هر شرایطی شده استقلال اقتصادی داشته باشیم تا به دلیل نیاز مالی مجبور به ازواج یا تن دادن به خواسته هایی که تمایلی بهشون نداریم ، نشیم .

4-      علائم سوء مصرف مواد رو بشناسیم تا سریع تر به کمک مصرف کننده یا خودمون بریم ( بی خوابی ، گیر زیاد دادن ، بهونه های بیخودی گرفتن ، زیاد حرف زدن ، پایین آمدن آستانه تحریک و تحمل ، لاغر شدن ، مختل شدن عملکرد شغلی یا تحصیلی یا زندگی و ... ) .

5-      کمی تحمل مونو در ارتباط با همسایه ها و اطرافیانمون بالا ببریم ، شاید اینجوری جلوی بعضی فجایع رو بگیریم .

6-      وقتی کسی دردی رو داره تحمل می کنه با سوال هامون ، نگاهمون ، کنایه زدنمون و ... حالش رو بدتر نکنیم ، فکر نکنیم خودمون خیلی آدم خوبی هستیم و بقیه ی آدما چقدر بدن !!!

7-      وقتی اعتماد از بین می ره باید اعتماد سازی شه، کسی که اعتماد رو از بین برده باید صبور باشه تا اوضاع بهتر شه .

8-      بچه هایی که والد همجنس خودشونو قبل از سن بلوغ به هر دلیل از دست بدن و در کنارشون نداشته باشن ، در ایفای نقش جنسییتی شون  دچار مشکل می شن ، در واقع نمی تونن زن یا مادر خوب و یا شوهر و پدر خوبی بشن . بچه های بهزیستی و پرورشگاه و ... هم به دلیل این که نگه دارنده های زیادی دارن هم متاسفانه در ایفای نقش شون در بزرگسالی دچار مشکل می شن .

9-      مهارت حل مساله ( یکی از مهارت های زندگی ) رو یاد بگیریم تا به جای فاجعه سازی ، مشکل رو حل کنیم .

10-  وقتی می خواهیم ازدواج کنیم به سوابق خانوادگی افراد دقت و توجه لازم رو داشته باشیم تا بهتر تصمیم بگیریم و اگر تصمیم به ازدواج با آگاهی کامل نسبت به پیامدهای انتخابمون گرفتیم ، آموزش ببینیم که از این پس باید چه کنیم تا مشکلاتمون کمتر بشه .

11-  وقتی تصمیم می گیریم بدون تموم کردن رابطه ای وارد رابطه ی دیگه ای بشیم ، حواسمون باشیم خیلی ها باید پیامدهای تلخ این تصمیم رو تحمل کنن .

12-  بچه ها آدمن ، عروسک نیستن ، فکر نکنیم بچه ان چیزی نمی فهمن ، چیزی نمی شه و .... .

13-  هیچ وقت نمی شه در عرض دو ماه ( مدت زمان کم برای آشنایی) تصمیم جدی برای ازدواج گرفت و عملی اش کرد.

14-   خیلی کم اتفاق می افته کسی به قصد فرار از خونه با ازدواج عاقبت به خیر بشه . دلایل بهتری برای ازدواج پیدا کنیم.

15-  افرادی که مواد رو کنار می ذارن حداقل باید 5 سال از پاکی شون بگذره و بعد به فکر ازدواج باشن چرای که هر آن احتمال بازگشت وجود داره و اعتیاد و طلاق به احتمال قوی به هم گره می خورن .

16-  حضور در کلاس ها و قدم های na بهترین روش برای حفظ سلامت افراد مصرف کننده اس .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 19  توسط منیژه | 

جلسه ی اول رو اردیبهشت اومده بود ، شکایت هاش از این قبیل بود که خیلی بهم گیر می ده ، سر هر چیزی دعوامون می شه و اصلا کوتاه نمیاد ، خیلی پرخاشگر شده ، دروغ زیاد می گه ، منو قبول نداره و می گه من خنگ هستم و دیر مسائل رو می گیرم و ...  .

آخرین فرزند خانواده اس و همه ی خواهر برادرها ازدواج کردن ، مادر خیلی پیره و پدر فوت شده ، گاه برادرها حمایت مالی می کنن ، مادر اصرار به ادامه ی زندگی دختر داره و معتقده بعد ازدواج و رفتن سرخونه زندگی همه چی درست می شه ! قرار می شه پسر رو هم ببینم .

مهرماه ، دوباره ملاقاتش می کنم و می گه بعد از اولین دیدار اتفاق های زیاد و تلخی تو زندگی اش افتاده .

دعواهاشون بیشتر می شه ، دروغ زیاده و بدبینی آقا از حد میگذره ، به مرور متوجه می شه همسرش تو محل کار غیبت های طولانی داره ، تا بالاخره معلق می شه وقتی پی گیری می کنه متوجه می شه شوهرش شیشه مصرف می کنه و تا سلامتی اش رو برنگردونه امکان ادامه ی کار وجود نداره ، در همین حین ، خانوم جهیزیه اش رو خریداری کرده ولی به خاطر کوچک بودن خونه گذاشته تو پارکینگ ، خانوم یکی از همسایه ها دائم سر و صدا و دعوا راه میندازه که پارکینگ رو خراب کردید و صدای دعواهاتون زیاده و .... آقا ازش کینه می کنه و وقتی می فهمه رفتن مسافرت ، وارد خونه ی همسایه می شه و چند تا از لباس ها و لوازم بی ارزش خانوم رو برمی داره و خونه رو به هم می ریزه ، وقتی همسایه برمی گرده و وضعیت موجود رو می بینه به کلانتری اعلام می کنه که به داماد همسایه مشکوکه ، شکایت می شه ، اقا رو می برن آگاهی و از اونجا که همه ! تو آگاهی اعتراف می کنن ، ایشون هم می گه از سر کینه این کار رو کرده .

اومدن پلیس ، دست بند زدن به همسر ، نگاه و کلام همسایه ها ، سرزنش خانواده ، مصرف شیشه و .... همه شدن کابوس های جدید خانوم . آقا بعد از اعتراف و گذشتن همسایه از شکایتش می ره کمپ و ترک می کنه ، خانواده ی خانوم بهش اخطار می دن که یا باید از همسرش جدا شه و یا برای همیشه خانوادش رو کنار بذار ( همه جز مادر ) .

شب های قدر خانوم از همسرش پیامی دریافت می کنه که از کمپ بیرون اومده و می خواد ببیندش ، با وجود بازداری شدید خانواده ، خانوم اعلام می کنه با دوستانش می خواد بره مشهد و با همسرش می ره مشهد ، صحبت های زیادی تو مشهد با هم دارن و خانوم قبول می کنه فرصتی بده .

وقتی پیش من میاد می گه خانوادم متوجه شدن با اون رفتم ، سرکوفت ها زیاد شده و می گن لیاقت فرصت نداره باید جدا شی و اصرارهای خانوم ( البته با تردید شدید در دل ) خانواده رو قانع کرده با گذاشتن شرایطی از جمله بالا بردن سکه ها و گرفتن حق طلاق فرصت مجدد بدن ، من هم اعلام می کنم نباید حمایت خانواده رو از دست بده و باید ببینه همسرش شرایط رو می پذیره یا نه و قرار می شه من هم ببینمش .

ملاقات با آقا : مادر در بیست سالگی با فرد دیگه ای آشنا می شه ، پدر ، پسر شیر خوار و دختر سه ساله اش رو به عمه ی بچه ها می ده و دیگه برنمی گرده ، عمه  ، بچه ها رو تو میدونی رها می کنه ، کلانتری و بعد بهزیستی وارد عمل می شن ، بچه ها تا نوجوانی تو بهزیستی زندگی کردن و بعد مادر اونا رو به خونه برمی گردونه ، ناپدری تو خونه اس و بچه ها باهاش نمی سازن ، خواهر تو پانزده سالگی ازدواج می کنه و الان که بیست و شش ساله اس در حال جدا شدن از چهارمین همسرش ه ، پسر هم به خاطر درگیری های زیادش با ناپدری دائم منزل مادربزرگ و دوست و آشنا زندگی می کرده ، سعی می کنه کار کنه و از مادر حمایت مالی بگیره تا خونه ای رو اجاره کنه ، این مساله باعث می شه روابط گسترده ای داشته باشه و دلیلی بر بدبینی بیشتر به زن ها و کلا دنیا ! تو قهوه خونه ی سنتی با خانومش آشنا می شه ، دو ماه بعد تصمیم جدی می گیره باهاش ازدواج کنه ، کسی مخالفت نمی کنه ، هر دو خانواده منتظر ازدواج سریع این دو هستن و جز مهریه مشکلی نیست ، دختر و پسر قرار می ذارن به کسی نگن ولی مهریه ی 114 تایی اعلام شده از طرف خانواده ی دختر رو به 14 تا برسونن ، مساله ای که بعدها خانواده ی دختر متوجه می شن و عاملی می شه برای سرزنش کردن دختر و درگیری دختر با همسرش ، جایی که کار می کرده به دلیل خستگی و طولانی بودن مدت زمان حضور در محل کار همکارا پیشنهاد استفاده از شیشه و وعده ی بالا رفتن توانایی ها رو  می دن ، تو چند جلسه ی اول می بینه دیگه چرت نمی زنه و مواخذه نمی شه و بعد به مرور میشه مصرف کننده و آستانه ی تحریکش پایین میاد ، سر هر چیزی جنگ می کنه ، دروغ هاش زیاد می شه ، شک و بدبینی اش تشدید می شه و ... .

شروط خانواده ی خانوم رو پذیرفته ، فعلا کلاس های na رو می ره .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 19  توسط منیژه | 

حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند ...

زن باید سنگین و رنگین باشد

باید بیایند منت بکشند و ...

 

من می گویم زن اگر زن باشد

باید بشود روی عاشقیش حساب کرد

که باید عاشقی کردن بلد باشد

که جا نزند

جا نماند

جا نگذارد.

 

هی فکر نکند به این چیزهایی که

عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز

که بداند مرد هم آدم است دیگر

گاهی باید لوسش کرد

گاهی باید نازش را کشید

و گاهی باید به پایش صبر کرد ....

 

حتی من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد .

تو می گویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد ، بگذار دنبالت بدوند .

و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگی است

یا مسابقه اسب دوانی .

 

و من نمی فهمم این که چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردها ...

از چشم ها و شانه ها و دست هایشان

از آغوششان

از عطر تنشان

از صدایشان....

پررو  می شوند ؟

خب بشوند .

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمان نرفته ایم ؟

مگر ما به اتکاء همین دست ها

همین نگاه ها

همین آغوشها ، در بزنگاه های زندگی

سرپا نمانده ایم؟...

من راز این دوست داشتن های پنهانی را نمی فهمم .

من نمی فهمم زن بودن

با سنگین رنگین بودن

با سکوت

با انفعال چه ارتباطی دارد ؟!

من بلد نیستم در سایه ، دوست داشته باشم

من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.

من می خواهم

مردم

حتی اگر مرد من هم نبود

دلش غنج بزند از این که

بداند جایی زنی دوستش دارد ....

من می خواهم

زن باشم ....

بگذار همه دنیا بداند

مردی این حوالی دارد

دوستت دارم های مرا

با خود می برد .... 

 

نوشته ی : پریسا محمدی . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 21  توسط منیژه | 

حدود دو ماهی هست که با سه خانواده ی متفاوت ولی مشکلاتی تقریبا شبیه به هم برخورد داشتم .

در هر سه خانواده ، والدین اقتدار خودشونو از دست دادن و این بچه ها هستن که برای  پدر و مادرشون تصمیم می گیرن ! بچه ها مشخص می کنن والدینشون با چه کسانی رفت و آمد داشته باشن ، چه کسی رو به خونه راه بدن و چه کسی رو از خونه بندازن بیرون یا اصلا حذفش کنن ، چی برای خونه بخرن یا نخرن ، پولی که درمیاد رو چطور هزینه کنن ، یا کلا درآمد والدینه چقدره و مثلا اگر مقداریش نیست بچه ها باید بدونن کجاس و چرا و چطور هزینه شده .

در هر سه خانواده بچه ها تقریبا با هم دشمن شدن ، کاملا منافعشون از هم جداست ، عشق و محبت واقعی نسبت به والدین ندارن ، تشنج زیادی در خانواده برپاس ، آرامش خداحافظی کرده و حال بچه ها و مادر و پدرها خراب بود و احساس تنهایی شدید می کردن و .... .

1-      به بچه ها رشوه ندیم ، محبتی که به واسطه ی پول بوجود بیاد محبت واقعی نیست .

2-      اقتدار والدین رو ازشون نگیریم .

3-      افراط و تفریط در هر چیزی مصیبت بوجود میاره .

4-      به خودمون متکی باشیم و استقلال مالی رو تجربه کنیم .

5-      خودمون چشم و دل سیر باشیم و بچه ها رو با عزت نفس بزرگ کنیم .

6-      بچه ها باید پشتیبان هم باشن نه رقیب در کسب امتیاز مالی بیشتر از والدین .

7-      همون جور بی مهری و بی پولی و توجه نکردن ریشه ی محبت رو خشک می کنه ، محبت فراوان و پول زیاد و توجه بی حد هم ریشه رو می پوسونه .     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 19  توسط منیژه | 

سه تا دختر و دوتا پسر دارن ، چهارسال پیش اولین جلسه ی مشاوره رو بابت این داشتیم که یکی از دخترا خودکشی کرده بود و بعد رفتن به بیمارستان تاکید شده بود که باید مشاوره بشه .

در طی دو سال ، چند جلسه مشاوره با والدین ، دخترا و پسر بزرگ خانواده داشتم . والدین هر دو، خانواده های سرد و خشنی داشتن . پدر به واسطه ی تک پسر بودنش کمتر از مادر که تو خانواده ای پسر دوست بزرگ شده بود کتک خورده بود ، مادر کتکی رو یادش می اومد که چوب روی کمرش شکسته و بدنش بی حس می شد از کتک های زیاد ، وقتی قرار بود پدرش رو بعد 20 سال ببینه نه تنها که دلش براش تنگ نشده بود که هنوز هم ازش می ترسید .

پدر با وجود این که پول خیلی زیادی برای بچه ها هزینه می کرد و عاشق درس خوندن بچه هاش بود ولی به وقت اشتباه ، از شدیدترین تنبیه ها دریغ نمی کرد .

پسر بزرگ خانواده عاشق درس خوندن ، موفق در تحصیل ، مسلط به زبان انگلیسی و فرانسه ، قبولی با رتبه ی خوب در دانشگاه و پذیرش از دانشگاهی در کانادا رو در کارنامه ی خودش داشت ، با وجود این که تا 20 سالگی کتاب های پرفروش دنیا رو خونده بود و معلومات زیادی داشت ، همانند پدر معتقد بود وقتی کسی اشتباه کرد باید منتظر تنبیه شدید باشه و راه دیگه ای برای تربیت و نشون دادن راه درست نیست ، به همین دلیل با اشتباه دخترا بعد از کتک خوردن از بابا ، نوبت برادر بود که با ابزار مختلف مثل سیم ضبط صوت ، کمربند و ... وظیفه ی برادری اش رو ادا کنه .

دختر 16 ساله دو سالی بود که اول دبیرستان رو می خوند ، با وجود کنترل شدید مادر و پدر و برادر ،با چند نفر همزمان دوست بود ، وقتی با من رابطه ی خوبی رو بعد چند جلسه گرفت به این موضوع تاکید داشت که والدینش در حقش نامردی کردن و تا جایی که بتونه رنجشون می ده ، در طی دو سال دو بار فرار از خونه داشت و دو بار خودکشی کرده بود و بالاخره با فرارش والدین رو وادار به موافقت به ازدواجش با پسری کرد که به هیچ وجه صلاحیت ازدواج رو نداشت و وقتی برای مشاوره ازدواج پیش من اومد به هر دوشون گفتم این ازدواج سرانجام خوبی نداره ، دختر گفت که همه ی مسئولیت گرفتاری آینده رو به عهده می گیره ولی هر جوری که هست دیگه نمی خواد کنار والدینش باشه .

دختر 18 سالشون درس خون تر از خواهر کوچکترش بود و به نظر می رسید با کارای خواهرش موافق نیست و نگران والدینشه ، ولی مادرش می گفت این سه تا ( با خواهر 14 ساله ) کارایی می کنن که من بی خبرم و تا می تونن از هم حمایت می کنن و پنهان کاری و ماست مالی زیاد دارن .

دختر 14 ساله سر کلاس دو تا خواهر شاگردی می کرد .

بعد از 4 سال ، مادر وقت گرفته و اومده ، دختر 16 ساله که الان 20 ساله اس ، پسری داره و هر وقت بتونه پنهانی به مادرش زنگ می زنه و عاجزانه می خواد کمکش کنن تا طلاق بگیره ، دختر 18 ساله که الان 22 ساله اس یه دانشگاه بین المللی قبول شده ولی دو ترم مشروط شده و الان می گه نمی خوام برم ، با دو نفر رابطه ی خیلی نزدیک داشته ، یکی رو کاملا دروغ گو و کلاه بردار می دونه و دومی که خواستگار الانش هم هست ، در اثر تصادف یک گوشش نمیشنوه ، پاهاش پلاتین داره ، کار مناسب نداره ، تحصیلاتش ابتدایی ایه ، و قبلا پرونده تجاوز و فرار با دختری رو داشته ، دختر 14 ساله که الان 18 ساله اس درس خوندن رو کنار گذاشته و بدون توجه به مادر بدون اطلاع و با وضعیتی بسیار نامناسب بیرون می ره و شب برمی گرده خونه و اگر کسی اعتراض کنه تهدید می کنه که می ره و برنمی گرده !

مادر فقط گریه می کنه و می گه من تازه فهمیدم این اتفاق برای دخترم افتاده ، حاضرم طلاهامو بفروشم و ترمیم کنم ، ( هر چند به گفته ی دختر یک بار قبلا این ترمیم بدون اطلاع مادر صورت گرفته ) ، وقتی مادر سرگرم عروسی دختر کوچکترش بود این اتفاق برای دختر بزرگتر افتاده ، از شرایط خواستگار راضی نیست و معتقده مثل دختر کوچکترش به بن بست می خوره و اگر صبر کنه و درسش رو ادامه بده شاید فرد مناسبی برای ازدواجش پیدا کنه .

1- والدین شبیه والدینشان رفتار می کنن ، پدر و مادر شدن در انسان یادگیری است نه غریزی .

2- تنبیه فقط تنبیه کننده رو راضی می کنه و تاثیری در تربیت صحیح نداره .

3- ذهن تنبیه شونده از کینه ی تنبیه کننده پاک نمیشه ، گاه با دوری 20 ساله و نداشتن دل تنگی و گاه با نقشه برای رنج دادن عمل می کنه .

4- دوست داشتن و دوست داشته شدن از ابتدایی ترین و مهم ترین نیاز هر انسانی هست ، وقتی بچه ها فکر کنن والدین اونا رو دوست ندارن ، این فکر رو باور و بر اساس اون عمل می کنن .

5- والدین اولین و موثرترین آموزگاران هستن ، مراقب آموزش ها و ارثی که به بچه ها می دیم باشیم .

6- ریسک پذیری بالا و نترس شدن و اعلام آمادگی برای پذیرش هر پیامدی نتیجه تنبیه شدید وعامل تداوم آسیب های روانی و اجتماعی است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 21  توسط منیژه | 

چند وقتی هست که می بینمش ، مشکلات زیادی رو مطرح کرده و با هم حرف زدیم ، همیشه پیش خودم می گفتم چرا این همه آروم و شمرده حرف می زنه ؟ ولی هیچ وقت سوال نکردم .

یکی از درگیری های عذاب آورش با خانواده رو بهم تعریف می کنه ، کمی ساکت می مونه تا آروم شه و بی مقدمه می گه شما هیچ وقت فهمیدید من لکنت دارم ؟ تعجب می کنم می گم نه هیچ وقت ، فقط برام سوال بوده که چرا این همه شمرده و آروم حرف می زنی ؟! می گه الان که کاملا به شما اطمینان دارم این ضعفم رو بهتون می گم ، پدر و دو تا برادرهام هم لکنت دارن ، بچه که بودم زیاد بهش اهمیت نمی دادم ، چهارم ابتدایی بودم ، قرار شد از روی کتاب یکی بخونه ، منم دستمو با اشتیاق بلند کردم و گفتم من بخونم ؟ معلمم گفت بخون ، لکنت نمی ذاشت روون بخونم ، یک دفعه معلمم گفت " نخون ، تو هم که مثل موبایل آنتن نمی دی " ! الان 14 ساله دیگه هیچ وقت ، هیچ جا نخوندم ، همیشه انشاء رو 10 می شدم ، 10 نمره به خاطر این که می نوشتم می گرفتم ، 10 نمره چون نمی خوندم از دست می دادم !

پ . ن : ما با زبونمون چی کار کردیم ؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 21  توسط منیژه | 

دو سال پیش زمانی که از رشته اش ناراضی بود و در ضمن به خاطر کم رویی شدیدش پیام نور رو انتخاب کرده بود تا کلاس حضوری نداشته باشه و با دخترا روبرو نشه ، چند جلسه ای دیده بودمش .

بعد دوسال دوباره اومده و می گه منو یادتون میاد ؟ می گم آره یه چیزایی ازت یادم هست ، بیست و یک سالشه ، ، در دوازده سالگی دختر عمه اش ابیوزش کرده و به عقیده ی خودش باعث شده زود بزرگ شه ، از چهارده سالگی با دختری دوست شده ، علی رغم مخالفت شدید خانواده می خواد باهاش ازدواج کنه و هنوز معتقده یک روز هم نمی تونه بدون اون زندگی کنه ،  ولی !

مشکل این جاست و می گه ، به نظرتون من سنم کم نیست ؟ هنوز جوونی نکردم ، چی کار کنم دلم می خواد با همه ی دخترا دوست شم ، دلم می خواد از هرکسی خوشم میاد بهم اجازه بده باهاش بخوابم ، دیوونه می شم وقتی دخترا از جلوم رد می شن و من نمی تونم کاری بکنم ، سه چهار ساعت با خودم درگیر می شم که من چقدر بی عرضه ام این همه دختر من نمی تونم باهاشون باشم ، دوستام که تعریف می کنن دیوونه تر می شم ، یه هفته با این یه هفته با اون ، دوست دختراشونو با هم عوض می کنن و... من از همه ی این نعمت ها بی نصیبم ، چرا ؟ چون روم نمی شه باهاشون حرف بزنم ، اصلا ارتباط برقرار کردن بلد نیستم ، از شنبه تا چهار شنبه کارخونه هستم و کلی کار دارم ولی پنج شنبه ها رو با ماشینم می رم دور دور ، به بدبختی یکی رو هم سوار می کنم ولی اتفاقی که می خوام نمی افته ، فکر کنم ازم می ترسن !

می گم تو که یه دوست دختر داری ، همه می دونن می خوای باهاش ازدواج کنی ، فکر نمی کنی با اون بری بیرون دیگه حسرت حرفای دوستات رو نمی خوری ؟ می گه نه می ترسم بابام منو با اون ببینه ، اعتبار اون پایین میاد ، در ضمن این کارا رو با اون نمی کنم ، اون حیفه !

می گم چی یه دخترا تو رو این همه جذب کرده ؟ می گه ساپورت !!!!!!!! دو تا فکر به ذهنم می رسه ، پیش خودم می گم شاید منظورش ساپورت عاطفی هست چون خیلی خجالتی یه ، بعد می گم شاید ساپورت مالی می خواد ولی می دونم کارخونه دارن و اوضاع اقتصادی شون عالیه ، می پرسم منظورت از ساپورت چیه ؟ می گه خوب جوراب ساپورت ! خنده ام می گیره و یاد جنجالی که تو مجلس بابت ساپورت بود می افتم ، می گم یعنی چی ؟ می گه این دخترا که رنگی می پوشن منو بیچاره می کنن ، می گم فکر می کنی اونا به خاطر شما لباس رنگی می پوشن ؟ می گه غیر این بود که این جوری بیرون نمی اومدن ! مدل و رنگ لباسش رو مورد توجه قرار می دم و می گم کی انتخابشون کرده و چرا می پوشی ؟ می گه خودم خریدم و دوسشون دارم ، بهم میاد ، می گم چطوره بهت بگن چی بپوشی و برات انتخاب کنن چون دخترا با پوشش تو اذیت می شن ؟ چرا فکر نمی کنی اونا هم برای دل خودشون می پوشن و تو به خودت می گیری ؟!

می پرسه من در حق دوست دخترم دارم ظلم می کنم ؟ البته همه چیز رو بهش تعریف می کنم ، اونم می گه قبل از عروسی هر کار خواستی بکن ولی بعدش باید متعهد باشی ! می گم داری اعتیاد جنسی پیدا می کنی و بعد ازدواجتم ادامه می دی . ازش سوال می کنم روزایی که کارخونه می ری هم به این چیزا فکر می کنی ؟ می گه اصلا یادم نمی افته فقط روزای تعطیل که نمی رم کارخونه بیچاره می شم ، و در آخر می گه من فقط می خوام بهم یاد بدید با دخترا چطور رابطه بگیرم !!!!!!!!!!!

1-      قربانیان ابیوز اصولا قربانی می کنند به خصوص در مردان .

2-      اسم برخی واژه ها رو به جا استفاده کنیم ، به جای جوونی گاه میشه گفت هرزگی یا زن باره گی ( وقتی همین موضوع رو به مراجع گفتم حاضر نبود اسم هرزگی رو برای فکر و فعلش بپذیره ) .

3-      همانطور که مصرف کننده های مواد مخدر قبول نمی کنند معتاد هستند ، معتادین جنسی هم فکر می کنند هر وقت بخوان این موضوع رو کنار می ذارن .

4-      با بیان جزئیات دوستی با دیگران تخم بی اعتمادی برای همیشه در ذهن فرد مقابل کاشته می شه .

5-      علاوه بر آموزش به دخترامون برای محافظت خودشون از خطرات با بهتر پوشیدن به پسرامون هم پاکی چشم رو آموزش بدیم

6-      امیدوارم مسئولین متوجه انواع اعتیاد جوون ها با بی کاری و مشغول نبودن و نداشتن تفریح مناسب و گرون بودن انواع تفریحها برای اکثر مردم باشن .

7-      فاجعه اس که پسرها دوست دختراشونو با هم عوض می کنن و بدتر از اون دخترها هم می پذیرن !

8-      یاد پسران با همت و غیرت دوران خودم به خیر .

9-      به کرات دیده شده اقایونی که در سن پایین ازدواج کردن با توجیه " من جوونی نکردم و زود زیر بار مسئولیت رفتم " در سن بالا مشکلات عدیده ای برای خود و خانواده بوجود می آورند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 22  توسط منیژه | 

هفته ی سختی داشتم ، هرچند دلم می خواست تا 10 بخوابم ولی نشد ، هشت بیدار شدم ، هشت و نیم رفتم سراغ گوشی ای که برای موارد ضروری شماره اش رو به مراجعین ضروری دادم ، می بینم پیامی دارم ، بازش می کنم ، نوشته "امیدوارم یه چیز غلطی باشه .. لااقل زیاد درست نباشه .. من همین الان یه ...تایی قرص ... خوردم " ، دوباره می خونمش ، ساعت ارسال رو نگاه می کنم نیمه شب ارسال شده ، تا حالا چند ساعت گذشته ؟ زنگ می زنم ، جواب نمی ده ، به اورژانس زنگ می زنم و می پرسم اگر کسی این تعداد قرص فلان خورده باشه چه اتفاقی می افته ؟ می گن می ره تو کما ، مشکلات تنفسی پیدا می کنه و ... بهشون می گم یکی از مراجعین من این کار رو کرده ، ازم آدرس می خوان ، چیزی ندارم ، می گم تلفنش رو دارم ، می گن آدرس باید باشه ، بازم زنگ می زنم ، چندین بار زنگ می زنم ولی کسی جواب نمی ده ، اونم کسی که هر لحظه به گوشی اش چسبیده ! تنها چیزی که به ذهنم می رسه برم دفتر و پرونده شو ببینم یا پرونده ی کسی که حتم دارم به خاطر اون دست به همچین حرکتی زده ، شاید ادرسش یا تلفن اون شخص رو پیدا کنم و بتونم کاری کنم ، با عجله می رم دفتر ، حدود یک سال پیش دیده بودمش وقتی که مراجع ام ازم خواسته بود ببینمش و باهاش حرف بزنم ، در واقع ببینم ته ذهنش به این فکر می کنه یا نه و اون دلایلی آورده بود و موضوع رو منتفی اعلام کرده بود ، اسم کوچیکش رو می دونم ولی فامیلی اش رو یادم نیست ، پرونده ها رو نگاه می کنم ، دفتر تلفن ها رو به هم ریختم ، فامیلی اش یادم نمیاد ، به این فکر می کنم وقتی سه شنبه پیام ها و چت های رد و بدل شده اشونو بهم نشون می داد چرا به فامیلی اون دقت نکردم ، بعد نیم ساعت پرونده اش رو پیدا می کنم ، می بینم تلفنی از اون فرد ندارم چرا که مراجع ام براش وقت گرفته بود و با خودش هماهنگ شده بود ، پرونده ی مراجع ام رو نگاه می کنم می بینم آدرسش به چیزی که دو روز پیش بهم گفته نمی خوره ، بهم گفته بود با هم خونه اش نساخته و برگشته خوابگاه ، باز فکر می کنم چی کار کنم ؟ زنگ می زنم 118 و می گم من 118 فلان شهرستان رو می خوام ، کد شهرستان و هشت تا سه رو می گن بگیر ، می گیرم و فامیلی اون فرد رو می گم ، می گن اسم کوچیک ؟ می گم من نمی دونم چیه ، بهشون می گم چرا تلفن می خوام و از تهران زنگ می زنم ، بهم شماره ای می دن ، زنگ می زنم ، چندین بار زنگ می زنم ، کسی جواب نمی ده ، به فکرم می رسه از همین 118 شهرستان شماره ی خونه ی مراجع ام رو بگیرم تا بتونم اسم خوابگاهش رو از خانوادش بگیرم ، دو تا شماره می دن ، به هر دو زنگ می زنم ، هر دو جواب می دن و می گن کسی با این اسم ندارن ، باز به بن بست می رسم ، از 118 شماره خوابگاهی رو می گیرم ، فکر می کنم از این خوابگاه میشه آدرس خوابگاه مورد نظر رو پیدا کرد ، زنگ می زنم ، اپراتور می گه خوابگاه فلان ، لطفا شماره داخلی مورد نظر رو بگیرید ، داخلی فرضی می گیرم بوق اشغالی مبنی بر اشتباه من می زنه ، چند تا خوابگاه و چندتا داخلی می گیرم باز موفق نمی شم ، یادم می افته یه بار یکی از نزدیکانم گفته بود می دونی نزدیک دفتر ، خوابگاه دانشجویی هست ؟ من نمی دونم کجاست ، از دفتر بیرون میام ، از فروشگاه چسبیده به دفتر سوال می کنم این جا خوابگاه دانشجویی وجود داره ؟ ساختمونی رو نشونم می دن ، می رم با مسئول خوابگاه حرف می زنم ، می خوام شماره خوابگاه ها رو ازشون بگیرم ، بهم می گن خوابگاه غیرانتفاعی هستن و شماره خوابگاه های دولتی رو ندارن ، برمی گردم دفتر ، دیگه راهی به ذهنم نمی رسه ، کمی دیگه وسایلم رو جمع می کنم و برمی گردم خونه ، تو راه باز زنگ می زنم ولی خبری نیست ، می رسم خونه ، کلید رو میندازم به قفل در ، دوباره گوشی ام رو برمی دارم بهش زنگ بزنم ، می بینم پیامی ازش دارم ، نوشته " میشه ببینمتون ؟ لطفا ... " بالافاصله می پرسم کجاست و جایی رو می گه ، هم خوشحال و هم به شدت عصبانی ام ، تلفنی باهاش حرف می زنم ، انگار صداش از ته چاه بیرون میاد ، نمی دونم دعواش کنم یا خوشحالی مو از شنیدن صداش نشون بدم ، هر دو رو انجام می دم ، اصرار داره همین امروز منو ببینه ، فوق العاده خسته ام و می گم نمی تونم ، شنبه می بینمش ، اصرار می کنه و می گم باهات تماس می گیرم .

تو خونه هستم ولی کلافه ام ، دلم می خواد آلبالو بخورم ، کلی آلبالو و رو نمک می زنم و می خورم ، نمی دونم فشارم بالاس یا پایینه ، نمی رم سراغ فشار سنج ولی می دونم استرس زیادی رو تحمل کردم ، فکر می کنم برم شربتی درست کنم و بخورم ( کاری که در همه ی عمرم شاید کمتر از انگشتای یک دست انجام دادم ) تو خونه با تعجب نگاهم می کنن ، می رم بخوابم شاید حالم بهتر شه .

استراحت کوتاهی می کنم ، پیشنهاد دیدن تاتری داده می شه ، اولش موافقت می کنم بعد می گم نه حسش نیست ، اعلام میشه تو حیطه ی آسیب های اجتماعی ایه ، بدون گوشی می رم تاتر ، " جمعیت امام علی " موضوعی رو با بازی مددجویانش به نمایش گذاشته و می گه ما مجوز تاتر نداریم و کارگاه آموزشی یه ، اسم نمایش " جعبه سیاه تصمیم کبری " است ، پدر معتاد و گرفتاری بچه های کار که باید خماری و نشئگی پدر رو به دوش بکشن و .... ، توی فیس بوک صفحه ای رو به این نمایش اختصاص دادن ، اگر می تونید برید و ببینید .

می رسم خونه می بینم یه پیام مبنی بر درخواست صحبت تلفنی و دو تا زنگ ازش دارم ، صحبت می کنیم و بهم می گه چرا این کار رو کرده ، آب پاکی رو دیشب تو چت ریختن به دستش ، می گم که می دونم سخته و می فهممش ( واقعا می فهممش ) ، ولی حیف این آدم با این همه استعداد و توانایی و نبوغش و... می گه چند بسته قرص دیگه گرفته ، کمی با هم حرف می زنیم ، فکر می کنم آروم شده باشه ، چندتا مثال زنده براش می زنم و می گم اونا چه جور با این موضوع خیلی سخت کنار اومدن .ازش قول می گیرم کاری نکنه ، بهش گفتم امروزم رو می نویسم و از خواننده ها می خوام بیان باهات حرف بزنن . حالا شما از تجربیاتتون یا هر چیزی که به نظرتون لازمه بهش بگید حرف بزنید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 0  توسط منیژه | 

با نامه ی دادگاه اومدن ، پسر 16 سالشون همراهشونه ، طبق قانون حداقل باید دو جلسه مشاوره داشته باشن و اگر مشاور عدم سازش رو اعلام کنه ، می رن برای مراحل پایانی طلاق .

هر دو کم سوادن ، آقا از خانومش خیلی کوتاه تر و حدود 13 سال بزرگتره ، تقاضای طلاق از طرف خانوم بوده و اقا تحت فشار بچه ها با جدایی موافقت کرده .  

وقتی سوال می کنم چرا می خواهید از هم جدا شید ؟ خانوم می گه دیگه توان زندگی با آقا رو ندارم ، آقا می پره وسط حرف خانوم می گه ، این خانوم تمکین نمی کنه ، دیگه منو نمی پسنده ، من که نمی خوام طلاقش بدم ، خودش طلاق می خواد ، دعوامون شدنی من کمی عصبی می شم ، یه وقتایی هم کتک می زنم ، خانوم می گه یه وقتایی ؟ !!! بیست ساله دارم کتک می خورم ، از 13 سالگی که اومدم خونش کتک خوردم تا همین هفته ی پیش ، قندون رو سرم شکسته ، از پله های چهار طبقه ساختمون نیمه کاره منو پرت کرده ، انگشت شصتم رو شکسته ، با شیلنگ و چوب منو زده ، آجر رو سرم کوبیده ، این آخرین بار هم با کمربند همه ی تنم رو سیاه کرده ، بچه هام شاهدن ، می تونید از پسرم که اومده بپرسید ... آقا می گه خانوم شما به من گوش کنید ، تو قران هم اومده اگه زن تمکین نکرد مرد می تونه بزنه ، اولش گفته با تذکر و قهر بعد کتک ، اشتباه من اینه اول کتک می زنم باید قهر کنم ، آدم اشتباه می کنه خوب منم اشتباه کردم ، قول بده تمکین کنه من دیگه نمی زنمش ... می خواد از من طلاق بگیره دوباره شوهر کنه ، خانوم به صورت مردش بعد یک ساعت نگاه می کنه و می گه تو درس عبرتی شدی که دیگه من به هیچ مردی نگاه هم نکنم ! 

می گم من می دونم شما از چه آیه ای حرف می زنید ، آیه 34 سوره نساء از تنبیه زن حرف زده ولی نه از شکستن و کبود کردن و ... گفته با چوب مسواک ( من خودم تو این زمینه مشکل دارم و دنبال دلیل می گردم ) ، این فرق داره با چوب و کمربند و ... که شما با استناد به این آیه به خودتون اجازه می دید با این وسایل خانومتونو کتک بزنید . از پسرشون می خوام بیاد تو اتاق ، تک تک جمله های مادر تایید می شه علاوه بر اون کتک بچه ها چه در منزل و چه در انظار عمومی هم مطرح می شه ، دلیلی برای جلسه ی دوم مشاوره نمی بینم و همون روز نامه به دادگاه رو می دم .

1-      کمتر کسی رو دیدم در سن پایین ازدواج کرده باشه و راضی باشه ، پس وقتی ازدواج کنیم که می دونیم چرا و با کی داریم ازدواج می کنیم .

2-      طبق نظر آدلر ، وقتی فردی نقصی در خودش می بینه در صدد جبران اون برمیاد ، این اقا به دلیل کوتاه بودن از همسر درصدد جبران با نشون دادن قدرتش در تنبیه های بدنی بوده ، یادمون باشه ، همه ی ما نقص هایی در ظاهر و باطنمون داریم که اذیتمون می کنه ، همیشه جبران ها منفی نیستن ، می تونیم راه کاربهتری اتخاذ کنیم ، این مرد اگر محبت و جذابیتهای رفتاری رو انتخاب می کرد ، الان همسر و فرزندانش یک صدا طلاق رو فریاد نمی زدن .

3-      همیشه همون جلسه ی اول نامه برای جدا شدن رو نمی دم ، گاه چندین جلسه از زوجین متقاضی طلاق می خوام که بیان مشاوره و چون باید نامه رو از ما بگیرن ، مجبور به آمدن هستن و این باعث میشه که روابط تصحیح شه ، در مورد این زوج ، امکان تغییر در حداقل بود .

4-      طبق تحقیقی تو کشور مشخص شده مشاوره ی ضمن طلاق 33 درصد افراد رو منصرف و به زندگی برگردونده ، مشاوره در مواردی مثل اعتیاد یکی از زوجین ، مشکلات حاد اقتصادی و اختلال شخصیت یکی از زوجین بی فایده اس .

5-      از آیات قران سوء استفاده و تفسیر به رای نکنیم .

6- عکس رو نذاشتم تا حس بدی رو منتقل نکنم .

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 15  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خالق من " بهشتی "دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ و " دوزخی " دارد به گمانم کوچک و بعید ، و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری

fa49th@yahoo.com

پیوندهای روزانه










































دادلی ، دوزلی
امشب شام چی بپزم
رادین
کتاب های دست دوم
آرشیو کامل خودمونی
روان شناسی کودک
آرشیو خودمونی
تنهایی رقصیدن
دیالوگ
فرهنگ و روان کاوری - دکتر محمد صنعتی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM