![]() |
![]() |
|
| هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم . |
|
چهار ماهه بار دار بود و هنوز نمی دونست ، البته مدتی بود که احساس می کرد حالت هاش فرق کرده ولی هرگز به مغزش خطور نمی کرد که ممکنه بار دار باشه ، تغییرات وادارش می کنه یه سری به دکتر بزنه و اونم آزمایش براش می نویسه ، از بد حادثه متوجه می شه که بارداره ، انگار غم دنیا رو سرازیر کردن تو وجودش ، چه جوری با داشتن داماد دوباره بچه دار شه ؟ جز خودشو و شوهرش هیچ کسی از این موضوع نباید مطلع شه ، تصمیم می گیره به هر نحوی شده این بچه رو از بین ببره ، می ره برای سقط جنین ، چون بچه بزرگ شده قبول نمی کنن ، انواع قرص ها و آمپول های تجویز شده ی دکترای کوچه بازار رو مصرف می کنه ، خودشو پرت می کنه و ....بالاخره این بچه می مونه و موعد دنیا اومدنش فرا می رسه ، به همراه شوهرش می ره بیمارستان ، بچه دنیا میاد ، یواشکی از بیمارستان خارج می شه و برای دو روز سراغش نمی ره ، دلش طاقت نمیاره ، برمی گرده بیمارستان ، دو هفته طول می کشه که کارای قانونی پس گرفتن بچه رو انجام بده ، الان اون دختر شش ساله اس ولی بهره ی هوشی سه سال رو هم نداره ، ناسازگاره و اصلن رفتارش عادی نیست !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 17 توسط منیژه |
|
|
در حال صحبت با یکی از مراجعینم ، منشی در می زنه و می گه میشه یه لحظه بیایید بیرون ، اضطراریه ، این اتفاق اصولا نمی افته و ما کم پیش میاد مشاوره با کسی رو قطع کنیم و به حرف یکی دیگه گوش کنیم ولی حالت منشی از چیزی که شنیده بود این مسئله رو برام توجیه می کرد ، برای چند لحظه میام بیرون و می گه خانمی با گریه زنگ زده که شوهرم داره منو خفه می کنه میشه الان بیاییم برای مشاوره و... ساعت مراجعین بعدی رو تغییر می دیم تا این مراجع اضطراری رو ببینم ، اول خانم وارد میشه با رنگ و رویی پریده و بعد آقایی با شدت عصبانیت ، وقتی آقا روبروم می شینه خطوط بخیه ی زیادی از زیر چونه تا جایی که توی پیراهنش پنهون شده و دیده نمیشه و ابروهای کمون و نازک که مدتیه مرتب نشده ، توجه منو جلب می کنه ، می پرسم چی شده ، آقا سرش رو پایین میندازه تا خانم حرف بزنه ، خانم رو که نگاه می کنم دستاش رو به هم قفل کرده و محکم هر کدوم رو به سمتی می پیچونه و میگه ، شوهرم به من شک داره ، داشت منو می کشت که بهش گفتم بریم مشاوره ، تو نامزدیمون اینجوری نبود ولی از وقتی که شروع کرده به مصرف شیشه دائم حرفایی می زنه که منو روانی می کنه ، ده ماهه ازدواج کردیم و دائم تو جنگ و بگو مگو هستیم ، بابای من ناشنوا بوده ، من زبان اشاره رو می دونم و عادت کردم علاوه بر زبونم از انگشتام هم استفاده کنم ، شوهرم فکر می کنم تو خونه با انگشتام به کسی اشاره می کنم ، فکر می کنه تو خونه ی ما دوربین گذاشتن ، فکر می کنه من با موبایلم ازش فیلم می گیرم ، تو یک ساعت چند بار سرزده میاد خونه تا مچ منو بگیره و .... بهش می گم به همین دلیله دستات رو به هم قفل کردی ؟ میگه آره من زندگیمو دوست دارم ، می خوام این عادتم رو کنار بذارم ولی نمیشه ! وقتی از آقا می پرسم خانمت چی میگه و نظرت چیه ؟ می بینم که فک پایین حدود دو سانت عقب تر از حد معموله و یه دندون بیشتر نداره و فک بالا هم حالت طبیعی نداره ، حرف زدن برای این آقا زیاد راحت نیست ، می پرسم برای شما اتفاقی افتاده ؟ میگه تو 17 سالگی تصادف شدیدی کرده و ظاهر فعلیش محصول اون تصادف هست و بالافاصله می گه خانمم با قیافه ی من مشکل داره ، من می دونم داره تو خونه اشاره می کنه ولی به کی هنوز پیداش نکردم ، شما بگو چرا وقتی ساعت چهار و بیست دقیقه رو نشون می ده این خانم با دستاش چهار و بیست دقیقه رو اشاره می کنه ؟ به کی اشاره می کنه ؟ شب تا صبح نمی خوابه چون من نمی خوابم ، می دونم بخوابم می خواد بره با تلفنش حرف بزنه ، چرا کشیک منو می ده نمی خوابه ؟ وسایلش رو می گردم که می گردم اگه مشکل نداره باید بذاره بگردم ! این جوری تا صبح جفتمون بیداریم ! ... خانم میگه دو ماهه باردارم و شوهرم شک داره که نکنه این بچه ی خودش نباشه ، بالافاصله آقا میگه خوب دلیل دارم ، من شیشه مصرف کردم زنم زنگ زد به خانوادم اونا اومدن منو بردن کمپ ، وقتی خانمم گفت بارداره با هم رفتیم آزمایشگاه ولی من تنهایی رفتم جواب رو گرفتم ، اونجا پرسیدم این بچه الان چند وقتشه اونا گفتن دو ماه ولی میشه چند روز بهش اضافه کرد ، من حساب که کردم دیدم اون موقع من کمپ بودم ، اینو به زنم می گم خودشو می زنه به در و دیوار تا بچه رو از بین ببره .... می خوام به خانم بگم این آقا پارانوئید هست و احتمالا باید تا آخر عمرت این درد عظیم رو بکشی ولی می دونم اگه بخوام با خانم تنها حرف بزنم توهم توطئه این آقا رو رها نمی کنه و دیگه سخت بشه جلب اعتمادش رو کرد ، به همین دلیل از خانم می خوام بیرون باشه و بعد از کمی صحبت با آقا بهش آدرس روان پزشکی رو می دم تا شاید با مصرف دارو تعادل بیشتری داشته باشه و ما بتونیم جلسات مشاوره ی بعدی رو داشته باشیم ، طبق انتظارم بهم میگه خانم شما می گی می رم ولی من به حرفام شک ندارم و می دونم اونجا رفتنم بی فایده اس ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22 توسط منیژه |
|
|
همه ی ما خیلی حرف ها و نقل ها از محبت مادر و فرزند و پدر و فرزند شنیدیم ، ولی یه وقت هایی شاهد مسائلی می شیم که نمی دونیم باید این سوال رو مطرح کرد یا نه که این عشق و علاقه ی والدین و فرزندان در شرایط عادیه و یا اگر تو این مسئله منافع مادر یا پدر ( البته از نظر خودشون ) مطرح باشه باز این عشق و علاقه لحاظ میشه یا نه ! - از مدرسه معرفی اش کردن ، دختری که اصلا قد و هیکلش به هفده ساله ها نمی خوره و خیلی درشت تر از همسن و سال هاشه ، تعریف می کنه که اول با پسری دوست شده و مدتی با اون بوده ، پدر پسره متوجه می شه و ضمن توبیخ شدید پسرش خودش با دختره ارتباط می گیره و تراول های زیادی خرجش می کنه ، با ماشین مدل بالاش میاد دنبال دختره تا بعد مدرسه ناهار رو بیرون باشن و بهش می گه اگه تو " بله " بگی هر دو تا زنم رو طلاق می دم و بچه ها رو می دم به خودشون ! - مادر سی سالشه و یه دختر چهارده ساله و یه پسر دو ساله داره ، یک ساله همسرش فوت کرده و دقیقن یک ساله با پسر بیست و سه ساله ای ارتباط گرفته و به گفته ی خودش صیغه ی دائم بین خودشون خوندن ، تو این یک سال دختر از وجود همچین کسی بی اطلاع بوده ، دو هفته اس پسره رو دیده و اونم ابراز علاقه کرده و دختر هم عاشقش شده ! پسر به مادر دختر گفته می خوام با دخترت ازدواج کنم ، زن پریشون از دست دادن عشقش به شدت با دخترش درگیر شده و هر چی از شرع و دین و ... می گه تو گوش هیچ کدومشون نمی ره !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 12 توسط منیژه |
|
|
روز اولی که با مسئولین پرورشگاه صحبت کردم ، گفتم اینجا سربازخونه اس و کمبود آغوش گرم خانواده رو داره ، با یکی دو تا از اساتید صحبت کردم و کتاب های متفاوت خوندم تا ببینم بهترین کاری که در حال حاضر میشه برای این بچه ها کرد چیه ؟ از چند تا از دوستان طلب همکاری کردم و به امید خدا شاید تیمی شدیم برای این وظیفه ی مهم ، توی جلسات بعدی به این نتیجه رسیدیم که ما نیاز به خانواده های معنوی داریم ، خانواده هایی که در هفته یا دو هفته و یا هر مدتی که به توافق برسیم ، یک روز از بچه مورد نظرشون در منزل نگهداری و پذیرایی کنند ، این بچه ها هیچ نیاز مادی به کسی ندارن ولی نیاز دارن مادر ، پدر و خواهر و برادر رو تجربه کنن و به واسطه ی این خانواده ی معنوی ، شاید خاله و دایی و عمه و عمو و بچه های اونا رو هم تجربه کنن ، آموزش هایی باید به این خانواده ها داد و ضوابطی تعیین کرد تا کمتر به مشکل برخورد کنیم . در صورتی که در بین خواننده ها کسانی هستند که می تونن این بچه ها رو حمایت کنند به صورت خصوصی برای من کامنت بذارن تا در صورت مهیا شدن شرایط ، همکاری لازم رو با هم داشته باشیم . جزو اولین شرایط اینه که مجرد نباشن و بالای 35 سال باشن و کل خانواده پذیرای ارتباط با این بچه ها باشن ( چقدر باشند و نباشند نوشتم ).
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 19 توسط منیژه |
|
|
یکی از دوستان پیشنهاد خوبی داده مبنی بر این که هر کسی اگه دوست داشت برنامه ی امسالش رو برای بقیه بگه تا شاید از هم ایده های خوب بگیرم ! منم باهاش موافقم و یه کم دیگه خودمم از برنامه هام اینجا میگم .
پ .ن بعد از چندین روز ! من تقریبا برنامه هایی شبیه سالهای گذشته دارم ولی چیزایی هم اضافه و کم کردم ، اگه خدا بخواد هفته ای یک روز با بچه های پرورشگاه کار می کنم ، حتمن در موردشون می نویسم و همکاری شما رو هم می خوام ، امسال به دلم بیشتر می رسم ، خیلی از خودم غافل شدم ، یه برنامه ی ورزش هفتگی دارم ، اسفند کلاس خاصی می رفتم و طبق روال کلی کتاب خریدم و باید همه اشونو بخونم ، مسافرت تابستونی رو در حال تدارک با دوستان هستیم ، یه کم باید زبانم رو قوی کنم شاید بارو بندیل رو ببندیم و بریم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 18 توسط منیژه |
|
|
ساعات آخر سال 90 هست و من مدت هاس نمی رسم سری به نت بزنم ! وقتی به آنچه تو این سال بر من گذشت فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که باید سپاسگزار خدا باشم برای هر آنچه از دست دادم و تشکر کنم برای هر آنچه که بدست آوردم . خوشحالم از این که برخی دوستان نتی رو ملاقات کردم و از بینشون دوستان زیادی پیدا کردم . اهدافی رو برای سال 91 دارم و از خداوند عزیز تقاضا می کنم یاریگر من باشه . برای همه ی دوستان عزیز آرامش و سلامتی آرزو می کنم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0 توسط منیژه |
|
هفته ی گذشته به پرورشگاهی دعوت شدم که تقریبا 65 سال قدمتداره ، وارد اتاق مدیر که شدم عکس بانیان از ابتدا تا الان که فردی 70 ساله مدیریت می کنه به دیواره ، 35 تا پسر از 7 تا 15 سال رو نگهداری می کنن ، بهشون می گن بچه های خدا ، این برچسب حس خوبی بهم می ده ، کسی که بچه ها و قسمت های مختلف پرورشگاه رو بهم نشون می ده میگه ، اینا از نظر خوراک و پوشاک و نوع مدرسه و ... از خود ما بهتر سرویس می گیرن ولی با این اوصاف می بینیم که خیلی از جاها می لنگه و کارا درست پیش نمی ره ، می خواهیم شما هر چند وقت یکبار بیایید اینجا ...خوب که نگاه می کنم و سوال می پرسم می بینم دو سه تا خانم بیشتر اونجا رفت و آمد نداره و تقریبا همه ی کارکنان و مربی ها مرد هستن ، حس می کنم پادگانه و همه سربازن ، باید اینجا از این سربازخونه ای دربیاد و بیشتر شبیه به یه خونه ی واقعی بشه ، بزرگترها باید مسئولیت هایی در برابر کوچکترها به عهده بگیرن ، بچه های 7-8 ساله واقعن به آغوش و احساس دلبستگی و تعلق نیاز دارن و ...ازتون کمک می خوام برای این که بهم بگید چی کار باید کرد تا اینجا رو بیشتر شبیه خونه کرد ، چه جوری میشه ضعف نبود مادر و خواهر رو که عامل فراگیری مهارت های ارتباطی با جنس متفاوت هست رو جبران یا جایگزین کرد ، چه جوری میشه اینجا رو از حالت سربازخونه ای خارج کرد ، اگر دوستان تجربه ای دارن و یا دوستانی که تو کشورهای دیگه هستن اطلاعاتی تو این زمینه ها دارن بهم بگن تا بتونم بهتر عمل کنم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 18 توسط منیژه |
|
|
تابستون تموم می شد و می خواستم برم اول دبیرستان ، خونمونو تازه عوض کرده بودیم ، شیوا شد دوستی که تو کوچه ی جدید اومد سراغم ، یه دبیرستان دیگه ثبت نام کرده بود و با اصرار ، مادرشو قانع کرد بیاد مدرسه ای که من می رم ، تو کلاس اول دبیرستان با مریم هم آشنا شدیم ، تقریبا همه ی لحظه هامون با هم میگذشت ، یه وقت هایی من درس نمی خوندم و مریم تندتند هرچی خونده بود رو به من می گفت و منم همه ی حواسم رو جمع می کردم یاد بگیرم ! جواب تمرین های فیزیک رو تو کتابم می نوشتم ، اگه معلم بداخلاقمون یکی از ماها رو صدا کرد کتابمو بدم و ببره جواب بده ، یکی از روزایی که فیزیک داشتیم و هر چند درس خونده بودیم ولی جذبه ی معلم سال چهارم اجازه نمی داد هر چی خونده بودیم یادمون بمونه ، اتفاق بامزه ای افتاد ، ما ردیف وسط نشسته بودیم و من تند تند آیه الکرسی می خوندم که ما رو نبره ! بچه های دیگه گفتن چی کار می کنی ؟ گفتم آیه الکرسی می خونم ما رو نبره ، هر دو ردیف گفتن واسه ما هم بخون ، یکی واسه این ردیف و یکی واسه اون ردیف خوندم ، معلممون که اومد و نشست ، اسم شیوا و مریم رو صدا کرد واسه درس پرسیدن و حل تمرینا ، اونام یکی یه لگد و مشت بهم زدن که واسه مردم خوندی و ما رو یادت رفت ! پسرای کوچه رو میذاشتیم سر کار ، بهروز و ، مهدی خپل و مهدی حنا و داداش شیوا ، کیومرث و ... یادشون به خیر اینا خودشون کلی خاطره و خنده بودن برای ما . دانشگاه رو با هم قبول شدیم و بعدش ارشد رو هم با هم خوندیم ، یه رشته و یه دانشگاه ، خواستگارای همدیگه رو مسخره می کردیم و... الان با هم همکاریم و تو یه شغل کار می کنیم ، دقیقن خواهرای هم هستیم ، هرچند من و مریم خواهر داریم ولی شیوا تک دختره ، مادر شیوا دچار مشکل میشه و مجبور میشه جراحی کنه ، اونقدر سر سه تامون شلوغه که فقط می رسیم تلفنی حالشو بپرسیم ، سه شنبه اس و سه تایی جلسه باشگاه مدرسین رو داریم ، با مریم قرار میذاریم با خود شیوا که ماشین هم آورده بریم خونشون ، شیوا مادرشو بعد جراحی آورده بود خونش تا بهتر رسیدگی کنه ، بهمون میگن امروز همه جا شلوغه و مامورا باعث ترافیک و... شدن ، قرار میشه باز کنسل کنیم و یه روز دیگه بریم ، چهارشنبه ساعت 6 صبح هست ، می خوام صبحانه بخورم و برم به سرویس برسم ، تلفنم زنگ می خوره ، اسم شیواس ولی نغمه دختر شیوا حرف می زنه ، سلام می کنه ، می گم سلام عزیزم خوبی نغمه جان ؟ چیزی شده ؟ میگه مامان بزرگ ... بالافاصله به مریم زنگ می زنم و اونم به اندازه ی من شوکه میشه ، نمی تونیم قبول کنیم همه چی تموم شده ، مریم میگه منیژ چه غلطی کردیم دیروز نرفتیم ببینیمش ! شیوا که می گفت حالش خیلی خوبه ! ... می ریم پیش شیوا ، می گه ببخشید بچه ها از کار زندگی انداختمتون ولی دوست داشتم الان پیشم باشید... خیلی دردناکه ، نمی تونم چندان تسلی دهنده باشم ، سه تایی حال بدی داریم ، مراسم تدفین تموم میشه و شب میام خونه ، جلوی پنجره ایستادم و بارون رو تماشا می کنم ، فکر می کنم وحشتناکه مادرت فوت شده باشه و بارون بباره روش ، کاش شیوا متوجه بارون نباشه ! پ . ن : از همه ی دوستان به خاطر همراهیشون سپاسگزارم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 23 توسط منیژه |
|
|
بچه ی دوم خونه اس و سال اول دبیرستان رو می خونه ، مادرش بعد طلاق ، بچه ها رو به پدرشون داده و ازدواج مجدد کرده ، پدرش به دلیل نپرداختن مهریه ی همسر دوم و بدهکاری به خواهر زن ، چند ساله زندانه ، عمه اش ازدواج نکرده و بچه های برادرش رو مراقبت و نگهداری می کنه . - اولین بار که اومده بود پیشم از این که شماره اش پخش شده و رو دیوار نوشتن این شماره رو و مزاحم زیاد داره و .... گفت ، قرار شد شماره اش رو عوض کنه و کمک بگیره برای بیشتر و بهتر درس خوندن و ... این دفعه که اومده میگه به خدا شماره ام رو عوض کردم و فقط هم به یه پسر این شماره جدیدم رو دادم ولی بیچاره ام کردن ، این دفعه مشکل دیگه جدی تره ، دوست پسرش گفته بریم بگردیم ، سوار ماشینش شده و رفتن خونه مجردی دوست دوست پسرش ، وقتی رفته تو خونه دیده چند تا مهمون دیگه هم از قبل دعوت شدن و.... از اون روز پسرای تو کوچه اشون پیشنهاد های مختلف دارن و در واقع حق خودشون می دونن ! تهدید کردن اگه قبول نکنی باید منتظر پخش شدن فیلم اون روزت باشی و ..... - 24 سالشه و دو تا دختر داره ، هفده سالگی ازدواج کرده و تقریبن همیشه با همسرش درگیر بوده ، شوهرش معتقد بوده که حالا که من وسع مالیم می رسه چرا یه زن دیگه نگیرم و ... ، یه ماهه طلاق گرفته ، حضانت بچه ها رو به شرط مجرد بودن تا همیشه گرفته ، با برادر یکی از دوستاش که خارج از کشور زندگی می کنه آشنا شده ، اومده درباره ی اوضاع آشفته ی خودش حرف بزنه و بعد با پسره برای مشاوره ی ازدواج جلساتی داشته باشیم . می پرسم دخترا چی میشن ، شوهر سابقت قبول می کنه که بچه ها باهت بمونن ؟ این آقا قبول می کنه بچه ها رو با خودت ببری ؟ میگه نه بچه ها رو به من نمی ده ، بهتر ! بزرگشون کنه ببینه چه حالی ازش گرفته میشه ، من تا حالا یک تنه بدون حمایت عاطفی شوهرم بچه ها رو بزرگ کردم حالا نوبت اونه !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 16 توسط منیژه |
|
|
نه تو می مانی نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنی آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف! بسته های فردا همه ای کاش ای کاش! ظرف این لحظه ولیکن خالی ست ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن تا خدا یک رگ گردن باقی ست تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده!
امروز یکی از بدترین روزای من بود ، حس و حالم وقتی بد میشه انگار همه ی غم عالم رو دارم . این عکس رو خیلی دوست دارم گذاشتم تا یه کم حسم رو عوض کنه . پ . ن ، نمی دونم شعر برای سهراب هست یا کیوان شاهبداغی ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20 توسط منیژه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم اگر مطالعه نکنیم اگر به صدای زندگی گوش فراندهیم اگر به خودمان بها ندهیم مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد هنگامی که عزت نفس خود را بکشیم هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد اگر بنده ی عادت های خویش شویم و هر روز یک مسیر را بپیماییم اگر دچار روزمرگی شویم اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد اگر احساسات خود را ابراز نکنیم همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش درمیآورد مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم بیایید امروز خطر کنیم همین امروز کاری بکنیم اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم ! شاد بودن را فراموش نکنیم . پابلو نرودا ، نویسنده ی شیلیایی |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| پیوندها | ||
|
RSS
|