هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .

با وجود مخالفت خانواده ها با هم ازدواج می کنن ، همسایه ی دیوار به دیوار هم بودن ، برای این که خانواده ها کمتر دخالت کنن میان تهران ولی تجربه نشون داده دوری و مسافت هم اگر شرایط دیگه مهیا نباشه چندان کار ساز نیست !

مثل خیلی از خانواده های ایرانی بالافاصله بعد از ازدواج انتظار فرزند از زوج جدید می ره ، خودشونم بی میل نیستن ، اقدام می کنن ، تو شش ماهگی جنین بهشون اعلام می شه جنین میکروسفال هست ( علت این بیماری عدم رشد سلول های مغزی است که در نتیجه ججمه رشد کافی نکرده و کوچک می ماند  و بعد از سندروم دان شایع ترین عقب ماندگی ذهنی است ) ، به صورت طبیعی جنین مشکل دار مرده به دنیا میاد ، یک سال بعد دوباره اقدام می کنن سونوگرافی دوباره مشکل میکروسفالی رو برای جنین تشخیص می ده ، سقط جنین می کنن ، پی گیر مشکل می شن ، آزمایش های متفاوت از جمله آزمایش ژنتیک می دن ، تو آزمایش ژنتیک چیزی مشخص نمی شه ، تحت نظر پزشک دوباره بارداری صورت می گیره ، هزینه های زیادی می کنن ، سونوگرافی می کنن ، کسی حرفی از مشکل دار بودن جنین نمی زنه ، نوزاد به دنیا میاد ، متاسفانه الان که 10 ساله اس هنوز گردن نگرفته ، میکروسفاله و چند اختلال دیگه هم داره ، مادر 10 ساله غذا رو پوره می کنه و می ریزه به حلق فرزندش ، دوباره اقدام به بارداری می شه ، آزمایش ها به فرانسه فرستاده می شه ، دوباره مشکلی در ژنتیک نیست ولی فرزند چهارم و پنجم هم مشکل دارن و سقط می شن .

مرد همه ی مشکلات رو از زنش می دونه ، با همسرش درگیره ، به صراحت بهش می گه ازت متنفرم و نمی خوام ببینمت ، از خونه ی من برو بیرون ، من بچه می خوام یا طلاق بگیر و برو یا اجازه بده زن بگیرم تا برام بچه سالم بیاره ، مادرشوهر می گه دیدید برای پسر بزرگم خودم زن گرفتم بچه های سالم دارن ؟! زن هم معتقده چون خواهر شوهرش بعد از 7 سقط جنین مشکل دار یک فرزند سالم به دنیا آورد ، اگر من هم 7 بار امتحان کنم شاید بچه ی سالمی داشته باشم !

طبق سفارش دوستان تذکر و سفارش و راه حل و جمع بندی با شما .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 19  توسط منیژه | 

 با پسر 5 سالش اومده ، بهش می گه پسرم می خوام بیرون باشی تا من با این خانوم حرف بزنم ، از خانوم منشی می خواهیم یه اسباب بازی به کوچولو بده تا سرگرم باشه .

خانوم 32 ساله اس ، می گه اومدم شما یه نظر بدید ، هر چی بگید من انجامش می دم ! می گم برای کاری اومدی اوکی بگیری ؟ می گه دقیقا برای این اومدم و ادامه می ده :

از طریق یه معرف به هم معرفی شدیم ، در کمتر از یک ماه عقد کردیم ، عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم ، تو دوران عقد گفت کمی پول دارم می خوام خونه بخرم ، هنوزم که فکر می کنم به نظرم فقط برای خوشحال کردن من این کار رو کرد و می خواست دائم برام سورپرایز داشته باشه و منو خوشحال کنه ، خونه خرید ، ازدواج کردیم و رفتیم خونمون ، یک ماه نگذشته بود که اومد و گفت قرض دارم باید خونه رو رهن بدیم و بریم اجاره ، دلم نمی خواست ولی بی هیچ حرفی قبول کردم ، رفتیم اجاره نشینی ، یه مدت دیگه گفت قرض دارم باید بریم یه خونه کوچکتر ، پول رهن اینجا رو باید بدم برا قرضم ، با زبون ارومم می کرد ، می گفت همه ی اذیت ها رو با ریختن دنیا به پات جبران می کنم ، اون موقع دانشجو بودم ، درسم که تموم شد بالافاصله رفتم سر کار ، خدا رو شکر کارم خوب بود ، از وقتی رفتم سر کار و حقوق گرفتم ، اگر شما از شوهر من ریالی دیدی منم دیدم ! همیشه قرض داشت ، مغازه اش پایین خونه ی پدرش بود ، گاه در هفته دو روز می اومد خونه  می موند تو کارگاه ، من همه چی رو تحمل کردم ، بچه دار شدیم ، نمی تونستم بچه رو مهد بذارم ، می ذاشتم خونه ی مادرم و می رفتم سرکار ، ازم خواست وام بگیرم ، گرفتم ، از خانوا م پول گرفتم ، از دوستام گرفتم ... قرض هاش تموم نمی شد ، از خانواده ی خودش هم پول می گرفت ، دیگه برادرها و خواهراش از دستش عاصی شده بودن ، تحویلش نمی گرفتن ، ریالی از وام من و پول هایی که از خانوادم گرفته بود رو نمی داد ، اونقدر زبون می ریخت که من همه کار براش می کردم ، دوسش داشتم ، الان هم دارم ولی خوب دیگه نتونستم ادامه بدم ، یه بار دست رو قران گذاشت و گفت اگه اینقدر دیگه به من بدی همه ی قرض هام تموم می شه بهش اعتماد کردم یه مدت بعد فهمیدم کسی میاد در خونه ی مادرش و می گه پسرتون به من قرض داره ! قهر کردم و رفتم خونه ی پدرم ، این اولین بار بود ، باورش نمی شد مطمئن بود هر کاری کنه من نمی رم ، من هستم ، این ضعف بزرگ من بود ، اومد و دوباره زبون ریخت گفتم اگر حق طلاق بدی برمی گردم ، قبول کرد ، برگشتم ، همه چی دوباره تکرار شد ، دوباره نزول گرفت و کلاه به کلاه کرد و نتونست پول رو برگردونه ! هنوزم نمی دونم چقدر قرض داره و چقدر نزول کرده .

رفتم طلاقمو گرفتم ، باورش نمی شد ، خانوادم مجبورم کردن مهریه ام رو به اجرا بذارم ، روزی که با یه سرباز و پدرم قرار بود بریم در خونشون برای توقیفش ، بهش زنگ زدم که فرار کنه ولی خاموش بود ، خدا خدا می کردم بریم در خونه ی پدرش و نباشه ، رفتیم ، پدرش پایین اومد و گفت نیست ، خودش خبر نداشت ، ما سوار ماشین شده بودیم که بریم ، اومد پایین ببینه چه خبره ، پدرم دیدتش و سرباز توقیفش کرد ، الان تو زندانه ، باید مبلغی بریزه تا بتونه بیاد بیرون ، خانوادم نمی ذارن رضایت بدم ، الان هشت ماهه طلاق گرفتم ، دو ماهه زندانه ، اگر خلاف میل خانوادم عمل کنم حمایت هاشونو از دست می دم ، ولی دلم براش می سوزه ، از زندان زنگ می زنه ، عجز و ناله می کنه ، می گه تو زندان می میره ، طاقت نداره ، ناراحت می شم ، یه وقتایی می گم خودم برم به حساب خودم پول بریزم به خانوادم بگم پول رو ریخته ، رضایت بدم بیاد بیرون ...

پسرش خسته می شه و میاد تو اتاق ، به مادرش نگاه می کنه می گه مامان به این خانوم حرفای خوب زدی ؟ ناراحتی ؟ من پسرتم ، مواظبتم ، پیش غریبه هام مواظبتم ، مامان ناراحت شدی ؟ ...

وقتی از غریبه ها می گه می پرسم منظورش چیه ؟ می گه خانواده ی شوهرم اومدن ببیننش ، خانوادم خیلی ازشون عصبانی هستن ، اجازه ندادن ، خواهرم به پسرم گفته حتی اونا غریبه هستن ، نباید با هیچ غریبه ای حرف بزنی ، می خوان بدزدنت و از مامانت جدا کنن و ... .

می گه شما بهم بگید چی کار کنم ؟ بذارم تو زندان بمونه ؟ نمی خوام به زندگی برگردم ، هر چند خیلی دلم می خواد ولی می دونم با این وضع نمی شه ، نمی تونم حمایت خانوادم رو از دست بدم ، اگه تو زندان بمیره ؟

بهش می گم قطعا که تو زندان نمی میره دوباره داره زبون می ریزه ولی به نظرم اگه زندان بمونه نمی تونه مهریه ی تو رو بده ، باید بیاد بیرون و کار کنه تا بتونه ، شاید فکر بدی نباشه تو پول خودتو به حساب خودت می ریزی و از یه عذاب وجدان که شاید به جا هم نباشه خلاص می شی ، توصیه می شه به هیچ وجه چهره ی پدر و خانواده ی پدری رو برای بچه مخدوش نکنن چرا که ضررش مستقیما برای همین بچه اس .

1-      از بچگی بهمون گفتن دروغ گو دشمن خداست ، باور کنیم دشمن خدا و خلق خداست و هیچ اعتباری پیش هیچ کسی نداره .

2-      دوستی می گفت نزول دادن و نزول گرفتن در حکم شمشیر برای خدا کشیدنه ! اگر منافعی داشت هرگز خدا چنین مصداقی براش نمی ذاشت .

3-      مطمئن بودن از این که "یکی برای همیشه با هر وضعیتی می مونه " اطمینان درستی نیست !

4-      هیچ مسائله ی پنهانی نباید بین زن و شوهر باشه ، با صداقت و رو راستی بهتر می شه مشکلات رو با هم حل کرد .

5-      زن ها سورپریز شدن رو دوست دارن ولی نه به هر قیمتی .

6-      همون جور که خانواده ی خانوم در داشتن نوه اشون حق دارن ، خانواده ی آقا هم حق دارن ، خراب کردن پدر و خانواده ی پدر یا حتی مادر نزد بچه ها ، حداقل آسیبش اینه که بچه استرس نداشتن حامی و والدین خوب رو تا ابد با خودش به همراه داره .

 7-    ترک کردن علیرغم میل خیلی سخته !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 22  توسط منیژه | 

بچه رو از مدرسه ارجاع دادن ، قرار بوده تست های هوش و بیش فعالی و ... ازش گرفته بشه ، بچه همکاری نکرده ، روان سنج به روان شناس کودک ارجاع می ده برای مصاحبه ی بالینی ، روانشناس کودک هم نمی تونه با کودک رابطه بگیره و قرار می شه مشاور خانواده ، مادر کودک رو ببینه .

مادر رو تنها می بینم ، فرایندی که طی کرده تا به من برسه رو برام تعریف می کنه ولی نتایج تست و مصاحبه با کودکش رو نمی دونه ، از منشی خواهش می کنم پرونده ها و نتایج رو به من بده ، همکار روان شناسم رو می بینم ، می گه از بچه چیزی حاصل نشد ، باید دارو بخوره تا آروم باشه بتونیم اطلاعات بگیریم و بررسی اش کنیم ، من به شما ارجاعش دادم ، باهاش حرف بزنید بعد با هم جلسه ای بذاریم .

حاصل جلسات با مادر و سپس پدر خانواده :

مادر هوش متوسط به پایین داره ، شوهرش پسر عموشه که یک سال بعد ازدواج به دلیل خوردن اتانول بینایی اش رو به میزان زیادی از دست داده ، با وجود کم بینایی همسرش رو قبول نداره و می گه حرف زدنش رو بلد نیست ، عقلش نمی کشه ، حرفای خنده دار می زنه ، آدم خجالت می کشه از حرف زدنش اونقدر که سوتی می ده ،  از خودش نظر نداره ، من هزاری هم حرف بزنم نمیشنوه و بها نمی ده ، حرف ، حرف مادر و برادرشه ، اونا به ما کمک مالی می کنن ، اگه مادرش اجازه بده این خانوم با من رابطه داره در غیر اینصورت سالی دو بار هم با هم نیستیم ، خدا رو شکر مادرم گوشش نمیشنوه وگرنه اگر میشنید این خانوم به مادرم چه بدوبیراه هایی می گه جنگ جهانی داشتیم ، با وجود این که دختر عموم بود زیاد ندیده بودمش ، اصلا نمی دونم چه جور شد گرفتمش ( در لفافه اشاره به دعا و جادو می کنه ) ، الان هم منو بیرون می بینن می گن تو کجا و اینا کجا ، این چی بود رفتی گرفتی ، من قبلا هم اتانول خورده بودم چرا هیچی ام نشده بود ؟ وقتی با این خانوم ازدواج کردم خوردم و کور شدم ! این خانوم عقب مونده اس ، نمی کشه من چی می گم ، نمی فهمه من چی می گم ، من دلم می خواد دختر داشته باشم ولی خانومم از مادرش اجازه نگرفته و ....

خانوم می گه ، مادرش خیلی اذیت می کنه ، از وقتی اتانول خورد و بینایی اش رو از دست داد خونه نشین شده ، کمک های مردم و خانوادم هست که ما روزگار میگذرونیم ، بچه ام از وقتی دنیا اومد تشنج گرفت ، الان شش ساله داره قرص می خوره ، می خوام قرص ها رو قطع کنم ، مامانم می گه دیگه بهش قرص نده ، پسرم فقط از برادرم حرف شنوی داره اونجا که می ریم از ترسش ساکته ، ولی خونمون و هر جای دیگه که بریم ، همه جا رو به هم می زنه و حرف منو گوش نمی ده ، تو رو خدا بگید بچه ام درست می شه ؟ تو مدرسه گفتن یه جا نمی شینه و بقیه بچه ها رو گاز می گیره ، باباش رفته مدیر و معلمش رو فحش داده و برگشته ، مدرسه می گه تا مشاوره نره نمی ذاریم برگرده به مدرسه ، دلم می خواد بچه ام نمونه باشه ، الگو شه برای بقیه ، خواهرشوهرهام ، جاری ام ، فامیل های خودمون حرف درست کنن ، مامانم می گه فردا همه می گن نتونست از پس یه بچه بربیاد ، خانوم مشاور کادوی شما پیش منه اگه بچه ام درست شه !!!!!!!! شوهرم می ره خیابون یه چیز بساط می کنه خوابش می بره ، اصلا نمی بینه که وسایلش رو مردم کش می رن ، با بچه نمی سازه .....

وقت رفتن خانوم آروم تو گوشم می گه دکتر گفته چون نابیناس حق نداره دوباره بچه دار شه .

1-      وقتی خرجمونو یکی دیگه می ده ، به خودش حق می ده زندگی مونو مدیریت کنه ، این یه قانون نانوشته اس !

2-      بچه مشکلاتی مثل صرع و بیش فعالی رو می تونه داشته باشه که مسائلی براش بوجود بیاره ، ولی مشکل اصلی محیط متشنج ، برهوت آموزش ( حتی رنگ ها رو نمیشناسه ) ، منفی و پرحاشیه است که بزرگترها ساختنش .

3-      وقتی معتقدیم افسار زندگی مون دست خودمون نیست تعمیم افراطی می دیم و حتی فکر می کنیم روابط نزدیکمونم یکی دیگه داره کنترل می کنه .

4-      هوش مولفه ی مهمی تو زندگی هست ، تفاوت هوش زن و مرد نباید بیشتر از 10-15 تا اختلاف داشته باشه .

5-      شاید اگر افراد با ، هوش پایین ،کمتر به فکر بچه دار شدن باشن ، مشکلات کمتری برای همیشه ی فرزندانشون بوجود بیارن .

6-      چرا وقتی نمی تونیم از پس مخارجمون بربیاییم به دنبال لذت داشتن فرزند دیگه ای هستیم ؟

7-      بچه ها ، آدم هایی با ابعاد کوچکترن ، عروسک نیستن ، متوجه همه چی می شن و هر چیزی روشن اثر می ذاره ، بچه ها هم انسان هستن !!!!!

8-      قطع و ادامه ی قرص خوردن رو به نظر دیگران گره نزنیم .

9-      ترسوندن بچه ها از مشکلاتشون کم نمی کنه ، فزاینده می شه .

10-  نگران حرف مردم نباشیم ، هیچ کسی تو زندگی ما نیست و رنج ما رو نمی بینه ، بهتره این انرژی رو صرف حل مسائلمون کنیم .

11-  ای مردم ! کوتاه بیایید ، این همه حرف درست نکنید ، به مشکلات آدما اضافه نشید !

12-  چشم های نگران مادر کم هوش با شوهر بی مسئولیت و فرزند مشکل دار رو درک کنیم .

13 - وقتی افراد ژن های معیوب دارن ، در ازدواج فامیلی ، ریسک ابتلا بچه ها چند برابر می شه . 

14- اگر همکاری خانواده نباشه ، بچه بیش فعال در آینده مشکلات بیشتری رو تجربه می کنه ، بعیده مادر کم هوش و پدر نابینا و ناسازگار و مادربزرگی که نگران حرف مردمه و دایی که فقط می ترسونه بتونن کمکی کنن !

15 - بچه محصول مشترک پدر و مادره ، بچه ام معنی نداره ، بچه امون خیلی بهتره .

16 - از آوای عزیزم که به مناسبت تولد وبلاگم برام بیسکویت های خوشمزه و خوشگل درست کرده بود بسیار سپاسگزارم و همین جا می گم " خیلی دوستون دارم ".

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 15  توسط منیژه | 

از اقوام دور محسوب می شن ، تفاوت اقتصادی ، فرهنگی و خانوادگی زیادی دارن ، آقا و خانواده اش صرفا به این دلیل سراغ این خانواده رفتن که فکر می کنن به دلیل ضعف اقتصادی و حاشیه نشینی احتمالا دختران پاک و معتقدی باید داشته باشن .

خانوم دو جلسه قبل آقا اومده و می گه اولین جمله ای که پسره به من گفته اینه که به دخترای تهران بدبینم ! بابام گفت از این جا زن بگیرم دختراش آفتاب مهتاب ندیده ان !!!! ولی من قبلا با خیلی ها دوست بودم که گذری بود و زیاد طول نمی کشید ، اما با یه نفر، دو سال دوست بودم و همه کار هم کردیم ، همه ی ترسم اینه که اگه بفهمه ؟!

ازش سوال می کنم آقا مذهبی یه ؟ می گه نه ، خودش گفته با خیلی ها بوده ، من خونشون بودم تصادفی فهمیدم پرونده ای تو دادگاه داره و انگار زنی ازش شکایت کرده و باید دادگاهی شه و حرف از شلاق یا جریمه بود ، البته متوجه نشدن که من حرفاشونو شنیدم ولی حتم دارم کاری کرده که یه زن ازش شکایت کرده .

آقا رو می بینم ، تاکید زیادی داره رو این که بدون اجازه اش خانوم از خونه بیرون نره ، دانشگاه فایده ای نداره و دختر پسرا رو خراب کرده ، حجاب فقط چادر ولاغیر ، اگه از خونه خواست بره بیرون و آقا نبود یا با مادر ، خواهر و پدر آقا باید بره ، در واقع تمام مرزها و مسائل در مورد ارتباط با جنس متفاوت رعایت شه دیگه هیچ توقعی از خانوم نداره !

1-      روابط افراد یک مساله ی انسانی یه ، نه اسلامی ، نه مربوط به یه شهر ، کشور یا جا و مکان خاصی و نه به وضع اقتصادی خوب و بد و .... .

2-      اولین ضربه ای که افراد به خصوص آقایون از تعدد روابط می خورن ، بدبینی و اضطراب دائم ه که نکنه همسر یا دوستشون با کسی باشه .

3-      این دو جنس با دیوار ارتباط ندارن بلکه با هم ارتباط دارن و همچنان در جامعه حضور دارن و احتمال خیلی زیاد به پست هم می خورن .

4-      چرا وقتی خودمون رابطه داریم دنبال کسی هستیم که قبلا رابطه نداشته باشه ؟!

5-      وقتی این توقع مطرح می شه ، پس منتظر شنیدن دروغ ها و تجربه ی آرامش خیالی باشیم .

6-      طرفین در ازدواج توقعات و خواسته های متعددی از هم دارن ، وقتی صرفا یک انتظار مطرح و تاکید می شه باید ترسید و شک کرد .

7-      سیزده آبان وبلاگم هفت ساله شد .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 17  توسط منیژه | 

خیلی سراسیمه اس ، میگه چند ماه پیش هم اومدم ولی ادامه ندادم ، کمکم کنید فراموش کنم ، ازش می خوام بیشتر توضیح بده .

میگه :

من نوزده ساله بودم و اون هفده ساله ، تو عروسی دیدمش ، الان من بیست و نه ساله ام و اون بیست و هفت ساله ، ده ساله با هم هستیم ، کل این ده سال رو جمع کنم شش ماه هم با هم خوب نبودیم ، بیشتر قهر بودیم تا آشتی ، همیشه هم من رفتم برای آشتی و هر دفعه باید یه چیز سنگین براش بخرم تا آشتی کنه و بعدش شروع می کنه به پرسیدن تمام لحظاتی که با هم نبودیم و من باید نکته به نکته تعریف کنم و باز توی همین تعریف کردن دعوا می کنیم ، خیلی سعی کردم فراموشش کنم ، خیلی ها رو جایگزینش کردم ولی نتونستم ، پارسال برای فراموش کردن اون ، نامزد کردم ، از همون ابتدا خانوادم با این ارتباط مخالفت می کرد ، بهم گفتن زن بگیرم می تونم فراموشش کنم ، برام مهم نبود چه کسی رو برام انتخاب می کنن ، گفتم هر کسی رو می خواهید انتخاب کنید من میام و نامزد می کنم ، بیست روز بعد نامزدی ام بهم زدم ، نتونستم جایگزین کنم ، شما هر کسی رو که بگید خوشگل تر ، باسوادتر ، س ک س ی تر ، من برای چند دقیقه رابطه صدها هزارتومن دادم تا از شر ارتباط با این خلاص شم نتونستم که نتونستم ، بیشترین طاقتم 10 روزه ، همیشه بعد ده روز می رم منت کشی و همون روال ادامه داره ، بهم خیلی شک داره ، یه وقتایی اونقدر عصبی ام می کنه که می خوام سرش رو بکوبم به شیشه ی ماشین ، تو رستوران بدبخت می شم اگه دوتا خانوم بیان و من بی قصد و غرض سرمو تکون بدم می گه چرا نگاهشون کردی ، تقصیر خودمه وقتی قهر می کردیم می رفتم سراغ چندتا دیگه تا اینو فراموش کنم و وقتی اشتی می کردیم همه رو موبه مو بهش می گفتم .

یکی از بدبختی های من اینه که همه ی ایران رو با این گشتم ، تو همه ی خیابون ها و رستوران های تهران رفتیم ، هر جا پا میذارم خاطراتش با منه ، نمی تونم ازش خلاص شم ، نمی تونم هم با یکی دیگه بخوابم هیچ کسی جای اینو برام نمی گیره .... 

1-      هیچ وقت منتظر نباشیم با یکی دو جلسه مشکلی که سال ها گریبان گیر ما بوده در اتاق مشاوره حل شه ، مشاور چوب جادو نداره !

2-      قسمت اعظمی از حل مسائل به عهده ی مراجع هست و باید بخواد تا بشه !

3-      حداقل به انداره ی میزان زمانی که برای دوستی گذاشتیم ، زمان نیازه تا فراموش کنیم .

4-      وقتی خانواده ای مخالفه ، حتی اگر ازدواجی هم صورت بگیره باید منتظر دردسرهای بیشتری از ازدواجی که هر دو خانواده موافق بودن ، باشیم .

5-      این دو ده سال دوست نبودن ، در واقع ده سال با هم زندگی کردن فقط جایی ثبت نشده .

6-      خیلی مهمه که خانواده ها و دو نفر شبیه باشن تا مشکلات کمتر شن .

7-      س ک س همه ی زندگی نیست ! این یک اشتباه بزرگه .

8-      تحقیقات نشون داده وقتی زنی خیانت ببینه تا 7 سال موضوع براش زنده اس و رنج می بره .

9-      توصیه می کنم وقتی خیانتی دیده می شه و تصمیم به ادامه ی زندگی هست ، هر روز پرونده اش رو ، روی میز نذاریم و توضیح نخواهیم و کوچکترین حرکت طرف مقابل رو تفسیر به ادامه ی خیانت نکنیم .

10-  نه در قهر و آشتی و نه در س ک س نباید همیشه یکی منتظر باشه که دیگری اقدام کنه ، هر دو باید سهیم باشن .

11-  جای شک و تردید به بودن و یا میزان علاقه اس وقتی برای هر آشتی نیاز به کادویی سنگین باشه .

12-  برای نجات خودمون کسی رو گرفتار نکنیم .

13-  هرگز حل مشکلات این چنینی با ازدواج ممکن نیست .

14-  سعی کنیم دلبسته باشیم نه وابسته .

15-  تو این جور مواقع نیازه ظرفیت و تحمل خودمونو بالا ببریم تا به تدریج خلاص شیم ، فوریتی براش قائل نشیم .   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 23  توسط منیژه | 

می دونم شما نمی تونید به من کمکی کنید ، هیچ کسی نمی تونه ، دردی یه که درمان نداره ، من مرد خونه و زن خونه هستم ، از ابتدای زندگی متوجه شدم که شوهرم مصرف کننده اس ولی حماقت کردم و سه تا بچه آوردم ، دو سالی می شه با 25 سال سابقه خودمو بازنشست کردم تا تو خونه ییش بچه ها باشم ، شوهرم نفهمید کی خونه خریدیم ، کی وام گرفتیم ، کی قسط هاشو دادیم و چه جور دادیم ، همه ی زندگی اش یه گوشه از خونه و یه پیک نیک هست .

دوتا پسر دارم و یه دختر ، خدا رو شکر دخترم که بچه ی دومم هست اذیتی نداشت ، دانشجو بود که شوهر کرد و شوهر خوبی داره ، پسر بزرگم مثل پدرش مصرف کننده شده بود به بدبختی راضی اش کردم و کمپ خوابید و والان خوبه و می ره سرکار ، پسر 15 ساله ای داشتم ، که دیگه نیست و همه ی وجودمو با خودش برده .

یه باغ به ارث رسیده کوچیک تو این اطراف داریم ، خیلی وقتا می رفتیم اونجا ، پارسال دیدم پسرم دائم سرش تو گوشی شه ، رفتارش مشکوک بود ، چون نگران بودم مثل پدرش نشه ، رفتم کیفش رو گشتم ، یه نامه پیدا کردم ، فهمیدم با دختری از روستایی که باغمون اونجاس آشنا شده و بهش ابراز علاقه کرده ، فهمیدم با همون اس ام اس بازی می کنه ، وقتی نبود تو خونه به بقیه گفتم ، قرار شد به روی خودمون نیاریم و ندید بگیریم ، گفتیم از سرش می افته ، یه بار اومد بهم گفت مامان خانواده ی فلانی رو میشناسی ؟ گفتم آره ، ازشون خوشم نمیاد ! یه بار دیگه اومد گفت مامان اگه آدم کسی رو دوست داشته باشه باید چی کار کنه ؟ گفتم باید بفهمه کی رو دوست داره ؟ چند سالشه که عاشق شده ؟ خانواده ی طرف به درد می خورن یا نه ؟ من اصلا از خانواده هایی که از ما پایین تر باشن خوشم نمیاد و ....

یک ماه پیش رفتیم باغ ، همیشه چند روزی می موندیم ، اصولا هم پدرش همراهی مون نمی کرد ، تو خونه با پیک نیک ش راحت تر بود ، پسرم رفته بود کوچه ، با پسرای محل حرف می زد ، پسر غریبه ای رو می بینه ، سوال می کنه این کیه ؟ می گن داماد فلانی ، دخترشون ازدواج کرده ، سریع میاد خونه و می گه من برمی گردم ، شب شده بود ، هر کاری کردم جلوشو بگیرم که بمون ، فردا همه با هم بریم گفت نه بدون شما می رم ، من به پدرش زنگ زدم که این داره برمی گرده ، نمی دونم چشه ، حواست بهش باشه . نمی دونم کی و از کجا اون قرص رو می خره و می خوره ، پدرش می گه دیدم حالش خوب نیست به خودش می پیچه اولش گفتم خوب می شه دیدم داره بدتر می شه ، می ره بیرون و تو یه مغازه می گه بچه ام حالش خوب نیست من نمی تونم بلندش کنم بیاید کمکم کنید ، می رسوننش بیمارستان ، ما خودمونو می رسونیم ولی دوازده ساعت بعد بچه ام می میره ...

به خودم می گم چرا به روی خودم نیاوردم ، چرا حرفاشو گوش ندادم ، چرا فکر کردم بی محلی کنم از سرش می افته ، چرا شب باهاش برنگشتم ، چرا باباش حواسش نبود که این بچه قرص نخوره ..... فوقش با بچه ام همراهی می کردم و با اون ازدواج می کرد و طلاق می گرفت ولی زنده بود !!!!

دلم می خواد از شوهرم جدا شم ، ازش متنفرم ، دلم می خواد یه جا برم هیچ کسی رو نبینم ، با کسی حرف نزنم ، کسی کار به کارم نداشته باشه ، از ترس این که تو خونه ناراحت نشن گریه هامو قورت می دم و وقتی نیستن گریه می کنم ، همه ی عکس هاشو از تو خونه جمع کردن من یادش نیفتم ولی مگه می شه ! هیچ لحظه ای رو بدون پسرم نیستم .

1-      مراقب سن نوجوانی باشیم ، سن آزار دهنده ای برای بچه ها و خانواده هاس ، باید با بچه ها کج دار و مریز رفتار شه.

2-      حرف نزدن در مورد مشکلات و موضوعات ، مشکل رو از بین نمی بره ، باعث می شه افراد با خودشون حرف بزنن و مشورتی نگیرن .

3-      وقتی فردی نقش هر دو والد رو تو خونه بازی می کنه دچار خستگی مفرط می شه ، قطعا خیلی از مسائل رو نمی بینه یا نمی خواد که ببینه ! و این پیامدهایی نه چندان خوش به همرا داره .

4-      بچه ها از والد همجنس خودشون پیروی و باهاش همانندسازی می کنن ، مراقب باشیم تو دانشگاه خانواده چی تدریس می شه و بچه ها چه واحدهایی رو پاس می کنن .

5-      وقتی افراد مهارت حل مساله رو بلد باشن دیگه برای آروم کردن خودشون یا تنبیه بقیه دست به مصرف مواد یا خودکشی نمی زنن ، مساله رو بررسی و تا جایی که ممکنه حلش می کنن .

6-      یه جاهایی دیگه سرزنش کردن خودمون ، دیگران ، اصلا پیدا کردن مقصر هیچ دردی رو دوا نمی کنه .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 15  توسط منیژه | 

1-      در هر رابطه ای دروغ بذر بی اعتمادی رو در دل افراد می کاره ، به روش هم نیاره ولی دیگه تو نگاهش و دلش اعتماد نیست .

2-      به کسی نگیم یا نشون ندیم که تو چیزی حالیت نیست ، اولش همه ی تلاشش رو می کنه و اضطراب داره که باورش کنیم ، بعد دیگه براش مهم نیست ، جو بین دو نفر به سردی گرایش پیدا می کنه .

3-      سعی کنیم تو هر شرایطی شده استقلال اقتصادی داشته باشیم تا به دلیل نیاز مالی مجبور به ازواج یا تن دادن به خواسته هایی که تمایلی بهشون نداریم ، نشیم .

4-      علائم سوء مصرف مواد رو بشناسیم تا سریع تر به کمک مصرف کننده یا خودمون بریم ( بی خوابی ، گیر زیاد دادن ، بهونه های بیخودی گرفتن ، زیاد حرف زدن ، پایین آمدن آستانه تحریک و تحمل ، لاغر شدن ، مختل شدن عملکرد شغلی یا تحصیلی یا زندگی و ... ) .

5-      کمی تحمل مونو در ارتباط با همسایه ها و اطرافیانمون بالا ببریم ، شاید اینجوری جلوی بعضی فجایع رو بگیریم .

6-      وقتی کسی دردی رو داره تحمل می کنه با سوال هامون ، نگاهمون ، کنایه زدنمون و ... حالش رو بدتر نکنیم ، فکر نکنیم خودمون خیلی آدم خوبی هستیم و بقیه ی آدما چقدر بدن !!!

7-      وقتی اعتماد از بین می ره باید اعتماد سازی شه، کسی که اعتماد رو از بین برده باید صبور باشه تا اوضاع بهتر شه .

8-      بچه هایی که والد همجنس خودشونو قبل از سن بلوغ به هر دلیل از دست بدن و در کنارشون نداشته باشن ، در ایفای نقش جنسییتی شون  دچار مشکل می شن ، در واقع نمی تونن زن یا مادر خوب و یا شوهر و پدر خوبی بشن . بچه های بهزیستی و پرورشگاه و ... هم به دلیل این که نگه دارنده های زیادی دارن هم متاسفانه در ایفای نقش شون در بزرگسالی دچار مشکل می شن .

9-      مهارت حل مساله ( یکی از مهارت های زندگی ) رو یاد بگیریم تا به جای فاجعه سازی ، مشکل رو حل کنیم .

10-  وقتی می خواهیم ازدواج کنیم به سوابق خانوادگی افراد دقت و توجه لازم رو داشته باشیم تا بهتر تصمیم بگیریم و اگر تصمیم به ازدواج با آگاهی کامل نسبت به پیامدهای انتخابمون گرفتیم ، آموزش ببینیم که از این پس باید چه کنیم تا مشکلاتمون کمتر بشه .

11-  وقتی تصمیم می گیریم بدون تموم کردن رابطه ای وارد رابطه ی دیگه ای بشیم ، حواسمون باشیم خیلی ها باید پیامدهای تلخ این تصمیم رو تحمل کنن .

12-  بچه ها آدمن ، عروسک نیستن ، فکر نکنیم بچه ان چیزی نمی فهمن ، چیزی نمی شه و .... .

13-  هیچ وقت نمی شه در عرض دو ماه ( مدت زمان کم برای آشنایی) تصمیم جدی برای ازدواج گرفت و عملی اش کرد.

14-   خیلی کم اتفاق می افته کسی به قصد فرار از خونه با ازدواج عاقبت به خیر بشه . دلایل بهتری برای ازدواج پیدا کنیم.

15-  افرادی که مواد رو کنار می ذارن حداقل باید 5 سال از پاکی شون بگذره و بعد به فکر ازدواج باشن چرای که هر آن احتمال بازگشت وجود داره و اعتیاد و طلاق به احتمال قوی به هم گره می خورن .

16-  حضور در کلاس ها و قدم های na بهترین روش برای حفظ سلامت افراد مصرف کننده اس .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 19  توسط منیژه | 

جلسه ی اول رو اردیبهشت اومده بود ، شکایت هاش از این قبیل بود که خیلی بهم گیر می ده ، سر هر چیزی دعوامون می شه و اصلا کوتاه نمیاد ، خیلی پرخاشگر شده ، دروغ زیاد می گه ، منو قبول نداره و می گه من خنگ هستم و دیر مسائل رو می گیرم و ...  .

آخرین فرزند خانواده اس و همه ی خواهر برادرها ازدواج کردن ، مادر خیلی پیره و پدر فوت شده ، گاه برادرها حمایت مالی می کنن ، مادر اصرار به ادامه ی زندگی دختر داره و معتقده بعد ازدواج و رفتن سرخونه زندگی همه چی درست می شه ! قرار می شه پسر رو هم ببینم .

مهرماه ، دوباره ملاقاتش می کنم و می گه بعد از اولین دیدار اتفاق های زیاد و تلخی تو زندگی اش افتاده .

دعواهاشون بیشتر می شه ، دروغ زیاده و بدبینی آقا از حد میگذره ، به مرور متوجه می شه همسرش تو محل کار غیبت های طولانی داره ، تا بالاخره معلق می شه وقتی پی گیری می کنه متوجه می شه شوهرش شیشه مصرف می کنه و تا سلامتی اش رو برنگردونه امکان ادامه ی کار وجود نداره ، در همین حین ، خانوم جهیزیه اش رو خریداری کرده ولی به خاطر کوچک بودن خونه گذاشته تو پارکینگ ، خانوم یکی از همسایه ها دائم سر و صدا و دعوا راه میندازه که پارکینگ رو خراب کردید و صدای دعواهاتون زیاده و .... آقا ازش کینه می کنه و وقتی می فهمه رفتن مسافرت ، وارد خونه ی همسایه می شه و چند تا از لباس ها و لوازم بی ارزش خانوم رو برمی داره و خونه رو به هم می ریزه ، وقتی همسایه برمی گرده و وضعیت موجود رو می بینه به کلانتری اعلام می کنه که به داماد همسایه مشکوکه ، شکایت می شه ، اقا رو می برن آگاهی و از اونجا که همه ! تو آگاهی اعتراف می کنن ، ایشون هم می گه از سر کینه این کار رو کرده .

اومدن پلیس ، دست بند زدن به همسر ، نگاه و کلام همسایه ها ، سرزنش خانواده ، مصرف شیشه و .... همه شدن کابوس های جدید خانوم . آقا بعد از اعتراف و گذشتن همسایه از شکایتش می ره کمپ و ترک می کنه ، خانواده ی خانوم بهش اخطار می دن که یا باید از همسرش جدا شه و یا برای همیشه خانوادش رو کنار بذار ( همه جز مادر ) .

شب های قدر خانوم از همسرش پیامی دریافت می کنه که از کمپ بیرون اومده و می خواد ببیندش ، با وجود بازداری شدید خانواده ، خانوم اعلام می کنه با دوستانش می خواد بره مشهد و با همسرش می ره مشهد ، صحبت های زیادی تو مشهد با هم دارن و خانوم قبول می کنه فرصتی بده .

وقتی پیش من میاد می گه خانوادم متوجه شدن با اون رفتم ، سرکوفت ها زیاد شده و می گن لیاقت فرصت نداره باید جدا شی و اصرارهای خانوم ( البته با تردید شدید در دل ) خانواده رو قانع کرده با گذاشتن شرایطی از جمله بالا بردن سکه ها و گرفتن حق طلاق فرصت مجدد بدن ، من هم اعلام می کنم نباید حمایت خانواده رو از دست بده و باید ببینه همسرش شرایط رو می پذیره یا نه و قرار می شه من هم ببینمش .

ملاقات با آقا : مادر در بیست سالگی با فرد دیگه ای آشنا می شه ، پدر ، پسر شیر خوار و دختر سه ساله اش رو به عمه ی بچه ها می ده و دیگه برنمی گرده ، عمه  ، بچه ها رو تو میدونی رها می کنه ، کلانتری و بعد بهزیستی وارد عمل می شن ، بچه ها تا نوجوانی تو بهزیستی زندگی کردن و بعد مادر اونا رو به خونه برمی گردونه ، ناپدری تو خونه اس و بچه ها باهاش نمی سازن ، خواهر تو پانزده سالگی ازدواج می کنه و الان که بیست و شش ساله اس در حال جدا شدن از چهارمین همسرش ه ، پسر هم به خاطر درگیری های زیادش با ناپدری دائم منزل مادربزرگ و دوست و آشنا زندگی می کرده ، سعی می کنه کار کنه و از مادر حمایت مالی بگیره تا خونه ای رو اجاره کنه ، این مساله باعث می شه روابط گسترده ای داشته باشه و دلیلی بر بدبینی بیشتر به زن ها و کلا دنیا ! تو قهوه خونه ی سنتی با خانومش آشنا می شه ، دو ماه بعد تصمیم جدی می گیره باهاش ازدواج کنه ، کسی مخالفت نمی کنه ، هر دو خانواده منتظر ازدواج سریع این دو هستن و جز مهریه مشکلی نیست ، دختر و پسر قرار می ذارن به کسی نگن ولی مهریه ی 114 تایی اعلام شده از طرف خانواده ی دختر رو به 14 تا برسونن ، مساله ای که بعدها خانواده ی دختر متوجه می شن و عاملی می شه برای سرزنش کردن دختر و درگیری دختر با همسرش ، جایی که کار می کرده به دلیل خستگی و طولانی بودن مدت زمان حضور در محل کار همکارا پیشنهاد استفاده از شیشه و وعده ی بالا رفتن توانایی ها رو  می دن ، تو چند جلسه ی اول می بینه دیگه چرت نمی زنه و مواخذه نمی شه و بعد به مرور میشه مصرف کننده و آستانه ی تحریکش پایین میاد ، سر هر چیزی جنگ می کنه ، دروغ هاش زیاد می شه ، شک و بدبینی اش تشدید می شه و ... .

شروط خانواده ی خانوم رو پذیرفته ، فعلا کلاس های na رو می ره .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 19  توسط منیژه | 

حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند ...

زن باید سنگین و رنگین باشد

باید بیایند منت بکشند و ...

 

من می گویم زن اگر زن باشد

باید بشود روی عاشقیش حساب کرد

که باید عاشقی کردن بلد باشد

که جا نزند

جا نماند

جا نگذارد.

 

هی فکر نکند به این چیزهایی که

عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز

که بداند مرد هم آدم است دیگر

گاهی باید لوسش کرد

گاهی باید نازش را کشید

و گاهی باید به پایش صبر کرد ....

 

حتی من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد .

تو می گویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد ، بگذار دنبالت بدوند .

و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگی است

یا مسابقه اسب دوانی .

 

و من نمی فهمم این که چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردها ...

از چشم ها و شانه ها و دست هایشان

از آغوششان

از عطر تنشان

از صدایشان....

پررو  می شوند ؟

خب بشوند .

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمان نرفته ایم ؟

مگر ما به اتکاء همین دست ها

همین نگاه ها

همین آغوشها ، در بزنگاه های زندگی

سرپا نمانده ایم؟...

من راز این دوست داشتن های پنهانی را نمی فهمم .

من نمی فهمم زن بودن

با سنگین رنگین بودن

با سکوت

با انفعال چه ارتباطی دارد ؟!

من بلد نیستم در سایه ، دوست داشته باشم

من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.

من می خواهم

مردم

حتی اگر مرد من هم نبود

دلش غنج بزند از این که

بداند جایی زنی دوستش دارد ....

من می خواهم

زن باشم ....

بگذار همه دنیا بداند

مردی این حوالی دارد

دوستت دارم های مرا

با خود می برد .... 

 

نوشته ی : پریسا محمدی . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 21  توسط منیژه | 

حدود دو ماهی هست که با سه خانواده ی متفاوت ولی مشکلاتی تقریبا شبیه به هم برخورد داشتم .

در هر سه خانواده ، والدین اقتدار خودشونو از دست دادن و این بچه ها هستن که برای  پدر و مادرشون تصمیم می گیرن ! بچه ها مشخص می کنن والدینشون با چه کسانی رفت و آمد داشته باشن ، چه کسی رو به خونه راه بدن و چه کسی رو از خونه بندازن بیرون یا اصلا حذفش کنن ، چی برای خونه بخرن یا نخرن ، پولی که درمیاد رو چطور هزینه کنن ، یا کلا درآمد والدینه چقدره و مثلا اگر مقداریش نیست بچه ها باید بدونن کجاس و چرا و چطور هزینه شده .

در هر سه خانواده بچه ها تقریبا با هم دشمن شدن ، کاملا منافعشون از هم جداست ، عشق و محبت واقعی نسبت به والدین ندارن ، تشنج زیادی در خانواده برپاس ، آرامش خداحافظی کرده و حال بچه ها و مادر و پدرها خراب بود و احساس تنهایی شدید می کردن و .... .

1-      به بچه ها رشوه ندیم ، محبتی که به واسطه ی پول بوجود بیاد محبت واقعی نیست .

2-      اقتدار والدین رو ازشون نگیریم .

3-      افراط و تفریط در هر چیزی مصیبت بوجود میاره .

4-      به خودمون متکی باشیم و استقلال مالی رو تجربه کنیم .

5-      خودمون چشم و دل سیر باشیم و بچه ها رو با عزت نفس بزرگ کنیم .

6-      بچه ها باید پشتیبان هم باشن نه رقیب در کسب امتیاز مالی بیشتر از والدین .

7-      همون جور بی مهری و بی پولی و توجه نکردن ریشه ی محبت رو خشک می کنه ، محبت فراوان و پول زیاد و توجه بی حد هم ریشه رو می پوسونه .     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 19  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خالق من " بهشتی "دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ و " دوزخی " دارد به گمانم کوچک و بعید ، و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری

fa49th@yahoo.com

پیوندهای روزانه










































تجاوز ممنوع
دادلی ، دوزلی
امشب شام چی بپزم
رادین
کتاب های دست دوم
آرشیو کامل خودمونی
روان شناسی کودک
آرشیو خودمونی
تنهایی رقصیدن
دیالوگ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM