هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .
تنها میاد تو اتاق و می گه خواسته اول خودش صحبت کنه و شوهرش بیرون نشسته .

 

منشی مرکز مشاوره ای بوده ، مراجعی در رفت و آمدی که به اون مرکز داشته ایشون رو برای برادرش در نظر می گیره ، طی گفتگوهای اولیه متوجه می شه این آقا ،دوره های افسردگی زیادی رو داشته ، سه بار خودکشی کرده ، درگیری های زیادی در محل های کاری داشته ، اصولا ساکت و کم حرفه و ... ولی مدتیه حالش خوب شده ، افکار خودکشی نداره و فکر می کنه برای ازدواج آماده اس .

دو ماهه رفتن سر خونه زندگی ، درگیری های وحشتناکی با هم داشتن ، هر کدوم خواسته هایی دارن که اون یکی متوجه نمی شه یا حتی براش خنده داره ، یکی همه جوره گله داره از این که هیچ کدوم از مراسم ها طبق میلش نبوده ، توجه نمی بینه ، زندگی آینده رو مملو از قرض و قسط می بینه ، دلش یه مرد محکم می خواد ولی با کسی طرفه که هر وقت تحت فشار بوده خودکشی کرده .... اون یکی خسته اس ، بی حرمتی دیده ، حسابش نمی کنن و ...

خانوم در حال صحبت کردن بود که منشی در می زنه ، می گه همسرشون می خوان بیان تو اتاق ، میاد و می گه خانومم نباشه بهتره ، خانوم قبول می کنه ، استرس آقا بالاس ، می گه نمی دونم خانومم چیا گفته ولی من از دستش خسته شدم ، پیش همه سرم داد می زنه ، یه بار پیش خانوادش بهم چک زده ، گیر زیاد می ده ، توقع خنده دار داره ، مثلا روز ولنتاین برام کادو خریده با این که من پام شکسته بود ، انتظار داشت منم براش چیزی بخرم ، اصلا ولنتاین یعنی چی ؟ این مسخره بازیا چیه ؟ البته من منتظر بودم اون روز بیاد پیشم بمونه ، حالا اگه می شد دوتایی می رفتیم بیرون یه چیزی می خریدیم ولی خوب نشد ، می گم بهش گفتی یه همچین چیزی تو ذهنته ؟ می گه نه ! فقط عصبانی شدیم و دعوامون شد . منو دچار استرس کرده ، نمی دونم به شما گفته یا نه ، من سه دفعه خودکشی کردم ، الان دو ماهه عروسی کردیم ، هفته گذشته هم خودکشی کردم ، وسطش که هوا دیگه بهم نمی رسید پشیمون شده بودم ولی قدرتی نداشتم ، افتادم زمین و ... این باعث شد بتونم نفس بکشم ، پیش خودم گفتم خودکشی کنم برای خانمم بهتره ، مردم می گن شوهرش مرده نمی گن طلاق گرفتن بعد دو ماه ! ....

۱- کار تو مرکز مشاوره نباید این شبه رو بوجود بیاره که می شه مشکلات زندگی رو به خوبی حل کرد !

۲- ازدواج فرایند درمانی نیست ، کسی که سه بار خودکشی کرده ، افسردگی عمیق داره ، با کمی بهتر شدن کیس مناسبی برای ازدواج نمی شه . گاه ازدواج فرد رو افسرده تر می کنه .

۳- نخندیدن به انتظارات دیگران سخت نیست ، یه وقتایی مسیر راحت و کوتاهی یه برای داشتن زندگی شادتر یا شریک زندگی شادتر !

۴- حرمت شکنی دل ها رو کینه ای می کنه به خصوص وقتی پیش بقیه این اتفاق بیفته .

۵- خانواده ها با اصرارشون برای ازدواج فرزند مشکل دارشون بیشترین ضربه رو بهش می زنن ( چه از نظر عاطفی و چه از نظر اقتصادی و ... )

۶- با وجود این که خانوم منشی مرکز مشاوره ای بوده ، برای مشاوره ازدواج اقدام نکرده ! این موضوع رو جدی بگیرید ، گاه با دو سه جلسه مشاوره ، اطلاعات بسیار خوبی از هم بدست میاریم که در تصمیم گیری یا حتی آگاهی از مشکلات احتمالی و آماده شدن برای حل مشکلات بهتر عمل می کنیم .

۷- پیامد های ناگوار ازدواج نادرست بیشتر و وسیع تر از ازدواج نکردنه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 14  توسط منیژه | 

یکی دو دقیقه تاخیر دارم ، خانوم منشی زنگ می زنه که کجایید ؟ می گم کمتر از 5 دقیقه دیگه می رسم . زنگ مرکز رو می زنم ، مردی خمیده به خاطر نوع راه رفتنش توجه ام رو جلب می کنه ، می رم بالا ، صدای زنگ و باز شدن در رو میشنوم ، وارد مرکز می شم ، خانومی بسیار محجب نشسته ، خانوم منشی میاد تو اتاق و می گه این خانوم یک ساعت زودتر اومده تا شما رو تنها ببینه ولی نشد ، از اتاق خارج می شم ، مرد خمیده رو تو سالن می بینم ، دعوتشون می کنم به اتاق ، خانوم ساکته ، از آقا می خوام خودشو معرفی کنه ، لیسانس داره و تو قسمت شغل نوشته کارگر ، 30 ساله اس ، آروم حرف می زنه ، توجه ام رو به صورت خاصی جلب کرده ، ژنوگرام هر دو رو می کشم ، از آقا سوال می کنم مادرتون چند ساله اس ؟ میگه 40 ، منو خانوم به هم نگاه می کنیم ، می پرسم فکر می کنید مادرتون تو 10 سالگی شما رو به دنیا آورده بود ؟ می گه بله ، کمی سکوت می کنم می گه نه فکر نمی کنم ، نمی دونم چهل و چند سالشه ، اطلاعات تحصیلی و سن و سال هیچ کدوم از اعضای خانواده رو نمی دونه ، از خانوم درباره ی انتظاراتش می پرسم ، می گه این فیزیک آقا منو اذیت می کنه ، بهش گفتم باید براش کاری کنه ، در ضمن ایشون پیش مادربزرگشون زندگی می کنه ، سوال می کنم چرا با وجود والدین پیش مادربزرگ بودید ؟ می گه قبلا با هم زندگی می کردیم وقتی خونه خریدیم و مامان بابام خواستن برن ، من نرفتم ، سوال می کنم از چند سالگی پیش مادربزرگ هستید ؟ یادش نیست ! در مورد فیزیکش می گه : از وقتی رفتم دانشگاه این جوری شدم ، مادربزرگم بهم گفت سربزیر باش ، منم خجالتی بودم و همیشه سرم پایین بود ، دیگه عادت کردم این شکلی راه برم ، کمرم خمیده شد ، ورزش می کنم درست می شه ، خانوم خواسته صاف راه برم ، منم قبول کردم ، از شغلش می پرسم ، 20 روزی هست شروع به کار جدید کرده ، می پرسم تا به حال کارتونو عوض کردید ؟ می گه خیلی ، می گم طولانی ترین تایمی که مشغول کار بودید چقدر بوده ؟ می گه 6 ماه ، می گم تضمینی وجود داره که تو این کار بمونید ، مشکل معاش نداشته باشید ؟ می گه نه چه تضمینی ؟ می پرسم چقدر حقوق می گیرید ؟ می گه 400 تومن ! می گم فکر می کنید می شه با این پول زندگی کرد ؟ خونه که ندارید ، خانواده قول چندانی برای حمایت ندادن ، فکر نمی کنید مشکلاتتون زیاد باشه ؟ می گه اگه ریخت و پاش نباشه می شه زندگی کرد ! از آقا خواهش می کنم برای چند دقیقه بیرون باشه ، از خانوم سوال می کنم شما چرا می خواستید منو تنها ببینید ؟ می گه می خواستم یه چیزایی قبلش به شما بگم ، فیزیکش رو دوست ندارم ، راه رفتنش مناسب نیست ، تا زنگ نزنم و اس ندم ، متوجه نیست باید این کارا رو انجام بده ، رستوران رفتیم با دامادشون ، نشسته تا یکی دیگه حساب کنه ، من خیلی مذهبی هستم ، شکل خانوادم نیستن ، خواستگارام خانواده ام رو می بینن و جلو میان ولی من وقتی می گم عروسی نمی رم ، موسیقی گوش نمی کنم و ... نه اونا قبول می کنن و نه من می تونم اونا رو قبول کنم ، معرف بهم گفت چیزایی که تو می خوای این آقا داره ، مذهبیه ، پسر سالمیه ... ، شاید روش کار کنم تغییر کنه ، شاید یه چیزایی رو یاد بگیره ، می گم آمادگی داری شاید تا آخر عمرت در حال آموزش باشی ؟ به نظر نمیاد نیاز داشتن یک تکیه گاه برای شما با این آقا رفع شه ، بدشکلی ستون مهره هاش ربطی به دانشگاه رفتن و سربه زیر بودنش نمی تونه داشته باشه و ... . همچنان مثل لحظه ی ورودش مات و مبهوت نگاه می کنه و به حرفام گوش می ده . می گم هیچ عجله ای برای عقد نکنید ، می گه آزمایش خون رفتیم ، هر دو خانواده عجله دارن .

از آقا می خوام وارد جلسه شه ، می پرسم می دونید نیاز یک زن چیه ؟ از شوهرش چی می خواد ؟ می گه می خواد پشتیبانش باشه ، می گم چه جور ازش حمایت می کنید ؟ نمی دونه چه جوابی بده ، می گم اگه نظر خانوم شما با نظر خانوادت متفاوت باشه چی کار می کنید ؟ می گه نظری که به نفع من باشه رو قبول می کنم . می گم چرا عجله برای عقد دارید ؟ می گه آخه ماه رمضان داره می رسه ؟ می گم میشه ربطش به عجله در عقد رو بگید ؟

از هر دو می خوام دست از عقد با عجله بردارن و فرصت به خودشون بدن برای شناخت بیشتر ، ولی بعید می دونم خانوم بتونه مقاومت کنه و خانواده ها کوتاه بیان .

- تفاوت در EQ و IQ بسیار مشکل آفرین می تونه باشه .

- صرفا داشتن یک آیتم از فاکتورهای مورد نظر برای ازدواج و نادیده گرفتن باقی فاکتورها دور از عقل و درایت هست .

- برعکس زیبایی ها که خیلی زود عادی می شه ، زشتی ها عادی نمی شه ، اگر در ظاهر یا باطن کسی چیزی رو زشت می دونیم ، همیشه بهش فکر می کنیم و تحت تاثیرش هستیم ، پس جدی بگیریمش .

- تغییر شغل دائم ، اعلام خطر و وجود مشکلی در ارتباط یا مسائل دیگه اس .

- نمیشه کسی رو تغییر داد .

- خانوم ها از تکیه گاه بودن خسته می شن چرا که نیاز طبیعی شون اینه تکیه کنن .

- همه ی آدما از این که دائم باید در حال آموزش باشن و نگران از خرابکاری طرف مقابل ، کلافه می شن .

- من گاه از لیسانس گرفتن برخی افراد به اندازه ی دیدن یک مریخی ، متعجب می شم !

- گاه تنها موندن آسیب کمتری از برخی ازدواج ها داره .

- به راحتی از هر آنچه می شنویم نگذریم و دقت بیشتری کنیم ( زندگی با مادربزرگ و خمیده شدن به دلیل سفارش ایشون ) .

- و ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 0  توسط منیژه | 
تو پونزده سال کار مشاوره ، بارها و بارها با یک صحنه ی تکراری روبرو شدم و گاه خیلی متاثر .

از لحظه ی ورود حال بدی داشت تا حدی که وقتی برگه ی مشخصات مراجع رو دادم دلش نمی خواست پرش کنه ، می خواست از دل پرش حرف بزنه . با بی حوصله گی پر کرد ، تا اومد حرف بزنه صورتش از اشک خیس شد ، معلوم بود همچنان عصبانیه ، می خواد حرف بزنه ولی اشک نمی ذاره ، چند دقیقه اول رو با مقامت زیاد مانع از بلند شدن صدای گریه شد ولی طاقت نیاورد و یه دستش رو صورتش و یه دستش رو رو به من برای عذرخواهی بابت بلند شدن صدای گریه اش . سکوت می کنم و می گم هر جور دلت می خواد و هر قدر دلت می خواد گریه کن .

همه ی حرفش اینه " باشه که رفته ، قبول که نمی خواست ادامه بده ، حرفی ندارم ، آدما باید انتخاب کنن ، ولی چرا بهم نگفت ، چرا آدم حسابم نکرد ، این همه سوال منو کی باید جواب بده ؟ من موندم و این همه درد ، بگو چی شد که رفتی ؟ چرا رفتی ؟ چرا نخواستی ، اصلا دلم نمی خواد ادامه بدم ولی دلم می خواد بدونم چرا رفته ؟؟؟؟ چرا وقتی زنگ می زنم یا پیام می دم و می گم فقط سوال های منو جواب بده ، نمی خوام برگردی ، نه تلفن رو جواب می ده نه پیام منو ؟ ....

پ.ن :1- توی یک هفته دو تا کیس از هر دو جنس داشتم که تقریبا محتوای رفتار و کلامشون و سوالشون یکی بود . 2- فرهنگ سازی کنیم ، اگر کسی می خواد بره ، مانعی نیست ولی طرف مقابل رو با سوال هاش تنها نذاره ، جواب دادن به سوالات ، از شعله ی خشم و کینه و ... کم می کنه و آرامش زودتر و بهتر به سراغ افراد میاد .

3- چند روزی مسافرتم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 16  توسط منیژه | 

راهبرد دلفینی

همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد.

اما چگونه می‌توانیم كلیدی پیدا كنیم كه روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه‌ای ما را تسهیل كند؟ و چگونه می‌توانیم راه‌حلی بیابیم كه برای همه اشخاص راضی‌كننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟

نویسندگان كتاب راهبرد دلفینی كلید این امر را تنها در همكاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند. آنها معتقدند كه به طور كلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به 3 طبقه تقسیم كرد: ماهی‌های كپور، كوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته اول: ماهی‌های كپور هستند كه همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌ زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی می‌كنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن  شخص می‌شوند و حتی ممكن است قربانی روابط غلط و تفكرات منفی خود شوند.

دسته دوم: كوسه ماهی‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار می‌گیرند. برای اینكه من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای كوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب می‌آید. هر ماهی یك وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم ‌یا حداقل در زندگی حرفه‌ای یا شخصی خود با كوسه‌هایی برخورد كرده باشیم.

دنیای سازمان‌ها و دنیایی كه ما در آن كار می‌كنیم از دیرباز دنیای كوسه‌ها تلقی می‌شود كه گاه صحبت از كاركنانی می‌شود كه برای رسیدن به مقام‌های بالا یكدیگر را می‌درند. در دنیای پررقابت امروز، حتی سازمان‌ها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمان‌های دیگر حمله می‌كنند. به طور خلاصه انسان‌هایی را می‌توان یافت كه كم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده- بازنده هستند.

دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفین‌ها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده- برنده را برگزیده است.

دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی می‌كند. او هیچ كمبودی ندارد و می‌خواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند. اگر یك دلفین زخمی شود، 4دلفین دیگر او را همراهی می‌كنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌های زیادی نیز وجود دارد كه در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌های انجام شده در سان‌دیه‌گو  نشان داده‌است كه دلفین‌ها علاوه بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش‌ هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

تحقیق زیر روحیه همكاری و روش‌های برنده- بازنده و برنده- برنده  را به خوبی آشكار می‌سازد. در سان‌دیه‌گو  پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفین را به مدت یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا كوسه‌ها به یكدیگر حمله كردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها فقط می‌خواستند با آنها بازی كنند ولی كوسه‌ها بی‌وقفه به آنها حمله می‌كردند. سرانجام دلفین‌ها به آرامی كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسه‌ها حمله می‌كرد آنها به ستون فقرات پشت  یا دنده‌هایش می‌كوبیدند و آنها را می‌شكستند. به این ترتیب كوسه‌ها یكی بعد از دیگری كشته می‌شدند. پس از یك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی می‌كردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راه‌حل‌ها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی حرفه‌ای و ‌شخصی ارائه می‌دهد. كوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در دنیای او برای برنده شدن‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌كنند.

بیایید یكبار دیگر ماجرای استخر سان‌دیه‌گو را مرور كنیم. وقتی یك كوسه با یك دلفین روبه‌رو می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ كوسه حمله می‌كند چون روش ارتباطی او برنده- بازنده است‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری خاص خود فرار می‌كند و می‌گوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی می‌كنم. در دریا برای همه به اندازه كافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم. كوسه دوباره حمله می‌كند و دلفین فرار می‌كند. كوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگ‌نظری  ندارد، بنابراین مجددا حمله می‌كند.

دلفین كه می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آنقدر انعطاف‌پذیری دارم كه در موقع مناسب به یك كوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش.اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به راحتی او را می‌بخشد و طوری با او رفتار می‌كند كه انگار یك دلفین است.

تاكید كتاب راهبرد دلفینی این است كه روحیه انعطاف‌پذیری و همكاری دلفینی می‌بایستی در همه ادارات، سازمان‌ها، موسسات، مدارس، خانواده‌ها وحتی زوج‌ها تعمیم یابد‌ زیرا همه ما در سطوح مختلف دلفین‌هایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به مسائل ناخوشایند از انعطاف‌پذیری لازم برای تبدیل شدن به یك كوسه برخورداریم ولی این كار باعث نمی‌شود كه دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم.

منبع :

http://pulse.yahoo.com/_HMBT45SA3VQYZOWIBRLVKVJW3E/blog/articles/195638

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 21  توسط منیژه | 

شش سال با هم دوست بودن ، تصمیم می گیرن با هم ازدواج کنن ، عقد می کنن و بعد چند ماه ، تو دوران عقد از هم جدا می شن ، دو سه ماهی نگذشته ، می بینن طاقت دوری از هم رو ندارن ، دوباره عقد می کنن و برای این که دیگه بر سر رفتن به خونه ی بخت مشکلی پیش نیاد ، هر دو از مشکلات چشم پوشی می کنن و قورتش می دن ، می رن خونه ی بخت ، هنوز چهار ماه از زندگی شون نگذشته ، دوبار ، دعوای اساسی می کنن که بالاخره به این نتیجه می رسن بیان مشاوره .

خوب همدیگه رو میشناسن ، البته نقاط قوت و ضعف هم روخوب می دونن ، وقتی دعوا دارن از هر آنچه که ممکنه ، برای له کردن و عصبی کردن طرف مقابل استفاده می کنن ، از ظاهر و باطن و خانواده ها گرفته تا حدس و گمان هایی که می تونن بزنن که چه جوری طرف مقابل رو عصبی کنن ، کمال سوء استفاده رو می کنن .

لجبازی ، نگرانی از باخت در جروبحث ها ، بی اطلاعی از مهارت های زندگی زناشویی ، بی احترامی محض ، استفاده از کلمات رکیک و محرک ، شعله ور کردن آتش کینه از طرف خانواده ها ، سرایت دادن مشکلات به خانواده ها بدون گرفتن کوچکترین نتیجه ی مثبت ، مشکلات اقتصادی ، به رخ کشیدن و مقایسه کردن زندگی در خونه ی پدری با زندگی بعد ازدواج توسط هر دو ، نداشتن مهارت گفتگو، ویران کردن همه ی پل های پشت سر بعد از هر دعوا و جر و بحث و .... .

معتقدن تنها دلیل کنار هم بودنشون ، عشقی هست که به هم دارن و طاقت دوری از هم رو ندارن .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم خرداد 1393ساعت 17  توسط منیژه | 

جلسه ی اول رو خانوم تنها اومده و می گه : چهار سال پیش بعد از جدایی اش از همسرش با مردی که اونم جدا شده بود و دو تا بچه داشت و از اقوام بسیار دور سببی بود ارتباط می گیره ، به دلیل شرط همسر سابق خانوم مبنی بر سلب حضانت بچه در صورت ازدواج مجدد ، صیغه ی 99 ساله می خونن ، آقا از دیدن بچه هاش محروم بود و این مساله آزارش می داد . مدتی بعد همسر اول آقا رجوع می کنه و الان چهار ساله این آقا با هر دوی این ها زندگی می کنه ، همسر اولش بیماره و آزار دهنده رفتار می کنه ، فقط به خاطر بچه ها باهاش مونده و دلش نمیاد این خانم صیغه ای رو هم رها کنه . در واقع آقا بچه هاش رو با خانم دوم می خواد ، هر دو به هم خیلی علاقه دارن ولی این خانم دیگه نمی تونه به این صورت زندگی کنه . قرار می شه آقا رو ببینم .

جلسه ی دوم هر دو میان ، خانم ساکت نشسته تا آقا حرف بزنه و آقا می گه : خانم اولش کم سن و سال بود که با هم ازدواج کردن ، جز مدت کوتاهی همیشه مشاجره داشتن ، بچه ی اول که دنیا میاد فکر می کنن اوضاع خوب می شه ولی باز همه چی مثل گذشته بود ، تصمیم می گیرن از هم جدا شن ، کارای قانونی رو انجام می دن به خاطر بچه پشیمون می شن و برمی گردن ، بچه دوم هم دنیا میاد ، باز اوضاع فرقی نداشته ، آقا درآمد خوبی داشت ، معتقده هیچ وقت با وجود مشکلات عدیده ، خانواده در مضیغه نبوده ، به مرور آقا مصرف کننده می شه و اینم به مشکلاتشون اضافه می شه ، یه روز که خانوم بیمار بوده و می ره دکتر و آقا بعد از آزمایشی که خانومش میده توسط دکتر مطلع می شه خانوم به بیماری که به صورت ارثی از پدر و مادرش گرفته مبتلا شده ، برای حفظ روحیه ی خانوم به مدت چهار سال از بیماری خانوم حرفی نمی زنه و فکر می کرده اگه خانوم بدونه زمین گیر می شه ولی این جوری داره بهش کمک می کنه ، مشاجرات زیاد می شه ، خانوم از بیماریش مطلع می شه ، آقا بعد یه تصادف با دوپای شکسته از خونه اخراج می شه ، خانوم تقاضای طلاق می کنه و از هم جدا می شن ، آقا مدتی کارتون خواب می شه تا این که با خانوم دومش آشنا می شه ، این خانوم ضمن پرستاری موجبات ترک اعتیاد رو فراهم می کنه و بعد مدتی آقا سالم و سرحال می شه . وقتی خانوم اولش از ازدواج آقا مطلع می شه اقدام به رجوع می کنه ، این وسط بچه ها پدر رو نمی دیدن و رابطه ی خوبی باهاش نداشتن ، هرچند پدر معتقده عاشقانه بچه هاش رو دوست داره ولی همسرش میونه ی اینا رو به هم زده ، با اصرار خانوم و به خاطر بچه ها دوباره با همسر اولش ازدواج می کنه و حدود یک سال اصلا از خانوم دوم سراغی نمی گیره ، باز مشاجرات شروع می شه ، آقا برمی گرده به همسر دومش ، بیماری خانوم خیلی پیشرفت کرده ، بچه ها به شدت نگران بیماری مادرشون هستن ، حالا سه سالی هست آقا روز پیش خانوم دوم و شب پیش خانوم اولش هست ، خانوم دوم دیگه نمی خواد این شکلی ادامه بده و می خواد آقا رو برای همیشه داشته باشه و یا اصلا نداشته باشه ، به خاطر دوتا بچه ی آقا می گه برگرد پیش اونا ، من هم بچه دارم و می دونم بچه پدر می خواد و هم من نتیجه ی یه زندگی شبیه زندگی تو بودم و سرانجام خوبی با این رویه برای بچه ها نمی بینم .

آقا می گه هیچ عذاب وجدانی در ارتباط با بچه ها و زندگی اش نداره و همیشه فکر می کرده بهترین تصمیم ها و انسانی ترین تصمیم ها رو می گرفته ولی از وقتی جلسات naرو شرکت می کنه فکر می کنه شاید جاهایی اشتباه کرده ولی عمدی نبوده .

می خوان من بگم چه تصمیمی باید بگیرن ، می گم من به کسی تصمیمی رو دیکته نمی کنم و خودشون باید مسئولیت تصمیم هاشونو به عهده بگیرن و می خوام در صورت امکان همسر و فرزندانش رو ببینم تا با اونا هم صحبت کنم و حرفاشونو بشنوم .   

+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 19  توسط منیژه | 

( این متن توسط یکی از دوستان نوشته شده که متاسفانه الان اسمش یادم نیست ، هرچند ایشون در ارتباط با آقایون این ۱۰ نکته رو گفتن ولی میشه گفت تقریبا همه اش برای هر دو جنس باید در نظر گرفته شه ) .


ازدواج یکی از مهمترین اتفاقات زندگی هر شخصی است و اگر با عقل و درایت انجام نشود به شکست منجر خواهد شد.

با وجود درصد بالای طلاق نمیتوانیم نسبت به این مسئله بی تفاوت باشیم. به همین دلیل نکاتی را با شما در میان می گذارم که نتیجه تحقیقات و مطالعات روانشناسان متخصص ازدواج و مسائل خانوادگی میباشد که میتواند به همه ما کمک کند تا انتخاب بهتری داشته باشیم و امکان طلاق را تا جایی که میتوانیم کاهش دهیم.

اگر مردی که میخواهید با او ازدواج کنید دارای یکی از خصوصیات زیر باشد این نشانه پرچم قرمز خطر است که نباید از آن بگذرید به امید اینکه بعد از ازدواج میتوانید او را درست کنید. شما نه تنها نمیتوانید او را درست کنید بلکه هم خودتان و هم زندگی اطرافیانتان را خراب خواهید کرد.

بعضی از مردها ممکن است که ترکیبی از چند نمونه زیر را داشته باشند که در این صورت مسئله بسیار پیچیده و خطرناک میشود. به همین دلیل است که باید قبل از ازدواج شناخت کامل از یکدیگر و خانواده ها داشت و با چشم باز و آگاهانه وارد زندگی جدید شد.

1- مردان هوس باز که دائمأ در پی دختران متعدد هستند و به هیچیک از آنها پایبند نیستند از بدترین نوع شخصیت ها می باشند. این مردها معمولأ خیلی خوش سر و زبان هستند لباس های شیک می پوشند و ماشین های گران قیمت سوار میشوند . ظاهری فریبنده دارند و در اوایل آشنایی با پول خرج کردن و کادوهای گران قیمت دل دخترها را می ربایند ولی بعد از بدست آوردن آنها یک دفعه همه چیز عوض میشود و این دختر را ترک کرده و به دنبال شکار دیگری میروند.

2- مردهای وسواسی که بیش از اندازه منظم و تمیز هستند. آنها معمولأ بی احساس و خشک هستند و در زندگی سخت گیر و غیر قابل انعطاف می باشند . البته این نوع شخصیت اگر در مراحل اولیه باشد با کمک دکتر روانشناس میتواند تا حد زیادی به حالت نرمال برگردد.

3- مردان بیکاره و بیعار که هیچ هدفی در زندگی ندارند و در کار و تحصیل ناموفق میباشند.

4- کسانی که اعتیاد دارند. اعتیاد فقط مواد مخدر نیست بلکه طیف وسیعی را در بر دارد مثل اعتیاد به الکل, قمار, سکس و.........

5- مردهای بینهایت خسیس که با داشتن پول کافی حاضر نیستند ذره ای از آنرا خرج کنند. اگر در مراحل اولیه آشنایی متوجه خسیسی بیمارگونه مرد زندگیتان شدید این یک زنگ خطر جدی میباشد.

6- مردانی که به شدت به خانواده شان وابسته هستند و برای هر کار کوچک و بزرگی باید اول از پدرو مادرشان اجازه بگیرند.

7- مردانی که شخصیت کلاه بردارها را دارند یعنی از همه میخواهند امتیاز بگیرند و از دیگران سوء استفاده میکنند تا به اهداف خود برسند. این مردها زیر قول هایشان میزنند. صداقت ندارند و دروغگو میباشند.

8- مردهای بدبین و شکاک که نسبت به هر حرکت همسرشان مشکوک هستند. تلفن هاو مکالمات همسرشان را زیر نظر دارند. از لباس و ظاهرمنطقی همسرشان دائمأ ایراد میگیرند. و تعصبات غیر منطقی دارند.

9- مردهای افسرده و منفی باف. آنها بد اخلاق و ترش رو هستند و دوست ندارند که با مردم معاشرت کنند.

10- مردهای زور گو که معمولأ بد اخلاق و افسرده و منفعل هستند. آنها اجازه حرف زدن و تصمیصم گیری به همسرانشان را نمی دهند. در بحث ها با داد و بیداد راه انداختن همسرشان را به سکوت وادار میکنند. با زورگویی حق هر گونه اظهار نظر را از همسرشان میگیرند. این گونه مردها مانع پیشرفت های تحصیلی و کاری همسرانشان میشوند. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 12  توسط منیژه | 

حدود دو سالی هست که می شناسمش ، هر وقت اوضاعش اورژانسی می شه وقت می گیره و میاد ، اولین بار زمانی دیدمش که از به هم زدن یه رابطه خیلی پشیمون بود و می خواست هر طور شده دوست دخترش رو برگردونه ولی به خاطر بدرفتاری و بددهنی زیادی که با دختره و خانوادش داشته در واقع همه ی پل ها رو خراب کرده بود و دیگه نمی شد کاریش کرد ، اصرار و پی گیری هاش هم نتیجه ای نداشت .

چند ماه پیش بعد این که می خواست به خودش ثابت کنه که خواستنی هست و با هر کی بخواد می تونه رابطه بگیره و بعد تجربه یازده نفر تو دوماه و خسته شدن از این وضعیت اومد و گفت می خوام ازدواج کنم بهم بگید چه جوری انتخاب کنم ، باز رفت و یه مدت کوتاه دیگه اومد و گفت کسی رو دیده چند جلسه ای باهاش بیرون رفته و خیلی دوسش داره و همه چی تمومه  و تنها مشکلش اینه که قبلا ازدوج کرده که از نظر من زیاد مهم نیست و ... نظر شما چیه ؟ بهش گفتم با توجه به زیاد شدن طلاق احتمال این که افراد با کسی ازدواج کنن که قبلا زندگی کرده ، زیاده ولی شما خوب به این مسئله فکر کن و خانوادت هم باید موافقت کنن .  

 

تازگی ها اومده و می گه ، قبل عید به اصرار من ، خانوادم رفتن خواستگاری و یک ماه هم صیغه بودیم ، دو هفته ی اول خوب بود ولی از هفته ی سوم من حس بد گرفتم ، تو عقدمون هم خوشحال نبودم ، می دونستم از نظر وضع مالی زیاد خوب نیستن ولی نه دیگه اینقدر ، همیشه به خودم می گفتم پول دختر به چه درد آدم می خوره باباش پولدار هم باشه که به من نمی خواد بده من خودم باید داشته باشم ولی الان می بینم دلم می خواست وضعشون خوب بود ، من باعث سرافرازی اونم ولی اون نه ، همه اش دلم می خواد دعوا راه بندازم تا به هم بزنیم ، بدرفتاری می کنم ، خونشون نمی رم ، تو خونه ی فامیلاشون نشون می دم که حوصله ندارم ، با کسی حرف نمی زنم و.... چند وقت پیش گفت بریم خریدهامونو بکنیم ، این حرفش به من برخورد ، پیش خودم گفتم مگه خونه ی باباش چی داشته که الان از من خرید و سرویس و این چیزا رو می خواد ، خانوادم می گن تو اگه بخوای مثل قبل می ریم خواستگاری و هر کسی رو بگی برات می گیریم ، این قبلا ازدواج کرده به درد تو نمی خوره و... نمی دونم چرا ولی پشیمونم نمی خوام ادامه بدم .

می پرسم اگه تو یه بچه داشته باشی دلت می خواد کاملا مثل این خانوم باشه ؟ می گه از خدامه ، آره ، خوشگله ، باهوشه ، با وجود 23 سال سن دانشجوی ارشد تو دانشگاه دولتی تو یه رشته ی خوبه ولی من تو فوق دیپلم موندم ، با جنمه ، از پس خودش برمیاد ، آدم قوی هست و ... می گم فقط چون یک بار ازدواج کرده و وضع مالی پدرش خوب نیست می خوای جدا شی ؟ چرا وقتی رفتی خواستگاری یا وقتی صیغه بودید این تصمیم رو نگرفتی ؟ این دختر چندبار باید بشکنه ؟ زندگی اولش که شوهرش معتاد بود و باید از زندگی خارج می شد ، الان باید تاوان چی رو بده ؟ این که تو نمی تونی خوب تصمیم بگیری و رو تصمیماتت بمونی . از همه ی اینها گذشته رفتارهایی که داری فکر نمی کنی چقدر ناپخته و کودکانه اس ؟ با عجله که عقد کردی ، لطفا با عجله جدا نشو ...

قرار می ذاریم با خانوم بیاد تا بتونیم با هم حرف بزنیم ولی جلسه ی مشاوره اش رو کنسل می کنه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 20  توسط منیژه | 

جلسه ی اول خانم میاد و از این صحبت می کنه که تو محل کارش از طرف کسی خواستگاری شده که اون فرد با یکی دیگه از همکارای خانم دوسته و همیشه اون خانم درد و دل هاشو با ایشون در میون می ذاشته . آقا به این خانم اعلام کرده هرگز اون خانوم رو دوست نداشته و فقط مجبور بوده باهاش بمونه چرا که هر وقت خواسته از رابطه خارج شه خانوم تهدید کرده که خودکشی می کنه .

جلسه ی دوم رو طبق سفارشی که کرده بودم با آقا میاد ، آقا تناقض زیادی در لباس پوشیدنش داشت ، دگمه های پیراهنش رو کاملا بسته بود و کتی پوشیده بود که به شلوار جینی که قسمت های زیادیش پاره بود و پاها نمایان بود ، نمی اومد ، 20 دقیقه ی آخر رو خانوم باید زودتر می رفت تا در محل کار کسی شک نکنه که چرا این دو با هم نیستن ، با آقا در ارتباط با تناقض در لباس پوشیدنش حرف زدم بالافاصله یکی دوتا دگمه از پیراهنش رو باز کرد و گفت آخی راحت شدم ، کمی در ارتباط با چرایی انتخاب این خانوم و کنار گذاشتن خانومی که باهاش دوست هست حرف زدیم .

جلسات بعدی مشخص شد که والدین آقا از هم جدا شدن ، برادرش بارها برای ترک اعتیاد اقدام کرده ولی همچنان مصرف کننده است ، مادر رابطه ی خوبی با بچه ها نداره ، ازدواج دوم پدر هم در حال پاشیدنه ، آقا روابط بسیار زیادی با جنس متفاوت داشته و یکی از عمده ترین دلایل کنار گذاشتن خانم همکار اینه که اولین روز دوستی دعوت به منزل رو پذیرفته ، دلیل اصلی انتخاب خانوم همکار دوم اینه که تا به حال با کسی نبوده ، تو محیط کار ازش چیزی ندیده ، شرایط خاصی میذاره و از جمله انتظاراتش اینه که خانوم ادامه ی تحصیل نده ، سرکار نره ، اگه می خواد کلاس ورزش و ... بره مشکلی نیست ولی حق نداره یک مسیر رو دوماه پشت سر هم بره و ... ، جلسه ی آخر از خانم می خوام بیرون باشه تا با آقا صحبت کنم ، بهش می گم معنی این که می گی از یک مسیر دوماه نره چیه ؟ با کلی مقاومت بالاخره می گه همونجور که من مخش رو زدم اگه یک مسیر رو زیاد بره بیاد شاید کسی پیدا شه مخش رو بزنه ، من دلم نمی خواد بره سرکار با مردها در ارتباط باشه ، دلیل نداره بره دانشگاه ، دختر پسرا تو دانشگاه خیلی ارتباط دارن و ... می گم خودت خیلی ها رو تجربه کردی چه تضمینی هست بعد ازدواج با این خانوم کارای گذشته ات رو ادامه ندی ؟ می گه من توبه کردم و به خودم قول دادم از خودم مطمئنم که نمی رم و ... می گم من نسبت به ادامه ی این ارتباط و ازدواج شما دوتا هشدار می دم و به نظرم نمی تونید زندگی خوبی با هم داشته باشید و ... ، از خانوم می خوام بیاد تو اتاق ، آقا می گه من باید برم بیرون ؟ می گم نه نیازی نیست ، می گه اگه هم می گفتید نمی رفتم ، می خواهید به این خانوم هشدار بدید با من ازدواج نکنه ، بهشون توصیه می کنم با عجله کاری نکنن و این رابطه بعد از شناخت و صرف وقتی حداقل چند ماهه ، اگر صلاح بود ، مراحل بعدی اش طی شه .

مدتی ازشون خبری نیست ، خانوم به تنهایی میاد و می گه پدر آقا با پدرم تماس گرفته و قراره فردا بیان خواستگاری ولی من مرددم هنوز ، به خواست پدرم بعد عید کارم رو ادامه ندادم تا به درسم آسیبی نرسه ، ولی شواهد نشون می ده با بیرون اومدن من از کار ، این آقا همچنان با اون خانوم ادامه می ده ، کمتر سراغ منو می گیره و می گه شلوغم و دست تنهام و ... ولی من اونجا کار کردم می دونم داره دروغ می گه ، دروغ گفتن هاش زیاده ، تو وایبر و تانگو و لاین و ... ارتباطش رو با اون خانوم می بینم ، رابطه بدش با پدرش منو اذیت می کنه ، خانواده هامون شبیه هم نیست ، به من سخت گیری های غیر منطقی می کنه و اصلا هم حاضر نمی شه بیاد مشاوره و می گه من اونجا نمی تونم حرف بزنم خودمون می تونیم مشکلاتمونو حل کنیم ، همه چی بعد ازدواج عوض می شه و ... .

از خانوم می خوام کمی به آنچه تو جلساتمون گذشته و درخواست های آقا دقت کنه و بعد ببینه چه نتیجه ای می گیره ؟ آخر جلسه می گه به پدرم می گم نیازی نیست بیان خواستگاری .  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 0  توسط منیژه | 
 زمستون 91 بود ، خانوم منشی بهم گفت آقایی اومده ، خیلی عجله داره ، وقت هم نداشته می تونید ببینیدش ؟

قرار دادگاه داشته ، نرفته و اومده مشاوره ، می گه زندگیمو دوست دارم ، نمی خوام از خانمم جدا شم ، دوسش دارم ، می دونم تند رفتم و اصلا تندم ولی قول می دم رو اخلاقم کار کنم ، موارد اختلاف و درگیری رو می پرسم و کاملا مشخص می شه آقا هیچ ارتباط خوبی با خانواده ی خانم نداره ، اونا رو مخل آرامش خودش و زندگی اش می دونه ، بارها حریم ها شکسته شده ، خیلی تو زندگی خساست می کنه و .... خانم ضمن قهر مهریه رو به اجرا گذاشته و آقا که تو اون روز باید در دادگاه حاضر می شده اومده مشاوره که شاید بشه کاری کرد . گفت هیچ تلفنی رو جواب نمی ده در صورت امکان این شماره ی خاله اشه اگر شما بتونید با این خانواده ارتباط بگیرید و خانم رو بیارید مشاوره ، من همه ی تلاشم رو می کنم که زندگی رو از نو بسازم .

با خانم منشی صحبت کردم ، دو هفته طول کشید تا بالاخره خانم منشی این خانم رو راضی کرد که بیاد برای مشاوره و ایشون خواستن  تنها و بدون حضور همسرشون صحبت کنن ، وقتی با هم حرف زدیم گفت واقعا دلش نمی خواسته جدا شه ولی فکر می کنه دیگه راهی نداره ، شوهرش پول خرج نمی کرد اینم مجبور می شه بره سرکار ولی شوهر شاکی می شه که معلوم نیست پول هاتو چه می کنی ، احتمالا به خانوادت می دی ... ، من اصلا نباید تو رو می گرفتم ، از زمانی که وارد زندگی من شدی برکت ندارم ، از قوم و خویش خودم باید می گرفتم و بابات این کار و کرد ، مادرت اینو گفت ، برادرت چشم دیدن منو نداره و با اقوامتون دوست ندارم رفت و آمد کنم و خانوادت نیان و ....

راضی اش می کنم برگرده خونه ( هر چند خانواده صددرصد مخالف بودن با بازگشتشون همه ی حمایت خانواده رو از دست می دادن ) به شرط ادامه ی مشاوره و کار روی هر دو و ارتباطشون .

دو سه جلسه آقا و خانم با هم میان و آقا کاملا اظهار رضایت از زندگی می کنه و می گه ما اصلا مشکل نداشتیم و نداریم و ... چند جلسه خانم تنها میاد ودیگه ایشون هم نمیاد ، بالاخره خرداد 92 خانم با چشم گریون میاد که هیچی عوض نشده و همونی هست که بود و میگه دلیل نداره بریم مشاوره و همچنان به من می گه خانوادت رو باید کنار بذاری و من اصلا نباید تو رو می گرفتم و ....

اسفند 92 مرکز فوق العاده شلوغه و همه ی مراجعین اومدن و یه مراجع ضروری ( خیانت ) هم اومده و حال خانم خرابه و... دوباره سرو کله ی این خانم و آقا پیدا می شه ، می گم نمی تونم ببینمتون ، با اصرار قرار می شه 15 دقیقه حرف بزنیم ، دوباره از دادگاه اومدن ، یک ماهه قهر کردن ، جنگ و نزاع سر موضوعات همیشگی و بالاخره به این نتیجه رسیدن برن طلاق توافقی بگیرن و آقا پشیمون شده و قبول نمی کنه ولی خانم اصرار داره که باید جدا شن ، خانم اشک ریزان می گه از سر دادگاه قبل ، آقا از ترس این که خانم دوباره مهریه رو به اجرا بذاره هر آنچه درآمد داشته و یا می خریده رو به اسم این و اون می کنه و دوستاش هم در حقش نامردی نمی کنن و همه رو بالامی کشن و بعد انگشت اتهام سمت خانم می ره که تقصیر توست که من مال و منالم رو به اسم دیگران کردم و...

آقا دوباره می گه ، هر چی بگید انجام می دم ، من تو عصبانیت حرفایی می زنم که آروم شم ولی خراب می کنم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خالق من " بهشتی "دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ و " دوزخی " دارد به گمانم کوچک و بعید ، و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری

fa49th@yahoo.com

پیوندهای روزانه










































کتاب های دست دوم
آرشیو کامل خودمونی
روان شناسی کودک
آرشیو خودمونی
تنهایی رقصیدن
دیالوگ
فرهنگ و روان کاوری - دکتر محمد صنعتی
کابوس
دوست خوبم
یکی به من می خندد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM