هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .

هفته ی سختی داشتم ، هرچند دلم می خواست تا 10 بخوابم ولی نشد ، هشت بیدار شدم ، هشت و نیم رفتم سراغ گوشی ای که برای موارد ضروری شماره اش رو به مراجعین ضروری دادم ، می بینم پیامی دارم ، بازش می کنم ، نوشته "امیدوارم یه چیز غلطی باشه .. لااقل زیاد درست نباشه .. من همین الان یه ...تایی قرص ... خوردم " ، دوباره می خونمش ، ساعت ارسال رو نگاه می کنم نیمه شب ارسال شده ، تا حالا چند ساعت گذشته ؟ زنگ می زنم ، جواب نمی ده ، به اورژانس زنگ می زنم و می پرسم اگر کسی این تعداد قرص فلان خورده باشه چه اتفاقی می افته ؟ می گن می ره تو کما ، مشکلات تنفسی پیدا می کنه و ... بهشون می گم یکی از مراجعین من این کار رو کرده ، ازم آدرس می خوان ، چیزی ندارم ، می گم تلفنش رو دارم ، می گن آدرس باید باشه ، بازم زنگ می زنم ، چندین بار زنگ می زنم ولی کسی جواب نمی ده ، اونم کسی که هر لحظه به گوشی اش چسبیده ! تنها چیزی که به ذهنم می رسه برم دفتر و پرونده شو ببینم یا پرونده ی کسی که حتم دارم به خاطر اون دست به همچین حرکتی زده ، شاید ادرسش یا تلفن اون شخص رو پیدا کنم و بتونم کاری کنم ، با عجله می رم دفتر ، حدود یک سال پیش دیده بودمش وقتی که مراجع ام ازم خواسته بود ببینمش و باهاش حرف بزنم ، در واقع ببینم ته ذهنش به این فکر می کنه یا نه و اون دلایلی آورده بود و موضوع رو منتفی اعلام کرده بود ، اسم کوچیکش رو می دونم ولی فامیلی اش رو یادم نیست ، پرونده ها رو نگاه می کنم ، دفتر تلفن ها رو به هم ریختم ، فامیلی اش یادم نمیاد ، به این فکر می کنم وقتی سه شنبه پیام ها و چت های رد و بدل شده اشونو بهم نشون می داد چرا به فامیلی اون دقت نکردم ، بعد نیم ساعت پرونده اش رو پیدا می کنم ، می بینم تلفنی از اون فرد ندارم چرا که مراجع ام براش وقت گرفته بود و با خودش هماهنگ شده بود ، پرونده ی مراجع ام رو نگاه می کنم می بینم آدرسش به چیزی که دو روز پیش بهم گفته نمی خوره ، بهم گفته بود با هم خونه اش نساخته و برگشته خوابگاه ، باز فکر می کنم چی کار کنم ؟ زنگ می زنم 118 و می گم من 118 فلان شهرستان رو می خوام ، کد شهرستان و هشت تا سه رو می گن بگیر ، می گیرم و فامیلی اون فرد رو می گم ، می گن اسم کوچیک ؟ می گم من نمی دونم چیه ، بهشون می گم چرا تلفن می خوام و از تهران زنگ می زنم ، بهم شماره ای می دن ، زنگ می زنم ، چندین بار زنگ می زنم ، کسی جواب نمی ده ، به فکرم می رسه از همین 118 شهرستان شماره ی خونه ی مراجع ام رو بگیرم تا بتونم اسم خوابگاهش رو از خانوادش بگیرم ، دو تا شماره می دن ، به هر دو زنگ می زنم ، هر دو جواب می دن و می گن کسی با این اسم ندارن ، باز به بن بست می رسم ، از 118 شماره خوابگاهی رو می گیرم ، فکر می کنم از این خوابگاه میشه آدرس خوابگاه مورد نظر رو پیدا کرد ، زنگ می زنم ، اپراتور می گه خوابگاه فلان ، لطفا شماره داخلی مورد نظر رو بگیرید ، داخلی فرضی می گیرم بوق اشغالی مبنی بر اشتباه من می زنه ، چند تا خوابگاه و چندتا داخلی می گیرم باز موفق نمی شم ، یادم می افته یه بار یکی از نزدیکانم گفته بود می دونی نزدیک دفتر ، خوابگاه دانشجویی هست ؟ من نمی دونم کجاست ، از دفتر بیرون میام ، از فروشگاه چسبیده به دفتر سوال می کنم این جا خوابگاه دانشجویی وجود داره ؟ ساختمونی رو نشونم می دن ، می رم با مسئول خوابگاه حرف می زنم ، می خوام شماره خوابگاه ها رو ازشون بگیرم ، بهم می گن خوابگاه غیرانتفاعی هستن و شماره خوابگاه های دولتی رو ندارن ، برمی گردم دفتر ، دیگه راهی به ذهنم نمی رسه ، کمی دیگه وسایلم رو جمع می کنم و برمی گردم خونه ، تو راه باز زنگ می زنم ولی خبری نیست ، می رسم خونه ، کلید رو میندازم به قفل در ، دوباره گوشی ام رو برمی دارم بهش زنگ بزنم ، می بینم پیامی ازش دارم ، نوشته " میشه ببینمتون ؟ لطفا ... " بالافاصله می پرسم کجاست و جایی رو می گه ، هم خوشحال و هم به شدت عصبانی ام ، تلفنی باهاش حرف می زنم ، انگار صداش از ته چاه بیرون میاد ، نمی دونم دعواش کنم یا خوشحالی مو از شنیدن صداش نشون بدم ، هر دو رو انجام می دم ، اصرار داره همین امروز منو ببینه ، فوق العاده خسته ام و می گم نمی تونم ، شنبه می بینمش ، اصرار می کنه و می گم باهات تماس می گیرم .

تو خونه هستم ولی کلافه ام ، دلم می خواد آلبالو بخورم ، کلی آلبالو و رو نمک می زنم و می خورم ، نمی دونم فشارم بالاس یا پایینه ، نمی رم سراغ فشار سنج ولی می دونم استرس زیادی رو تحمل کردم ، فکر می کنم برم شربتی درست کنم و بخورم ( کاری که در همه ی عمرم شاید کمتر از انگشتای یک دست انجام دادم ) تو خونه با تعجب نگاهم می کنن ، می رم بخوابم شاید حالم بهتر شه .

استراحت کوتاهی می کنم ، پیشنهاد دیدن تاتری داده می شه ، اولش موافقت می کنم بعد می گم نه حسش نیست ، اعلام میشه تو حیطه ی آسیب های اجتماعی ایه ، بدون گوشی می رم تاتر ، " جمعیت امام علی " موضوعی رو با بازی مددجویانش به نمایش گذاشته و می گه ما مجوز تاتر نداریم و کارگاه آموزشی یه ، اسم نمایش " جعبه سیاه تصمیم کبری " است ، پدر معتاد و گرفتاری بچه های کار که باید خماری و نشئگی پدر رو به دوش بکشن و .... ، توی فیس بوک صفحه ای رو به این نمایش اختصاص دادن ، اگر می تونید برید و ببینید .

می رسم خونه می بینم یه پیام مبنی بر درخواست صحبت تلفنی و دو تا زنگ ازش دارم ، صحبت می کنیم و بهم می گه چرا این کار رو کرده ، آب پاکی رو دیشب تو چت ریختن به دستش ، می گم که می دونم سخته و می فهممش ( واقعا می فهممش ) ، ولی حیف این آدم با این همه استعداد و توانایی و نبوغش و... می گه چند بسته قرص دیگه گرفته ، کمی با هم حرف می زنیم ، فکر می کنم آروم شده باشه ، چندتا مثال زنده براش می زنم و می گم اونا چه جور با این موضوع خیلی سخت کنار اومدن .ازش قول می گیرم کاری نکنه ، بهش گفتم امروزم رو می نویسم و از خواننده ها می خوام بیان باهات حرف بزنن . حالا شما از تجربیاتتون یا هر چیزی که به نظرتون لازمه بهش بگید حرف بزنید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 0  توسط منیژه | 

با نامه ی دادگاه اومدن ، پسر 16 سالشون همراهشونه ، طبق قانون حداقل باید دو جلسه مشاوره داشته باشن و اگر مشاور عدم سازش رو اعلام کنه ، می رن برای مراحل پایانی طلاق .

هر دو کم سوادن ، آقا از خانومش خیلی کوتاه تر و حدود 13 سال بزرگتره ، تقاضای طلاق از طرف خانوم بوده و اقا تحت فشار بچه ها با جدایی موافقت کرده .  

وقتی سوال می کنم چرا می خواهید از هم جدا شید ؟ خانوم می گه دیگه توان زندگی با آقا رو ندارم ، آقا می پره وسط حرف خانوم می گه ، این خانوم تمکین نمی کنه ، دیگه منو نمی پسنده ، من که نمی خوام طلاقش بدم ، خودش طلاق می خواد ، دعوامون شدنی من کمی عصبی می شم ، یه وقتایی هم کتک می زنم ، خانوم می گه یه وقتایی ؟ !!! بیست ساله دارم کتک می خورم ، از 13 سالگی که اومدم خونش کتک خوردم تا همین هفته ی پیش ، قندون رو سرم شکسته ، از پله های چهار طبقه ساختمون نیمه کاره منو پرت کرده ، انگشت شصتم رو شکسته ، با شیلنگ و چوب منو زده ، آجر رو سرم کوبیده ، این آخرین بار هم با کمربند همه ی تنم رو سیاه کرده ، بچه هام شاهدن ، می تونید از پسرم که اومده بپرسید ... آقا می گه خانوم شما به من گوش کنید ، تو قران هم اومده اگه زن تمکین نکرد مرد می تونه بزنه ، اولش گفته با تذکر و قهر بعد کتک ، اشتباه من اینه اول کتک می زنم باید قهر کنم ، آدم اشتباه می کنه خوب منم اشتباه کردم ، قول بده تمکین کنه من دیگه نمی زنمش ... می خواد از من طلاق بگیره دوباره شوهر کنه ، خانوم به صورت مردش بعد یک ساعت نگاه می کنه و می گه تو درس عبرتی شدی که دیگه من به هیچ مردی نگاه هم نکنم ! 

می گم من می دونم شما از چه آیه ای حرف می زنید ، آیه 34 سوره نساء از تنبیه زن حرف زده ولی نه از شکستن و کبود کردن و ... گفته با چوب مسواک ( من خودم تو این زمینه مشکل دارم و دنبال دلیل می گردم ) ، این فرق داره با چوب و کمربند و ... که شما با استناد به این آیه به خودتون اجازه می دید با این وسایل خانومتونو کتک بزنید . از پسرشون می خوام بیاد تو اتاق ، تک تک جمله های مادر تایید می شه علاوه بر اون کتک بچه ها چه در منزل و چه در انظار عمومی هم مطرح می شه ، دلیلی برای جلسه ی دوم مشاوره نمی بینم و همون روز نامه به دادگاه رو می دم .

1-      کمتر کسی رو دیدم در سن پایین ازدواج کرده باشه و راضی باشه ، پس وقتی ازدواج کنیم که می دونیم چرا و با کی داریم ازدواج می کنیم .

2-      طبق نظر آدلر ، وقتی فردی نقصی در خودش می بینه در صدد جبران اون برمیاد ، این اقا به دلیل کوتاه بودن از همسر درصدد جبران با نشون دادن قدرتش در تنبیه های بدنی بوده ، یادمون باشه ، همه ی ما نقص هایی در ظاهر و باطنمون داریم که اذیتمون می کنه ، همیشه جبران ها منفی نیستن ، می تونیم راه کاربهتری اتخاذ کنیم ، این مرد اگر محبت و جذابیتهای رفتاری رو انتخاب می کرد ، الان همسر و فرزندانش یک صدا طلاق رو فریاد نمی زدن .

3-      همیشه همون جلسه ی اول نامه برای جدا شدن رو نمی دم ، گاه چندین جلسه از زوجین متقاضی طلاق می خوام که بیان مشاوره و چون باید نامه رو از ما بگیرن ، مجبور به آمدن هستن و این باعث میشه که روابط تصحیح شه ، در مورد این زوج ، امکان تغییر در حداقل بود .

4-      طبق تحقیقی تو کشور مشخص شده مشاوره ی ضمن طلاق 33 درصد افراد رو منصرف و به زندگی برگردونده ، مشاوره در مواردی مثل اعتیاد یکی از زوجین ، مشکلات حاد اقتصادی و اختلال شخصیت یکی از زوجین بی فایده اس .

5-      از آیات قران سوء استفاده و تفسیر به رای نکنیم .

6- عکس رو نذاشتم تا حس بدی رو منتقل نکنم .

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 15  توسط منیژه | 

 من اصولا خیلی کم درگیر مشکلات مراجعین می شم تا بتونم با توان ذهنی و جسمی مناسب کارم رو ادامه بدم ، اما چند هفته پیش اتفاقی افتاد که مدتیه منو تو فکر برده .

مراجع اول : خودش تنها اومده داخل اتاق و می گه همسرش بیرون نشسته ، ازدواج دومشه ، یه پسر داره ، الان خونه ی مادربزرگش بدون شوهرش زندگی می کنه و می خواد از دومی هم جدا شه ،خانوادش طردش کردن و جایی جز خونه ی مادربزرگ نداره ، وقتی هنوز همسر اول رو داشت با همسر دومش آشنا می شه ، همسر اول بد اخلاق ، خسیس و دست بزن داشته ، همسر دوم به خانوم کمک می کنه تا جدا شه و بالافاصله با هم ازدواج می کنن ، حالا همسر دوم ، عصبی ، پرخاشگر ، تو بیست سالگی مدتی بیمارستان روانی بستری بوده ، سالها به صورت قاچاقی تو چند کشور زندگی کرده ، مواد فروخته و زندانی شده ، حالا از دست پدر و مادر خودش و خانومش و مادربزرگ خانومش فوق العاده عصبیه و به من می گه اگر از زندان های ایران نمی ترسیدم این چند نفر رو می کشتم ، کار نمی کنه و اصرار داره خانومش برگرده خونه و خانوم می گه هرگز !

مراجع دوم : با مادرش اومده و مادرش بیرون نشسته ، می گه ، شوهرم اصلا منو نمی بینه ، تو یه ساختمان با والدینش زندگی می کنیم ، تو همه کار من دخالت دارن ، این که الان چی درست کردم ، ظرف هامو شستم یا نه ، مادر پدرم چقدر میان خونه ی ما و .... شوهرم اصلا با من حرف نمی زنه ، موهامو رنگ می کنم نمی بینه ، اجازه بیرون رفتن از خونه ندارم ، دائم می خوابم چون کاری ندارم ، هیچ وقت با من مشورت نمی کنه ، نظر منو نمی خواد وقتی چیزی می خره یا به کسی پولی قرض می ده من از این و اون میشنومو خودش بهم نمی گه ، با کسی آشنا شدم ، تلفنی خیلی با هم حرف می زدیم ، جای خالی شوهرم رو برام پر کرده بود ، یه روز شوهرم فهمید و تا جا داشتم کتکم زد و منو آورد خونه ی پدرم ، الان برگشتم خونه ی پدرم ، همه جا گفته ، دیگه خانوادش بیچاره ام می کنن و...

مراجع سوم : ایشون هم با مادرش اومده ولی هر دو تو اتاقن ، و می گه ، چهار سال پیش با دوست پسرم عقد کردم ولی اونقدر خانوادش اذیت کردن که تو همون دوران جدا شدیم ، برای این که خانوادم رو از نگرانی در بیارم اولین خواستگار رو قبول کردم ، گفت چادر سر کن گفتم چشم ، گفت تو خونمون پیش خانوم ها نه ولی حتی پیش برادرم باید چادر سرکنی و دامن با شلوار بپوشی و موهاتو رنگ نکنی و ... ، الان مدتیه دعوامون شده ، به ماشینش بیشتر از من توجه داره ، از صبح تا شب زنگ و اس ام اس نداریم ، به من می گه تو س ک س سردی ، اجازه ندارم ناخن بلند کنم ، هر جا بخوام برم باید مادر یا خواهرم باشن ، تو خانوادش تحویلم نمی گیره ، دائم می گه خسته ام بریم سر خونه زندگی همه چی درست می شه ، منم بهش گفتم از اول دوسش نداشتم ، الان هم ندارم و در ضمن ازش متنفرم ... . از مادرش می خواد اتاق رو ترک کنه و می گه تو " لاین " با کسی یک ماهه آشنا شدم ، از وقتی با اون حرف می زنم بیشتر از شوهرم بدم اومده ، بهم گفته جدا شو خودم باهات ازدواج می کنم !

به این فکر می کنم چی میشه که درست زندگی نمی کنیم ، چرا متوجه نیستیم کارامون رو دیگران اثر می ذاره ، سرنوشت ها رو عوض می کنه ؟!

شاید " اخلاق " رو کفن کردیم ولی هنوز دفنش نکردیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 16  توسط منیژه | 

 

 بنام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

به استحضار اعضای محترم انجمن روان‌شناسی ایران و دیگر اعضای محترم جامعه روانشناسی  و مشاوره کشور می رساند، به دنبال نامه مشترک انجمن روان‌شناسی ایران و انجمن مشاوره ایران به معاون محترم آموزشی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری به تاریخ 24 خردادماه سال جاری، مبنی بر پیشنهاد وقفه در اعمال تغییرات دروس روان­شناسی و مشاوره، ضروری بود که دلایل این درخواست به تفصیل بیان شود. بر این اساس نامه زیر توسط انجمن تهیه شده و به امضای ریاست محترم انجمن رسیده است که امید می رود مورد عنایت مسئولین محترم وزارت علوم، تحقیقات و فنآوری و نیز مورد توجه اعضای محترم جامعه روانشناسی و مشاوره به ویژه مدیران محترم گروه های روان­شناسی و مشاوره کشور قرار گیرد.

روابط عمومی انجمن روانشناسی ایران

 جناب آقای دکتر میلی منفرد

معاون محترم آموزشی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری

با سلام و احترام

        پیرو نامه­ی مشترک انجمن روان شناسی ایران و انجمن مشاوره ایران، مبنی بر ضرورت وقفه در اجرای تغییرات در دروس روان شناسی که به تاریخ 24 خردادماه سال جاری تقدیم حضرتعالی گردید، بدین وسیله جزئیات نقطه نظرات و نقدهای انجمن روان شناسی ایران در این خصوص تقدیم حضور می شود. هرچند انجمن قبل از نامه مشترک با انجمن مشاوره ایران نیز در این خصوص طی نامه 11542/74 مورخ 30/6/1392 اظهارنظر نموده بود (پیوست شماره 1)

 

بازنگری، غنی سازی و بومی سازی رشته ی روان شناسی که از سال1364 تا کنون بدون بازنگری باقی مانده بود، امری لازم، ضروری و قابل ستایش است. اما نقدهای جدی بر طرح انجام شده توسط "کارگروه روان شناسی شورای تحول و ارتقاء علوم انسانی" هم از نظر فرایندِ بازنگری و هم از منظر محتوای آن وارد است. بر همین اساس انجمن روان شناسی ایران پیش­بینی می­کند که عملیاتی شدن این طرح در سطح دانشگاه­ها، بدون تامل و بازنگری در آن توسط همه ی ظرفیت های علمی روان شناسی کشور، زیان و ضرر جبران­ناپذیری برای رشته ی روان شناسی به عنوان یک علم داشته و پیامدهای منفی در خدمت رسانی به مردم و سازمان­ها خواهد داشت، که برخی از آن­ها به شرح زیر به استحضار عالی می­رسد.

الف- نقدهای فرایندی

1- چگونگی شروع فرایند بررسی و حدود استفاده از ظرفیت­های علمی موجود در روان شناسی کشور

رئیس محترم کارگروه تحول در روان شناسی، مطرح کرده­اند که "طرح نهایی، حاصلِ اجماعی فراگیر ... بود" (مجله فصل تحول، شماره 7 و 8، صفحه 60). برای فهم اجماع اجازه بدهید ببینیم چه تعریفی از جامعه ی روان شناسی کشور و اجماع این جامعه داریم. شاید بتوان گفت جامعه ی روان شناسی کشور شامل گروه­های روان شناسی دانشگاه های سراسر کشور، انجمن­های علمی روان شناسی کشور و سازمان نظام روان شناسی و مشاوره جمهوری اسلامی می­باشد. اگر این تعریف را بپذیریم و انجمن روان شناسی ایران، به عنوان وسیع­ترین تشکل روان شناسی کشور را به این عنوان که نکند سهم خواهی می­کند!! نادیده بگیریم، این سوال مطرح است که از نظرات کدامیک از دیگر اعضای جامعه ی روان شناسی کشور، در فرایند امر رسماً نظرخواهی شده است. البته در نشست هایی، نتایج کار به گروه­های روان شناسی ارایه شده است که دیگر ربطی به فرایند ندارد. در واقع می­توان گفت گروه­های روان شناسی در تصمیم­سازی های کارگروه نقشی نداشته، بلکه با این تصمیم­ها مواجه شده­اند. در مجموع می­توان گفت که این طرح توسط گروه خاصی از روان شناسان تهیه شده است که نمونه واقعی جامعه ی روان شناسی نیستند و عدم بهره­گیری از همه ی ظرفیت های علمی رشته، نشان از نوعی یکسونگری و شتاب زدگی در انجام این طرح دارد.

 

2- عدم بهره­گیری از کار کارشناسی دقیق و فرایند علمی

طرح، پشت درهای بسته و به دور از چشمان تیزبین صاحب­نظران به اتمام رسیده است که رنگ و بوی شخصی­نگری، بیش از علمی­نگری در آن دیده می­شود. شاهد این مدعا سخنان رئیس محترم کارگروه روان شناسی جناب آقای دکتر فتحی است که در مصاحبه­شان با استناد به سخنان جناب آقای دکتر حداد عادل که فرموده­اند: "با چراغ خاموش و با کمترین تبلیغات عمل کنید"(مجله فصل تحول، شماره 7 و 8، صفحه 61). آیا برای انجام چنین امر خطیری حرکت چراغ خاموش و بهره­مند نشدن از صاحب­نظران صحیح است؟

3- عدم وجود ملاک­های مدون قانونی و علمی برای انتخاب اعضا در کارگروه روان شناسی

برای انتخاب اعضای کارگروه، ملاک های ولایت مداری، روحیه انقلابی، اعتقاد به تحول در علوم انسانی و... در انتخاب اعضاء در نظر گرفته شده است (مجله فصل تحول، شماره 7 و 8، صفحه 61) ولی به نظر نمی­رسد که ملاک­های فوق برای انتخاب اعضاء در بازنگری و تحول علم روان شناسی به تنهایی کافی باشند. شاید بتوان گفت بیشتر گرایش ها و سلیقه های شخصی که سمت و سوی ویژه ای دارد ملاک انتخاب اعضاء بوده است. از طرفی معلوم نیست که رئیس محترم کارگروه با چه سنجه­ها و ابزاری اعضای گروه را سنجیده­اند و یا اینکه صرفاً به باورهای خود و همکاران­شان اکتفا نموده­اند.

4- عدم بررسی، تصویب و طی مراحل قانونی مصوبات کارگروه روان شناسی در صحن شورای عالی انقلاب فرهنگی از مصادیق شتاب­زدگی طرح می­باشد. برای اطلاع بیشتر به مصاحبه جناب آقای دکتر الهیاری، رئیس محترم سازمان نظام روان شناسی و مشاوره با مجله فصل تحول مراجعه شود (مجله فصل تحول شماره 7 و 8 صفحه 56).

5- عدم توجه به ضرورت انجام مطالعه­های مقدماتی و راهنما

بدیهی است که در تبدیل طرح­های جدید به برنامه های علمی و فراگیر، انجام مطالعات مقدماتی و راهنما یک ضرورت است. نظر به اینکه اثربخشی هر طرح از ابتدا مشخص نیست ضروری است که هر برنامه جدید ابتدا در ابعاد کوچک و در جامعه محدود اجرا شود و پیش از اختصاص بودجه و صرف هزینه های مالی، پرسنلی و زمانی مورد ارزیابی قرار گیرد که از این طریق نه تنها نتایج مورد بررسی قرار می­گیرد بلکه اشکالات طرح نیز برطرف می­گردد.

6- با حذف رشته مشاوره مشخص نیست برای دانش آموزانی که نیاز به مشاوره های در دسترس دارند چه اتفاقی می افتد؟ افزون بر آن در کنار مشاوران مدرسه، در یک بازبینی معطوف به نیازهای جامعه، به روان شناسان مدرسه نیز نیاز است که بتوانند به مشکلات روان شناختی دانش آموزان توجه کنند.

ب- نقدهای محتوایی

1-     عدم ارایه تعریف مشخص از تحول علوم انسانی- اجتماعی در بازنگری رشته روان شناسی 

اگرچه غنی­سازی، بومی­سازی و ارزش مداری را به عنوان تعریف تحول ذکر شده است، اما به نظر می­رسد رویکردِ غالب کارگروه محترم، حوزوی کردن رشته­ی روان شناسی است. به همین دلیل در حاصل کار آن­ها بیشتر تغییر ساختار و شکل درس­های روان شناسی مشاهده می­شود و به محتوای برنامه­ها و آنچه در علم روان شناسی روز اتفاق می افتد توجهی نشده است؛ مثلاً به بنیادهای فیزیولوژیک و دانش عصب پایه در روان شناسی توجه اندک شده است و گویا هدف اصلی بیشتر اضافه کردن دروسی مانند انسان از دیدگاه اسلام، آشنایی با فلسفه اسلامی، روان شناسی دین، آموزه­های روان شناختی در قرآن و آموزه­های روان­شناختی در حدیث، بوده است.

2-     عدم توجه به پویایی علم روان شناسی

امروزه در جهان، دانشگاه­ها در جهت رقابتی بودن و ارتقای دانش تلاش می کنند در حالی که طرح شورای تحول در رشته روان شناسی، دیدگاه یکسان سازی برنامه­ها و محتواهای درسی را در پیش گرفته است که در نتیجه، آزادی عمل و رقابت را از دانشگاه­ها و مدرسان دانشگاه سلب می کند و مانع از پیشرفت علم می شود. بر این اساس پیشنهاد می شود به جای یکسان سازی واحدهای درسی و محتوای آن­ها، سیاست گذاران، تعدادی از واحدهای درسی را به گونه ای منظور نمایند که هر دانشگاه بتواند به صورت متغیر و با تاکیدهایی بر توانمندی­هایی که وجود دارند عناوین این دروس را تعیین نمایند.

3-     تاکید ناکافی بر اهداف علمی در تدوین دروس

کارگروه تحول در روان شناسی، هدف تربیت در دوره کارشناسی را آشنایی دانشجویان با مفاهیم علمی دانسته و 8 هدف از 20 هدف جزئی را به تقویت بنیان­های دینی دانشجویان روان شناسی اختصاص داده است. آیا وظیفه­ی دانشگاه در ارائه­ی دروس پایه و تخصصی در یک رشته­ی علمی، تقویت بنیان­های دینی است؟ آیا اضافه کردن واحدهایی با ساختار و عنوان اسلامی و دینی، بنیان­های دینی دانشجویان را تقویت می­کند؟

4-     عدم توجه به بنیان­های علمی در تخصیص واحدها

اضافه شدن واحدهای اسلامی و دینی به واحدهای پایه کارشناسی روان شناسی مبنای علمی ندارد و بیشتر به نظر می­رسد اعضای کارگروه، این واحدها را برای تقویت بنیان­های دینی و دانش مذهبی دانشجویان اضافه کرده­اند. نگاهی به واحدهای اضافه شده شاهد این مدعا است (روان شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلام، انسان از دیدگاه اسلام، آشنایی با فلسفه اسلامی، معرفت شناسی، آموزه های روان­شناختی در قرآن و حدیث و روان شناسی اخلاق)

5-     مشکل در تفکیک محتوایی واحدهای درسی:

 برای مثال:

الف- از نظر محتوایی درس انسان در اسلام (ردیف1) که جزء واحدهای عمومی است، هیچ تفاوتی با درس انسان از دیدگاه اسلام (ردیف102) ندارد.

ب- واحد روان شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلامی به عنوان یک درس جداگانه توجیهی ندارد، چرا که می توان موضوعات مربوط به آن را در واحد تاریخ و مکاتب روان شناسی و نقد آن (ردیف103) گنجاند. در غیر این صورت همه مکاتب در روان شناسی می توانند به عنوان واحدهای جداگانه آورده شوند.

ج- واحد معرفت­شناسی که به عنوان واحد درسی پایه اضافه شده است با دروس اخلاق اسلامی (ردیف2) واحد عمومی تداخل دارد.

د- همچنین اضافه شدن واحد درسی فلسفه اسلامی وفلسفه علم روان شناسی (ردیف 116و120) چندان منطقی به نظر نمی رسد. پیشنهاد می­شود این دو واحد جداگانه ادغام شوند.

ه- با در نظر گرفتن رشد اخیر علم روان شناسی، بهتر است واحدهای درسی از قبیل علم عصب پایه، روان شناسی فرهنگی، روان شناسی اعتیاد، روان شناسی سالمندی و... که در این طرح به عنوان دروس اختیاری لحاظ شده­اند جزء واحدهای پایه قرار گیرند.

و- برخی واحدهای مشاوره که تلاش شده در یک عنوان ادغام شوند مشکلاتی را در تدریس و مهارت آموزی دانشجویان ایجاد می­کند.

با توجه به عدم کارشناسی مناسب طرح تحول رشته روان شناسی و پیامدهای جبران ناپذیر آن، انجمن روان شناسی ایران از آن مقام محترم تقاضا دارد که دستور توقف طرح را صادر نمایند.

در پایان انجمن مفتخر خواهد شد چنانچه حضرتعالی با توجه به پیوست شماره 2 با این انجمن و جایگاه آن بیشتر آشنا شوید.

                                                                                                         دکتر شیوا دولت آبادی

 

                                                                                                 رئیس هیات مدیره انجمن روان شناسی ایران

 رونوشت

-         جناب آقای دکتر عبدالرحیم نوه ابراهیم، مدیر کل محترم دفتر برنامه ریزی آموزش عالی وزارت علوم، تحقیقات و فنآوری

-         مدیران محترم گروه­های روان شناسی و مشاوره دانشگاه­های کشور

-         جناب آقای دکتر مرتضی براری، دبیر محترم کمیسیون انجمن های علمی ایران

-         جناب آقای دکتر عباسعلی الهیاری، رئیس محترم سازمان نظام روان شناسی و مشاوره ج.ا.ا

-         سرکار خانم دکتر شکوه نوابی نژاد، رئیس محترم انجمن مشاوره ایران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 16  توسط منیژه | 
تنها میاد تو اتاق و می گه خواسته اول خودش صحبت کنه و شوهرش بیرون نشسته .

 

منشی مرکز مشاوره ای بوده ، مراجعی در رفت و آمدی که به اون مرکز داشته ایشون رو برای برادرش در نظر می گیره ، طی گفتگوهای اولیه متوجه می شه این آقا ،دوره های افسردگی زیادی رو داشته ، سه بار خودکشی کرده ، درگیری های زیادی در محل های کاری داشته ، اصولا ساکت و کم حرفه و ... ولی مدتیه حالش خوب شده ، افکار خودکشی نداره و فکر می کنه برای ازدواج آماده اس .

دو ماهه رفتن سر خونه زندگی ، درگیری های وحشتناکی با هم داشتن ، هر کدوم خواسته هایی دارن که اون یکی متوجه نمی شه یا حتی براش خنده داره ، یکی همه جوره گله داره از این که هیچ کدوم از مراسم ها طبق میلش نبوده ، توجه نمی بینه ، زندگی آینده رو مملو از قرض و قسط می بینه ، دلش یه مرد محکم می خواد ولی با کسی طرفه که هر وقت تحت فشار بوده خودکشی کرده .... اون یکی خسته اس ، بی حرمتی دیده ، حسابش نمی کنن و ...

خانوم در حال صحبت کردن بود که منشی در می زنه ، می گه همسرشون می خوان بیان تو اتاق ، میاد و می گه خانومم نباشه بهتره ، خانوم قبول می کنه ، استرس آقا بالاس ، می گه نمی دونم خانومم چیا گفته ولی من از دستش خسته شدم ، پیش همه سرم داد می زنه ، یه بار پیش خانوادش بهم چک زده ، گیر زیاد می ده ، توقع خنده دار داره ، مثلا روز ولنتاین برام کادو خریده با این که من پام شکسته بود ، انتظار داشت منم براش چیزی بخرم ، اصلا ولنتاین یعنی چی ؟ این مسخره بازیا چیه ؟ البته من منتظر بودم اون روز بیاد پیشم بمونه ، حالا اگه می شد دوتایی می رفتیم بیرون یه چیزی می خریدیم ولی خوب نشد ، می گم بهش گفتی یه همچین چیزی تو ذهنته ؟ می گه نه ! فقط عصبانی شدیم و دعوامون شد . منو دچار استرس کرده ، نمی دونم به شما گفته یا نه ، من سه دفعه خودکشی کردم ، الان دو ماهه عروسی کردیم ، هفته گذشته هم خودکشی کردم ، وسطش که هوا دیگه بهم نمی رسید پشیمون شده بودم ولی قدرتی نداشتم ، افتادم زمین و ... این باعث شد بتونم نفس بکشم ، پیش خودم گفتم خودکشی کنم برای خانمم بهتره ، مردم می گن شوهرش مرده نمی گن طلاق گرفتن بعد دو ماه ! ....

۱- کار تو مرکز مشاوره نباید این شبه رو بوجود بیاره که می شه مشکلات زندگی رو به خوبی حل کرد !

۲- ازدواج فرایند درمانی نیست ، کسی که سه بار خودکشی کرده ، افسردگی عمیق داره ، با کمی بهتر شدن کیس مناسبی برای ازدواج نمی شه . گاه ازدواج فرد رو افسرده تر می کنه .

۳- نخندیدن به انتظارات دیگران سخت نیست ، یه وقتایی مسیر راحت و کوتاهی یه برای داشتن زندگی شادتر یا شریک زندگی شادتر !

۴- حرمت شکنی دل ها رو کینه ای می کنه به خصوص وقتی پیش بقیه این اتفاق بیفته .

۵- خانواده ها با اصرارشون برای ازدواج فرزند مشکل دارشون بیشترین ضربه رو بهش می زنن ( چه از نظر عاطفی و چه از نظر اقتصادی و ... )

۶- با وجود این که خانوم منشی مرکز مشاوره ای بوده ، برای مشاوره ازدواج اقدام نکرده ! این موضوع رو جدی بگیرید ، گاه با دو سه جلسه مشاوره ، اطلاعات بسیار خوبی از هم بدست میاریم که در تصمیم گیری یا حتی آگاهی از مشکلات احتمالی و آماده شدن برای حل مشکلات بهتر عمل می کنیم .

۷- پیامد های ناگوار ازدواج نادرست بیشتر و وسیع تر از ازدواج نکردنه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 14  توسط منیژه | 

یکی دو دقیقه تاخیر دارم ، خانوم منشی زنگ می زنه که کجایید ؟ می گم کمتر از 5 دقیقه دیگه می رسم . زنگ مرکز رو می زنم ، مردی خمیده به خاطر نوع راه رفتنش توجه ام رو جلب می کنه ، می رم بالا ، صدای زنگ و باز شدن در رو میشنوم ، وارد مرکز می شم ، خانومی بسیار محجب نشسته ، خانوم منشی میاد تو اتاق و می گه این خانوم یک ساعت زودتر اومده تا شما رو تنها ببینه ولی نشد ، از اتاق خارج می شم ، مرد خمیده رو تو سالن می بینم ، دعوتشون می کنم به اتاق ، خانوم ساکته ، از آقا می خوام خودشو معرفی کنه ، لیسانس داره و تو قسمت شغل نوشته کارگر ، 30 ساله اس ، آروم حرف می زنه ، توجه ام رو به صورت خاصی جلب کرده ، ژنوگرام هر دو رو می کشم ، از آقا سوال می کنم مادرتون چند ساله اس ؟ میگه 40 ، منو خانوم به هم نگاه می کنیم ، می پرسم فکر می کنید مادرتون تو 10 سالگی شما رو به دنیا آورده بود ؟ می گه بله ، کمی سکوت می کنم می گه نه فکر نمی کنم ، نمی دونم چهل و چند سالشه ، اطلاعات تحصیلی و سن و سال هیچ کدوم از اعضای خانواده رو نمی دونه ، از خانوم درباره ی انتظاراتش می پرسم ، می گه این فیزیک آقا منو اذیت می کنه ، بهش گفتم باید براش کاری کنه ، در ضمن ایشون پیش مادربزرگشون زندگی می کنه ، سوال می کنم چرا با وجود والدین پیش مادربزرگ بودید ؟ می گه قبلا با هم زندگی می کردیم وقتی خونه خریدیم و مامان بابام خواستن برن ، من نرفتم ، سوال می کنم از چند سالگی پیش مادربزرگ هستید ؟ یادش نیست ! در مورد فیزیکش می گه : از وقتی رفتم دانشگاه این جوری شدم ، مادربزرگم بهم گفت سربزیر باش ، منم خجالتی بودم و همیشه سرم پایین بود ، دیگه عادت کردم این شکلی راه برم ، کمرم خمیده شد ، ورزش می کنم درست می شه ، خانوم خواسته صاف راه برم ، منم قبول کردم ، از شغلش می پرسم ، 20 روزی هست شروع به کار جدید کرده ، می پرسم تا به حال کارتونو عوض کردید ؟ می گه خیلی ، می گم طولانی ترین تایمی که مشغول کار بودید چقدر بوده ؟ می گه 6 ماه ، می گم تضمینی وجود داره که تو این کار بمونید ، مشکل معاش نداشته باشید ؟ می گه نه چه تضمینی ؟ می پرسم چقدر حقوق می گیرید ؟ می گه 400 تومن ! می گم فکر می کنید می شه با این پول زندگی کرد ؟ خونه که ندارید ، خانواده قول چندانی برای حمایت ندادن ، فکر نمی کنید مشکلاتتون زیاد باشه ؟ می گه اگه ریخت و پاش نباشه می شه زندگی کرد ! از آقا خواهش می کنم برای چند دقیقه بیرون باشه ، از خانوم سوال می کنم شما چرا می خواستید منو تنها ببینید ؟ می گه می خواستم یه چیزایی قبلش به شما بگم ، فیزیکش رو دوست ندارم ، راه رفتنش مناسب نیست ، تا زنگ نزنم و اس ندم ، متوجه نیست باید این کارا رو انجام بده ، رستوران رفتیم با دامادشون ، نشسته تا یکی دیگه حساب کنه ، من خیلی مذهبی هستم ، شکل خانوادم نیستن ، خواستگارام خانواده ام رو می بینن و جلو میان ولی من وقتی می گم عروسی نمی رم ، موسیقی گوش نمی کنم و ... نه اونا قبول می کنن و نه من می تونم اونا رو قبول کنم ، معرف بهم گفت چیزایی که تو می خوای این آقا داره ، مذهبیه ، پسر سالمیه ... ، شاید روش کار کنم تغییر کنه ، شاید یه چیزایی رو یاد بگیره ، می گم آمادگی داری شاید تا آخر عمرت در حال آموزش باشی ؟ به نظر نمیاد نیاز داشتن یک تکیه گاه برای شما با این آقا رفع شه ، بدشکلی ستون مهره هاش ربطی به دانشگاه رفتن و سربه زیر بودنش نمی تونه داشته باشه و ... . همچنان مثل لحظه ی ورودش مات و مبهوت نگاه می کنه و به حرفام گوش می ده . می گم هیچ عجله ای برای عقد نکنید ، می گه آزمایش خون رفتیم ، هر دو خانواده عجله دارن .

از آقا می خوام وارد جلسه شه ، می پرسم می دونید نیاز یک زن چیه ؟ از شوهرش چی می خواد ؟ می گه می خواد پشتیبانش باشه ، می گم چه جور ازش حمایت می کنید ؟ نمی دونه چه جوابی بده ، می گم اگه نظر خانوم شما با نظر خانوادت متفاوت باشه چی کار می کنید ؟ می گه نظری که به نفع من باشه رو قبول می کنم . می گم چرا عجله برای عقد دارید ؟ می گه آخه ماه رمضان داره می رسه ؟ می گم میشه ربطش به عجله در عقد رو بگید ؟

از هر دو می خوام دست از عقد با عجله بردارن و فرصت به خودشون بدن برای شناخت بیشتر ، ولی بعید می دونم خانوم بتونه مقاومت کنه و خانواده ها کوتاه بیان .

- تفاوت در EQ و IQ بسیار مشکل آفرین می تونه باشه .

- صرفا داشتن یک آیتم از فاکتورهای مورد نظر برای ازدواج و نادیده گرفتن باقی فاکتورها دور از عقل و درایت هست .

- برعکس زیبایی ها که خیلی زود عادی می شه ، زشتی ها عادی نمی شه ، اگر در ظاهر یا باطن کسی چیزی رو زشت می دونیم ، همیشه بهش فکر می کنیم و تحت تاثیرش هستیم ، پس جدی بگیریمش .

- تغییر شغل دائم ، اعلام خطر و وجود مشکلی در ارتباط یا مسائل دیگه اس .

- نمیشه کسی رو تغییر داد .

- خانوم ها از تکیه گاه بودن خسته می شن چرا که نیاز طبیعی شون اینه تکیه کنن .

- همه ی آدما از این که دائم باید در حال آموزش باشن و نگران از خرابکاری طرف مقابل ، کلافه می شن .

- من گاه از لیسانس گرفتن برخی افراد به اندازه ی دیدن یک مریخی ، متعجب می شم !

- گاه تنها موندن آسیب کمتری از برخی ازدواج ها داره .

- به راحتی از هر آنچه می شنویم نگذریم و دقت بیشتری کنیم ( زندگی با مادربزرگ و خمیده شدن به دلیل سفارش ایشون ) .

- و ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 0  توسط منیژه | 
تو پونزده سال کار مشاوره ، بارها و بارها با یک صحنه ی تکراری روبرو شدم و گاه خیلی متاثر .

از لحظه ی ورود حال بدی داشت تا حدی که وقتی برگه ی مشخصات مراجع رو دادم دلش نمی خواست پرش کنه ، می خواست از دل پرش حرف بزنه . با بی حوصله گی پر کرد ، تا اومد حرف بزنه صورتش از اشک خیس شد ، معلوم بود همچنان عصبانیه ، می خواد حرف بزنه ولی اشک نمی ذاره ، چند دقیقه اول رو با مقامت زیاد مانع از بلند شدن صدای گریه شد ولی طاقت نیاورد و یه دستش رو صورتش و یه دستش رو رو به من برای عذرخواهی بابت بلند شدن صدای گریه اش . سکوت می کنم و می گم هر جور دلت می خواد و هر قدر دلت می خواد گریه کن .

همه ی حرفش اینه " باشه که رفته ، قبول که نمی خواست ادامه بده ، حرفی ندارم ، آدما باید انتخاب کنن ، ولی چرا بهم نگفت ، چرا آدم حسابم نکرد ، این همه سوال منو کی باید جواب بده ؟ من موندم و این همه درد ، بگو چی شد که رفتی ؟ چرا رفتی ؟ چرا نخواستی ، اصلا دلم نمی خواد ادامه بدم ولی دلم می خواد بدونم چرا رفته ؟؟؟؟ چرا وقتی زنگ می زنم یا پیام می دم و می گم فقط سوال های منو جواب بده ، نمی خوام برگردی ، نه تلفن رو جواب می ده نه پیام منو ؟ ....

پ.ن :1- توی یک هفته دو تا کیس از هر دو جنس داشتم که تقریبا محتوای رفتار و کلامشون و سوالشون یکی بود . 2- فرهنگ سازی کنیم ، اگر کسی می خواد بره ، مانعی نیست ولی طرف مقابل رو با سوال هاش تنها نذاره ، جواب دادن به سوالات ، از شعله ی خشم و کینه و ... کم می کنه و آرامش زودتر و بهتر به سراغ افراد میاد .

3- چند روزی مسافرتم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 16  توسط منیژه | 

راهبرد دلفینی

همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد.

اما چگونه می‌توانیم كلیدی پیدا كنیم كه روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه‌ای ما را تسهیل كند؟ و چگونه می‌توانیم راه‌حلی بیابیم كه برای همه اشخاص راضی‌كننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟

نویسندگان كتاب راهبرد دلفینی كلید این امر را تنها در همكاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند. آنها معتقدند كه به طور كلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به 3 طبقه تقسیم كرد: ماهی‌های كپور، كوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته اول: ماهی‌های كپور هستند كه همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌ زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی می‌كنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن  شخص می‌شوند و حتی ممكن است قربانی روابط غلط و تفكرات منفی خود شوند.

دسته دوم: كوسه ماهی‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار می‌گیرند. برای اینكه من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای كوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب می‌آید. هر ماهی یك وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم ‌یا حداقل در زندگی حرفه‌ای یا شخصی خود با كوسه‌هایی برخورد كرده باشیم.

دنیای سازمان‌ها و دنیایی كه ما در آن كار می‌كنیم از دیرباز دنیای كوسه‌ها تلقی می‌شود كه گاه صحبت از كاركنانی می‌شود كه برای رسیدن به مقام‌های بالا یكدیگر را می‌درند. در دنیای پررقابت امروز، حتی سازمان‌ها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمان‌های دیگر حمله می‌كنند. به طور خلاصه انسان‌هایی را می‌توان یافت كه كم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده- بازنده هستند.

دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفین‌ها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده- برنده را برگزیده است.

دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی می‌كند. او هیچ كمبودی ندارد و می‌خواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند. اگر یك دلفین زخمی شود، 4دلفین دیگر او را همراهی می‌كنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌های زیادی نیز وجود دارد كه در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌های انجام شده در سان‌دیه‌گو  نشان داده‌است كه دلفین‌ها علاوه بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش‌ هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

تحقیق زیر روحیه همكاری و روش‌های برنده- بازنده و برنده- برنده  را به خوبی آشكار می‌سازد. در سان‌دیه‌گو  پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفین را به مدت یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا كوسه‌ها به یكدیگر حمله كردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها فقط می‌خواستند با آنها بازی كنند ولی كوسه‌ها بی‌وقفه به آنها حمله می‌كردند. سرانجام دلفین‌ها به آرامی كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسه‌ها حمله می‌كرد آنها به ستون فقرات پشت  یا دنده‌هایش می‌كوبیدند و آنها را می‌شكستند. به این ترتیب كوسه‌ها یكی بعد از دیگری كشته می‌شدند. پس از یك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی می‌كردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راه‌حل‌ها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی حرفه‌ای و ‌شخصی ارائه می‌دهد. كوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در دنیای او برای برنده شدن‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌كنند.

بیایید یكبار دیگر ماجرای استخر سان‌دیه‌گو را مرور كنیم. وقتی یك كوسه با یك دلفین روبه‌رو می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ كوسه حمله می‌كند چون روش ارتباطی او برنده- بازنده است‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری خاص خود فرار می‌كند و می‌گوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی می‌كنم. در دریا برای همه به اندازه كافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم. كوسه دوباره حمله می‌كند و دلفین فرار می‌كند. كوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگ‌نظری  ندارد، بنابراین مجددا حمله می‌كند.

دلفین كه می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آنقدر انعطاف‌پذیری دارم كه در موقع مناسب به یك كوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش.اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به راحتی او را می‌بخشد و طوری با او رفتار می‌كند كه انگار یك دلفین است.

تاكید كتاب راهبرد دلفینی این است كه روحیه انعطاف‌پذیری و همكاری دلفینی می‌بایستی در همه ادارات، سازمان‌ها، موسسات، مدارس، خانواده‌ها وحتی زوج‌ها تعمیم یابد‌ زیرا همه ما در سطوح مختلف دلفین‌هایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به مسائل ناخوشایند از انعطاف‌پذیری لازم برای تبدیل شدن به یك كوسه برخورداریم ولی این كار باعث نمی‌شود كه دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم.

منبع :

http://pulse.yahoo.com/_HMBT45SA3VQYZOWIBRLVKVJW3E/blog/articles/195638

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 21  توسط منیژه | 

شش سال با هم دوست بودن ، تصمیم می گیرن با هم ازدواج کنن ، عقد می کنن و بعد چند ماه ، تو دوران عقد از هم جدا می شن ، دو سه ماهی نگذشته ، می بینن طاقت دوری از هم رو ندارن ، دوباره عقد می کنن و برای این که دیگه بر سر رفتن به خونه ی بخت مشکلی پیش نیاد ، هر دو از مشکلات چشم پوشی می کنن و قورتش می دن ، می رن خونه ی بخت ، هنوز چهار ماه از زندگی شون نگذشته ، دوبار ، دعوای اساسی می کنن که بالاخره به این نتیجه می رسن بیان مشاوره .

خوب همدیگه رو میشناسن ، البته نقاط قوت و ضعف هم روخوب می دونن ، وقتی دعوا دارن از هر آنچه که ممکنه ، برای له کردن و عصبی کردن طرف مقابل استفاده می کنن ، از ظاهر و باطن و خانواده ها گرفته تا حدس و گمان هایی که می تونن بزنن که چه جوری طرف مقابل رو عصبی کنن ، کمال سوء استفاده رو می کنن .

لجبازی ، نگرانی از باخت در جروبحث ها ، بی اطلاعی از مهارت های زندگی زناشویی ، بی احترامی محض ، استفاده از کلمات رکیک و محرک ، شعله ور کردن آتش کینه از طرف خانواده ها ، سرایت دادن مشکلات به خانواده ها بدون گرفتن کوچکترین نتیجه ی مثبت ، مشکلات اقتصادی ، به رخ کشیدن و مقایسه کردن زندگی در خونه ی پدری با زندگی بعد ازدواج توسط هر دو ، نداشتن مهارت گفتگو، ویران کردن همه ی پل های پشت سر بعد از هر دعوا و جر و بحث و .... .

معتقدن تنها دلیل کنار هم بودنشون ، عشقی هست که به هم دارن و طاقت دوری از هم رو ندارن .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم خرداد 1393ساعت 17  توسط منیژه | 

جلسه ی اول رو خانوم تنها اومده و می گه : چهار سال پیش بعد از جدایی اش از همسرش با مردی که اونم جدا شده بود و دو تا بچه داشت و از اقوام بسیار دور سببی بود ارتباط می گیره ، به دلیل شرط همسر سابق خانوم مبنی بر سلب حضانت بچه در صورت ازدواج مجدد ، صیغه ی 99 ساله می خونن ، آقا از دیدن بچه هاش محروم بود و این مساله آزارش می داد . مدتی بعد همسر اول آقا رجوع می کنه و الان چهار ساله این آقا با هر دوی این ها زندگی می کنه ، همسر اولش بیماره و آزار دهنده رفتار می کنه ، فقط به خاطر بچه ها باهاش مونده و دلش نمیاد این خانم صیغه ای رو هم رها کنه . در واقع آقا بچه هاش رو با خانم دوم می خواد ، هر دو به هم خیلی علاقه دارن ولی این خانم دیگه نمی تونه به این صورت زندگی کنه . قرار می شه آقا رو ببینم .

جلسه ی دوم هر دو میان ، خانم ساکت نشسته تا آقا حرف بزنه و آقا می گه : خانم اولش کم سن و سال بود که با هم ازدواج کردن ، جز مدت کوتاهی همیشه مشاجره داشتن ، بچه ی اول که دنیا میاد فکر می کنن اوضاع خوب می شه ولی باز همه چی مثل گذشته بود ، تصمیم می گیرن از هم جدا شن ، کارای قانونی رو انجام می دن به خاطر بچه پشیمون می شن و برمی گردن ، بچه دوم هم دنیا میاد ، باز اوضاع فرقی نداشته ، آقا درآمد خوبی داشت ، معتقده هیچ وقت با وجود مشکلات عدیده ، خانواده در مضیغه نبوده ، به مرور آقا مصرف کننده می شه و اینم به مشکلاتشون اضافه می شه ، یه روز که خانوم بیمار بوده و می ره دکتر و آقا بعد از آزمایشی که خانومش میده توسط دکتر مطلع می شه خانوم به بیماری که به صورت ارثی از پدر و مادرش گرفته مبتلا شده ، برای حفظ روحیه ی خانوم به مدت چهار سال از بیماری خانوم حرفی نمی زنه و فکر می کرده اگه خانوم بدونه زمین گیر می شه ولی این جوری داره بهش کمک می کنه ، مشاجرات زیاد می شه ، خانوم از بیماریش مطلع می شه ، آقا بعد یه تصادف با دوپای شکسته از خونه اخراج می شه ، خانوم تقاضای طلاق می کنه و از هم جدا می شن ، آقا مدتی کارتون خواب می شه تا این که با خانوم دومش آشنا می شه ، این خانوم ضمن پرستاری موجبات ترک اعتیاد رو فراهم می کنه و بعد مدتی آقا سالم و سرحال می شه . وقتی خانوم اولش از ازدواج آقا مطلع می شه اقدام به رجوع می کنه ، این وسط بچه ها پدر رو نمی دیدن و رابطه ی خوبی باهاش نداشتن ، هرچند پدر معتقده عاشقانه بچه هاش رو دوست داره ولی همسرش میونه ی اینا رو به هم زده ، با اصرار خانوم و به خاطر بچه ها دوباره با همسر اولش ازدواج می کنه و حدود یک سال اصلا از خانوم دوم سراغی نمی گیره ، باز مشاجرات شروع می شه ، آقا برمی گرده به همسر دومش ، بیماری خانوم خیلی پیشرفت کرده ، بچه ها به شدت نگران بیماری مادرشون هستن ، حالا سه سالی هست آقا روز پیش خانوم دوم و شب پیش خانوم اولش هست ، خانوم دوم دیگه نمی خواد این شکلی ادامه بده و می خواد آقا رو برای همیشه داشته باشه و یا اصلا نداشته باشه ، به خاطر دوتا بچه ی آقا می گه برگرد پیش اونا ، من هم بچه دارم و می دونم بچه پدر می خواد و هم من نتیجه ی یه زندگی شبیه زندگی تو بودم و سرانجام خوبی با این رویه برای بچه ها نمی بینم .

آقا می گه هیچ عذاب وجدانی در ارتباط با بچه ها و زندگی اش نداره و همیشه فکر می کرده بهترین تصمیم ها و انسانی ترین تصمیم ها رو می گرفته ولی از وقتی جلسات naرو شرکت می کنه فکر می کنه شاید جاهایی اشتباه کرده ولی عمدی نبوده .

می خوان من بگم چه تصمیمی باید بگیرن ، می گم من به کسی تصمیمی رو دیکته نمی کنم و خودشون باید مسئولیت تصمیم هاشونو به عهده بگیرن و می خوام در صورت امکان همسر و فرزندانش رو ببینم تا با اونا هم صحبت کنم و حرفاشونو بشنوم .   

+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 19  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خالق من " بهشتی "دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ و " دوزخی " دارد به گمانم کوچک و بعید ، و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری

fa49th@yahoo.com

پیوندهای روزانه










































کتاب های دست دوم
آرشیو کامل خودمونی
روان شناسی کودک
آرشیو خودمونی
تنهایی رقصیدن
دیالوگ
فرهنگ و روان کاوری - دکتر محمد صنعتی
کابوس
دوست خوبم
یکی به من می خندد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM