X
تبلیغات
خودمونی
هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .
 زمستون 91 بود ، خانوم منشی بهم گفت آقایی اومده ، خیلی عجله داره ، وقت هم نداشته می تونید ببینیدش ؟

قرار دادگاه داشته ، نرفته و اومده مشاوره ، می گه زندگیمو دوست دارم ، نمی خوام از خانمم جدا شم ، دوسش دارم ، می دونم تند رفتم و اصلا تندم ولی قول می دم رو اخلاقم کار کنم ، موارد اختلاف و درگیری رو می پرسم و کاملا مشخص می شه آقا هیچ ارتباط خوبی با خانواده ی خانم نداره ، اونا رو مخل آرامش خودش و زندگی اش می دونه ، بارها حریم ها شکسته شده ، خیلی تو زندگی خساست می کنه و .... خانم ضمن قهر مهریه رو به اجرا گذاشته و آقا که تو اون روز باید در دادگاه حاضر می شده اومده مشاوره که شاید بشه کاری کرد . گفت هیچ تلفنی رو جواب نمی ده در صورت امکان این شماره ی خاله اشه اگر شما بتونید با این خانواده ارتباط بگیرید و خانم رو بیارید مشاوره ، من همه ی تلاشم رو می کنم که زندگی رو از نو بسازم .

با خانم منشی صحبت کردم ، دو هفته طول کشید تا بالاخره خانم منشی این خانم رو راضی کرد که بیاد برای مشاوره و ایشون خواستن  تنها و بدون حضور همسرشون صحبت کنن ، وقتی با هم حرف زدیم گفت واقعا دلش نمی خواسته جدا شه ولی فکر می کنه دیگه راهی نداره ، شوهرش پول خرج نمی کرد اینم مجبور می شه بره سرکار ولی شوهر شاکی می شه که معلوم نیست پول هاتو چه می کنی ، احتمالا به خانوادت می دی ... ، من اصلا نباید تو رو می گرفتم ، از زمانی که وارد زندگی من شدی برکت ندارم ، از قوم و خویش خودم باید می گرفتم و بابات این کار و کرد ، مادرت اینو گفت ، برادرت چشم دیدن منو نداره و با اقوامتون دوست ندارم رفت و آمد کنم و خانوادت نیان و ....

راضی اش می کنم برگرده خونه ( هر چند خانواده صددرصد مخالف بودن با بازگشتشون همه ی حمایت خانواده رو از دست می دادن ) به شرط ادامه ی مشاوره و کار روی هر دو و ارتباطشون .

دو سه جلسه آقا و خانم با هم میان و آقا کاملا اظهار رضایت از زندگی می کنه و می گه ما اصلا مشکل نداشتیم و نداریم و ... چند جلسه خانم تنها میاد ودیگه ایشون هم نمیاد ، بالاخره خرداد 92 خانم با چشم گریون میاد که هیچی عوض نشده و همونی هست که بود و میگه دلیل نداره بریم مشاوره و همچنان به من می گه خانوادت رو باید کنار بذاری و من اصلا نباید تو رو می گرفتم و ....

اسفند 92 مرکز فوق العاده شلوغه و همه ی مراجعین اومدن و یه مراجع ضروری ( خیانت ) هم اومده و حال خانم خرابه و... دوباره سرو کله ی این خانم و آقا پیدا می شه ، می گم نمی تونم ببینمتون ، با اصرار قرار می شه 15 دقیقه حرف بزنیم ، دوباره از دادگاه اومدن ، یک ماهه قهر کردن ، جنگ و نزاع سر موضوعات همیشگی و بالاخره به این نتیجه رسیدن برن طلاق توافقی بگیرن و آقا پشیمون شده و قبول نمی کنه ولی خانم اصرار داره که باید جدا شن ، خانم اشک ریزان می گه از سر دادگاه قبل ، آقا از ترس این که خانم دوباره مهریه رو به اجرا بذاره هر آنچه درآمد داشته و یا می خریده رو به اسم این و اون می کنه و دوستاش هم در حقش نامردی نمی کنن و همه رو بالامی کشن و بعد انگشت اتهام سمت خانم می ره که تقصیر توست که من مال و منالم رو به اسم دیگران کردم و...

آقا دوباره می گه ، هر چی بگید انجام می دم ، من تو عصبانیت حرفایی می زنم که آروم شم ولی خراب می کنم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17  توسط منیژه | 

- می خوام اینو اولش بگم که من خیلی خواستگار داشتم ، چون تو دانشگاه با کسی دوست نمی شدم ، کسی رو تحویل نمی گرفتم ، خیلیا سر و دست میشکستن تا با من باشن ، خیلیا هم پیشنهاد ازدواج می دادن و من همه رو رد می کردم . اینم بگم شما هر کاری فکر کنید جز دود و دزدی و چندتا کار دیگه من انجام دادم ، یعنی هم خیلی با تجربه ام هم حسرت هیچی رو ندارم ، یکی باهام حرف بزنه می دونم چی کارس و کلا آدم شناسم . الان سه چهار ماهی هست با یکی از این خواستگارام عقد کردم ، اولش اصلا نمی خواستمش ، اصلا توجه منو جلب نمی کرد ، با دو سه تا از دوستاش مطرح کرده بود، اونا گفته بودن ما با این تیپ و قیافه و زبونمون نتونستیم باهاش دوست شیم تو با این بی زبونی و سادگی ات می خوای باهاش ازدواج کنی ؟ عمرا اگه بتونی ، البته اینا رو خودش بهم گفته نه این که من از خودم بگم . اولش زیر بار نمی رفتم ، بهم از وضع خیلی خوب مالی شون حرف زد ، این که پرادو دارن ، هر کدوم یه ماشین دارن ، چندتا خونه دارن ، باباش می تونه همه جوره ما رو ساپورت کنه و .... خودشم آدم ساده ای بود ، می دونید که الان نمی شه به کسی اعتماد کرد ، همه گرگ شدن ، ولی این گرگ نیست ، من کاملا بهش اعتماد دارم و می دونم تا به حال با کسی نبوده و من اولین کسی هستم که وارد زندگی اش شدم . با وجود مخالفت هام دیدم یه بار مامانش اومد دانشگاه و باهام حرف زد و گفت حاجی ساپورت مالی می کنه و ... ، من بهشون گفته بودم من هیچی ندارم ، خودمم و یه دست لباسم ، اونا قبول کرده بودن ، گفتم اصلا اهل مهریه نیستم ، یه دونه بیشتر مهر نمی کنم ، خودش که قبول کرده بود ، مامانش هم گفت با هم کنار می یاییم ، از طرفی هم تو خونه ، مامانم منو تحت فشار میذاشت که تا کی می خوای مجرد بمونی باید ازدواج کنی ، من آخرین بچه ی خونه ی هستم ، همه ازدواج کردن و همه تحصیل کرده ان و به نوعی همه با هم در رقابتیم ، من دیدم این بچه ی خوبیه ، وضع مالی شونم بد نیست ، البته این مساله برام زیاد مهم نبود ولی خوب قول ساپورت داده بودن ، با خودم کنار اومدم و با خانواده رفتیم خواستگاری ، من بنا بر اعتمادی که داشتم نرفتم تحقیق ولی اونا اومده بودن و چون ما خانواده ی تحصیل کرده و سرشناسی تو محل هستیم کسی بد نگفته بود . یک هفته ای بله برون کردیم و قرار شد عقد کنیم ، سر عقد اولا که خوب داماد که پول پیشش نیست ، عاقد گفته بود تا من پول نگیرم عقد نمی خونم ، زنگ زدم به پسرخاله هام ردیفش کردن و از پدرش عصبانی شدم که با اون همه ثروتی که ازش دم می زنن چرا پول عاقد رو حساب نکرد ، ثانیا عاقد که اومد سر مهریه باباش گفت ما تازه برای پسرمون زن گرفتیم ، همون مهر عروسم یعنی 450 تا سکه ، به دختره گفتم اون روی منو بالا نیارید خیلی بخوام بهتون احترام بذارم می کنمش 5 تا وگرنه الان همه چی رو به هم می زنم ، اونم قبول کرد و شد 5 تا ، از دست مامان باباش کفری شده بودم ، پیش خودم گفتم تلافی می کنم این کارشونو . یواش یواش فهمیدم دختره درمورد یه چیزایی به من دروغ گفته ، اصلا از پرادو و چندتا خونه و این جور چیزا خبری نیست ، روزی که می خواستن بیان خونمون به خانواده گفتم با پرادو میان دیدم با پراید اومدن ! از اون وقت که ما عقد کردیم ، سه چهار بار خونه عوض کردن ، طبقه ی 16 برج بودن بعد اومدن طبقه ی هفتم و الان از برج دراومدن و یه جا دیگه هستن ، دروغای دختره رو به روش نیاوردم گفتم به خاطر دوست داشتن من این دروغا رو گفته ولی خوب پیش خانواده ام ضایع شدم ، الان که نگاه می کنم می بینم این دختر به درد من نمی خوره ، ما اصلا به درد هم نمی خوریم ، دختر خوبیه ، اصلا به من گیر نمی ده ، زنگ می زنه جوابش رو ندم نمی گه کجایی ، دعوا راه نمیندازه ، هر چی بگم قبول می کنه ولی خوب با مامان باباش کنار نمیام ، من نمی تونم ببینم کسی به مادرم بی احترامی کنه ، ما که یه بار رفته بودیم خونشون برادرش تو یه اتاق دیگه بود نیومد با مادرم احوال پرسی کنه ، بچه ی خواهرم رو فرستاده بودیم بره تو اون اتاق اومد گفت برادرش بیداره ولی نیومد مادر منو ببینه ، من از 14 سالگی که پدرم فوت کرده همه کسم شده مادرم نمی تونم بی احترامی بهش رو تحمل کنم ، اصلا خونواده هامون با هم فرق دارن ، من آن تایم هستم اونا سه ساعت طولش می دن برن جایی ، رفت و آدمدشون زیاده ، خونشون همیشه ریخت و پاشه ، می خواستیم بریم مسافرت من ساعت 10 دم درشون بودم گفتم بیایید پایین که راه بیفتیم دیدم با اصرار می گن بیا بالا ، رفتم دیدم ساعت 10 صبح برنج می خورن ، خدا رو شکر خانواده ی من این صحنه ها رو ندیدن وگرنه دست می گیرن ، بدبخت می شم ، من اینا رو به مادرمم نمی گم ، از تعجب و عصبانیت داشتم دیوونه می شدم ، بالاخره راه افتادیم ، من اونقدر تند رفتم که دو ساعت زودتر از اونا رسیدم به اون شهر ، فامیلاشونم یه جورین ، فکر کن ما 2 رسیدیم نپرسیدن ناهار خوردید یا نه ، میوه و آجیل آوردن گفتن اینا رو بخورید تا شب که شام آماده شه . خانوادش که رسیدن من به خانمم گفتم تحمل ادمای این جا رو ندارم به لج کاراشونم شده همین امشب می رم تو بمون ، میگرن دارم ، قرص هامو بهونه کردم و گفتم یادم رفته بیارم و هر چی اصرار کردن نموندم و برگشتم تهران . اونا هم با خانم من دعوا کردن ، مامانش سیم کارتش رو شکسته بود و فکر کنم کتکش هم زده باشه ، اینا به من بر می خوره اون اجازه نداره زن منو بزنه ، زنگ زدم به برادرش تا باهاش حرف بزنم وقتی باباش اومد تو اتاقی که خانمم تلفنی با من حرف می زد ، شنیدم که بهش گفت تو غلط می کنی که با این حرف بزنی ، به خانمم توپیدم که بابات با منه ؟ اونم گفت نه ولی من می دونم با من بود ..... . حالا نمی دونم چی کار کنم . برم باهاشون دعوا کنم ، اصلا حرف نزنم ، این زندگی به درد من می خوره ؟ من اونقدر سرگرمی دارم که اصلا وقت ندارم به خانمم برسم ولی از طرفی هم می گم به دخترای این دوره زمونه نمی شه اعتماد کرد ، هر چند بهم دروغ گفته ولی آدم سالمی یه ....

- برای شما اولویت اول خوب بودن و سالم بودن این خانم مهم بود و هست یا پول پدرش ؟

- سالم بودنش . اهل هیچ فرقه ای نیست ، به منم گیر نمی ده کجایی ؟ اعصاب خورد کن نیست . ولی خوب در مورد وضع مالی شون دروغ گفته .

- خوب الان سالم بودنش زیر سواله ؟

- نه . هنوزم می گم من اولین آدم زندگی اشم و اصلا قبول نمی کردم کسی رو که قبلا تجربه داشته باشه و حتی دوست شده باشه .

- من از صحبت های شما به این نتیجه رسیدم شما الان در آن واحد با چندین نفر هم هستید ، اگه وقت کنید شاید خبری از خانموتون بگیرید ، درسته ؟

- بله . سرم خیلی گرمه و اصلا وقت ندارم .

- این خانم یه کم هوش و ذکاوت داشت اصلا شما رو برای زندگی انتخاب نمی کرد !

- بله ( با تجب زیاد ) چرا ؟

- چون اصلا شما مرد زندگی نیستید ، شما هر چقدر می خوای پول و تحصیلات داشته باش ولی تکیه گاه نیستی ، نمی شه رو شما به عنوان همسر حسابی باز کرد و چه این خانم و چه ده تا خانم دیگه بیاد تو زندگی ات ، این روش ، جز شکست هیچی به دنبال نداره ! لجبازی می کنی ؟ قهر می کنی ؟ نقشه برای تلافی می کشی و ... فکر نکنید تفاوت سنی 6 سال دارید ، شما سن تقویمی تون 28 ساله ولی در واقع بیش از یک 37-8 ساله تجربه دارید ، پس تفاوت سنی تونم بیش از 15 سال می شه ، تفاوت خانوادگی و فرهنگی وجود داره ، فاحش هم هست ولی اصلا چیزایی نیست که دلیل قاطعی برای جدا شدن باشه چون تقریبا همه ی خانواده ها با هم فرق دارن ، حتی اعضای یک خانواده روش های زندگی متفاوتی در بزرگسالی دارن چه برسه به دوتا خانواده که فرهنگ و قومیت و .... متفاوتی دارن . به نظر من شما  بهتره بعد سن 40 سال به فکر ازدواج باشید نه الان ! شاید خانموتون الان حرفی نزنه از این که کجایی و چرا جواب نمیدی و چرا نیستی و سرت کجا گرمه ؟ ولی همیشه این جور نخواهد بود و اصلا نباید این جور باشه . به نظرم شما فقط خواستید همسر پاکی داشته باشد که بخواد بچه ای بیاره و بزرگش کنه و شما به کاراتون برسید !

- خوب حالا که عقد کردم چی کار کنم ؟

- خودتون چی فکر می کنید ؟

- برم باهاشون دعوا کنم ؟

- برای چی ؟ برید با خانموتون بیایید تا ببینیم میشه برای زندگی شما کاری کرد یا نه !

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 16  توسط منیژه | 
آخرین ساعت های ۹۲ و نزدیک شدن به ۹۳ هست ، امیدوام تو دلاتون عید باشه واسه همیشه و آرامش رو هر جور که تعبیر می کنید و می خواهید در آغوش بگیرید .

سال نو مبارک  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 18  توسط منیژه | 

مشاور کودک مرکز بعد از مصاحبه ی بالینی با بچه و مادرش ، مادر رو به من ارجاع داده و من پرونده ی بچه رو می خونم و به نظر میاد مادر با انجام تمامممممممممممممممممممممممم کارای بچه ، عملا اونو فلج و بی عرضه و ناتوان بار آورده . شروع می کنم به پرسش هایی که اصولا وقتی مراجع کودک یا ارتباط با کودک ه ، از جمله این که خواسته بوده یا ناخواسته و دوران بارداری و ... و پاسخ ایشون :

دخترعمو پسر عمو هستیم ، رفتیم آزمایش خون برای عقد ، گفتن هر دو تالاسمی مینور هستیم ، اجازه ی ازدواج ندادن ، بعد یه مدت فامیل شور گذاشتن و علی رغم میلم مجبور به ازدواج شدم ، تو فامیل ما نمیشه رو حرف بزرگترها حرف زد ، سه سال بچه دار نشدم و بالاخره باز باید حرف گوش می دادم ، پسرم به دنیا اومد ، الان یازده سالشه ، آسم ، صرع و تالاسمی داره ، دائم باید مراقبش باشم ، خودم به خاطر کم خونی همیشه ضعف دارم و حالم بده ، شوهرم تنها کاری که می کنه اینه که سرکار می ره ، حقوقش رو میذاره رو اوپن و اصلا نمی دونه دکتر یعنی چی ؟ خرید یعنی چی ؟ نمی دونه وقتی تو خونه یه میز خریداری شده از کجا ؟ کی ؟ چند ؟ همه چیز و همه چیز با منه ، من تا جوراب های بچه ام رو می پوشونم ، همه کارای شوهرم رو هم باید بکنم ، قبلا می رفت حموم و من باید می شستمش ، یه بار گفتم خسته ام نمی تونم بشورمت ، اونقدر زد به در حموم که شکست ، منم لج کردم دیگه از اون وقت نرفتم که بشورمش ، خرید کردن بلد نیست تا به حال یه میوه درست حسابی نخریده ، خیلی خیلی خسته ام ، فقط اینجا نیست ، هفت تا خواهر برادریم هر وقت می ریم خونه ی مادرم همه ی بچه ها میان ، من غذا درست می کنم ، من جمع و جور می کنم و ... خیلی به من لطف کنن شاید ظرف بشورن ، مثلا بچه ی خواهر یا برادرم با وجود این که مادرشون هست از من آب می خوان ، میوه می خوان و ... وقتی بهشون می گم خسته شدم می گن مگه چی کار کردی ؟! هر سال عید مجبوریم بریم شهرستان خونه ی مادرشوهرم ، تمام سیزده روز سرپا هستم ، خونه ی برادرشوهرم چسبیده به خونه ی مادرشوهرم ، بارها شده که اومده و گفته یه صبحونه درست کن منم اینجا بخورم ، ناهار و شام هم تمام عید رو با هم هستن ، پدرشوهرم می گه این چند روز رو می خواهیم غذا بخوریم ، حتی اونجا هم شوهرم کمک نمی کنه ، تا دور هم می شینن می گه یه دور چایی بریز بخوریم .... بهشون گفتم من امسال نمیام ، مگه شوهرم رضایت می ده ؟ از حالا دعوا راه انداخته من سالی یکی دوبار می رم خونه ی بابام حالا تو ادا درآر ... دنبال یه جایی می گردم هیچ کسی رو نبینم ، صدای هیچ کسی رو نشنوم ، برم جایی کسی پیدام نکنه ، تصمیم جدیدی که فامیل اعلام کرده اینه که بچه ی دوم بیاری حواست از پسرت پرت می شه اینقدر لوسش نمی کنی !!!!!

 

شما قصه ی زندگی تونو چطور نوشتید ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 21  توسط منیژه | 

برگه ی مشخصات اولیه رو که بیرون پر کردن ، دست خانم ه ، به آقا می گه نمی خواد تو بیایی تو اتاق ، می پرسم برای چی اومدید مشاوره ؟ می گه برای ازدواج ! می گم خوب هر دو باید باشید ، نگاه خانم حاکی از شکایت و آقا میاد و می شینه .

 خانم 19 و آقا 23 ساله اس ، نسبت فامیلی دوری دارن ولی شناخت کافی وجود نداره ، حدود 18 روزه صیغه خوندن و خواستگاری به یک ماه هم نرسیده ، می پرسم چرا خیلی زود صیغه خوندید ؟ دختر پاسخ می ده پدرم اصلا اجازه نمی ده ما همین جوری با هم بیرون بریم یا بیاد خونمون ، برای شناخت بیشتر گفت صیغه بخونیم ، البته یک ماهه س . ولی تو این مدت کم هم به مشکل خوردیم !

بهشون توضیح می دم که تو مشاوره ی ازدواج دو تا کار می کنیم یکی این که چقدر شبیه هستید و اصلا به درد هم می خورید یا نه وتصمیم با خودتونه و به ما ربطی نداره که ادامه بدید یا نه و دوم این که آموزش هایی می دیدم که در طول زندگی به کارتون میاد و می دونید با مشکلات احتمالی چه کنید . خانم از خریدی که کردن می گه و این که کیف و کفشش چندان گرون هم نیست ولی آقا گفته فکر جیب منم باش من نمی تونم اینجوری بخرم ، بعدش به خانواده ها کشیده شده و حالا هر دو خانواده در حال گفتگو هستن ، قرار شده بیان مشاوره و اگه مشاور گفت به درد هم نمی خورن از هم جدا شن . می پرسم در مورد قیمت و حدود درآمد و .... و می گم به نظرم سر مسائل بیخودی دارید از هم فاصله می گیرید خیلی مسائل مهم تر هست که هنوز شما بهش نرسیدید ، این اولین کیف و آخرین کیف نیست و در آینده تقریبا این مسائل حل می شه و .... می خواهید باقی مونده ی وقت رو با هر کدوم تنهایی صحبت کنم ؟ با استقبال شدید دختر مواجه می شم !

و خانم می گه : من اصلا اینو دوست ندارم ، بیچاره هیچ ایرادی نداره و دارم بهونه می گیرم ، می خوام بهم بزنم ولی نمی تونم همین جوری بگم ، می گن چشاتو باز می کردی و خوب می دیدی ، حالا که فامیلن اوضاع بدتر می شه . من 13 ساله بودم که مزاحمی با یکی حرف زدم ، قرار گذاشتیم ، همدیگه رو در خونه ی مادربزرگش دیدیم ، یه پسر هیکلی از این ورزشکارا ، منم جقله ! منو کشوند خونه ی مادربزرگش و همون روز ب ک ا رتم رو از دست دادم ، یک سال باهاش گشتم ، بعد خیلی زور می گفت ازش جدا شدم ، با خیلی ها دوس شدم و با هر کی دوست شدم رابطه داشتم و گاه در آن واحد با چند نفر بودم ، 4 ساله سیگار می کشم ، از مشروب های برادرمم خیلی مصرف کردم ، البته از وقتی فهمیدم اینا می خوان بیان خواستگاری سیگار رو کنار گذاشتم ولی باقی چیزا سرجاشه ، تو خونه هیچ کسی متوجه من نبود ، پدرم مصرف کننده اس ، سیگار رو گاه تو مدرسه و بیشتر تو خونه می کشیدم ، چون پدرم مصرف کننده اس و سیگار هم زیاد می کشه بوش مشخص نمی شد ، این آخرا با یکی دوست شدم که از بچگی آرزوم بود این منو نگاه کنه ، حدود 12- 13 سالی از من بزرگتره ، البته همیشه با یکی از خودم خیلی بزرگتر بودم ، با یکی بودم حدود 55 ساله ، کلی چرخوندمش و پول ازش گرفتم ولی هیچ وقت باهاش نبودم ، این پسره رو خیلی دوست دارم ، خیلی بامرامه ، با معرفته ، مهربونه ، خیلی برام خرج میکرد ، دوستای خیلی بدی داشت ، الان هم بازداشته ، مشکلش اینه که دزدی می کنه ، کف زنی می کنه ، زورگیره ولی با من مهربونه ، شنیدم حداقل 10 سال براش می برن ، اونو دوست دارم می خوام منتظر اون بمونم !!!!!!!!!! وقتی اینا اومدن خواستگاریم مجبور شدم به خواهر بزرگم بگم ورژن نیستم ، اونم به اون یکی خواهرام گفت و مادرم و ... بالاخره الان ترمیم کردم ، اگه این پسر رو قبول کردم به خاطر گریه های مادرمه ، بهش گفتم دوسش ندارم و اگه بله می گم فقط به خاطر توست ، مامانم نمی دونه من با کیا بودم و چی کردم فقط فکر می کنه اون پسر اولیه بهم تجاوز کرد و من از ترسم صداشو در نیاوردم ...

ازش می پرسم شده بی دلیل یه وقتایی خیلی شاد باشی ، بگی ، بخندی ، زیاد حرف بزنی ، س ک س زیاد داشته باشی ، راه زیاد بری و کلا پر انرژی باشی و یه وقتایی هم اشکت دم مشکت باشه ، بی حوصله باشی ، منزوی شی ، حرف نزنی ، خواب و خوراکت به هم بخوره و .... می گه همیشه ، همیشه همین جوریم ، از بچه گی ام این جوریم ، همه رو کلافه می کنم و خودم کلافه ترم و از دست خودم و این جور بودنم خسته ام ....

بهش می گم احتمال تشخیص اختلال دوقطبی براش زیاده و حتما باید روان پزشک رو ببینه و دارو بگیره ، قرار میذاریم راستش رو به پسر بگیم ، البته این که علاقه ای وجود نداره و بهتره ادامه ندن .

پسر میاد تو اتاق و من بهش می گم ، روش نمی شده بگه علاقه ای نداره و صرفا چون شما پسرمناسبی بودی و خانواده اتون شناخته شده بودن ، ایشون قبول کرده و فکر کرده بنا به توصیه ها ، بعد عقد همه چی عوض می شه و کلی علاقه بوجود میاد که متاسفانه براشون پیش نیومده و شروع کرده به بهانه گرفتن که شاید شما صرف نظر کنید . پسر متعجب نگاهش می کنه و می گه خوب بهم می گفتی دوست ندارم ، قبول می کردم ، من دلم نمی خواد با کسی زندگی کنم که منو دوست نداره ....

قرار میشه مثل دو تا آدم بزرگ بدون این که مشکلی تو فامیل پیش بیاد و احترامی از بین بره ، به بزرگترها اعلام کنن تو هیچی تفاهم ندارن و ادامه ی این موضوع به صلاح هیچ کدوم نیست .

وقتی از اتاق خارج می شن دوباره دختر برمی گرده و می گه واقعا باید برم پیش روان پزشک ؟ پیش شما هم بیام ؟ و جواب هر دو مثبت هست .

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 10  توسط منیژه | 

حدود دو سال و نیم پیش چند جلسه ای رو با هم مشاوره داشتیم ، جلسه اول ، از احساس بی مصرف بودن ، خجالتی بودن ، تنهایی ، عدم موفقیت در ارتباط ها و .... شکایت می کرد ، پایان جلسه ی اول مشخص شد که تو هفت سالگی چند باری توسط پسر همسایه ابیوز شده ، این مساله باعث شده بود دیگه از ترسش کوچه نره ، چون پسر خوشگلی بود ، خیلی ها بغلش می کردن و دلشون می خواست ببوسنش ، باهاش بازی کنن ، والدین هم هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردن که پسر همسایه یه همچین کاری کنه .

4-5 جلسه اومد و می گفت حالم بهتره و دیگه نیومد .

چند روز پیش وقتی اومد تو اتاق ، بهش گفتم چی شد دوباره اومدی ، امیدوارم حالت خوب باشه ، گفت اگه حالم خوب بود که پیش شما نمی اومدم ؟! راست می گفت ، انگشت شمارن آدمایی که حالشون خوبه و پیش ما میان !

.... داغون ترم ، تو ماه گذشته ، سه دفعه اقدام به خودکشی کردم ، به عنوان مهندس کار می کنم ولی خودمو مهندس نمی دونم ، فکر می کنم آدمی نیستم که بخوام برام کار کنن ! نه جرات دستور دادن به کارگرام رو دارم نه اصلا حق خودم می دونم ، نه این که دستور خاصی بدم ، همه اش کاریه ، وقتی بهم می گن مهندس ، خجالت می کشم ، از کارم بیرون اومدم ، فیلم هیس رو که دیدم دلم می خواست برم با ماشین زیرش کنم ، خدا چرا حواسش به من نبود ؟ عدالتش کجاس ؟ مامان بابام چرا از حال بد من نفهمیدن چی شده ... نمی تونم با دوس دخترم بسازم ، اون دختر خوبیه ، می دونم منو دوست داره اگه نداشت با این همه اذیت من باید می رفت ، دلم می خواد به خاطر خودش بره ، من لایقش نیستم ، تو خونه دراز می کشم ، با کسی حرف نمی زنم ، همه می خوان یه کاری کنن من بخندم ولی حالم بدتر می شه ، شاید بین دوستام بخندم ولی نمی دونم چرا همون موقع هم دلم گریه می کنه ، نمی تونم دانشگاه رو ادامه بدم ، از همه ی دنیا ناراضی ام ، چشام باز بود و لوله بخاری که خودم کشیدم بیرون رو نگاه می کردم ، دلم برای مادرم سوخت صرف نظر کردم .... دوباره اومدم ، چی کار کنم ، حالم خوب نیست .

می پرسم کارای نیمه تموم داری ؟ می گه تا دلتون بخواد ، می گم مشاوره ات رو هم نیمه تموم میذاری ، می گه چی کار کنم ، فکر کردم خوب شدم ، می گم چی کار کنیم اگر باز نیمه تموم گذاشتی ؟ رفتی و با حال خرابتر اومدی ، اگر به مشاورت ادامه می دادی الان علاوه بر بهبود ، دیگه این همه حال خرابی رو هم تجربه نمی کرد ، یادم نمیاد اون وقت گفته باشی اقدام به خودکشی داشتی ولی الان اینو ازت شنیدم ، می گه شما بگید ، می گم اگر رفتی و نیومدی دیگه نمی بینمت ، می گه دلتون میاد من به این خوبی !!!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 23  توسط منیژه | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 22  توسط منیژه | 

تنهایی

تنهایی مرگبار است. . . تحقیقات جدید نشان می‌دهد ؛ نداشتن رابطه اجتماعی کافی ، احتمال مرگ زودرس را دو برابر می‌کند. طبق آمار به دست آمده ، مرگ و میر ناشی از تنهایی با تلفات مرتبط با سیگار برابری مي‌كند و مضرات مرگبار تنهایی ، دو برابر چاق بودن است. سی سال پیش تک افتادگی و دوری از جمع ، بیست درصد از بزرگسالان را شامل می شد ، در حالی که چهل درصد بزرگسالان کنونی تنها هستند. تنهایی همچنین دفاع عمومی بدن را کاهش می‌دهد و زمینه ابتلا به بیماری دیابت نوع 2 و بیماری‌های قلبی را نیز افزایش خواهد داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 12  توسط منیژه | 

موکل خواهرمه که به من ارجاع داده شده ، یکی از مراجعین کنسل کرده و خانم منشی بالافاصله و برای فردای روزی که با خواهرم گفتگو داشته با من وقت مشاوره می ذاره .

حال عمومی اش اصلا خوب نیست ، فرم مشخصات رو پر کرده ، تو قسمت ژنوگرام می خوام زمان عقد و ازدواج رو بنویسم ، می گه سه روز فاصله بین عقد و ازدواج داشته ، می پرسم از قبل هم دیگه رو میشناختید ؟ چشماش پر اشک می شه و می گه :

از اقوام نزدیک هستن ولی رفت و آمدی نداشتیم ، 7-8 سال پیش با یکی عقد کرده بود و دو سال بعد طلاقش داد ، گفتن دختره رو با کسی دیده ، سه سال پیش مادرش به من زنگ زد و گفت می خوام شماره ات رو بدم به پسرم با هم حرف بزنید ، زنگ زد و با هم حرف زدیم ولی همیشه  دیدار کاری بود ، شرکت داشت و من با توجه به رشته ام یه وقتایی تو کارای شرکت کمکش می کردم ، به نظر پسر خوبی می اومد ، آروم بود و هیچ وقت حرکت منفی نمی کرد ، شاید هم من متوجه نمی شدم ! ما واقعا ارتباط زیادی نداشتیم و من هیچ وقت حس نمی کردم که شاید بخوام باهاش ازدواج کنم ، یک سال پیش خواستگاری کرد و گفت می خوام با خانوادت مطرح کنم و دیگه هیچی نگفت ، منم حرفی نزدم ، اوایل امسال دوباره مطرح کرد ، بهش گفتم نمی خوام فقط انتخاب خانوادت باشم ، گفت کسی نمی تونه منو به انتخاب مجبور کنه ، خودم می خوام ، باز یه مدت گذشت گفت فکر کنم به درد هم نمی خوریم ، دو ماه بعد اومد و با خانوادم مطرح کرد و بالاخره ابتدای پاییز عقد کردیم ، یک ماه قبل از عقد ، تو نامزدیمون تنهایی با وجود مخالفت من رفت ترکیه ، من خیلی ناراحت شدم ، رفتم با یه مشاور حرف زدم ، مشاور بهم گفت حتم بدون تنها نرفته یا با کسی رفته و یا اونجا می ره خوشگذرونی ، کمی دقت کن در انتخابت ، بارها شده بود تلفنش چند روز خاموش بود می گفت می رم شکار ، حلقه برام نخرید ، می گفت من حلقه ی ازدواج اولم رو میندازم تو هم برو برای خودت بخر ، تا شب عروسی نخریدم ولی پدرم گفت به خاطر یه حلقه دعوا راه ننداز ، بالاخره خودم خریدم ، به شدت خسیس بود ، فکر می کردم شاید بعدا درست شه . شب عروسی مون اصلا با من نبود دائم این ور و اونور می رفت ، بهش می گفتم کجا می ری ؟ می گفت دنبال زن دوستمم باهاش عکس بگیرم ، یکی از دوستای منو دید و پرسید این شوهر داره ؟ یادت باشه دعوتش کنی بیاد خونمون ، همین دوستم اومد و بهم گفت شوهرت خیلی هیزه خدا به دادت برسه ...

وقتی همه رفتن و ما رفتیم خونمون ، پشتش رو کرد به منو خوابید ، خیلی ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم ، یک هفته از عروسی مون گذشت ، موبایلم زنگ خورد ، خانمی پشت خط بود ، ازم پرسید فلانی رو میشناسی ؟ گفتم بله ، شما ؟ گفت نه تو بگو کی هستی ؟ گفتم خانمشم ، جیغ زد و گفت تو غلط کردی من 10 ساله دارم باهاش زندگی می کنم تو زنشی ؟ مات و مبهوت بودم یعنی چی ؟ از اون طرف صدا می اومد ، صدای شوهرم بود با اون خانم دعوا می کرد و می گفت مگه تو زن منی ؟ خانمه گفت می خوام ببینمت ، بهش گفتم بیاد جلوی اداره ، با ماشینی اومد که شوهرم تو شب حنا بندون سوارش شده بود ، با هم حرف زدیم ، گفت ده ساله داره باهاش زندگی می کنه ، با وجود دو تا بچه از شوهرش به خاطر این جدا شده ، کلی ساپورت مالی کرده و این بوده که به کار شوهرم رونق داده وگرنه اون بی عرضه تر از این حرفاس بتونه شرکتی رو اداره کنه ،  ترکیه رو هم با هم رفتن ، ازم پرسید س ک س هم داشتید ؟ با وجودی که نداشتیم گفتم آره داشتیم . گفت بهم گفته باهاش رابطه نداشتم ، گرفتمش تا بعدا بچه بیاره ، سرش با بچه گرم شه خودمون عشق و حال کنیم ، صدای مامان بابم رو ببرم ...

شوهرم و خانوادش انکار کردن ، گفتن می خواد زندگی رو به هم بزنه بها نده ، برادر خانمه بهم زنگ زد و گفت این آقا اگه با شما ازدواج کرده هنوز تو خونه ی خواهر من چه غلطی می کنه و ... شماره اش رو سیو کردم رفتم پیش مادرشوهر و پدرشوهرم ، گفتم برادرش زنگ زده و اینا رو می گه ، گفتن غلط می کنه ، شماره رو گرفتم ، گذاشتم تو اسکیپر ، برادرش با پدر شوهرم حرف زد و همه ساکت شدن ، تو یک ماه و نیمی که تو خونه بودم سه بار به عناوین مختلف کتک خوردم ، دفعه ی آخر در رو قفل کرد تا کسی نیاد تو ، منو کتک می زد و می گفت اکراه دارم بهت دست بزنم ، از بس تو زشتی ، تو رو طلاق می دم می رم با دوست دختر خوشگلم ازدواج می کنم .... هر چی پدرشوهر و مادرشوهرم در زدن و سر و صدا کردن گوش نداد ، وقتی از کتک زدن خسته شد از خونه بیرون رفت ، موبایل منو با خودش برد و در رو قفل کرد ، پدرم به گوشی ام زنگ می زد و اون خاموش می کرد ، نگران شدن ، اومدن خونه ی ما ، دیدن در قفله و من نمی تونم بازش کنم، از پنجره نگاهش کردم ، دید که چقدر درب و داغونم ، با وجودی که قبلا می گفت زندگیتو کن ، بهم گفت وسایلت رو جمع کن بریم .

دو ماه و نیمه برگشتم خونه ی پدرم ، نمی خوام گریه کنم ، می خوام خودمو قوی نشون بدم ولی نمی تونم ، همه ی روزگارم شده اشک ، سرکار تمرکز ندارم ، منو له کرد ، بارها تحقیرم کرد ، من چه گناهی داشتم همچین بلایی سرم بیاد ؟ فاصله ی ازدواج منو همکارم 20 روزه ، وقتی اونو می بینم چه جوری تعریف می کنه و خوش میگذرونه ، حالم بیشتر بد می شه ، به کسی تو اداره نگفتم ، همه می گن چرا اینقدر لاغر شدی ، چرا زرد شدی ، خانوادم بهم می گفتن نتونستی جذبش کنی و ... وقتی بهشون گفتم من هنوز باکره ام باورشون نشد .حالا می خوام ازش طلاق بگیرم ولی هیچ کدوم از دلایلم برای قاضی قانع کننده نیست و می گه برو زندگیتو کن خانم اینا دلیل نمی شه برای طلاق !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 0  توسط منیژه | 

اومده تا وقت اضطراری بگیره ، منشی می گه فکر نمی کنم بشه الان مشاوره بگیرید می تونم اولین وقت ممکن رو بدم ، اصرار می کنه و از منشی می خواد الان با مشاور صحبت کنید شاید قبول کنه ، منشی در می زنه و می گه مراجعی اومده و می گه اضطراریه ، می بینیدش ، ساعتم رو می بینم و می دونم به دیر وقت می کشه ، وقتی می بینم با یه حالت خاص نگاهم می کنه می گم باشه می بینمش .

می گم چی شده که خواستید الان صحبت کنید ؟ می گه عقد کردم ولی خیلی دچار مشکل شدم ، فکر می کردم آرامش در انتظارمه ولی اینجور نشد . سر هر چیز کوچیکی دعوا می کنیم ، مشاجره داره به خانواده ها کشیده می شه ، حرمت ها از بین می ره و من از این وضعیت راضی نیستم ، الان با خانمم قهر کردیم ، یک هفته اس حرف نمی زنیم ، قهرهامون داره طولانی و زیاد می شه ، با زندادشم دچار مشکل شدن و .....

هر چی می گه می بینم تمام مسائلی که ما تو مشاوره ی ازدواج مطرح می کنیم و آموزش می دیم رو اشاره می کنه ، می گم به نظرم نیازه هر دو بیایید مشاوره ی ازدواج تا از این استرسی که شما رو گرفته رها شید و بدونید با مسائل چه جور باید برخورد کنید ، می گه قبل از عقد به خانمم گفتم قبول نکرد منم ازش گذشتم ، به نظرم اشتباه کردم ، من قبلا هم اینجا اومدم مشاوره ی ازدواج ، می خواستم بازم اینجا بیام ولی نشد ، می پرسم کی اومدید ؟ می گه 4 سال پیش ، اتفاقا فکر کنم پیش شما هم اومدم ، همون جلسه ی اول شما گفتید ما انتظارات و ایده آل و ... نوشتیم و برای هر کدوم رو دادید به اون یکی ، وقتی من دیدم خانم چی نوشته ، همون جا فهمیدم به درد هم نمی خوریم و صرف نظر کردم ! دو سه دقیقه با تعجب نگاهش می کنم ، می گم صرفا به دلیل این که نوشته هاشو دیدید ؟ می گه شما هم گفتید احتمال داره مشکلاتی سر راهتون باشه ؟ می پرسم مثلا چی و چرا ؟ می گه اون خانم دانشجوی دکترا بود و من دیپلمه هستم ، شما اولین نکته ای که بهش اشاره کردید همین بود ، اتفاقا خانم هم گفت اونا فقط ایده آل منه و همه نمی تونن ایده آلشونو بدست بیارن . بازم نگاهش می کنم و می گم عذاب وجدان گرفتم چرا زود تصمیم گرفتید ؟ من خیلی باید مراقب کلامم باشم ، می گه چرا عذاب وجدان ، من ممنونتونم ، احتمالا نمی تونستم با اون خانم به نتیجه برسم . با احساس ناراحتی عمیق می گم الان هم معتقدم یه دیپلمه و یه دکترا نمی تونن زیاد حرفی برای هم داشته باشن و اختلافاتشون به احتمال زیاد ، فراوانه ولی از این که شاید نسنجده حرفی زدم و شما عجولانه تصمیم گرفتید حس بدی دارم .

قرار می شه با خانمش برای آموزش و مشاوره ی پیش از ازدواج بیان ولی من دو سه روزی حالم گرفته بود و از خدا خواهش کردم کمکم کنه نسنجیده حرف نزنم و رو سرنوشت کسی تاثیر بد نذارم .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 20  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خالق من " بهشتی "دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ و " دوزخی " دارد به گمانم کوچک و بعید ، و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری

fa49th@yahoo.com

پیوندهای روزانه










































کتاب های دست دوم
آرشیو کامل خودمونی
روان شناسی کودک
آرشیو خودمونی
تنهایی رقصیدن
دیالوگ
فرهنگ و روان کاوری - دکتر محمد صنعتی
کابوس
دوست خوبم
یکی به من می خندد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM