تبليغاتX
خودمونی
هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .
 

درباره ی سندروم سیندرلا چی فکر می کنید ؟ چرا مبتلاش شدیم ؟ چه جور میشه درمانش کرد ؟

پ . ن :۱- اولین چیزی که با خوندن عنوان و دیدن عکس به ذهنتون می رسه رو بنویسید .

۲- سندرم یعنی مجموعه علائم و نشانگان بدنی یا ذهنی یک اختلال .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16  توسط منیژه | 

دیرتر از وقت تعیین شده اش اومده و 5 دقیقه دیگه باید مراجع بعدی رو ببینم ، میگه خانم ... من راهم دوره برای همین دیر کردم ، هفته ی گذشته هم دیر اومدم و شما مراجع داشتید ، میشه الان حرف بزنیم ؟ من سه سال پیش دانش آموز شما بودم و ... یادم میفته به منشی گفتم ندیدن مراجعی که تو وقت یکی دیگه میاد هم آموزشه ، باید یاد بگیره منظم بودن و ... و وقتی میگه دانش آموز شما بودم ، کوتا میام و میگم اگه مراجع بعدی بیاد نمی تونم وقتش رو به شما بدم پس تا وقتی اون نیومده می تونیم حرف بزنیم .

وقتی بیشتر میگه یادم میفته که پدرش رو تو سن کم از دست داده و تنها فرزند خانوادس ، حمایت عاطفی چندانی از اقوام پدر یا مادر دریافت نکردن ، مادر کم سواد و مسن هست ، از 12 سالگی خواستگار داره و تا چهار ماه پیش مقاومت کرده و بالاخره دایی و خاله و مامان قانعش کردن زن پسر خاله شه ، و دلایلشون این بوده که فامیل گوشت آدم رو بخوره استخونش رو بیرون نمیندازه ، ما کسی نیستیم که آدم حسابی بیاد سراغمون ، تنهاییم و این می تونه پناه ما شه ، هم داماد و هم پسر و ...

میگه پسر خاله ام هفت ساله منو میخواد ولی من هیچ وقت بهش علاقه نداشتم ، به مادرم گفتم ، به خاله ام گفتم ، گفتم زندگی من با این زندگی نمیشه ، پسر خاله ام گفت خطبه بخونن عاشقم میشی ، داییم گفت مادرت پیر شده ، تو هم که خواهر برادر نداری ، می خوای تنها چی کار کنی و ... بالاخره عقد کردیم ، عین چهار ماه رو دعوا کردیم و بد وبیراه گفتیم و درگیری فیزیکی داشتیم ، بهش گفتم جدا میشم به همه گفته خودشو می کشه ، می دونم این کار رو می کنه ، چی کار کنم ؟

مادرش رو می بینم ، دائم اشکش رو با چادرش پاک می کنه و میگه به خدا از بی پناهی این کار رو کردم ، الانم می دونم عاقبتش چیه ، همه راضی شدن پسره راضی نمیشه ، ما هیچ کس رو نداریم و ...

تو این پست قصد این رو ندارم بگم نهایت نخواستن بالاخره جدا شدنه حالا هر سیری رو که گذرونده باشه ! می خوام تمرکزی روی آنچه که فکر می کنیم و براساس اون فکر احساس و در نهایت عمل می کنیم داشته باشیم . زمانی که نیاز به منبعی بیرون از وجود خودمون برای حمایت می گردیم ، زمانی که باور داریم ضعیف و بی پناهیم ، زمانی که زن خودش رو جنس ضعیف می بینه و بهش میگن ضعیفه ( البته من وقتی این کلمه رو میشنوم میگم پس مرد ضعیف بوده که زن شده ضعیفه !) ، زمانی که معتقدیم باید دیگران دست ما رو بگیرن و سمت خوشبختی ، آرامش و .. . ببرن ، دقیقن بر اساس این باورها و افکار که از طریق خانواده ها و جامعه به فرد تزریق میشه ، احساس ضعف و درماندگی و بی پناهی و .... می کنیم و به دنبالش عملکرد و رفتاری خواهیم داشت که به زعم خودمون این مشکل رو حل می کنیم در صورتی که در وافعیت این اتفاق نمی افته !  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 15  توسط منیژه | 
چند روزی نیستم . یه مسافرت کوتاه شاید کمک بزرگی برای کسب آرامش مجدد باشه . جاتون خالی

این عکس رو هفته ی آخر شهریور ۹۰ تو جنگل نمک آبرود گرفتم . مه و بارون فضای بی نظیری درست کرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 19  توسط منیژه | 

وقتی افراد برای مشاوره ی ازدواج میان مشاورین می تونن تو دو زمینه کمکشون کنن ، یکی این که متوجهشون کنن این دو چقدر به هم شبیه هستند و چقدر تفاوت دارن و دیگه این که آموزش هایی رو ارائه می دن تا کمتر به مشکلات برخورد کنن و بهتر بتونن مسائل رو حل کنن . یه تو ضیحی که من همیشه به این مراجعین می دم اینه که افراد در بهترین شرایط شباهت ( از نظر فرهنگی ، اقتصادی ، خانوادگی ، تحصیلی و ... ) 25 درصد شبیه هستن و 75 درصد اختلاف دارن و باید برای این 75 درصد به فکر تطبیق باشن .

مراجع قبلی چند ثانیه ای هست که رفته و من دارم نکات مهم و تکالیفی که دادم رو تو پرونده اش می نویسم ، مراجع بعدی در میزنه و میاد تو ، اول خانم میاد و بعدش آقا ، قد خانم حدود 185 و آقا قطعن بالای دو متره ، یازده سال تفاوت سنی دارن و خانم یکی از شاخه های مهندسی رو  می خونه و آقا سیکل هست ، ازشون می خوام بیشتر در مورد چگونگی آشنایی صحبت کنن ، خانم میگه خواهر این آقا منو تو اتوبوس دید و آدرس گرفت تا بیاد خواستگاری ، بهم گفت برادرم دنبال یه خانم قد بلنده که بهش بخوره ، اومدن خواستگاری و دو هفته بعد نامزد شدیم و بالافاصله هم عقد و ازدواج ، آقا میگه من یه کسی رو می خواستم قدش بلند باشه ، تک دختر باشه ( باجناق نداشته باشم ) ، تعدادشون کم باشه ، که این خانم همه ی اینا رو داشت ، یه برادر داره و خواهر نداره .

از خانم می پرسم شما چه چیزایی برات مهم بود ؟ میگه من 19 سالم بود تازه دانشجو شده بودم و از قد آقا خوشم اومد و قبول کردم ولی الان بعد سه سال مشکلاتمون زیاد شده ، این آقا الان کلی برای من سختگیری می کنه ، یه چیزایی ازم می خواد که هیچ وقت ازشون برام حرف نزده بود ونگفته بود اخلاق هاش این جوریه ، ما الان جز با پدر و مادر خودم دیگه با کسی رفت و آمد نداریم ، دو تا خواهر خودش رو کنار گذاشته و میگه شوهر خواهرام به تو نظر دارن ، میگه با ایما و اشاره با تو حرف می زنن در صورتی که واقعن این طور نیست ، برادرش از من2 سال بزرگتره من دیگه به اون سلام هم نمی دم با این که تو یه ساختمون زندگی می کنیم و همیشه همدیگه رو می بینیم ولی بی تفاوت از کنار هم رد میشیم ، هفته ی گذشته به پدرش گفته دیگه خونه ی ما نیاد ، میگه بابام بهت بد نگاه می کنه ، آقا بالافاصله می پره وسط حرف خانم و میگه ، راست میگم ، پدرم باید درک کنه زن من عروسشه ، من فهمیدم داره ناجور نگاه می کنه ، برادرمم خودم بزرگ کردم می دونم چیه ، بهتره رابطه همین جوری باشه ، شوهر خواهرامم میشناسم می دونم نظر دارن ، من نمی تونم یه جا می رم راحت بشینم ، تنها جایی که راحتم خونه ی خود ایناس که باباش محرمه و برادرش ازش کوچکتره ، البته اینم بگم این سری دعوامون شد سر این که پیش برادرش لباس مناسب نپوشیده بود !

خانم میگه من باید سرتا سر مشکی بپوشم ، چادری سر کنم که تا بالا پوشیده باشه ، حق ندارم شال رنگی از زیر چادر سرم کنم ، حق هیچ آرایشی ندارم ، با دوستام رفت و آمد نمی کنم ، خانوادش از من بدشون میاد فکر می کنن این منم که قطع رابطه کردم و نمیذارم پسرشون بهشون سر بزنه ، هر جا برم باید اجازه بگیرم ، خیلی جاها رو هم میگه نه ، بخصوص اگه قرار باشه تنها برم ، خواهراش با من بد شدن فکر می کنن من برادرشونو ازشون گرفتم ... آقا باز می پره وسط حرف خانم  و میگه من تو رو از مادرمم بیشتر دوست دارم ، اصلن وقتی تو هستی چی کار مادرم دارم ، می خوای بگم مادرم رو به تو میفروشم ؟ آره این کار رو می کنم ، من هر چی میگم به نفع تو و زندگیمونه ، یه دوستت طلاق گرفته ، رفت و آمد تو با اون رو زندگیمون تاثیر میذاره ، اون یکی دوستت هم وضعشون از ما بهتره ، من نمی تونم باهاشون رفت و آمد کنم ، اذیت میشم اصلن تو اذیت میشی ببینی اونا چی دارن ما نداریم ...

به این نکات توجه کنیم .

1-      وقتی هیچ آشنایی با طرف مقابل نداریم حداقل باید از خواستگاری تا ازدواج یک سال و نیم طول بکشه تا طرفین همدیگه رو بهتر بشناسن .

2-      خوبه از نظر ظاهر شبیه باشن ولی نباید اصل و اولویت باشه .

3-      برای همدیگه فیلم بازی نکنیم و خودمونو آدم خوبه نشون ندیدم چرا که بعدن وقتی رفتیم تو قالب اصلی خودمون و زندگیمون به هم خورد و دچار مشکل شدیم باز خودمونیم که ضرر کردیم .

4-      کسی که به همه سوء ظن داره ، قطعن خودش مشکل داره و زندگی با همچین افرادی کشنده اس !

5-      کسی که به راحتی از مادرش بگذره شک نکنیم از همسرش هم میگذره .

6-      تحقیقات نشون داده مشاوره ی پیش از ازدواج 30 درصد از طلاق ها رو کم می کنه ، قبل از ازدواج بریم برای مشاوره ، نذاریم وقتی به بن بست رسیدیم و بی حرمتی زیادی به هم کردیم تازه یاد حل مشکلاتمون بیفتیم .

7-      وقتی درصد شباهت ها اینقدر کمه باید تلاش بیشتری اونم آگاهانه برای تطبیق بیشتر کنیم .  

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 14  توسط منیژه | 

اگه بخواهیم یه کم از جو همیشگی موضوعات این وبلاگ دور شیم ، میشه سوالاتی پرسید ، سوال هایی که پاسخ هاش شاید به خیلی ها کمک کنه و یا حتی بینشی به همه مون بده .

طبیعت ایجاب می کنه که همیشه جنس نر به دنبال جنس ماده باشه ولی خیلی جاها انسان روبروی طبیعت ایستاده و کاری که خودش خواسته رو انجام داده ، حالا سوال من اینه " اگر در جامعه ی انسانی و به خصوص جامعه ی ما که در حال گذر از سنتی به مدرنیته اس یه خانم بخواد به یه آقا پیشنهاد دوستی یا ازدواج بده چه اتفاقی میفته " ؟

آقایون چه فکر و بعد چه احساسی پیدا می کنند ( افکار ما احساس های ما رو به دنبال داره ) وقتی پیشنهادی دریافت می کنن ؟ خانمی هست که این تجربه رو داشته باشه و در نهایت پیشنهادش به کجا ختم شده ؟ اگر خانم ها یا آقایون تجربه ای تو این زمینه دارن برامون بنویسن .

پ . ن : ۱- تو این پست نظزات تایید میشن و من پاسخی براشون ندارم .

۲- من خودم هیچ وقت این کار رو نکردم ، وقتی فکر می کنم به این نتیجه می رسم در پس ذهن همه ی ما ترس از طرد شدن وجود داره و اگه این موضوع در یک جامعه ی سنتی هم اتفاق بیفته بیشتر آزار می ده و دیگه این که کسی توجه منو جلب نکرده که برم بهش پیشنهاد بدم !

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 16  توسط منیژه | 

من هنوز نتونستم به یه جواب قانع کننده برای خودم برسم که ما مختاریم یا مجبور ! ؟ یه جاهایی خوندم که مجبوریم مختار باشیم ولی واقعن حد اختیار ما چقدره ؟

با یکی از بچه ها ی مدرسه که دوست پسرش برای چند تا از بچه های دیگه دردسر درست کرده حرف می زنم تا گوشی دستش بیاد اگه بخواد ادامه بده این حرکت ها رو دچار مشکل بزرگی میشه و ... تو حرفاش میگه خانم سمانه خودشم مشکل داره اون روز مامانش یازده شب اومده در خونه ی ما و میگه از سمانه خبر نداری نیومده خونه ! یه کم حرفاش رو گوش می کنم و روز بعد می رم سراغ سمانه ، می بینم صورتش زخمیه ، ازش می پرسم چی شده ؟ میگه سر موضوعی با یکی درگیر شده ، خیلی لاغر و ضعیفه ، جثه اش به نسبت باقی بچه ها خیلی ریزتره ، سعی می کنم تا باهاش رابطه بگیرم تا ببینم می تونم براش کاری کنم یا نه .

پدرش سال هاس که معتاده ، به خاطر قتل غیر عمد تو زندانه و چون نمی تونه دیه رو بپردازه همچنان باید بمونه ، مبلغ دیه به روز حساب میشه و در واقع امکان نداره بتونه از زندان بیاد بیرون ( فکر می کنم 90 میلیون باید باشه ) . مادرش بسیار افسرده اس و به نظر میاد بهره هوشی پایینی داشته باشه ، به قول سمانه رو مامانش نمیشه حسابی باز کرد ( میگه مامانم شل و ول و شوته ) ، سمانه اولین بچه اس ، یه خواهر چهارده ساله داره و یه برادر پنج ساله ، سعی می کنه به قول خودش پسرا رو بتیغه ، یا رابطه داشته باشه ، جز خاله اش کسی بهشون سر نمی زنه ، درس نمی خونه و دلیلی برای دانشگاه رفتن نداره ، میگه همه ی فکرم خواهر و برادرمه ولی نمی تونم براشون کاری کنم فقط باید مواظب باشم خواهرم مثل من نشه !

نمی دونم دنیا اومدن تو این خانواده ، داشتن این پدر و مادر و ... همه ی اینا باعث نمیشه که این دختر نتونه سالم و طبیعی و با عزت نفس زندگی کنه ؟

تنها کاری که می تونم انجام بدم و انجام دادم تشویقش به درس خوندن ، جلب کردن توجهش به مسئولیتیه که داره در قبال خودش و خواهر برادرش و این که اگه دانشگاه قبول شه حمایتش می کنم ولی واقعن این همه مسئولیت و مشغله ی ذهنی برای یه دختر هفده ساله زیاد نیست !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 16  توسط منیژه | 

لیست و ساعت مراجعین رو نگاه می کنم ، یکی از اسامی کسی هست که نزدیک به یک ساله مشاوره اش رو تموم کردیم ، وقتی می بینمش میگه من باید زودتر از اینا می اومدم برای تشکر ، هم خودم حس می کنم و هم تو خونه میگن خیلی بهتر شدم ولی امروز برای یه مشکل دیگه اومدم ، یادتون هست از اوضاع خونه می گفتم ، از اخلاق بابا ، رابطه اش با مامان و بقیه و ... میگم آره یادمه ، تقریبن من همه چی یادم می مونه .

سه هفته اس پدر مثل همیشه تو عصبانیت ها مادر رو کتک زده ، کلی بدهنی کرده و مادر قهر کرده و رفته منزل پدری ، هشت تا دخترن ، بزرگه 26 ساله و کوچیکه یک سال و نیمه اس ، خانواده ی مادر ، اجازه نمی دن دیگه برگرده خونه و برای تنبیه بیشتر شب ها بچه رو از مادر جدا می کنن تا پدرش بیفته تو زحمت و قدر خانمش رو برای زحماتی که کشیده بدونه ، اولین سفارشم اینه که تو این تنبیه بچه بیشتر ضرر می کنه و دچار اضطراب جدایی میشه ، بچه باید برگرده پیش مادر و قرار میذاریم در اولین فرصت مادر رو ببینم .

جلسه ی دوم مادر و دختر همراه هم میان ، دختر ساکته و مادر میگه :

وقتی ازدواج کردیم رفت سربازی ، من چند تا قالی بافتم و خرج سربازی اونو و زندگی خومونو دادم ، می دونید که همه ی بچه هام دخترن ، این مساله باعث شده من زیادی تحت فشار باشم ، دختر آخرم یک سال و نیمه اس ، با هفتمین دخترم یازده سال تفاوت سنی داره ، مادرشوهرم اومد و گفت یا بچه دار میشی یا برای پسرم زن می گیرم ، منظورش از بچه پسر بود ، منم مجبور شدم برای این آخری اقدام کنم که باز دختر شد ، بعد از پنجمین دختر گفتن حتمن شیشمی پسره ، بعد هفتمی پسره ، هشتمی پسره که نشد ، تقریبن هر ماه یکی دو تا دعوای سنگین داریم که تو همه اش من کتک می خورم ، اصولا هم عادت داره بزنه تو سرم ، من فقط می تونم دستامو بذارم رو صورتم که صورتم کبود نشه ، این دفعه اونقدر با لگد منو زده که یکی از اعضای داخلی بدنم خونریزی کرده و دچار پارگی شده ، رفتم پزشک قانونی و طول درمان گرفتم ، بهش وقتی میگم چرا منو می زنی میگه این جوری راحت میشم ، اونقدر آب دهنش رو تو صورتم انداخته که سه ساله به آینه نگاه نمی کنم ، از خودم بدم میاد ، میگه زن آدم نیست ، میگم مگه مادر و خواهر تو زن نیستن ، میگه تو ... اونا هم نمیشی ، هیچ کدوم از بچه ها باهاش راحت نیستن ، وقتی میخواد بیاد خونه ، همه سعی می کنن جلوی چشمش نباشن تا دعوا نشه ، من بعد این همه زندگی هنوز نمی دونم باید براش چی بپزم و چه جور راضی میشه ، چند وقت پیش برای شام سه جور غذا درست کردم و گفتم بالاخره از این سه تا یکیشو بی ایراد می خوره ، وقتی اومد گفت چی داریم بهش گفتم هر کدوم رو می خوری بیارم گفت برام نیمرو درست کن ! یه شب پیش بینی نمی کردیم و زودتر اومد خونه ، تولد چهارمین دخترم بود ، نمی دونستیم کیک رو کجا قایم کنیم ، بالاخره گذاشتیم تو انباری و فرداش رفتیم دیدیم خراب شده و دوباره براش گرفتیم ، جرات نداریم برای بچه ها تولد بگیریم ، اونقدر غیرقابل پیش بینی هست که هیچ کس ریسک نمی کنه تا ببينه اون چه عکس العملی داره ، برادرشوهرام بهش گفتن ، صد بار بهت گفتیم نذار دخترات برن دانشگاه ، حالا چوبش رو بخور ، همه بر علیه تو شدن ، تو این سه هفته یه بار خودش اومده و چند بار برادر و خواهرهاش ولی خانوادم نمیذارن برگردم ، بهش گفته بودم اینقدر به من ظلم نکن یه روزی می رم ، جوابش این بود تو با هشت تا دختر هیچ جا نداری بری ، راست میگه من چه جور این هشت تا رو رها کنم و برم ؟ به بچه ها گفته دیگه نمی زنمش برید بیاریدش ولی اون تو تمام سال ها منو له کرده !

بهش میگم خودت اشتباهات زیادی داشتی که موندی و این همه تحقیر و بی احترامی و له شدن رو قبول کردی ، این مرد اول باید تنبیه بشه اونم قانونی بعد مشاوره شه و بعد برگردی ، یکی دوتا از مراجعین رو مثال می زنم و میگم قرار نیست شما با این وضعیت طلاق بگیری ولی قرار هم نیست زندگی همین جوری ادامه داشته باشه ، معرفیش می کنم به یه وکیل تا بعد وکیل با این آقا صحبت کنه و جزو شرایطش اومدن به مشاوره باشه تا شاید بشه برای این خانواده کاری کرد ، میگه باشه می ریم پیش وکیل ولی اگه ازش شکایت کنم میشکنه ، نمی خوام خردش کنم !

 

من فکر می کنم خیلی از مشکلاتی که به صورت مداوم برامون تکرار میشه از خودم ناشی میشه ، وقتی کسی این همه تو زندگی تحقیر میشه ، له میشه و همچنان ادامه میده ، وقتی کسی به خودش احترام نمیذاره و در برابر بی احترامی واکنش مناسب نداره باید منتظر باشه تا سریال زندگیش در بازماندگانش هم تکرار شه ! اینا پیشونی نوشت نیست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19  توسط منیژه | 

جلسه ی اول مادر رو می بینم ، میگه اون روز جلسه که با اولیاء داشتید من حرفاتونو ضبط کردم ، بردم خونه گذاشتم دخترم گوش کنه ، امروز اومدم پیش شما ، فکر می کنم بتونید به ما کمک کنید ، من یه دختر دارم دو تا پسر ، پسرام کوچیکن و دخترم پونزده سالشه ، این دختر با عمه اش صمیمیه ، هیچ کدوم از برادرشوهرام و حتی شوهرم دیگه با خواهرشون حرف نمی زنن و به نوعی از خانواده طردش کردن ، ولی این دختر از اون دست برنمی داره ، خواهرشوهرم با چند تا مرد ارتباط داره در حالی که شوهر هم داره ، من نتونستم این دختر رو قانع کنم با عمه اش کاری نداشته باشه ، دخترم یه شکست هم خورده ، پارسال نامزدش کردیم ولی بعد که فهمیدیم پسره مصرف کننده اس به هم زدیم و خونه امونو عوض کردیم ، هفته ی پیش پدر و دختر با هم درگیر شدن و باباش ، مانتو و شلوار سفید دخترم رو پاره پاره کرد و گفت تو با اینا خودتو به مردم نشون می دی ، دخترم یه مداد که به چشمش می زنه کلی فرق می کنه ، پدرش میگه نذار آرایش کنه و این جور بره بیرون و ... ، الان با یه پسر 27 ساله دوست شده و میگه بهم قول داده کمکم کنه ، من می ترسم دخترم با این پسره رابطه داشته باشه ، هیچ جوری هم نمی تونم جلوش رو بگیرم .

بهش میگم تا دخترتونو نبینم فعلن حرفی برای گفتن ندارم ، به معاون میگم به این دانش آموز بگید بیاد پیش من ، میاد و میگه با من کاری داشتید ؟ دقیقن مشخصه دوست نداره تو اتاق مشاوره باشه ، میگم تا حالا رفتی پیش مشاور ؟ میگه نه لزومی نداره برم ، از درسش می پرسم و اوضاعش تو مدرسه ، آروم آروم به خونه می رسیم و میگم رابطه ات با پدرت چطوره ؟ نگاه می کنه و میگه زیاد خوب نیست ، در حین حرف زدن می بینه چند تا از بچه ها درو باز می کنن و میگن خانم کی می تونیم بیاییم ؟ بهشون ساعت می دم و به بعضی ها میگم یه روز دیگه ، نگاه می کنه و میگه چقدر بچه ها میان اینجا ! میگم خوب من اینجام برای کمک ، می دونن به کسی نمیگم و تا جایی که بتونم کمک هم می کنم چرا نیان ؟ نرم میشه برای حرف زدن ، میگه مامانم اومده بود پیش شما ؟ میگم آره ، میگه گفته بود میاد ، شروع می کنه به حرف زدن ، به عمه اش و اون پسر 27 ساله می رسیم میگه عمه ام رو از مادرم هم بیشتر دوست دارم ، می دونم عمه ام یه کارایی می کنه ولی همیشه به من میگه تو مثل من نشو ، من بدبخت شدم ، عمه ام 23 سالشه ولی دو تا سالن آرایش رو مدیریت می کنه و کارش حرف نداره ، اونقدر آرایش محوش خوبه ، میگم آرایش محو چیه ؟ شروع می کنه به توضیح دادن و این که پیش عمه اش حرفه ای شده ، یه کم که از عمه اش میگه ، نگاه می کنه تو چشمام و میگه ، خانم من یه مشکل دارم به هیچ کسی نمی تونم بگم ، بابام از بچگی به من دست درازی کرده ، عمه ام منو نجات داده وگرنه من که از این چیزا سر درنمیاوردم ، فکر می کردم همه ی باباها با دختراشون اینجورین ! عمه ام یه بار ازم یه سوال هایی پرسید و منم بهش جواب دادم ، بالافاصله رفت پیش مادرم و همه چی رو بهش گفت ، مادرم باورش نمی شد ، از خودم پرسید و منم گفتم خوب آره ، عمه ام بهم گفته بچه که بوده بابام با اونم این کارا رو کرده ، از بابام متنفرم ، دیگه می فهمم نگاهش که عوض می شه یعنی چی ، باهاش دعوام میشه ، نمی ذارم کاری کنه ، ولی اونقدر زورش زیاده که من بدبخت نمی تونم کاری کنم ... ، قرار میذاریم در هفته حداقل یه بار همدیگه رو ببینیم .

دوباره مادرش میاد و بهش میگم اوضاع خونه زیاد خوب نیست ، مادرش میگه می دونم ، من اصل قضیه رو نگفتم چون دخترم قسمم داده بود به هیچ کس حرفی نزنم ، بعد از این که عمه اش بهم گفت ، دیگه باهاش هیچ جا نمی فرستمش ولی باز مثل این که یه کارای می کنه ، قسم خوردم اگه یه بار دیگه تکرار شه به خانواده ی خودمو و خودش میگم ، اون روز فردای چهل مادرش بود ، من فکر نمی کردم بخواد تو این شرایط کاری کنه ، ما اثاث کشی کرده بودیم ، یه چیزایی مونده بود تو خونه ی قبلی با هم فرستادمشون برن بیارن ، دیدم دخترم زیادی داره خودشو می پوشونه ، بهش گفتم عزیزم تو ماشینی چرا اینقدر خودتو می پوشونی ؟ دلش نبود بره ولی چون من نمی تونستم برم با پدرش گفتم بره ، دلم شور می زد ولی نمی دونستم چرا ، شوهرم رفته تو خونه ، در رو قفل کرده و به دخترم حمله کرده ، تمام دستاش جای چنگ دخترمه ، لباس دخترم رو پاره کرده بود ، دخترم اونقدر جیغ زده بود که از طبقه ی آخر اومده بودن و در خونه ی ما رو می زدن ، شوهرم که باز می کنه ، دخترم میگه این می خواد به من دست بزنه ، شوهرم فحش می ده و بقیه رو از خونه میندازه بیرون .... به دخترم میگم تو چرا وقتی کاری می کنه  به من نمی گی ؟ میگه می ترسم خوشی زندگی شما از بین بره ، بابا رو اعدام کنن و برادرام بی پدر شن!

یه بند انگشت نشون من می ده و میگه خانم خوشی زندگی ما به اندازه ی این بند انگشت هم نیست ، شما قانعش کنید ما نخواستیم این خوشی رو ، نترسه به من بگه ... بهش گفتم برای ما یه خونه بگیر ، من نمی تونم طلاق بگیرم ، خرج ما رو بده ، اسم تو توی شناسنامه ی من باشه ولی برو هر چند تا زن می خوای بگیر ولی به دخترم کاری نداشته باش ، می ترسم یه روزی بکشمش ! اون موقع که دخترم نامزد کرد همه ی برادر شوهرام گفتن تو زن نیستی ، چه وقت شوهر دختر با این سن و ساله ! نمی دونستن فکر می کردم اینجوری دخترم رو از دست پدرش نجات می دم ، به دخترم گفته بودم شوهر کردی و رفتی خونه ات اولین کارت این باشه که آیفون تصویری داشته باشی ، دیدی بابات پشت دره ، در و باز نکنی !

یه روز دیگه می بینم در اتاق رو می زنه و میگه از معلمم اجازه گرفتم می تونم بیام پیشتون ؟ میاد و از این پسر 27 ساله حرف می زنه و میگه همه ی مردا پستن ، کثیفن ، بی رحمن ، اصلا آدمن ؟ بابام که به من رحم نکرد من چطوری به یه پسر غریبه اعتماد کنم ؟ به مامانم میگم بیا دو نفری بدون این که کسی بدونه از این خونه بریم ، منم ازدواج نمی کنم ، اصلا هیچ مردی رو خونمون راه نمی دیم !  

پ . ن : از خوندن این وبلاگ ضرر نمی کنید .Ivory Tower .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 15  توسط منیژه | 

چهره ی زن حاکی از خستگی مفرط هست و مرد هم نگران به نظر میاد ، زن شروع به صحبت می کنه و می گه :

سه تا دختر دارم که بزرگه 17و اون یکی 15 سالشه و یه دختر 10 ساله هم دارم ، این آقا رو که می بینید باهاش صیغه ی 99 ساله شدم ، تا قبل از اومدن این آقا با پدر بچه هام زندگی می کردم ، البته زندگی که نه جون میکندم ، من کار می کردم و شوهرم همیشه خونه بود ، با ارواح ارتباط می گرفت و ...، هیچ گونه رابطه ای با هم نداشتیم و کمترین کلام بین ما ردو بدل نمی شد ، همه ی درآمد خونه از کار کردن من بود ، منم فکر می کردم چاره ای ندارم ، سه تا دختر دارم و باید به خاطر اونا هم که شده زندگی کنم ، هر گز فکر جدا شدن به ذهنم خطور نکرده بود ، این آقا شوهر شاگر من بود ، همه کار فنی از دستش بر می اومد ، زنش پیش من کار می کرد و از زندگیشون شکایت می کرد و این که شوهرش همه کاره و هیچ کاره اس و با هم نمی سازن و ... ، من یه وقت هایی که کار تعمیری تو خونه داشتیم به شوهر شاگردم می گفتم بیاد ، هم می شناختمش و هم نیازش رو می دونستم ، کم کم من و این آقا به هم نزدیک شدیم و دلبسته ی هم شدیم ، دیدیم جفتمون نمی تونیم با شریک زندگیمون ادامه بدیم ، پیشنهاد داد من طلاق بگیرم و اونم طلاق بده تا با هم زندگی کنیم ، اون سریع طلاق داد ولی برای من طول کشید ، شوهرم راضی نمی شد تو این مدت هم که من هنوز طلاق نگرفته بودم با هم رابطه داشتیم ، زنش فهمید ، اومد دم در خونه و آبروریزی کرد ، من و این زیرش زدیم ، ولی دیگه آبروی من رفته بود ، خانوادم فکر می کردن یکی نشسته زیر پام که می خوام از شوهرم طلاق بگیرم ولی من به این فکر می کردم میشه یه جور دیگه هم زندگی کرد و من تا به حال زندگی نکردم ، میشه کسی رو دوست داشت ، اونم خیلی منو دوست داشت ، رابطه امون مخفیانه ادامه داشت تا بالاخره تونستم طلاق بگیرم ، هنوزم خانوادم دقیق نمی دونن من با این آقا هستم ، از همه مخفی کردم ، پدرم گفته اگه مطمئن بشه من با این آقا هستم هیچ ارثی به من نمی رسه ، من حداقل چند صد میلیون ارثم میشه ، بچه هام پاشونو کردن تو یه کفش که این آقا دیگه نباید بیاد خونه ی ما ، شوهر سابقم نمی دونه من ازدواج کردم و اگه بفهمه نمیذاره بچه ها پیش من بمونن ، من از بچه ها خواسته بودم یک سال آزمایشی با این آقا زندگی کنیم ، همه چی خوب بود ولی این یک سال که تموم شد بچه ها میگن یا ما یا این آقا ...

آقا میگه :

من فکر می کنم این خانم زیادی دختراش رو لوس کرده ، اصلن به فکر خودش نیست ، همه جوره داره اونا رو تامین می کنه ، نباید که هر چی می خوان باشه چون نمی خواد جای خالی باباشون رو حس کنن ! پس خودش چی میشه ؟ من نمی تونم بدون این زندگی کنم ، خودشم همینطوره ، ما الان زندگی آرومی داریم ، هر دو از یه جهنم بیرون اومدیم ، سختی های زیادی رو هم تا اینجا تحمل کردیم واقعن نمی تونیم از هم جدا شیم . من دختر خودم رو گذاشتم پیش مادرم ، بهش سر می زنم ولی به بچه های این خانم تا جایی که بتونم رسیدگی می کنم ولی نمی دونم چرا منو پس می زنن ؟ چرا مادرشونو وادار کردن بین ما یکی رو انتخاب کنه ؟ هفته ی گذشته اونقدر بچه ها فشار آوردن که به من گفت دیگه نیا ، یک هفته نرفتم ، خودش بهم زنگ زد که نمی تونم بدون تو باشم بیا بچه ها رو راضی می کنم ....

قرار میشه جلسه ی بعد بچه ها رو ببینم . بچه ها میان و از مادر خواهش می کنم بیرون باشه تا با هاشون راحت حرف بزنم ، دو تا بزرگترها اومدن و مادر معتقده دختر دوم هیچ مشکلی نداشته ولی از روزی که بزرگه گفته این آقا دیگه نباید باشه اینم باهاش همراهی می کنه .

بچه ها می گن :

ما از اول هم از این آقا خوشمون نمی اومد ، نامردی جلو اومد ، بد جور وارد خونه ی ما شد ، اون خانواده ی ما رو به هم ریخت ، مادرم گفت آزمایشی یک سال با هم زندگی کنیم  ما قبول کردیم ولی همیشه برای این که مادرمون ناراحت نشه فیلم بازی کردیم ، گفتیم سر سال می گیم نمی خواهیم ، الان بیشتر از یک سال شده ، مادرمون باید بین ما و این ، یکی رو انتخاب کنه ، بازم که مادرم همه ی زحمت خونه رو می کشه ! فکر می کنید این آقا کمک مالی می کنه ؟ به نظر ما که هیچ فرقی با پدرمون نداره ، اونم از مادرم پول می گرفت اینم می گیره ، به خاطر مهریه زندان بود ، مادرمون پول داد آزاد شد ، البته باهامون میاد بیرون ، تفریح داریم ولی ما نمی خواهیم با این آقا بریم تفریح ، نمی خواهیم سر یه سفره باهاش غذا بخوریم ، یادمون نمی ره چه جوری آبروی مادرمونو برد ، پدر بزرگم اگه بفهمه ما رو طرد می کنه ، چون این آقا خونه ی ماست و هیچ کسی نباید بدونه ، ما با هیچ کس رفت و آمد نمی کنیم ، البته همه بو بردن ، صاحب خونه امون فکر می کنه بابامونه ، اونقدر می ترسیم یه وقت ها که با بابای خودمون می ریم بیرون ما رو تا دم در می رسونه ، صاحبخونه ببینه و پیش بابام بگه به باباتون سلام برسونید یا این قبض رو بدید به باباتون ، فکر می کنید اگه بابامون بدونه تو این مدت بهش دروغ گفتیم چی میشه ؟ دیگه نمیذاره مادرمونو ببینیم ، این آقا به بچه ی خودش رحم نمی کنه ، دختر 10 سالش زنگ زده میگه بابا مریضم نمی خوام برم آمپول بزنم ، میگه گریه نکن با مامان بزرگ برو بزن خوب شی !!!! نمی فهمه بچه باباش رو می خواد ، بغل بابش رو می خواد ، مادرش رو که ازش گرفتی چرا خودتم از پیشش رفتی ؟ مگه اون آدم نیست ؟ اونی که به بچه ی خودش رحم نکنه به ما رحم نمی کنه ، اون فقط عاشق مادرمونه ، مادرمون حق داره ، پدرمون هیچ وقت محبتی بهش نکرد ، همیشه خونه بود و سرکار نمی رفت ، یه کارای عجیب غریب می کرد ، این آقا بیشتر از بابام حداقل محبت می کنه ولی ما نمی خواهیمش باید بره یا اون می ره یا ما می ریم دیگه چشم دیدنش رو نداریم ! مادر ما جوونه می تونه با یکی دیگه ازدواج کنه ، هر کسی شد عیبی نداره فقط این آقا نباشه !

مادر میاد تو و میگه بچه ها درست می گن بد وارد خانواده شد و اگه اون نبود من همچنان به اون زندگی نکبت بارم ادامه می دادم ولی دوسش دارم و نمی تونم ازش جدا شم ، بچه هامو هم دوست دارم و به هبچ قیمتی حاضر نیستم از دست بدمشون ، می دونید من خیلی خسته ام ، دیگه مغزم کار نمی کنه ، همه اشونو با هم می خوام !

پ ن بی ربط ( خطا و تجربه برای من ): تو جلسه صحبت کردیم و سعی شده سوءتفاهم ها برطرف شه ، دختره هنوز دلگیره و به پسره محل نمی ذاره ، میگم پاشو باهاش برو ، من شکست عشقی خوردم خودم باهاش دوست میشم ها ! دیروز پسره اومده میگه ، ببخشید اینو می گم ولی چون با شما راحتم و صمیمی می خوام بگم اگه واقعن شما شکست عشقی خوردید من به شما علاقه دارم ، میشه باهم دوست شیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 18  توسط منیژه | 

با هم وارد اتاق می شن ، حداقل در ظاهر و پوشش تفاوت های فاحش دارن ، خانم رو که نگاه می کنی مهماندار هواپیما برات تداعی میشه و وقتی به آقا  توجه می کنی یادت میاد تو فیلم های قدیمی فارسی این تیپی بیشتر دیدی ، شش تا انگشتر تو چهار انگشت ، تعدادی از دگمه های پیراهن بازه و بدنش مشخصه ، دو تا دستبند تو دوتا دست ، زنجیر بلند و یه گردنی درشت ، تسبیح دانه درشت و...

پنج سال دوست بودن و 12 ساله ازدواج کردن ، شش سال از 12 سال رو مرد اصلن کار نکرده ، هنوز تو خونه ی پدری مرد زندگی می کنن و پدر ساپورت مالی می کنه ، همه ی 12 سال رو مرد مصرف کننده بوده ، شغل های متعددو شکست های زیادی رو تجربه کرده ، نزدیک دو سال به خاطر سفته هایی که دست مردم داشته زندانی بوده ، مخالف صددرصد کار کردن زنه ، هشت ماه پیش مثل خیلی روزای زندگی باز دعواشون میشه و آقا به خانم تو عصبانیت اعلام میکنه هر چی داری جمع کن برو خونه ی بابات ، خانم ظرف چند ساعت هر آنچه متعلق به خودش و دخترش بوده رو جمع می کنه و می ره ، از اون روز هر چی آقا زنگ می زنه و عذرخواهی می کنه و تقاضای بازگشت خانم رو داره ، خانم قبول نمی کنه .

خانم به محض رفتن به خونه ی بابا سرکار رفته تا مخارجش رو به گردن پدر نندازه ، در واقع یکی از موارد اختلافی بین این دو همین بوده ، هیچ کدوم از اعضای خانواده ی خانم راضی به بازگشتش نیستن ، تو این هشت ماه بچه فقط چند دقیقه پدر رو دیده و یک بار تلفنی حرف زده ، پدر معتقده مادر اجازه نمی ده و مادر میگه دخترم میلی نداره پدرش رو ببینه ، مرد رو می کنه به من و میگه ، فکر می کنید نمی تونم یکی دیگه بگیرم ؟ چرا می تونم ولی من خاک تو سر عاشق این خرم ، نمی تونم بدون این بمونم ، هشت ماهه پدرم در اومده ، ترک کردم ، می دونم من پدر سوخته ی عالمم ،  راست میگه زیاد دروغ گفتم ، خیلی کارا رو هم کردم ، ولی الان آدم شدم ، این خانم دیگه نره سر کار بیاد خونه ، یه مبلغی رو تعیین کنه من هر ماه از زیر سنگ هم شده میارم براش فقط نره سر کار ، خانم شما شوهرت مشکل نداره میای سر کار ولی من مشکل دارم ، با کار کردن زن جماعت نمی سازم ، دوست ندارم زنم رو یکی دیگه ببینه ، باهاش حرف بزنه ....

جلسه ی دوم فقط خانم میاد چون آقا رفته دعای عرفه ! میگه دیروز رفتم حق طلاق رو گرفتم ولی باز نمی تونم بهش اعتماد کنم ، شما درست می گید حساب نکردن مرد و اعتماد نداشتن به توانش برای حل مشکلات له کردن یه مرده ولی اگه شما جای من بودید برمی گشتید ؟ چه جوری اعتماد کنم ؟ به خدا دخترم نمی خواد باباش رو ببینه ، می خواهید بیارمش شما ببینید ، همیشه بهم دروغ گفته ، چند بار خوابوندمش کمپ ، دوباره مصرف کرده ، به شدت به خانوادش وابسته اس ، بهش گفتن این نشد یکی دیگه دختر ریخته ، می ریم یکیشو برات می گیریم ! من روزها شده چیزی تو خونه نداشتیم ولی نذاشتم پدرشوهرم بفهمه ، ولی شوهرم عارش نمیشه می ره ازشون پول می گیره ، بعد فکر می کنید اونا چقدر می دن ، صد تومن ، من چه جوری با صد تومن بگذرونم ؟ چرا کار نکنم ؟ الان به خوبی مخارج خودمو دخترم رو می دم ، دستم جلوی پدرم دراز نیست ، من تو این هشت ماه هرچند زیاد گریه کردم ولی آرامشم بیشتر بوده ، کتک نخوردم ، دائم باید جمش می کردم می دیدی شبا نمی خوابه ، بارها دیدم تو حموم نشسته چشما بسته داره می خوره زمین ، بارها وقتی ترکش می دادم کنارش می خوابیدم حالش بد که می شد رو صورت من بالا میاورد ، من فقط سریع چشما و دهنم رو می بستم ، صورتم رو میشستم و می اومدم اینو تمیزش می کردم ولی باز رفت و کشید ، شما جای من باشید برمی گردید ؟

پنج دقیقه مونده جلسه تموم شه منشی در میزنه و میگه همسر این خانم می خواد بیاد تو، می تونه ؟ میگم فقط همین چند دقیقه رو . بهش می گم چرا نیومدید ؟ میگه مگه ما در سال چند روز عرفه داریم ؟ میگم از امام حسین هم می پرسیدی اهم و فی الاهم می کرد می گفت مشاوره و زندگیت مهمتره ، میگه خانم هر چی شما به این خانم بگید رو منم بلدم ، فقط میگم نره سرکار من غلامشم ، میگم چه تضمینی وجود داره نره سر کار و این فرصت کاری رو از دست بده و ماجرای 12 سال تکرار نشه ؟ میگه تضمینی نیست ، من رو حرفم وامیستم ، مردم ، حرف زدم ، هر چقدر تعیین کنه ماهانه براش میارم ، حالا شما هر چی هم بگید من میگم سرکار بی سرکار !  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 15  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فراندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس خود را بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادت های خویش شویم و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش درمیآورد
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم
هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم
اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم
بیایید امروز خطر کنیم
همین امروز کاری بکنیم اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم !
شاد بودن را فراموش نکنیم .
پابلو نرودا ، نویسنده ی شیلیایی


پیوندهای روزانه










































کابوس
مرد امروز
دوست خوبم
یکی به من می خندد
روزانه های یک معامله گر
بافتنی هخای یک زن عادی
روان شناسی آزاد
سازمان نظام روان شناسی و مشاوره
سایت دکتر علی صاحبی
روان شناسی و مشاوره
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشيو
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM