هر چند مشاور خانواده هستم ولی می خوام از هر چی که دلم میخواد بگم حتی روزمرگیم .
جلسه ی اول : نوزده ساله اس ، تو 15 سالگی ازدواج کرده و بعد یک سال طلاق گرفته ؛ الان همسر موقت و دوم مرد 41 ساله و پدر دو فرزند هست ؛ مادرش تو خونه ی این آقا کار می کرد ؛ بعد از طلاقش که البته کمک های موثری از همسر فعلی اش گرفته جهت طلاق ؛ ابتدا با هم دوست شدن و بعد تصمیم گرفتن مخفی از خانوم خانواده با هم صیغه بخونن ؛ پدر و مادرش هم استقبال کردن ! 

جلسه ی دوم 

پدر و مادر هر دو مصرف کننده و فروشنده ؛ سه تا دختر دارن ، دختر بزرگتر هم تو 15 سالگی ازدواج کرده و کامل خودشو به خاطر آسیب های خانواده از خانواده جدا کرده ؛ دختر دوم هم که در نوزده سالگی همسر دوم و موقت مرد 41 ساله اس ؛ دختر سوم 13 ساله و از 6 سالگی مصرف شیشه داره ، تقریبا هیچ ناحیه ای از بدنش نیست که اثری از تیغ موکت بری و تیغ معمولی ندید ، از مهر تا الان صیغه ی دو نفر شده ، یک 28 ساله ی مصرف کننده و یک 21 ساله ، صرفا چون فکر می کنه تمایل جنسی به جنس متفاوت نداره از هر دو جدا شده .

جلسه ی سوم 

شکایت از این که همسرم اجازه نداره شب ها جواب منو نده ، اجازه نداره با خانومش بره مشاوره ، مگر از ابتدا نگفته می خواد طلاقش بده ، کسی که می خواد طلاق بده چرا می ره مشاوره ؟ می پرسم از کجا می دونی ؟ میگه مادرم خونشون هنوز رفت و آمد می کنه ، خانومش گفته اوضاعمون داره خوب میشه از وقتی رفتیم مشاوره و ....

جلسه ی چهارم 

مرد به تنهایی آمده و میگه ، من عاشقشم ، زنم در حد من نیست ولی دوتا بچه هم دارم ، گیر کردم ، بی انصاف هم نیستم ، در ضمن می خوام بهش کمک کنم ، شما هم می دونید خانواده درب و داغونی داره ، من براش خونه گرفتم نمی خوام برگرده به اون خونه . بهش از کنار گذاشته شدنش در اسرع وقت توسط معشوقش می گم ، باید بدونه شکفته شدن این دختر با افول آقا همراهه و به کرات دیده شده در این شرایط فرد روابط موازی برقرار می کنه و در نهایت نه شوهر خوبی برای همسر اولش ، نه پدر خوبی برای فرزندان ، نه رابطه ای ماندگار با معشوق و نه آرامش برای خودش ، هیچکدام در انتظارش نیست .

جلسه ی پنجم

زن و شوهر هر دو آمده اند ، قرار میشه ابتدا با خانوم کوتاه صحبت کنم و بعد با هر دو .

همچنان شاکی است ، معتقد است یا باید همسرش را طلاق دهد یا ادعایی برای عشق و عاشقی نکند ، اجازه ندارد با همسرش رابطه ی جنسی داشته باشد و ...

هر دو در اتاق حضور دارند ، دختر کامل روی خود را برگردانده و به دیوار زل زده ، مرد ملتمسانه و غمگین نگاهش می کند ، اعلام می شود این ارتباط در نهایت به نفع هیچکدام نیست و پیامدهای ازدواج دائم این دو اعلام می شود . هر دو خوب گوش می کنند چرا که در جلسات انفرادی در هفته های گذشته مسائل با جزئیات بررسی شده است . مرد اصرار دارد اجازه بده اگر هم قرار بر رفتن است مخارج زندگی ات را تامین کنم تا به خانواده برنگردی و زن اصلا نمی پذیرد .

جلسه ی ششم 

دختر 13 ساله ملاقات می شود ، ارجاع به روانپزشک و قرار جلسات بعدی و بررسی خودزنی ها 

جلسه ی هفتم 

هماهنگی با کمپ ترک اعتیاد برای بردن والدین ، خواهر 13 ساله به منزل خواهر 19 ساله پناه می برد ، هماهنگی با مدرسه و اداره برای انتقال به مدرسه ی نزدیک منزل خواهر .

جلسه ی هشتم 

کار روی توانمند کردن خواهرها با کار و تحصیل و شروع درمان زخم های گذشته و .... جلسات بعدی .

به فکر تاسیس NGO جهت کمک به افرادی از این دست قربانی های خانواده و جامعه هستم ، امیدوارم دعای خیر شما موجب تسریع فرایند تاسیس باشد .

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 21  توسط منیژه | 

نامه ای که مشاور مدرسه اش برام نوشته رو می خونم ؛ به چند مورد اشاره کرده که به نظرم هر کدومش به تنهایی کلی جلسات مشاوره می طلبه ! افت تحصیلی ، مصرف مشروب ،‌ تجاوز ، کندن مو ، آسیب های جدی جسمی ( سوزاندن با اتو ، کشیدن تیغ به بدن ) ، باجگیری ، مصرف ترامادول و ... !!!!

با مادرش وارد اتاق می شن ، دختر رنگ به رخساره نداره مادر هم دست کمی از دختر نداره ، ازشون می خوام موضوع رو برام توضیح بدن ، مادر شروع به گفتن می کنه ازش می خوام ساکت باشه تا دختر صحبت کنه ، آروم حرف می زنه بدون پلک زدن ، چشم ناچار از پلک زدنه ولی صورت با اشکش یکسان می شه ، میگه :

امتحانای شهریور بود ، دوستم گفت میای با هم بریم خونه ی مرتضی اینا ؟ من هر وقت تنها می رم اذیتم می کنه ولی تو بیای دیگه باهام کار نداره ، منم رفتم ولی دیدم اسماعیل هم خونه اشونه ، می خواستن مشروب بخورن ، دوستم زیاد می رفت خونه ی دوس پسرش مامانش هم می دونست ، مامان باباش از هم جدا شده بودن ، دوستم می گفت این پسره به پول پیش خونه اشون کمک کرده ، یه وقتایی با مامانش و دوس پسرش شام می رن بیرون و ... اونم مثل من 15 سالشه .

مشروب ریختن بهم گفتن بچه بازی درنیاری ها منم نمی خواستم فکر کنن می ترسم ، خوردم ، فکر کنم قرصی توش ریخته بودن چون من هیچی دیگه یادم نیست ، خودشون می گن حرفای چرت و پرت می زدم ، گریه می کردم و ... ولی من چیزی یادم نیست ، اسماعیل بهم تجاوز کرد و مرتضی فیلم گرفت ، یادم نیست چقدر خونه اشون بودم ولی می گن خوابم برده بود . اومدم خونه امون به کسی چیزی نگفتم ولی حالم بد بود همه اش گریه می کردم ، با اتو دستمو بدنمو سوزوندم تا دردش نذاره به اون روز فکر کنم ، اسماعیل و مرتضی گفتن اگه حرفاشونو گوش ندم فیلمم رو پخش می کنن ، تیغ می زدم رو جای سوخته ولی شما باور می کنید چیزی یادم نمی رفت ؟ گفتم ترامادول بخورم شاید بخوابم نفهمم ، نمی تونم غذا بخورم ، نمی تونم بخوابم ، بابام اگه بفهمه منو می کشه ، مرتضی گفته به بابام می گه ، به چند تا از دوستام گفتم ، همه اشون ریختن سر اون دوستم که منو برده بود بهش گفتن تقصیر توست اینجوری شده ، اینم رفت به مرتضی و اسماعیل گفت ، اونا تو راه مدرسه جلوی دوستامو گرفتن و گفتن هر کی حرف بزنه خرابش می کنیم ! دوستام ترسیدن دیگه کسی حرفی نمی زنه و ...

مادرش می گه تو تولیدی کار می کردم ، پدرش چهار ماهه تعدیل نیرو شده و سرکار نمی ره ، دو روزه این اتفاق رو متوجه شدم از روزی که فهمیدم نرفتم سرکار ، خواستم برم با پسره حرف بزنم بگم حالا یه اتفاقی افتاده تمومش کنید و فیلم رو پاک کنید ، تو رو خدا آبروریزی نکنید و ....

- کلی سوال تو ذهنمه ، یه بچه ی 15 ساله چطور دسترسی به ترامادول داره ؟ اون پسرای 19 ساله طی چه فرایندی این همه وقیح شدن و دست به همچین جنایتی زدن ؟ خانواده هاشون کجان ؟ چرا کسی از بچه اش خبر نداره ؟ چطور میشه درد ناشی از سوختن های مکرر وبعد تیغ روی جای سوخته رو تحمل کرد ؟ چطور یه مادر بعد یک ماه حال نزار بچه اش رو می فهمه ؟ چرا پدر خانواده در جریان هیچی نیست ؟ چرا ترس دختر از پدر باعث جری تر شدن اون پسرا شده ؟ این ماجرا چند تا قربانی داره ؟ چطور مادر این دختر این همه از موضع پایین برخورد می کنه که می خواد بره به پسره بگه حالا یه اتفاقی افتاده فیلم رو پاک کن ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

تمام اقدامات لازم برای دستگیری اون پسرا رو انجام دادم و تا نتیجه ی نهایی این مساله رو دنبال می کنم .

عصر همون روز تلفن آموزشگاه زبانی رو بهم دادن که چند هفته پیش دو دختر جداگانه خبر از تیچری که به شدت در برقراری ارتباط غیر درسی با بچه ها فعاله . دخترای 14-15 ساله ای که در تصاحب تیچرشون شاید رقابت هم می کنن ! زنگ زدم آموزشگاه و خواستم با مسئول آموزشگاه صحبت کنم ، منشی گفت جلسه اس امرتونو بفرمایید ، بهش گفتم از کجا تماس می گیرم و حتما باید با مسئولشون صحبت کنم ، بعد از کلی حرف زدن و عصبانی شدن در نهایت خواستم به تیچر مورد نظر اعلام کنن به شاگرداش فقط درس بده کار دیگه ای نداشته باشه !

اون روز با خودم فکر می کردم چرا من نمی رم دنبال ورزش و سلامتی جسم و روحم ؟ چرا خودمو درگیر این مصیبت ها می کنم ؟!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 21  توسط منیژه | 
با عرض پوزش باید اعلام کنم امکان عضو کردن در گروه تلگرام رو ندارم ، دوستانی که شماره گذاشتن می تونن این آدرس کانال در تلگرام رو برای عضویت در گروه " دنیز مرکز " انتخاب کنن و همراه ما باشن telegram.me/deniz_markaz

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 16  توسط منیژه | 
دوستاني كه شماره هاشونو گذاشته بودن تو گروه جديد عضو كردم ، اگر كسي هست كه شماره گذاشته و احيانا من نديدم لطفا دوباره برام بنويسه 🌺

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23  توسط منیژه | 
دوستان گروهي رو در تلگرام درست كردم كه صرفا مطالب روان شناسي ميذارم اگر كسي دوست داره عضو گروه بشه مي تونه با اين لينك عضو بشه 🌺 https://telegram.me/joinchat/0471dfde01f10fbbcb517adf191ea310

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23  توسط منیژه | 

حدود یک ماهه از قهرشون گذشته و خانوم تنهایی اومده مشاوره و شکایت اصلی اش اینه که آقا تحت سلطه ی والدینشه و از خودش اراده ای نداره و ... قرار می شه آقا هم بیاد ، روز اول آقا با گارد بسیار زیادی میاد به خانوم منشی می گه من نمی خواستم بیام ، الانم پول نمی دم اگه خانوم می خواد که من بیام خودش باید پول مشاوره رو بده !

جلسه ی دوم آقا رو تنها می بینم از خودزنی ها ، دهن بینی خانوم ، بددهنی و پرخاش زیاد شاکی بود . قرار می شه جلسه ی سوم رو با هم بیان .

جلسه ی سوم آقا و خانوم هر کدوم یه گوشه از سالن نشستن و به اون یکی نگاه هم نمی کنن ، ازشون می خوام بیان تو اتاق ، آقا سرسختانه فقط به من و زمین نگاه می کنه ، ازشون می خوام موضوع رو تعریف کنن و به این فکر کنن که قراره کنار هم زندگی کنن نه این که مسیر دادگاه رو طی کنن .

توسط معرف با هم آشنا می شن ، آقا تک فرزند و خانوم چهار خواهر و برادر دیگه هم داره ، برای خانوم تک فرزندی آقا جذاب بوده و برای آقا زیبایی خانوم ، خواستگاری به سرعت انجام می شه ، عقد در عرض یک هفته ( با وجود این که از قبل هیچ آشنایی با هم نداشتن ) و قرار می شه دو سه ماهه برن خونه ی بخت . تو مدت عقد تا عروسی چندین بار درگیری هایی رو تجربه می کنن ، شدیدترینش زمانی بود که برای بردن جهیزیه ، خانواده ی داماد شیرینی نیاورده بودن و عموی عروس اعلام می کنه این همه وسیله می خواهید ببرید نتونستید یه کیلو شیرینی بگیرید ! اقا توضیح می ده که در بدترین وضعیت اقتصادی قرار داشت و هر چه داشت و نداشت رو هزینه کرده بود و خانوادش هم به صفر رسیده بودن و اصلا فکر نمی کرد که این درگیری اتفاق بیفته ، درگیری در حدی بود که تا پایان اون روز همه در کلانتری حضور داشتن .

با وساطتت ولی ثبت کینه در دل ها مراسم عروسی انجام می شه و در عرض یک سال زندگی ، باز اتفاق های عدیده ای می افته ، خانوم اعلام می کنه مادرشوهرم به این که من شام و ناهار چی درست می کنم ، کی ظرف می شورم ، چی می پوشم ، چرا می رم بیرون و ... کار داره و شوهرم می گه اون قصد دخالت نداره من تنها بچه اش هستم مراقب زندگی منه اشتباه نکنیم ! آقا می گه از دست خودزنی های خانوم خسته شده ، از خورد کردن شیشه نوشابه روی سرش تا تلاش برای رفتن زیر ماشین آقا فیلم گرفته تا هر جا نیاز بود نشون بده که خانوم اعصاب نداره و روانی یه ! از خانوم سوال می کنم این کارا رو انجام دادی ؟ تایید می کنه ، به آقا می گم به جای کمک فیلم می گیری ؟ می گه من باید مدرک داشته باشم !

اقا معتقده خانوم خیلی زیاد می ره منزل پدرش و هیچ روز تعطیلی رو با هم نبودن ، در واقع شاکی از این که دائم داره از خونه فرار می کنه ، من حق ندارم یه روز تعطیل تو خونم و پیش خانومم باشم ؟ چرا از زمانی که خواهر خانوم گفته بیایید یه خونه نزدیک ما پیش خرید کنید ، خانوم پاشو کرده تو یه کفش که اینجا رو بفروشیم یه خونه پیش خرید کنیم ، آقا معتقده با وجود این که این خونه به اسم اونه ولی مادرش همه طلاهاشو و پدرش همه ی پس اندازش رو داده و در واقع نمی تونه این کار رو انجام بده ، در همین جاس که خانوم می گه تو مهریه بهت تخفیف دادم حالا باید نصف اون خونه رو به اسم من بکنی وگرنه برنمی گردم ! آقا می گه باشه قبول مادرمن دخالت می کنه من دیگه نمی ذارم این اتفاق بیفته پس چرا خواهر خانومم می گه چرا یخچالتون خالیه صد تومن بدید من با بهترین چیزا یخچال شما رو پر کنم ! و ....

 

1-      گاه مشکلات اقتصادی زمینه ساز دسته مشکلات بسیار زیادی می شه که اگر بی تدبیری و درایت وجود نداشته باشه می تونه تا فروپاشی خانواده عمل کنه .

2-      صرف داشتن یک جذابیت و ندیدن فاکتورهای دیگه ، منتظر شگفتی های مختلفی باید باشیم .

3-      حداقل شش ماه از خواستگاری تا بله برون ؛ شش ماه از بله برون تا عقد و شش ماه از عقد تا عروسی زمان بذاریم برای شناخت بیشتر تا هر مقطعی از زمان به این نتیجه رسیدیم که کیس های ناهمخوانی برای هم هستیم از ارتباط خارج شیم .

4-      وقتی مسائل حل نمی شن همه حمل می شن و همه ی فایل ها باز می مونه و سر هر چیز کوچکی که مشکل پیش بیاد باقی فایل های حتی بی ربط به موضوع هم آوار می شن ، پس مهارت حل مساله ، مهارت گفتگو و دیگر مهارت های زندگی رو یاد بگیریم .

5-      قبل از ازدواج مشکلات روحی و روانی مونو حل کنیم ، ازدواج تشدید کننده ی بیماری یه نه درمانش .

6-      داشتن مرز و اجازه ندادن محترمانه به دیگران به حریم شکنی و ورود به مرزها ،بسیاری از مسائل رو حل می کنه .

7-      اول برادری مونو ثابت کنیم بعد ادعای حق و حقوق و ... کنیم ، دلیلی نداره بعد از یک سال زندگی اونم زندگی پرتشنج خواهان به نام کردن اموال کسی باشیم ، رفتارهای غیر منطقی ترس آوره و افراد رو وادار به تهاجم می کنه .

8-      دردناکه وقتی نیاز به کمک داری از حال بدت فیلم گرفته شه ! فکری به حال بد خودمون بکنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 20  توسط منیژه | 
آدرس من در اینستاگرام که صرفا تصاویر مفهومی میذارم و با دوستان در موردش صحبت می کنیم Manizheh_Th

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18  توسط منیژه | 

 مهندس یک شرکت بزرگه و معتقده برای اون شرکت عضو مهمی یه ، سیزده ساله ازدواج کرده و یه دختر یازده ساله داره ، ازش سوال می کنم چرا با شوهرت نیومدی ؟ می گه مشاوره رو قبول نداره ، می گه من مشکلی ندارم ، تو مشکل داری دیوونه ای ، مشاور لازمی !

-          من اومدم پیش شما چون گیج شدم ، نمی دونم کاری که می خوام انجام بدم درسته ؟ به فکر دخترم هستم ، نمی دونم چه اتفاق هایی براش پیش میاد ، بیست ساله بودم که باهاش ازدواج کردم ، نسبت دوری داشتیم و خانوادش رو زیاد نمی شناختم ولی مادر می گفت آدمای خوبی ان ، تازگی ها شنیده بودم عروس بزرگشون تو دوران عقد جدا شده ، خواستگاری اومدن و همه چی به خوبی پیش رفت و ما سریع عقد کردیم ، تو دوران عقد چند باری بگو مگو داشتیم ، دو بار هم خونه اشون کتک خوردم ولی کسی از این موضوع خبردار نشد ، بعد از عقدم فهمیدم مادرشوهر و پدرشوهرم همیشه با هم جنگ و دعوا دارن و قهر کردن هاشون ماه ها طول می کشه ! عروسی کردیم و رفتیم سر خونه زندگی ، باز جر و بحث هایی داشتیم ، حرفاش و اذیت کردناش برام عجیب بود ، وسایل خونه رو از زندگی مون مهم تر می دونست ، بدبخت می شدم اگه مثلا لیوانی میشکست یا لب پر می شد ، اگه آبی رو فرش می ریخت ، اگه یخچال زیاد باز و بسته می شد ، اگه وسیله ای خراب می شد و نیاز به تعمیر داشت .... چند بار سر خانوادم کتک خوردم ، چرا برادرت جلوی من پاهاشو دراز کرده بود ، شما همه اتون بی ادب اید ، چرا کنترل تلویزیون دست مهمون ( یعنی خودش ) نباید باشه ، یه بار خواهر کوچیکم رو سیلی زد به خاطر کنترل تلویزیون ، دوران بارداری کتک خوردم ، هنوز ده روز از زایمانم نگذشته بود جلوی چشم مادرم ازش کتک خوردم و مادرم از ناراحتی رفت خونشون ، منو دخترم با ترس و لرز زندگی می کنیم ، دخترم حواسش نبود لاک به انگشتش زده بود و هنوز خشک نشئه بود که در یخچال رو باز کرده و یخچال رنگ لاک رو گرفته بود و اینم حواسش نبوده پاکش کنه بعد که می ره آشپزخونه می بینه چی کار کرده ، با ترس و گریه اومد و تعریف کرد بهش گفتم هیچی نگو بابا خوابه ، بیرون که بره یه فکری براش می کنیم ، ولی دخترم گفت نه اگه نگیم بدتر می کنه رفت و وقتی پدرش بیدار شد بهش گفت و نتیجه اش فحش و ناسزا به من و دخترم و خانوادم بود و در نهایت سر منو و دخترمو به هم کوبید و هر کدوم یه طرف افتادیم ............ اتفاق آخر که دیگه من بریدم این بود که دخترم رو مبل خوابش برده بود وقتی اومد خونه و دید داد و بیداد راه انداخت که یراق این بی صاحب خراب می شه تخت وامونده اش چشه که باید اینجا بمیره و .... .

حدود دو ساله از من بچه ی دوم می خواد ، اونم باید پسر باشه ، مادرشوهرم گفته شده 10 تا بچه بیاری باید بیاری تا پسر بشه ! هر روز یواشکی قرص می خورم ، فکر می کنه دیگه مشکل دارم و نمی تونم بچه دار شم ، کتک خوردم که باید رضایت بدم زن دوم بگیره تا براش پسر بیاره ، من نمی تونم یه بچه ی دیگه رو بدبخت کنم . خانوادم می دونستن ما اختلاف داریم ولی از هر هزارتا یکی شو متوجه می شدن ، همه ی تلاشم تو این سیزده سال این بود که اوضاع رو درست کنم ولی دیگه کاری از دستم برنمیاد ، من به طور متوسط هر هفته کتک خوردم ، وقتی بهش فکر می کنم دروغ نگفته باشم تو این سیزده سال بیش از 600 بار کتک خوردم !

الان اومدم ببینم تصمیمم درسته ؟ بعدا پشیمون نمی شم ؟ من هنوز دوسش دارم ، خوبی هایی هم داره ولی با ترس خونه اومدن و با ترس زندگی کردن و سکوت مطلق تو خونه رو دوس ندارم ! شما بگید من چی کار کنم .

-          من فقط یه سوال دارم ، می تونی دلایل موندنت رو بشماری ؟

 

1-      وقتی تو خانواده ای طلاق وجود داشته ریسک طلاق توی اون خانواده بالا می ره ، پس موقع ازدواج بهش توجه کنیم .

2-      رفتن پیش متخصص و کمک گرفتن از اون خیلی سریع تر به بهبود اوضاع یا مشخص شدت تکلیف زندگی کمک می کنه .

3-      هرگز حمایت های خانواده رو از دست ندیم ، قرار نیست اونا هر دعوای کوچیکی رو مطلع شن ولی مسائلی که سلامتی و جان فرد رو تهدید می کنه باید خیلی سریع بهش رسیدگی کرد .

4-      بچه ها در طلاق والدین آسیب می بینن ولی تحقیقات نشون داده زندگی با یک والد در محیط آروم بهتر از زندگی با هر دو والد ولی در محیط آسیب زا و متشنج هست .

5-      تعیین کننده ی جنسیت فرزند " مردها " هستن ، چرا این هنوز محل مناقشه اس ؟؟؟؟؟

6-      با هر حرف و رفتارمون روی دیگران اثر می ذاریم ، مراقب شکستن حریم خانواده ها و ناسزاهایی که در دعوا رد و بدل می شه باشیم ! این جمله ها هرگز از خاطر کسی نمی ره !!!

7-      آدما همه ی رفتارشون، کلامشون و افکارشونو  از تو آرشیوی که والدین از کودکی در فرایند فرزندپروری براشون تهیه و تدارک دیدن انتخاب و استفاده می کنن ، نمی شه از والدین همیشه قهر انتظار داشتن فرزندانی پر از مهر و بی کینه و نرمال داشت

8-      قبل از مزمن شدن آسیب های بچه های طلاق درصدد حل مشکلاتشون باشیم تا زندگی بزرگسالی کم آسیبی داشته باشن .

9-     کتک خوردن ، ناسزا شنیدن و هر تحقیری هرگز از خاطر کسی پاک نمی شه ، چه چیزی روی ذهن و تن دیگران حک می کنیم ؟! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16  توسط منیژه | 

سلام به همه ی دوستان . خوشحالم که دوباره می تونم با شما عزیزان ارتباط داشته باشم . مشکلات بلاگفا موجب شده تمام نظرهای دوستان ، نسخه پشتیبان و ... فعلا از بین بره ! این مساله باعث شده به این فکر کنم که به جای وبلاگ سایتی داشته باشم با همین اسم ( البته اگه این اسم رو قبلا استفاده نکرده باشن ) که دیگه با همچین مشکلی روبرو نشم .

البته فکر می کنم نوع نوشتنم اونجا کمی فرق کنه و سعی می کنم بیشتر مطالب علمی بذارم تا توصیف آنچه که اتفاق افتاده .

بعضی از دوستانی که از وبلاگ خبر داشتن و با هم ملاقات داریم پیشنهاد دادن برای این که در چنین مواقعی رابطه کاملا قطع نشه خوبه راه ارتباطی مستقیم تری بذاریم ، به همین دلیل شماره ای رو که صرفا برای پیامک وقت مشاوره است رو گوشه ی وبلاگ نوشتم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 17  توسط منیژه | 

برادر زن داداشم بود ، گفتیم خوب زن داداشم که آدم خوبیه اینم حتما خوب میشه ! ازدواج کردیم ، من و خانوادم نمی دونستیم مصرف کننده اس ، زن داداشمم چیزی نگفته بود ؛ بعدا فهمیدم معتقد بودن اگه زن بگیره آدم میشه !

سر کار نمی رفت ، تو یخچال جز آب هیچی نداشتیم ، باردار شدم ، تو اون دوران خیلی سختی کشیدم نه پول داشتیم نه عاطفه و محبت ولی دعوا و کتک کاری داشتیم ، بچه ام که تو بیمارستان به دنیا اومد نشونم ندادن ، گفتن تو جون بگیر بچه ات رو میاریم پیشت ، همه پچ پچ می کردن فهمیدم خبریه ، اصرار کردم که من خوبم می خوام بچه ام رو ببینم ، بچه ام به بدنش پوست نداشت ! یکی از نادرترتین بیماری های پوستی بود ، گفتن 3-5 روزه می میره ولی زنده موند ، الان 10 ساله اس ، خیلی سختی و بدبختی تو بزرگ کردنش کشیدم ، شوهرم همکاری نمی کرد ، حتی نمی رسیدم یه دوش بگیرم ، وقتی گریه می کرد و پاهاشو به هم می مالید خون از پاهاش سرازیر می شد ، دائم بدنش تاول می زنه و نیاز به مداوا داره ، با کمک اطرافیان زندگی می کردم تا بالاخره جدا شدم .

مدتی خونه ی پدرم بودم ؛ پدرم با سن بالاش هنوز رو ماشین مردم کار می کنه و مستاجره ، هر کی برای خواستگاری می اومد بچه ام رو قبول نمی کرد ، پدرم گفت بپه رو بذار پیش ما برو ازدواج کن ولی من نمی تونستم این کار رو انجام بدم ، کوچکترین ناراحتی باعث تشدید در تعداد تاول ها میشه و خیلی رنج داره ، من نمی تونستم رنج دخترم رو بیشتر کنم .

با کسی آشنا شدم که متاهله و یه بچه داره ، گفت که من و بچه ام رو قبول می کنه و خرج ما رو می ده ، خانوادم به شدت مخالفت کردن که من زن دوم شم ولی اونا نمی تونستن منو تامین کنن ، صیغه ی 99 ساله شدم ، الان یه خونه برای من و بچه ام تهیه کرده ، همه ی مخارج مرتبط با خورد و خوراک و درمان و کلاس زبان و ... می ده ولی ! من تنهام ، اجازه ندارم بهش زنگ بزنم ، پیام بدم ، بیرون ببینمش و ... فقط دو هفته یه بار به ما سر می زنه و گاهی فقط صبح ها میاد و از کارش می زنه ، دخترم دوسش داره و از این که نمی بیندش شاکیه ، منم حالم خوب نیست ، هیچ کس از اعضای خانوادم نمی دونه که این به ما سر نمی زنه و کلا نیست ، هیچ جا با هم نمی ریم ، من دارم افسرده می شم ، هیچ کسی رو برای حرف زدن ندارم و ...

- وقتی دختر 10 ساله رو دیدم ، پدر خودش رو اصلا قبول نداره ، میگه متنفرم ازش ، سال هاس نمی بینه و همه جا پدرخوندش رو پدر خودش معرفی می کنه ، از تحصیلات و شغل پدرخوندش حرف می زنه و ناراحت از نبود پدرخونده و دیدارهای اندک و کوتاهه . خیلی کلام قوی داره و بسیار با استعداده ولی تو حرفاش احساس کردم متفاوت از بچه های همسنش به زندگی نگاه می کنه از مادرش خواستم برای جلسه ی بعد بیاره تا تست سی ای تی بگیرم .

نتایج تست برام خیلی جالب بود ، بدبینی ، بی اعتمادی ، نگرانی شدید ، ترس از بهم خوردن آرامش و از دست دادن پدرخوانده ، نفرت از پدر و اقوام پدری ، مشغله ی ذهنی زیاد بابت غذا و بی غذایی و .... .

1- همه ی اعضای خانواده می تونن خصوصیات بسیار متفاوتی از هم داشته باشن ، پس نمیشه از روی کسی نسبت به کسی دیگر شناخت کلمل پیدا کرد .

2- هیچ کسی با ازدواج "آدم" نمی شه .

3- آسیب های کودکی تا سالیان زیادی فرد رو همراهی می کنه و اگر درمان نشه افزایش پیدا می کنه .

4- اولویت آخر بودن برای هر زن و مردی در زندگی مشترک دردناکه ، با وجود این که این خانوم از نظر مالی تامین میشه ولی از نظر عاطفی و روحی همچنان نیازمنده و اتفاقا این نیاز به دخترش هم سرایت کرده .

5- مطلع شدن همسر و فرزند اول این آقا می تونه دقیقا آسیب هایی که همسر مراجع ما با اعتیاد و بی مسئولیتی اش زده رو به خانواده ی خودش بزنه .

6- زن های توانمند از نظر تحصیل و شغل کمتر به خودشون و فرزندانشون آسیب می زنند .

7- مشاور کودک و درمانگر اختلال یادگیری به جمع مشاوران ما اضافه شده ، از امروز به بعد به راحتی می تونیم به دوستانی که نیاز به مشاوره کودک دارن خدمات لازم رو ارائه بدیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خالق من " بهشتی "دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ و " دوزخی " دارد به گمانم کوچک و بعید ، و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری
fa49th@yahoo.com

اين شماره صرفا جهت پيامك دوستان براي هماهنگي وقت مشاوره است 88311304-88617940-09338381986
آدرس اینستاگرام Manizheh_Th

پیوندهای روزانه










































آرشیو کامل خودمونی
روان شناسی کودک
آرشیو خودمونی
تنهایی رقصیدن
دیالوگ
فرهنگ و روان کاوری - دکتر محمد صنعتی
کابوس
دوست خوبم
یکی به من می خندد
روزانه های یک معامله گر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن ۱۳۹۴
آبان ۱۳۹۴
مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM